www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

ببین کی برگشته!

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴

دو سه سال قبل بود که پیشخوان همه کتابفروشی‌های جزیره پر شده بود از کتابی با طرح جلدی کاملا وسوسه‌کننده از مو و سبیل هیتلری. صفحه‌های مرور کتاب روزنامه‌ها و مجله‌ها هم از فرط خوشی بالا و پایین می‌پریدند از این داستان جذاب کمدی که تیمور ورمش در سال ۲۰۱۱ به آلمانی نوشته بود و حالا ترجمه انگلیسی‌اش منتشر شده بود. کتاب و تصویر جذاب رویش ماند در فهرست باید بخوانم‌هایی که هیچ وقت خوانده نمی‌شوند.
تا اینکه دو سه هفته پیش در رادیو۴ بی‌بی‌سی نمایشنامه‌ای با همان موضوع شنیدم. هیتلر پس از شصت و خرده‌ای سال زنده شده بود و با مردم بریتانیا در رادیو حرف می‌زد! آدولف هیتلر با همان شکل و قیافه و یونیفرم معروف و با همان سن و سال در برلین سال ۲۰۱۱ زنده شده و سعی می‌کند دوباره رایش سوم را به قدرت بازگرداند. همه چیز برای این مسافر زمان عجیب و غریب است، از آنگلا مرکل که صدر اعظم کنونی است گرفته، تا روزنامه‌های به زبان ترکی روی دکه و رهگذرانی که با پوشش و ظاهر غیرآریایی راست راست در خیابان‌های برلین راه می‌روند! تنها کسانی که هیتلر را جدی می‌گیرند، یا به زبان بهتر واقعا به او می‌خندند، سازندگان کمدی هستند. هیتلر استندآپ کمدین معروفی در آلمان می‌شود و ...

نمایشنامه را رادیو۴ بر اساس داستان کتاب «او برگشته» برای مخاطب بریتانیایی بازنویسی کرده بود. موقع شنیدنش آنقدر خندیدم که مسافرهای دور و برم در مترو با خودشان گفتند دیوانه شده‌ام. حالا انگار خودشان خیلی عقل سالمی دارند که در این زمانه همچنان دنبال استدلال‌های نژادپرستانه هیتلری راه می‌افتند. 

بعد از شنیدن نمایشنامه، کتاب هم دوباره به فهرست باید بخوانم‌ها برگشت، تا اینکه امروز دیدم اقتباس سینمایی داستان هم در آلمان اکران شده و یک خط دیگر به فهرستم اضافه شد. 

اگر می‌خواهید نمایشنامه رادیویی را گوش کنید، آدرس ایمیل بدهید که برایتان بفرستم. کتاب و فیلم را هم که خودتان پیدا می‌کنید که بخوانید و ببینید. در ضمن کتاب را مهشید میرمعزی در سال ۹۲ به فارسی ترجمه کرده است.

۳۷ روزی که به جنگ جهانی اول انجامید

دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۳

شنبه‌ای که گذشت صدمین سالگرد ترور ولیعهد اتریش در سفرش به سارایوو بود که به جنگ جهانی اول منجر شد. از ترور آرشیدوک فردیناند تا شروع یکی از فرساینده‌ترین جنگ‌های تاریخ ۳۷ روز طول کشید. بی‌بی‌سی۲ در یک مینی سری سه قسمتی این ۳۷ روز را به تصویر کشیده است.
داستان از زبان دو کارمند ساده در سفارت خارجه بریتانیا و آلمان روایت می‌شود که پس از رسیدن خبر ترور ولیعهد اتریش همراه با مدیر بالا دست‌شان و وزیر و نخست وزیر و صدر اعظم درگیر ماجرا می‌شوند. در فاصله بیش از یک ماه تمام دولت‌های اروپایی درگیر مذاکرات دیپلماتیک با هم می‌شوند، اما هیچ‌ کدام از این دیدارها، تلفن‌ها، تلگراف‌ها و نامه‌نگاری‌ها نمی‌تواند جلوی وقوع جنگی فراگیر را بگیرد. شاید حتی بتوان گفت که همین دسته‌بندی‌ها، ائتلاف‌ها و قول و قرارهایی که بین دولت‌ها و سیاستمدارانی مثل دیوید لوید جورج، چرچیل، قیصر ویلهلم و ...  به وجود می‌آید درست مثل بازی‌های استراتژیکی چون ریسک منجر به وقوع جنگی بزرگ، خونین و پرتلفات می‌شود.
بی‌بی‌سی ویژه برنامه‌های زیادی از مستند گرفته، تا فیلم و سریال و بحث تلویزیونی و رادیویی و گزارش روز به روز وقایع تاریخی برای صدسالگی جنگ جهانی اول دارد که از چند ماه پیش شروع شده و ظاهرا در چهار سال آینده که معادل مدت زمانی است که جنگ طول کشیده ادامه خواهد داشت. در تبلیغ‌ها دیدم که بی‌بی‌سی فارسی هم سریال ۳۷ روز را دوبله کرده و قرار است پخش کند. طبیعتا همیشه زبان اصلی فیلم، سریال یا کتاب بهتر است اما اگر به نسخه اصلی سریال دسترسی نداشتید، دوبله فارسی هم غنیمت است، از دست ندهید. 

تقصیر من نیست که مریض می‌شوم

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

۱- پزشک پیر بریتانیایی از خاطرات هفتاد سال پیش خود می‌گوید. وقتی که بیماران برای درمان و دارو پول می‌دادند و هر کس پول نداشت از خیر درمان خود و خانواده‌اش می‌گذشت. آن زمان پزشک‌ها خانه به خانه می‌رفتند و هرکسی را که احتیاج داشت معاینه می‌کردند و حق ویزیت را هم همانجا می‌گرفتند. پزشک تعریف می‌کند که پسربچه‌ای را در خانه‌ای ویزیت کرده و دارویی برایش تجویز کرده بود. هفته بعد که به آن محل سر می‌زند سراغی از پسربچه می‌گیرد و مادرش می‌گوید خوب شده است، اما صدای سرفه از بالای پله‌ها می‌آید. معلوم می‌شود که صدای برادر کوچکتر است که همان مریضی را دارد، اما دارویی نمانده که به او بدهند. پزشک می‌خواهد که او را هم معاینه کند، اما مادر می‌گوید پولی برای حق ویزیت بچه‌ی دیگر ندارند. پزشک به مادر بچه‌ها می‌گوید: «از امروز، ۵ ژوییه، بهداشت و درمان در این مملکت رایگان است و شما لازم نیست پولی بدهید.»  آن روز در سال ۱۹۴۸ اولین روز ملی شدن خدمات درمانی در بریتانیا (NHS) بود که این پزشک به عنوان بهترین خاطره کار حرفه‌ای خود توصیف می‌کند. 

۲- این داستان بخشی از مستند اخیر کن لوچ با نام «روح سال ۴۵» است که با مقایسه وضعیت رفاه اقتصادی در سال‌های قبل از جنگ و بازسازی‌های بعد از جنگ، دستاورد دولت‌های کارگر بررسی کرده است. طبیعتا همه فیلم این خاطره‌های خوب نیست و در مقابل خاطره کسی را می‌شنویم که پیش از آن مادرش را به خاطر فقر از دست داده است. در آن سال‌ها با روی کار آمدن دولت کارگر اتلی خدمات بهداشتی، حمل و نقل، معادن، آب و برق و پست و... عمومی می‌شوند و مردم در همه سطوح به این خدمات دسترسی پیدا می‌کنند. اما این ملی‌سازی دوام چندانی ندارد و بعدها دولت تاچر همه چیز را خصوصی می‌کند.

۳-  از صدقه سر روح سال‌های ۴۵، در این جزیره‌ای که زندگی می‌کنیم، بهداشت و درمان هنوز رایگان است. هر کسی باید برود خودش در مرکز درمانی محل ثبت کند و هر وقت لازم بود می‌رود برای درمان سرماخوردگی و گوش درد و کمردرد و اگر هم مریضی جدی‌تر بود ارجاع‌اش می‌دهند به متخصص. برای هر نسخه هم چیزی حدود ۸ پوند باید به داروخانه بدهد، ‌مستقل از اینکه چه دارویی و به چه تعداد برایش تجویز شده است. بسته به سطح در آمد و بیکاری هم بعضی از پرداختن همان هم معاف می‌شوند. خدمات بهداشت ملی بریتانیا از معدود، یا شاید تنها، باقیمانده دولت‌های کارگر بعد از جنگ است که هنوز خصوصی نشده است. آن هم به «لطف» دولت‌ ائتلافی محافظه‌کار-لیبرال دموکرات در آستانه خصوصی‌سازی است.

۴- افتتاحیه المپیک لندن را اگر دیده باشید، یکی از بخشهایش ادای دینی به NHS بود. شاید عجیب به نظر برسد اما دانستن تاریخ این خدمات در بریتانیا نشان می‌دهد که چقدر یک سرویس بهداشت عمومی برای یک کشور حیاتی است، تا حدی که به عنوان یکی از افتخارات خود در بزرگترین تریبون سال از آن یاد کند. به قول یکی دیگر از پزشکان مستند کن لوچ، غیرقابل قبول است که در جامعه‌ای افرادی به خاطر بی پولی از خدمات بهداشتی و درمانی محروم باشند.

۵- تقصیر کسی نیست اگر مریض می‌شود و درمان بیماری‌اش تصادفا بیشتر از توان مالی خودش یا خانواده‌اش است. 

۶- کن لوچ در این مستند از آدم‌های زیادی مصاحبه گرفته است. از پزشکانی که حرفشان رفت تا تونی بن (سیاستمدار قدیمی حزب کارگر که در دولت‌های ویلسون و کالاهان وزیر بوده و سالها نیز نماینده پارلمان بوده) تا معدنچی‌هایی که در زمان تاچر سرکوب شدند. اگر دست‌تان رسید دیدنش را توصیه می‌کنم. روح ۴۵ را دو سه ماه پیش در سینما دیدیم و امشب قرار است در فصل آثار کن لوچ از تلویزیون پخش شود. بهانه‌ای شد که این چند خط را که مدتی است در سرم چرخ می‌خورد بنویسم. 

داستان یک کلید

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۰

ارین یک دختر انگلیسی است که تعطیلات تابستان را با دوست اسرائیلی‌اش همراه می‌شود تا او دوره آموزشی سربازی را بگذارند. ارین در این سفر دفتر خاطرات پدربزرگش را با خود برده است که درست بعد از جنگ جهانی دوم عضو نیروهای اعزامی ارتش انگلیس به فلسطین بوده است. همین معرفی کوتاه کافی بود تا مینی سریال تلویزیونی «قول» را که هر قسمت آن نود دقیقه بود و در چهار قسمت از Channel 4 پخش شد، دنبال کنم.

نمی‌توانم داستان را زیاد تعریف کنم تا برای آن‌هایی که ممکن است بخواهند ببینند ماجرای نفس گیر آن لو نرود. اما طبیعتاً از ماجرای دفتر خاطرات پدربزرگ دختر پیداست که داستان پر از فلش بک به گذشته و قبل از تشکیل دولت اسرائیل و حضور انگلیسی هاست و همزمان ماجراجویی‌های ارین را در منطقه اسرائیل/فلسطین نشان می‌دهد. دختر به دنبال برآورده کردن قولی که پدربزرگش به یک عرب فلسطینی داشته تمام منطقه را می‌گردد و حتی تا الخلیل/حبرون و غزه هم می‌رود.

پیچیدگی مسائل منطقه را واقعاً می‌شود با حضور آدمهای مختلفی که در داستان ظاهر می‌شوند تا حدی فهمید. حداقل این را می‌شود فهمید که مثلا به همین سادگی نمی‌توان در مورد کسی که عملیات انتحاری انجام می‌دهد قضاوت کرد. خوبی دیدن سریال برای من این بود که صورت انسانی ماجرا را بیشتر از قبل دیدم و البته قطعاً این هم داستانی با دستکاری زیاد در واقعیت‌ها بود. به هر حال دیدن‌اش انگیزه‌ای می‌شود که آدم برود تاریخ بخواند یا گزارش و مستند ببیند تا بفهمد واقعاً چه اتفاقاتی می‌افتد. جریانی که برای ما صرفاً آماری است از تعداد کشته‌هایی که رسانه‌ها اعلام می‌کنند.


توضیح عنوان این پست: خیلی از خانواده های فلسطینی که سال 1948 در روز نکبت مجبور به ترک خانه های خود شدند، کلید آن خانه ها را نسل به نسل نگه داشته اند به امید روزی که بازگردند. این فیلم، داستان یکی از این کلیدهاست.



یک ملت، یک تیم

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

یک- تیم راگبی آفریقای جنوبی با یک تیم دیگر بازی دارد. ماندلا که تازه رئیس‌جمهور شده در ورزشگاه است. حواس‌اش به تماشاچی‌هاست که دو دسته شده‌اند. سفید‌ها تیم آفریقای جنوبی را تشویق می‌کنند و سیاه‌ها برای تیم حریف هورا می‌کشند. تیم آفریقای جنوبی برای سیاه‌ها نماد آپارتاید است و آن را تیم خود نمی‌دانند. تیم، بازنده از زمین بیرون می‌آید. ماندلا از منشی‌اش می‌پرسد تا جام‌جهانی راگبی چقدر وقت داریم، این وضع باید عوض شود. فیلم Invictus با طرح این مشکل شروع می‌شود.

اطرافیان مدام او را سرزنش می‌کنند که کشور مشکلات و مسائل مهمتری از بازی راگبی دارد و بهتر است وقت و انرژی و سرمایه صرف آنها شود. اما در طول یک سال باقی مانده تا جام‌جهانی، ماندلا با شعار «یک ملت، یک تیم» تلاش می‌کند تا مردم چه سیاه و چه سفید طرفدار تیم‌ کشورشان باشند. آفریقای جنوبی قهرمان جام‌جهانی راگبی 1995 می‌شود.

دو- امروز که در افتتاحیه جام جهانی فوتبال همه نگاه‌ها به آفریقای جنوبی است، این حاشیه‌ها را به یاد می‌آورم و اینکه بازی‌های بیرون زمین گاهی هیجان‌انگیزتر از خود بازی هستند. همین ماجراهای جانبی است که نشان می‌دهد بازی/فوتبال واقعا ارزش این همه هیاهو را دارد.

مستند ناپدید شده‌ی ادوارد سعید

شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

"چند سال قبل شما مستندی به نام «درجستجوی فلسطین» برای بی‌بی‌سی ساختید. این فیلم بعد از نمایش در بی‌بی‌سی 2 و بعد از آن در بی‌بی‌سی جهانی، کم و بیش ناپدید شد. بی‌بی‌سی همچنین در نمایش آن در تلویزیون‌های آمریکا کاملا ناموفق بود، چرا؟

در این کشور پیشینیه‌ای درباره فیلم‌هایی که از دیدگاه فلسطینی به ماجرا نگاه می‌کنند، وجود دارد. واکنشی برنامه‌ریزی شده از سوی سازمان‌های صهیونیستی برای توقف و جلوگیری از این فیلم‌ها هست. برای عدم نمایش‌ آنها تلاش می‌کنند و سعی می‌کنند مطمئن شوند حامیان این برنامه‌ها در تلویزیون هزینه زیادی برای پخش این فیلم‌ها می‌دهند. یعنی اگر بخواهند یک فیلم فلسطینی نمایش دهند در عوض باید پنج فیلم از نقطه نظر اسرائیل هم پخش کنند. آنچه برای فیلم من اتفاق افتاد نیز از همین دست بود. هیچ کس آن را قبول نمی‌کرد و بی‌بی‌سی نتوانست آن را در این کشور نمایش دهد. بالاخره از طریق ارتباط‌‌‌های شخصی توانستم یک بار در کانال 13 نیویورک، پی بی اس، آن را نمایش دهم. فکر می‌کنم یک بار هم در تلویزیون عمومی سانفرانسیسکو پخش شد. اما بعد از آن فیلم عملا ناپدید شد. موضوع به همین سادگی است که نمایش فلسطینی‌ها به عنوان انسان‌هایی با تاریخ و منشا ممنوع است."


این را از کتاب "فرهنگ و مقاومت: گفتگو با ادوارد سعید" برداشتم. اگر این متن را تصادفی دیده بودم فکر می‌کردم شاید دارد اغراق می‌کند و خب بالاخره هر کسی در مورد کارهایی که کرده حساسیت دارد. اما این کتاب و این بخش درباره ناپدید شدن مستند ادوارد سعید را تصادفی ندیدم. دوستم، نوید، برای یکی از درس‌های فوق لیسانس‌اش در حال خواندن ادوارد سعید است. بحث فیلم مستند بود که پرسید می‌دانید فیلم‌های مستند بی‌بی‌سی را چطور می‌شود خرید و خب طبیعتا جواب ما هم آمازون بود. می‌گفت نه، این فیلم ادوارد سعید را هرچه گشتم پیدا نکردم. عجیب بود، اما من و نیما فکر کردیم حتما خوب نگشته برای همین خودمان دست به کار شدیم. راست می‌گفت پیدا نمی‌شد، هیچ جا نمی‌شد فیلم را خرید یا حتی دانلود کرد. در صفحه ویکی‌پدیای ادوارد سعید هم خبری از وجود چنین فیلمی نیست، نه انگلیسی و نه عربی و نه طبیعتا فارسی که ترجمه‌ی اینهاست. از لیست مستندهای خود بی‌بی‌سی هم حذف شده است. انگار که چنین فیلمی اصلا ساخته نشده باشد. با دانستن اینکه دفتر سعید در دانشگاه کلمبیا آتش گرفته(آتش زده شده) و با دانستن بسیاری ماجراهای عجیب و غریب دیگر مثل اینکه در صفحه ویکی پدیای سعید اثری از ماجرای آتش سوزی دفترش نیست، فرض وجود یک اراده برای حذف تمام آثار این فیلم آنقدر‌ها هم توهم توطئه به نظر نمی‌رسد.


پی نوشت: اینجا را پیدا کردم که ظاهرا نسخه وی اچ اس فیلم را می فروشد. 170 دلار، و احتمالا پول خرید دستگاه ویدئو را هم باید به آن اضافه کرد! البته هنوز امکان خرید را آزمایش نکرده ام.

فاشیسم خوابیده در درون ما

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

در مدرسه ای آلمانی قرار است به دانش آموزان سال آخر در یک کارگاه یک هفته ای مدل های اجتماعی را درس دهند. این کلاس ها اختیاری است و دو موضوع برای دو کارگاه با دو معلم پیشنهاد شده است: آنارشی و اتوکراسی. فیلم "موج" داستان کلاس یا در واقع معلمی است که موضوع کارگاه شان اتوکراسی است. در جلسه اول مطابق انتظار از دانش آموزان می خواهد تعریف و مثال های این سیستم اجتماعی را بگویند. بحث به آلمان نازی می کشد. بعضی شکایت می کنند که از این عذاب وجدان تاریخی خسته شده اند و به دنبال مثال های دیگری از خودکامگی هستند. در جلسه بعد معلم از آنها می خواهد به طور هماهنگ پا به زمین بکوبند و در روز بعد همگی با پیراهن سفید به مدرسه بیایند. کم کم آنها تبدیل به یک فرقه می شوند و اسم گروه را هم موج می گذارند. برایش لوگو طراحی می کنند و در همه جای شهر علامت خود را می چسبانند. از وحدت و همرنگ بودنشان لذت می برند و حتی با تکان دادن دست شبیه موج روشی برای سلام کردن ابداع می کنند. آنها خیلی خیلی از آنچه معلم انتظار داشت فراتر می روند. خشونت های گروهی انجام می دهند و آنهایی را که در گروه شان نیستند اذیت می کنند. مخالفان را هم به شدت آزار می دهند. معلم در جلسه آخر با یک سخنرانی به سبک هیتلر و تحریک آنها به اعمال خشن گروهی نشان می دهد که چه راحت به یک گروه فاشیست تبدیل شده اند، به مثالی از آنچه دوست نداشته اند.

فیلم موج بر اساس آزمایش "موج سوم" که یک معلم تاریخ در سال 1967 در مدرسه ای در کالیفرنیا انجام داده ، ساخته شده است. رون جونز که یک معلم تاریخ بود برای درس دادن دوران آلمان نازی می خواست به شاگردانش نشان دهد که در آلمان دهه سی دقیقا چه اتفاقی افتاده است. او برقدرت گرفتن از طریق نظم، اجتماع، عمل وغرور تاکید می کرد تا آنها را برای رسیدن به اهداف آزمایش خود کنترل کند.

خود آزمایش خیلی خوب مستندسازی نشده، اما در سال 1988 یک رمان بر اساس آن نوشته شده است. یک فیلم تلویزیونی هم در سال 1981 بر اساس این آزمایش ساخته شده است. امسال هم خود رون جونز با کمک چند نفر از دانش اموزان همان کلاس یک موزیکال بر اساس آن آزمایش را به روی صحنه برده اند.

تماشاخانه ی دهات ما

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

این شهر کوچک ما سه تا سینما دارد. مطمئنم وقتی از اینجا بروم مهمترین چیزی که دلم برایش تنگ می شود یکی از این سینماهاست. سینما Kijkhuis که "تماشاخانه" ترجمه اش می کنم و فیلم های خوب و بد زیادی در آن دیده ام. وقتی وارد می شوی، دم در ورودی کسی نشسته بلیط می فروشد. اگر هم نباشد با شنیدن صدای بازشدن در می پرد پایین و دفترش را باز می کند، پول می گیرد و تعداد بلیط های فروخته شده را در آن می نویسد. دیگر بلیط و ته بلیطی در کار نیست. یک سالن صد نفره ی نقلی دارد و ته سالن درست کنار اتاق دم و دستگاه پخش فیلم یک بار هست برای فروختن نوشیدنی و هله هوله. وسط پخش فیلم یک استراحت ده دقیقه ای می دهد و ملت می روند چیزی از بار می خرند و دوباره می نشینند به دیدن فیلم. معمولا هم همان کسی که بلیط می فروشد، بار را می گرداند و فیلم هم پخش می کند.
رفته بودیم فیلم آنتی کرایست را ببینیم. ده شب وسط سرما و یخبندان فقط ما دو نفر مشتری تماشاخانه بودیم. ده دقیقه گذشت و حدودا شدیم ده نفر. سینماچی آمد و گفت خانم ها آقایان می خواهیم فیلم را شروع کنیم فقط سوال این است که دوست دارید وسطش استراحت بدهیم یا نه؟ ملت به استراحت رای دادند!

تهران در آینه

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

1- وقتی مینا، دختر کوچولوی دوست داشتنی فیلم آینه، زیر همه چیز زد و گفت که دیگر حاضر نیست فیلم بازی کند؛ در این فکر بودم که کاش می شد ما هم قهر کنیم و دیگر بازی را ادامه ندهیم. به نظرم جعفر پناهی هم دقیقا همین نکته در ذهنش بود که مینا را سراغ پیرزنی که در اتوبوس دیده بود فرستاد تا دخترک از او بپرسد آیا او هم در حال نقش بازی کردن است. پیرزن با همان حسرتی که من هم در آن لحظه حس می کردم جواب داد: "کاش من هم فیلم بازی می کردم دختر جون". و ادامه اش لابد این است که هر چه جلوی دوربین گفتم زندگی لعنتی خودم است.

2- به جز بازی خیلی خوب مینا، چیزی که باعث شد از دیدن آینه لذت ببرم این بود که همه چیز در خیابان های تهران می گذرد و مردم و روابط شان را نشان می دهد. لذت کشف کوچه ها و خیابان های آشنا که هر روز از آنها رد می شدم، البته نتیجه ی دوری است وگرنه برای کسی هر روز این صحنه ها را می بیند هیجانی ندارد.

ویکی، کریستینا، خاویر باردم

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۷

شوهر ویکی وقتی داستان رابطه سه نفره کریستینا، آنتونیو و ماری الن را می‌شنود می گوید: نمی‌خواهم خودم را در مقام قاضی قرار دهم.

این دقیقا همان حسی است که بعداز دیدن فیلم وودی‌ آلن (ویکی، کریستینا، بارسلونا) داشتم. نمی‌خواستم قضاوت کنم؛ اما دوست داشتم فکر کنم، مشاهده کنم. می‌خواستم خودم را به جای تک تک شخصیت‌ها بگذارم و داستان را بازسازی کنم. البته این هم خودش نوعی قضاوت است و ما ناچاریم که قضاوت کنیم، برای اینکه لحظاتی هست که باید تصمیم بگیریم.

نمی‌خواهم خودم را در مقام قاضی قرار دهم، اما زندگی خود قضاوت است.حتی اگر مثل ویکی، گیج و سرگردان و ترسیده و بی‌تصمیم به کشور خودت برگردی. همان حسی که وودی آلنِ لعنتی آخر فیلم‌اش ما را با آن رها می‌کند.

نفرتی که آن زیر میرها می پرورانیم

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

یکی دو روز پیش فیلم ملنا را بعد از مدتها خاک خوردن گوشه خانه دیدیم. برای من چشم چرانی ها و خواهش های مردان فیلم تنها زرق و برقی بود برای نشان دادن آن صحنه ای که زن ها ملنا را بیرون می آورند و کتک می زنند. ناراحت کننده است، امااین نمود بیرونی و ترجمه صریح احساسات یک زن است نسبت به زن دیگری که رقیب می داندش. خیلی شبیه رفتار مردم و به خصوص زن ها در فیلم قدمگاه با زن زیبایی بود که از جای دیگری می آمد. (ایده این مقایسه از نیماست).

پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.

Show must go on

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۷

این یادداشت پرویز جاهد درباره شکیبایی در وبلاگ زمانه ، آمده زیر ابرو بر دارد زده چشم طرف را کور کرده. اگر نخواهم حرف در دهان نویسنده بگذارم، احتمالا خواسته بگوید یک نفر را با تمام ویژگی هایش ببینیم و در واقع کل این ویژگی هاست که آن شخص را ساخته است. اما نمی دانم چرا با این شروع کرده که از بازی شکیبایی خوشش نمی آید و بعد هم خواسته ماجرا را بکشاند به اخلاق و ارزش های اخلاقی و هنرمندان الگوی جوانان اند و حیف است و این داستان ها. پس با این اوصاف دارم حرف در دهان نویسنده یادداشت می گذارم و چیزی را که خودم دوست داشته ام از آن خوانده ام. به هر حال جای فکر کردن دارد که مثلا حافظ با همه خصوصیاتش بود که حافظ شد. به قول این وبلاگ :" كي تضمين مي‌دهد بدون آن تكه‌هاي كوچك دردآلود ما همچنان صاحب تعدادي از بزرگترين آثار دنيا بوديم."

پی نوشت: "اتوبوس شب" ساخته کیومرث پوراحمد و بازی خسرو شکیبایی را در همین چند روز اخیر دیدیم، در واقع بهانه اش مرگ شکیبایی بود. این جمله که "کی تضمین می داد..." در این فیلم کاملا آشکار بود.

ترس و لرزهای بی پایان

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

" اگه من اون منی باشم که تو می خوای باشم، که دیگه منِ من نیست، یعنی منِ خودم نیست "- حمید هامون.

بهانه: هامون ماند، شکیبایی رفت.


No Country for Old Men

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

این برادران کوئن در آن اتاق تاریک با ما چه کردند. (نقل قول از نیما به تقلید از فیلمِ ناصرالدین شاه آکتور سینما)
برای من واقعا یک "فیلمِ سینمایی" بود، عرض می کنم منظورم را. مهمترین دلیل اش این است که اگر در سینما نمی دیدم اش شاید اینقدر جذاب نمی نمود. فضای سینما و کیفیت صدا باعث می شود بیننده درگیر فیلم شود. دلیل دیگر لهجه ی مطلقا نفهمیدنی شان بود که مجبورت می کرد بیشتر به تصاویر توجه کنی و هی برای خودت تفسیر کنی منظورش از نشان دادن فلان صحنه چه بوده. حالا شانس آوردیم زیاد دیالوگ نداشت و همان یک ذره را هم دست به دامن زیرنویس هلندی شدیم! این آقای خاویر باردم هم ظاهرا دیوانه ی تازه کشف شده ای است. آن از نقش اش در عشق سالهای وبا و این هم کشت و کشتارش در خدمت اخوان کوئن.

بادبادک باز به زبان اصلی

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

از کنار سینما رد می شدیم یکی از فیلم هایش بادبادک باز بود و درست پنج دقیقه مانده به شروع فیلم. نا امیدانه پرسیدیم بلیط دارد یا نه و بلیط فروش جواب داد :"بله اما فیلم به زبان اصلی است". پس از چند ثانیه هنگ کردن پرسیدیم: "منظورتان از زبان اصلی فارسی است؟" نیش اش باز شد وقتی گفتیم این زبان را می فهمیم. اما بعد بیچاره شدیم تا به لهجه اش عادت کنیم، چاره ای هم جز این نداشتیم وقتی زیرنویس فیلم هلندی بود.
پی نوشت درخواستی (حاشیه ای بزرگتر از متن): فیلم به شدت تاثیرگذار بود. برای همین از نوشتن نظر طفره رفتم تا شاید بعد بتوانم بهتر بنویسم. اما حتما تاثیرگذاری آن به خاطر داستان قوی اش بوده است. من کتاب را نخوانده ام، از سر تنبلی. وقتی هم فیلم اکران شد زیاد به خودم فشار نیاوردم که بخوانم و بعد فیلم را ببینم. فکر کردم بالاخره می خوانمش. تجربه نشان داده که به ندرت فیلم هایی که کتاب ها را به تصویر می کشند، خوب از آب در می آیند. انگیزه ی خوبی است خواندن یک کتاب برای مچ گیری از فیلمی که نشان نمی دهد آمریکایی های گوگولی مگولی به سهراب ویزا نمی دهند. خب نباید چهره ی نجات بخش شان مخدوش شود.
نکته ی جالب توجه دیگر واکنش های آدم ها در سینما بود. چنان آه و ناله و گریه می کردند که دل آدم به درد می آمد. بعد دیدم قیافه ی تمام شان غربی بود. امروز حتی یک نفرشان هم چیزی یادش نمانده جز تصاویر مبهمی از خشونت و این باور که دفعه ی بعد باید ایرانی ها را از آن خشونت نجات دهند.( این حرفهایم به شدت احساسی است، یعنی عقلانی نیست و برای همین پر از است از قیدهای همه و هیچ کس. جدی نگیرید.)
باز هم پی نوشت: یادم رفت بگویم همایون ارشادی را خیلی دوست داشتم، در نقش بابا.

شب، سکوت، سینما

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲

امروز رفتیم خانه ای روی آب .بهمن فرمان آرا. نمی دونم چی بگم . اگه کسی نسخه کاملش رو دیده تو رو خدا بگه جریان چی بود . تازه تو سینما هم که حسابی حالمون گرفته شد . یه خانواده نشسته بودن پشت ما و هی حرف می زدن اون هم بلند و فیلم رو تشریح می کردن و ...
آخرش من برگشتم گفتم میشه در گوشش صحبت کنید ؟ اون هم گفت الان که حرف نمی زنن ! ( آخه یه صحنه از فیلم بود که دیالوگ نداشت) حالا به غیر از احترام به حق دیگران و از این چیزا که تو این مملکت کیمیاست ، برخورد مردم با فیلم درست مثل تابلوی نقاشیه ! مثلا نقاشی رو باید توضیح بدی و بگی منظورت چی بوده . همه چی با ادبیات آمیخته است و تصویر ارزشی نداره . استادمون می گفت نقاشی خوراک چشمه و چشم باید باهاش راحت باشه .
راستی یکی از همکلاسی های لیسانسمون ، آیدین احمدی نژاد ، از نوازندگان موسیقی این فیلم بود . ( ویولن سل )


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 15 فروردین 1382

چند پیشنهاد

دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱

راجع به گلی ترقی نوشته بودم . یه کتاب ازش پیدا کردم که داستان درخت گلابی رو هم داره
اسمش اینه : جایی دیگر و مجموعه ی داستان کوتاست .

راستی نشر ماهریز یه سری کتاب از صادق هدایت چاپ کرده . اگه کتابهای صادق هدایتتون کاهیه و داره ریز ریز میشه ، بذارید تو نایلون و برین اینا رو بخرین .

دیگه اینکه سینما بهمن فیلم مسافران بیضایی رو گذاشته .


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 19 اسفند 1381

گلی ترقی

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۱

اسم گلی ترقی رو تو فیلم درخت گلابی مهرجویی دیده بودم . به عنوان نویسنده فیلمنامه یا همکاری. درست یادم نیست. آقای عزیز همیشه میگه مهرجویی دزده. شاید راست بگه ولی الحق اگه هم می دزده خوب چیزایی می دزده!!
درخت گلابی خیلی به دلم نشسته بود. مخصوصا خاطرات کودکی و حالا یه کتاب از گلی ترقی پیدا کردم ( مدتها تو کتابخونه مون خاک می خورد) که همون داستانهاست . البته مهرجویی مثل همیشه توش دست برده.

خاطرات پراکنده / گلی ترقی / انتشارات نیلوفر

"دوست کوچک طرفدار آدمهای فقیر است و کف دستش نوشته "مرگ بر شاه " . اگر مادر ببیند پوست مرا خواهد کند ، یا به خانم مدیر خواهد گفت از مدرسه بیرونش کنند. "


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 10 اسفند 1381

حاتمی کیا

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۱

امشب (چهارشنبه ) شبکه یک یه برنامه داشت به اسم سینمای ایران که حاتمی کیا رو آورده بودن راجع به ارتفاع پست حرف بزنه . ولی خوب به پای اون برنامه ی ققنوس نمی رسید . چون مجری اون برنامه ، اکبر نبوی ، خودش یه جورایی سرش درد می کرد واسه این کار...
من هنوز ارتفاع پست رو ندیدم ولی از حالا می دونم که چه احساسی خواهم داشت . اونقدر از حاتمی کیا خوشم می آد که جلوی قضاوت و نقد رو ازم میگیره. حاتمی کیا از اون پدیده هاست . خیلی ها رو دیدم که از کارش خوششون می آد ولی از ترس برچسب خوردن و برای با کلاس جلوه دادن خودشون می کوبنش. یا حتی می گن ما چیزی از این حرفا نمی فهمیم. همون کاری که جدیدا" زیاد مد شده . کسایی رو دیدم که برای بالا رفتن منزلت اجتماعی شون ، مثلا" ادعا می کنن که نماز خوندن بلد نیستن یا اسم اماما رو یادشون می ره. و معلومه که مثل ... دروغ می گن !
چی شد رسیدم به اینجا؟ آها حاتمی کیا ... خودمونیم ، می دونم اگه پاش بیفته این هم اونی نیست که فکر می کردیم . نمی دونم چرا اینقدر ناامیدم ...

از وبلاگ قدیمی 10 مرداد1381

The Others

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۱

هنوزم تو کَفِش موندم! فیلم «دیگران» (the others) رو می گم. خیلی با حال بود. هنوز هم عضلا تم منقبض هستند. تازه رسیدم خونه، و فوری لباسم رو در آوردم اومدم پایین . آخه اتاق من یه تک اتاق تو طبقه ی سوم خونه است. واقعا" ترسیدم اونجا بمونم. خوشبختانه کامپیوتر هم تو اتاق من نیست. با این حال دلم می خواد باز هم فیلم رو ببینم و با توجه به اینکه تکرارش مزه نداره دلم می خواد داستانش ادامه دار باشه . به قول آقای عزیز مرض خودآزاری دارم. از ترسیدن و گریه کردن لذت می برم !!
خیلی فیلم استادانه ای بود. هر کی ندیده حتما" بره ببینه. نیکول کیدمن ، لامذهب جون می داد واسه همین نقش. با اون چشمای قرمز وحشت زده اش.

از وبلاگ قدیمی 3 مرداد 1381
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.