www.flickr.com

کتاب های ناتمام

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

از طرف فری چاقوکش به بازی وبلاگی کتاب های ناتمام دعوت شده ام. فکر نکنم بتوانم خوب از پس بازی بربیایم، نه به این خاطر که کتابی را ناتمام نگذاشته ام. برعکس تعداد کتاب هایی که در حین خواندن کنارشان گذاشته ام آنقدر زیاد اند که نمی دانم کدام را بنویسم و حتی یادم نمی آید. دلیل اش هم همیشه بد بودن کتاب بیچاره نبوده است، مهمترین دلیلش عادت بیمارگونه ی من در کتابخوانی است که چندین کتاب را همزمان می خوانم. یکی شبها موقع خواب، یکی دیگر در وسایل نقلیه ی عمومی، آن یکی خانه ی فلانی و ... . خلاصه احتمال اینکه این کتاب های همزمان مسابقه را به رقیبان قدرتمند ببازند و خواندنشان فراموش شود خیلی زیاد است.

یک - یکی از مهمترین کتاب هایی که ناتمام گذاشتم و دلیل کاملا مسخره ای هم داشت، "کوری" ساراماگو بود. حدود سال 78 بود، دوستی کتاب را قرض داده بود و گاه به گاه برای باز کردن سر صحبت می پرسید خوانده ام و خوشم آمده یا نه. من هم که در این موارد هوش عجیبی(!) دارم کلا صورت مسئله را پاک کردم و کتاب را پس دادم!

دو- هیچ وقت آخر بوف کور را نخواندم. کتابی که پدر و مادرم داشتند چیزی از نسخ خطی کم نداشت و صفحات آخرش پودر شده بود. بعدها هم حس و حال خواندنش را نداشتم.

سه- دبیرستانی که بودم مادرم و خاله ام معتاد به خواندن الکساندر دوما شده بودند. قبل از طوفان، غرش طوفان، بعد از طوفان. شروع کردم بخوانم اوایل همان جلد اول بی خیال شدم. واقعا نجات پیدا کردم.

چهار- کتاب های رفقای روس را هم نتوانستم بخوانم. داستایفسکی و تولستوی. بیشتر کتاب هایشان را هم دست گرفتم که بخوانم. نشد، اما.

پنج- "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" فالاچی را به خاطر دل نازکی و بچه سوسولی(!) کنار گذاشتم. بعد از خواندن بقیه ی کتابهایش سراغ همان رفتم، باز هم نشد.

شش- چند سال پیش چند مترجم شروع کردند به ترجمه ی کتاب های زیاد کریستین بوبن. قبل از آن البته رفیق اعلی ترجمه شده بود. خیلی پیش از دوباره مطرح شدن اش. خیلی هایش را خواندم. اما از جایی به بعد دیگر نتوانستم کپی های تکراری این نویسنده از آثار قبلی اش را بخوانم.

هفت- "تی صفر" ایتالو کالوینو هم نیمه کاره رها شد. انتظار کمدی های کیهانی را داشتم اما آن نبود. حتی جذابیت دیگر کارهای کالوینو را هم نداشت.

پایان: فکر کنم این فهرست تمامی نداشته باشد. آخرش به این ختم می شود که پس من چه خوانده ام. شاید آن هم بازی دیگری شد. من هم کمانگیر، آق بهمن، بهار، پینوکیو، سازنو آواز نو، تا خورشید ، شوپه و تگزاسی را به این بازی دعوت می کنم.

پی نوشت: چند ماه پیش نوشتم وبلاگ نویس ها کاری ندارند و بازی اختراع می کنند تا چیز بنویسند. هنوز هم سر حرفم هستم.

5 نظرات:

سلام مریم

ممنون که دعوتم کردی. اما من واقعا حوصله بازی ندارم. باز اگر صورت بازی قدری فرق داشت یا قوانینش عوض شده بود یک چیزی اما این بازی های یک جور مثل هر روز قایم باشک بازی کردن تابستان های کودکی هایمان، بعد از مدتی حوصله م را سر می برد. کاملا با نظرت درباره بازی های وبلاگی موافقم و امیدوارم از اینکه به دعوتت لبیک نگفتم دلگیر نشوی.

اجابت فرمودیم.

برای بهار: نه بابا چرا دلگیری، خب بی حوصلگی پیش می آد.فقط کنجکاوی بود که می شه شفاهی پرسیذ.

برای کمانگیر: لطف فرمودید.

سلام مريم، ممنون كه دعوتم كردي.

ببخشيد هنوز تو بازي شركت نكرده ام.
راستش دو دليل داره: هم اين كه اين يادداشت رو نوشتن احتياج به وقت بيشتري گذاشتن داشت و نمي شد پنج دقيقه اي نوشت و رفت. هم اين كه من جز بازي يلدا تو هيچ بازي وبلاگي ديگري تا به حال شركت نكرده ام.
دليلش رو هم فكر كنم خودت بهتر نوشته اي.
بازي يلدا تازگي خاصي داشت. ما بعدش به تكرار بدي افتاده از نظر من.
باز هم ببخشيد. :"> ازم ناراحت نشي؟

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.