www.flickr.com

شهر من در خواب

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

خواب دیدم رفته ام لندن. همه هستند. خیلی از دوستان را دیدم. حتی آنهایی را که در لندن یا آن اطراف نیستند. با کلی قصه های عجیب و غریب جانبی. بعد از خانه آن رفیقی که در خواب مهمان اش بودیم بیرون رفتم و دیدم در یکی از خیابان های تهران هستم. با خودم گفتم، حالا که تا اینجا آمده ام بروم مامان را ببینم.

واقعا باید بروم.

اعتیاد، اعتیاد، دلم دیگه نمی خواد

شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

چهار پنج روز گذشته به خاطر سفر و محدود بودن دسترسی به اینترنت فقط فرصت کرده بودم به طور روزانه ایمیل هایم را چک کنم. البته از دنیا بی خبر نبودم و نیستم. امروز وقت داشتم و سری به گودر زدم. کمی بالا و پایین رفتم و اخبار مهم را خواندم و یک یادداشت از یکی از وبلاگ های مورد علاقه ام به اشتراک گذاشتم. همین، و انگار دیگر کاری نداشتم. یعنی دیگر علاقه ای به گودر بازی نداشتم. ظاهرا به همین راحتی ترک کرده ام؛ حتی اگر شب عاشورا باشد، روز پرحادثه ای گذشته باشد و روز پرخبری پیش رو باشد.

کلی گویی آفت ذهن است

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

در این یکی دو روز خوانده ام و شنیده ام که می نویسند یا می گویند: من مذهبی نیستم اما...، من از آخوندها خوشم نمی آید اما...، من احترامی به روحانی ها نمی گذارم اما...، من ... اما مرحوم منتظری متفاوت بود.
سوال این است که آیا همین نمونه و نمونه های مشابه نمی تواند باعث شود حکم کلی ندهید؟ چنین گزاره هایی به چیزهایی اصالت می دهند که روزی خودتان هم می مانید از این همه کلیت شان چطور فرار کنید.


سیاه یا سفید

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

«در این جریان تاریخی آقای اوباما و دیگر سیاستمداران جهان یا با جنبش سبز مردم ایران هستند یا بر علیه آن» - حمید دباشی، هفته سبز، برنامه هشتم

«اکنون هر ملتی در هر منطقه‌ای باید تصمیم بگیرد که یا با ما باشد یا با تروریست‌ها» - جرج بوش، سخنرانی بعد از یازده سپتامبر


پی نوشت ضروری: این ربطی به نظر کلی من درباره حمید دباشی و برنامه ها و تحلیل های خیلی خوب اش ندارد. ضمن اینکه شک دارم این دو گزاره از نظر منطقی معادل باشند، اما با شنیدن جمله دباشی دقیقا یاد آن جمله معروف بوش افتادم.




دور ریختنی ها

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸

عادتی دارم که گاهی خوب و گاهی هم دست و پاگیر می شود. چیزها را به سختی دور می ریزم. شاید به خاطر این است که در جنگ بزرگ شده ام، وقتی که داشتن خیلی چیزها رویا بود. اما نه، این عادت را همه ی ما از بابابزرگ یاد گرفته ایم که همیشه در ظرفی گوشه حیاط یا بالکن سهم گنجشک ها و کبوترها و گربه ها را هم کنار می گذارد. دور نریختن من اما همیشه از خرده نان و غذای اضافه هم فراتر رفته است و هر خرت و پرتی که تصورش را بکنید شامل می شود. این هم ارثیه مامان است، وقتی که خیاط همه فامیل بود و من از خرده پارچه هایش کلاژ و جامدادی و عروسک درست می کردم. بعدها که نقاشی و کاردستی را جدی تر گرفتم، هر دور ریختنی ای ظرفیت این را داشت که بخشی از یک تابلو یا کارت تبریک شود. مدتی هم از کاغذها و روزنامه های باطله را خمیر می کردم و کاغذ دست ساز می ساختم برای اینکه رویش نقاشی بکشم یا با آن کارت یا جعبه بسازم.
روحیه حفظ محیط زیست ام هم خیلی تحت تاثیر همین عادت است. وقتی می شود چیزهای دور ریختنی را به آثار هنری یا حتی چیزهای به درد بخور تبدیل کرد چرا باید راهی سطل زباله شوند. یکی از رویاهایم آن است که کارگاه- فروشگاهی داشته باشم و همان جا چیز بسازم و بفروشم. دورریختنی های مردم هم مواد اولیه ام باشد، خودشان بیاورند یا بروم در خانه هایشان پیدا کنم. برای همین است که دوست دارم موقع اسباب کشی به آشناها کمک کنم یا مثلا بروم انباری مامان و مامان بزرگ را برای پیدا کردن چیزهای هیجان انگیز مرتب کنم. سمساری ها و دست دوم فروشی ها هم که دنیایی هستند.


مچ بند سبز، بازوبند ستاره داوود

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

در قطار نشسته بودم و در حال و هوای خودم داشتم کتاب می خواندم و سیب گاز می زدم. سرم را بالا کردم دیدم دختری دو سه ردیف آن طرف تر دارد V نشان می دهد. فکر کردم دارم خواب می بینم یا اشتباه کرده ام، اما دوباره نشان داد و من هم با هیجان جواب اش را دادم. همراه پسری بود که قیافه اش هلندی می زد و خودش هم با چشم های روشن و موهای تیره به نظرم ایتالیایی یا اسپانیایی آمد. موقع پیاده شدن رفتم بالا سرشان پرسیدم دوست ایرانی دارند، دختر گفت خودش ایرانی است. خوشحالی ام تمام شد. فکر می کردم، غیرایرانی هایی هستند که مچ بند سبز را می شناسند.
اما انگار با این مچ بند فقط خودمان را نشان دار کرده ایم. چیزی شبیه بازوبندهای ستاره داری که یهودی ها مجبور بودند به بازو ببندند، اما ما داوطلبانه داریم خودمان را از بقیه جدا می کنیم تا شناسایی شویم. یک بار نوشته بودم، این نوعی هویت است. اما حالا می بینم فراتر از هویت، عاملی برای شناسایی است و همین است که ترسناک اش می کند.

چای کیسه ای، زردچوبه، تحقیر

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

مدرسه مان ساعت سه تعطیل می شد و تا به خانه برسیم ساعت چهار شده بود. برای همین معمولا ناهار می بردیم. دوستی داشتم که آشپزی مادرهای دیگران را تحقیر می کرد برای اینکه زردچوبه زیاد در غذایشان ریخته اند و به این افتخار می کرد که مادر خودش غذا را با رب گوجه خوش رنگ می کند. آزار می دیدم، اما دقیقا نمی فهیدم چه چیزی آزارم می دهد. آشپزی مادرم یا رفتار دوستم.
بعدها با دیدن نمونه های بیشتر این رفتار در دیگر دوستانم فهمیدم آنچه آزار دهنده است، تمایل آدم ها به مرزبندی و خط کشی است. آن هم نه با نکات مثبت خودشان که با نکات به نظر خودشان منفی ای که به بقیه نسبت می دهند. با این کار دنیا را به دو بخش تقسیم می کنند، آنهایی که مثلا چای سبز دوست ندارند پس چیزی از چای نمی فهمند و آنهایی که چای سبز دوست دارند پس در دسته آدم خوبها هستند. حکم دهنده هم طبیعتا در قسمت خوب هاست. هر کدام از این حکم ها مرزهای دنیا را بیشتر و بیشتر می کنند.
فقط حواسم باشد دیگر به آشپزی مادرم شک نکنم. همه این مرزبندی ها سلیقه ای هستند به شزطی که اینقدر خشن و سلبی بیان نشده باشند.

چرا این قدر دعوا داریم

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۸

شش ماهی می شود که این گوشی G1 را دارم. سیستم عامل اش آندروید است و برای نصب اپلیکیشن های مختلف باید به بازار آندروید سر بزنم. عادت کرده ام که بدون خواندن کامنت کاربرها چیزی را نصب نکنم، که احیانا مشکلی برای گوشی پیش نیاید. ملت کامنت های خیلی خیلی متفاوتی می گذارند، مثلا پیش می آید که یکی بیاید بگوید این اپلیکیشن مفت نمی ارزد و چند تا هم فحش بدهد، آن یکی هم بیاید تعریف و به به و چه چه کند. اینها می آیند حرفشان را می زنند و می روند اما یک بار دیدم یک بنده خدای ایرانی یک فونت فارسی نوشته بود، مشتاقانه کامنت ها را خواندم. یکی تعریف کرده بود، یکی دیگر گفته بود به درد نمی خورد و همچنان به جای فونت فارسی مربع مربع می بیند. بعد یک نفر دیگر آمده بود به آن که شکایت کرده بود جواب داده بود "فلانی وقتی چیزی را بلد نیستی حرف نزن به جایش برو گوشی ات را درست کن" و طبیعتا دعوا راه افتاده بود.
این اولین باری بود که می دیدم در بازار آندروید دو نفر در کامنت ها به جان هم افتاده اند و متاسفانه این دو نفر ایرانی بودند. شاید به خاطر همین روحیه مان است که فعالیت در سایت های وب 2 مثل فیس بوک، گودر، فرندفید و توییتر اینقدر از ما انرژی می گیرد. برای اینکه هم با هم دعوایمان می شود یا همه چیز را دعوا می بینیم یا حس می کنیم همه در مقابل ما هستند. در هر حال راحت نیستیم و به هم گیر می کنیم.

چراغ قرمز

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

این روزها مدام در خیابان چراغ قرمز پیدا می کنم. چراغ هایی که با کش به پشت دوچرخه یا کیف وصل می شوند. سالم هم هستند. حالا نمی دانم ماجرا چیست، سفیدهایش را خودم باید بخرم یا چی؟

آن 290 نفر کشته آدم نبودند؟

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

دوباره داریم مستند ایران و غرب بی بی سی را می بینیم که بهمن پارسال به مناسبت سی سالگی انقلاب ایران پخش شده بود. همان موقع قسمت اول را کامل و قسمت های بعد را هم جسته گریخته اینجا و آنجا دیده بودیم. مستند خیلی خوبی است با کیفیت و امضای بی بی سی، اما همچنان نکته هایی دارد که نمی شود به راحتی از آن گذشت. مثلا در ماجرای گروگان گیری سفارت آمریکا در تهران و گروگان گیری فرانسوی ها در لبنان، غربی ها به شدت چهره ای انسانی دارند که خانواده شان نگران آزادی شان هستند. اما در مقابل هیچ چیزی از چهره انسانی ایرانی ها نشان نمی دهد. انگار تنها آنها هستند که در این مدت قربانی خشونت و جنگ و تروریسم بوده اند. نمونه اش آن است که هیچ حرفی از شلیک ناو آمریکایی به ایرباس ایرانی و کشته شدن 290 مسافر نمی زند. اتفاقی که از دیگر وقایع موجود در رابطه ایران و آمریکا کم اهمیت تر نیست. آزار دهنده تر می شود وقتی هر سال همین روزها ماجرای گروگان گیری را در بوق می کنند، اما بعید می دانم کمتر کسی از اروپایی ها و آمریکایی هایی که مخاطب بی بی سی و سی ان ان هستند، از سقوط هواپیمای ایرانی خبر داشته باشند.

نمی دانم چرا هر کس می خواهد تاریخ بگوید یا یک ماجرایی را تفسیر کند، نهایتا کارش به داستان دیو و فرشته می کشد؛ حالا در روایت بی بی سی ما دیو ایم و آنها فرشته.

فرزانگان، منطقه 6

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

تهران شهر خشن و بی در و پیکری است. از خشونت اش همین بس که من هفت سال راهنمایی و دبیرستان را به مدرسه ای رفتم که از نگاه من ای که در محله پیروزی بزرگ شده بودم و زندگی می کردم بالا شهر بود و از نگاه هم مدرسه ای های جردن نشین ام پایین شهر.

یه سوزن به خودم

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

این یادداشت را دو سه هفته پیش برای "جمعه برای زندگی" همایون خیری نوشتم.


يک. چند ماه بیشتر نداشتم وقتی‌ آن جمعه مادرم من را بغلش گرفت و راه افتاد برود ببیند انتهای خیابان‌مان در میدان ژاله چه خبر است. حکومت نظامی بود و ماموری جلویش را گرفت و تهدید کرد خانوم جلوتر نیا، وگرنه می‌زنم. با شنیدن قصه‌هایی شبیه این همیشه حسرت خورده‌ام که چرا آن‌ روزها را ندیده‌ام. در طول این سال‌ها هر وقت فیلمی از آن زمان دیده‌ام، حالت غریبی که در چهرهٔ آدم‌ها بوده توجهم را جلب کرده است. حسّی که با هیچ گزارش و کتاب و فیلمی قابل انتقال نیست؛ فقط باید آن‌ زمان را زندگی کرده باشی‌ تا بفهمی دقیقا چه چیزی آن‌ مردمان را در‌ جمعه سیاه و دیگر روزها به خیابان‌ها کشاند. همین است که می‌گویم تنها حسرت تجربه کردنش برایم مانده است.

دو. جمعه پیش هم دقیقا همین حس را داشتم وقتی‌ هزاران کیلومتر دورتر تصویر مردمانی را می‌دیدم که خیابان‌های تهران را سبز کرده بودند و لحظه به لحظه مشتاقانه خبر‌ها را دنبال می‌کردم تا چیزی را کشف کنم.اما انگاری باز هم چیزی را از دست داده باشم، بار اول زمان و این بار فاصله مانع بود و هست. خواندن گزارش‌ها و روایت‌های دوستان و دیدن تک تک عکس‌ها و فیلم‌ها هم تنها یک تجربهٔ دست دوم به دست می‌دهند که با حضور در آن زمان و مکان قابل مقایسه نیست.

سه. با همین حال و روز با حسرت جمله‌ای شبیه این توییت کردم که "تجربه کردن همهٔ این روزها را از دست داده‌ام و از دست خواهم داد." زنجموره‌ام جواب داد و رفقا از در همدردی در آمدند و جمله‌های مشابهی برایم نوشتند. بعد از مدتی‌ اما به خودم آمدم و جواب محکمی به خودم دادم! راستش از ناله‌هایم حالم به هم خورده بود و فکر کردم "سی سال پیش که یا نبودی یا بچه بودی، به هر حال تجربه‌اش غیر ممکن بوده است. حالا اما چه مرگت است، اگر خیلی‌ عشق تجربه کردن داری به جای ناله کردن یک بلیط بخر و برو هر چه می‌خواهی‌ ببین. این قدر هم روی اعصاب بندگان خدا در داخل و خارج راه نرو که وای غریب ام، وای نوستالژی‌ام درد می‌کند، وای عذاب وجدان دارم، وای بیانیه دارم، وای امضا جمع می‌کنم، وای نظریه دارم، وای تجمع می‌کنم، وای راه‌حل دارم، وای من چقدر سبزم، وای من فکر می‌کنم."

چهار. راستی‌ بلیط را برای یکی‌ از همین جمعه‌ها بخرم؟ زندگی‌ می‌کنیم...

عین خارج

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

روزهایی که به دانشگاه خودم، آیندهون، نمی روم بساط درسم را بر می دارم می روم همین دهات خودمان در کتابخانه دانشگاه لایدن کار می کنم. معمولا هم می روم در اتاق کتابهای مرجع فلسفه می نشینم که اگر چیزی لازم داشتم دم دست باشد. برای امانت گرفتن کتاب در این کتابخانه هر کس که کارت دانشجویی یا کارت عضویت دارد می تواند وارد حساب اش کاربری اش شود، کتاب مورد نظرش را سفارش دهد و بعد از یک ساعت در میز امانت با نشان دادن کارت کتاب را از کتابدار تحویل بگیرد.
اما اخیرا این روند کمی تغییر کرده است و آن کتابدار را هم از ماجرا حذف کرده اند. بنابر ادعای کتابخانه، دانشگاه لایدن برای اولین بار در دنیا به روش سلف سرویس کتاب امانت می دهد. ماجرا این است که اگر کسی کتابی بخواهد به همان روش قبل در حساب کاربری کتابخانه آن را سفارش می دهد، بعد برای سفارش او یک کمد کوچک اختصاص می دهند و کتاب یا کتاب هایش را در آن می گذارند. بعد از یک ساعت کاربر می تواند در حساب اش شماره کمدی را که کتاب در آن گذاشته شده ببیند و با مراجعه به بخش کمدها که حالا مساحت زیادی را در کنار میز امانت اشغال کرده اند، کارت اش را از زیر بارکدخوان عبور دهد تا کمد مخصوص او باز شود. اگر کسی به هر دلیلی آن روز نتواند به کتابخانه برود، کتاب تا سه روز در کمد می ماند و بعد از آن دوباره به مخزن برمی گردد.


پی نوشت: همان طور که انتظار داشتم این اولین بار در دنیا بازارگرمی بود. اما من هم بد نوشتم، منظورشان سلف سرویس اش نبود، ارجاع این اولین ظاهراً به کمد هاست. بعد من که همیشه گفته‌ام اینجا دهاتی بیش نیست، از این چیز‌ها هم ذوق زده می‌شویم.

من یک تقلیل گرای بدبختم

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

یادم هست دوستی جایی سعی کرده بود نشان دهد ذات زنانه یا مردانه وجود ندارد. حق با اوست، البته در این مورد که اصلا ذاتی وجود ندارد. هر چه هست طبیعت است و واقعیت آن. طبیعت ارزش و ذات و خوبی و بدی سرش نمی شود، تنها می توان آن را فهمید و چگونگی رفتارش را توضیح داد. مثلا همین زنانگی و مردانگی، ته تهش را در بیاوری به سلول ها و پروتئین ها می رسی. فرق شان از نظر منِ فیزیکالیست و تقلیل گرا فقط در همین جاست. تقصیر خودم هم نیست، راه دیگری برای توضیح و فهم پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. تنها می توانم مثل یک بچه همه چیز را بشکافم تا بفهمم درون اش چه خبر است. درست مثل بچه ای که دوست دارد بداند اسباب بازی اش چطور کار می کند آنقدر چیزها را خرد می کنم تا به اجزای سازنده اش برسم و بتوانم بگویم، آهان اینجاست، خودش است، همین است. اما می دانم با این روش نمی توان پیچیدگی و آشوب را توضیح داد. با این روش نمی توان بزرگترین راز دنیا یعنی حیات را توضیح داد. هر چقدر هم بگویند به جای تقلیل گرایی باید کل گرا بود و کل سیستم را دید فایده ندارد. این ها توضیح دهنده نیستند، کمکی به فهمیدن ماجرا نمی کنند. آخر آخرش مجبوری برای سر درآوردن و دانستن، سیستم را تکه تکه کنی و اجزایش را ببینی. چه کنم که یک فیزیکالیستِ تقلیل گرای بدبختم و راه دیگری برای فهمیدن پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. درست همان کاری که علم انجام می دهد.

داروین در مقابل اینشتین

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

چرا اصطلاحی به نام "داروینیسم" وجود دارد:

"تاثیر مداوم داروین را می توان با نقش فوق العاده ای که او در بین دانشمندان مدرن بازی می کند، سنجید. بسیاری از زیست شناس ها آثار داروین را خوانده اند. اما در مقابل آثار اینشتین، علی رغم اهمیت غیرقابل تردیدی که در فیزیک مدرن دارند، به ندرت توسط فیزیکدان های امروزی خوانده می شوند. زیست شناس های مدرن اغلب خود را 'داروینی' می نامند؛ اما کسی از فیزیکدان های مدرن نشنیده است که به خودشان عنوان 'اینشتنی' بدهند. وقتی زیست شناس ها بر سر موضوعی در علم جدید اختلاف دارند، معمولا سعی می کنند ادعا کنند داروین طرف آنهاست. در زیست شناسی هنوز هم داروین مرجعی شایسته نقل قول است، و بحث میان زیست شناس ها بر سر چگونگی تفسیر دیدگاه های او ادامه دارد. داروین همچنان بخشی از زیست شناسی مدرن است در حالیکه اینشتین بخشی از فیزیک مدرن امروز به شمار نمی رود."

از کتاب داروین اثر تیم لونس

تهران در آینه

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

1- وقتی مینا، دختر کوچولوی دوست داشتنی فیلم آینه، زیر همه چیز زد و گفت که دیگر حاضر نیست فیلم بازی کند؛ در این فکر بودم که کاش می شد ما هم قهر کنیم و دیگر بازی را ادامه ندهیم. به نظرم جعفر پناهی هم دقیقا همین نکته در ذهنش بود که مینا را سراغ پیرزنی که در اتوبوس دیده بود فرستاد تا دخترک از او بپرسد آیا او هم در حال نقش بازی کردن است. پیرزن با همان حسرتی که من هم در آن لحظه حس می کردم جواب داد: "کاش من هم فیلم بازی می کردم دختر جون". و ادامه اش لابد این است که هر چه جلوی دوربین گفتم زندگی لعنتی خودم است.

2- به جز بازی خیلی خوب مینا، چیزی که باعث شد از دیدن آینه لذت ببرم این بود که همه چیز در خیابان های تهران می گذرد و مردم و روابط شان را نشان می دهد. لذت کشف کوچه ها و خیابان های آشنا که هر روز از آنها رد می شدم، البته نتیجه ی دوری است وگرنه برای کسی هر روز این صحنه ها را می بیند هیجانی ندارد.

انتقام، پدیده رایج در هر انقلاب

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

روزهای بعد از انتخابات بود که خانه دیانا دوست کلمبیایی ام دعوت بودم. یکی از مهمان ها که هلندی بود وقتی فهمید ایرانی ام بحث انتخابات را پیش کشید. سوال هایی که می پرسید نشان می داد اطلاعاتش بیشتر از آن است که صرفا با دنبال کردن سی ان ان به دست آورده باشد. می گفت امثال تو که خارج از کشور هستند باید در وضعیت بدی باشند، از یک طرف به خاطر دوری در متن جریان نیستند و از طرف دیگر هر اظهار نظری کنند با واکنش عمدتا منفی دوستان شان در داخل مواجه می شوند. پرسیدم از کجا اینقدر خوب می دانی، گفت زنم کوبایی است و همه اینها را تجربه کرده است.
اما اطلاعات خوبش از شرایط ایران دلیل مهم تری داشت که آن را با پرسیدن شغل اش فهمیدم. گفت در اداره مهاجرت و امور پناهندگان کار می کند و برای بررسی پرونده ها مجبور است وضعیت سیاسی و تاریخی کشورهای متبوع متقاضیان را مطالعه کند. سخت ترین پرونده هایشان مربوط به قربانیان بحران هایی مانند جنگ و انقلاب است. در این شرایط قبل از انقلاب فعالان سیاسی به دلیل فشار و شکنجه و زندان دولت حاکم از کشورشان فرار می کنند و درخواست پناهندگی می دهند. چند ماه یا چند سال بعد، وقتی انقلاب پیروز می شود حاکمان سابق از دست شکنجه و زندان و اعدام انقلابی های به قدرت رسیده فرار می کنند و می خواهند پناهنده شوند. موارد زیادی پیش آمده که زندانی و زندانبان در یک کمپ پناهندگی با هم مواجه شده اند و ماجرا به انتقام جویی کشیده شده است. اما در خیلی از موارد پناهجوهای دسته دوم تنها کارمند یا سرباز حکومت سابق بوده اند و صرفا به خاطر کار کردن در حکومت قبل جان و مال شان در خطر است- مثال اش ساواکی ستیزی بعد از انقلاب است که حتی زن و بچه کارمندهای ساواک هم از دست انقلابی ها در امان نبودند.
این آقای هلندی می گفت دقیقا به همین دلیل تصمیم گرفته اند این پرونده ها را در کمیته ای جداگانه بررسی کنند و او در آن کمیته کار می کند. به گفته خودش کار خیلی سختی دارد، برای اینکه طبق باور پناهجوهای گروه اول با جنایتکاران سر و کار دارد؛ اما باید با آنها هم مثل بقیه پناهجوها و بر اساس قوانین پناهندگی رفتار کند. کار این کمیته آن است که با مطالعه شرایط سیاسی کشور مربوط به هر پرونده و بررسی وضعیت آن پناهجو تشخیص دهد که آیا مثل یک پرونده عادی به او پناهندگی دهند یا او را به دادگاه بین المللی یا دادگاه کشور متبوع اش ارجاع دهند.

۱۹۸۴؛ نسخهٔ جدید

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

روزی که برای خریدن رنگ سبز باید کارت شناسایی نشان دهید. این قانون برای خریدن رنگ‌های آبی و زرد هم صادق است، از لحاظ ترکیب رنگ.

وقتی ادبیات به علم می‌رسد

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

1- معمولا وقتی سر و کله‌ی علم یا موضوعی تخصصی در ادبیات پیدا می‌شود، حساسیت برانگیز است. البته اعتراف می‌کنم حساسیت شخصی خیلی بالایی به این ماجرا دارم، به خصوص اگر ترجمه باشد. نمونه‌ اش نمایشنامه "کپنهاگ" نوشته مایکل فرین، داستان ملاقات معروف هایزنبرگ و بور در سال 1941 در کپنهاگ و در خانه بور است. طبیعتا برای نوشتن نمایشنامه‌ای در مورد ملاقات دو فیزیکدان بزرگ قرن بیستم و از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، به این نظریه و اصطلاحات و واژه‌های فیزیکی نیز اشاره می‌شود. این کتاب از اشاره فراتر می‌رود و وارد بخش علمی ماجرا هم می شود. ملاقات بور و هایزنبرگ از بحث‌برانگیزترین موضوعات تاریخ علم در قرن بیستم است. اهمیتش به خاطر آن است که در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم، این دو فیزیکدان آلمانی و دانمارکی در مورد بمب اتمی صحبت کرده‌اند. اما هیچ کس نمی‌داند هایزنبرگ دقیقا با چه هدفی به کپنهاگ رفته است و ابهام‌ها به این دلیل باقی مانده است که هر کدام بعدها روایت متفاوتی از آن جلسه تعریف کرده‌اند.

2- اولین بار ماجرا را وقتی دبیرستانی بودم در کتاب جزء و کل هایزنبرگ خواندم و طبیعتا به روایت هایزنبرگ اعتماد کردم. بعدها که مشکوک بودن ماجرا را در مقاله‌ها خواندم آنقدر هیجان‌زده شدم که باعث شد وقتی موضوع یکی از ویژه‌نامه‌های شرق انرژی هسته‌ای بود، مقاله‌ای در مورد این ماجرا بنویسم. * همان موقع فهمیدم نمایشنامه‌ای هم با نام کپنهاگ نوشته شده و خیلی دوست داشتم ترجمه شود. نمی دانم چرا همان موقع اصل کتاب را نخواندم، شاید پیدا کردنش سخت بود؛ اما دلیل اصلی باید تنبلی انگلیسی خواندن بوده باشد.

3- خواندن ترجمه کپنهاگ** کاملا مایوس کننده بود. به خاطر همان واژه‌های تخصصی فیزیک که ناشیانه ترجمه شده است. در واقع برای خواننده‌ای مثل من که با معادل‌های رایج واژه‌ها در جامعه دانشگاهی و کتاب‌های تخصصی فیزیک آشناست، خواندن ترجمه آزاردهنده است. مشکل بر سر نادرست بودن معادل‌ها نیست؛ اشکال آن است که مترجم به جای استفاده از معادل های رایج در جامعه فیزیک، خودش معادل سازی کرده است. البته مترجم خیلی تلاش کرده‌است با زیرنویس فیزیکدان‌هایی را که در داستان ظاهر می‌شوند معرفی کند، اما حتی در اینجا هم مثلا واژه Black Hole را بدون ترجمه باقی می‌گذارد؛ واژه‌ای که با یک جستجوی اینترنتی ساده معادل رایج سیاهچاله به راحتی برایش پیدا می‌شود. با این وضعیت انتظار اینکه مترجم قبل از انتشار کتاب را برای اطمینان از ترجمه درست اصطلاخات فیزیکی به یک فیزیکدان یا فیزیک‌پیشه بدهد، شاید انتظار زیادی باشد.

4- خیلی دوست دارم بدانم آیا مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت حاضر است این کار را بکند یا نه.*** این سوال را از نویسنده‌ها هم می‌توان پرسید، که آیا وقتی موضوع داستان‌شان یک حوزه تخصصی است حاضرند آن را برای ویرایش به متخصص آن حوزه بدهد؟ نمونه نویسنده‌ای که حاضر نشده این کار را بکند، دن براون است. کتاب شیاطین و فرشتگان که بخشی از آن در سرن می‌گذرد، اشتباه‌های فاحش فیزیکی دارد. **** حالا سوال این است من چطور باید در مورد حوزه‌های دیگر که چیزی از آنها نمی دانم،مثلا تاریخ مسیحیت در کتاب راز داوینچی، به دن براون اعتماد کنم. البته این توجیه که وقتی کل ماجرا داستان است چنین حساسیت‌هایی بی‌معنی است، می‌تواند قابل قبول باشد؛ اما همچنان به عنوان خواننده احساس خوبی ندارم وقتی با اشتباه‌ مواجه می‌شوم.



* سایت شرق دیگر وجود ندارد، اما سایتی به نام باشگاه اندیشه مقاله‌های شرق را جمع کرده است.
** کپنهاگ/مایکل فرین/ حمید احیا/ نشر نیلا 1386.
*** امیرمهدی را مثال زدم برای اینکه وبلاگ دارد و از طریق آن با خوانندگانش برهمکنش دارد.
****این نظر نیماست، خودم کتاب را نخوانده ام اما طبیعتا می شود به نظر یک فیزیکدان اعتماد کرد.

وسوسهٔ یقین

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

کفر آمیز دانستن فلسفه موضوع جدیدی نیست. بارها و بارها در طول تاریخ و در همه سرزمین‌ها بوده اند حاکمان و مردمانی که فلسفه را تکفیر کردهاند. این نگاه تکلیفاش روشن است. برای همین میخواهم آن‌ را به عنوان یک معیار بیاورم این طرف خط. همان مرز سیاه و سفید کذایی که ملت شریف را از اغتشاشگر و یا با ادبیات طرف مقابل سبز را از غیر سبز جدا می‌کند. پس اصلاح می‌کنم و به جای خط از طیف حرف میزنم و به جای "این" سوی طیف هم میگویم طرف دیگر طیف.

ادعا این است که ضدیت با اندیشه را در همه جا می توان دید. هر جا که سوال را هم ارز مخالفت یا برندازی یا انشعاب یا پیوستن به اردوی دشمن بدانند. هر جا که حق سوال پرسیدن، حق انتقاد کردن، حق شک داشتن؛ به رسمیت شناخته نمی‌شود. طبیعتا همیشه هم بهانههایی برای این رویکرد وجود دارد، از تشویش اذهان عمومی‌ و امنیت ملی‌ گرفته تا از بین بردن روحیه امید در دیگران یا نامناسب بودن زمان برای سوال یا انتقاد. اما اینها همه بهانه است، مشکل در مطلق‌انگاری است که اندیشیدن را تحمل نمی‌کند. مطلق‌انگاری در همه جا وجود دارد.

مرز زندگی خصوصی کجاست

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۸

لارا دکرز، دختر 13 ساله هلندی - نیوزلندی، می خواهد تنها با قایق به دور دنیا برود. اما دولت هلند با این استدلال که چنین سفری برای دختری به این سن خطرناک است، ماجرا را به دادگاه کشیده است تا حضانت او را از پدر و مادرش بگیرد. این ماجرا را چند روز پیش از مارتین، یکی از استادهای دانشکده که اتفاقا قایقران حرفه ای هم هست، سر میز ناهار شنیدم. نکته غیرمنتظره ی داستان واکنش استاد خودم و بقیه هلندی های سر میز بود که می گفتند، پدر و مادری که بچه شان را مدرسه نفرستند و اینقدر بی مسئولیت باشند که اجازه دهند او تنها به سفر دور دنیا برود، صلاحیت نگهداری اش را ندارند. مارتین بیچاره هم آن وسط دست و پا می زد که این کار هیچ خطری ندارد و خودش از دوازده سالگی قایقرانی را شروع کرده است. البته بحث اصلی نه بر سر خطرناک بودن یا نبودن این سفر، بلکه بر سر این بود که آیا اصلا دولت حق دارد در این ماجرا دخالت کند یا نه. پس از دیدن واکنش همکارهای فیلسوف ام، امشب وقتی سی ان ان گزارشی از این ماجرا پخش کرد اصلا متعجب نشدم که در نظرسنجی شان 70 درصد شرکت کننده ها با سفر این دختر مخالف بودند.
مدام یاد کنایه های مارتین سوئدی می افتم که می گفت "مثلا اینجا هلند است، کشور لیبرالیسم" و فکر می کنم فرق این واکنش مردم و دولت با سیستمی مثل شورای نگهبان خودمان چیست.

پی نوشت: یکی از دوستان در فرندفید یک حالت حدی مطرح کرده که سوال "مرز دخالت کجاست" را واضح تر نشان می دهد، فکر کردم بد نیست مثال اش را اینجا بگذارم: " فرض کنید لارا ۴ ساله بود و قرار بود بین دو برج بسیار بلند بندبازی کند، و فرض کنید این کار برای لارا بسیار خطرناک باشد، پدر و مادر لارا قصد ندارند لارا را از این کار منع کنند، دولت در این قضیه دخالت می‌کند، آیا اینجا دخالت دولت بجاست یا نابجا؟ "

رسانه، زبان، خشونت

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۸

آنلاین می‌شوم که خبر بخوانم. اما چیزی که می‌بینم خبر نیست. انگاری کیهان ادبیاتش را همه جا تکثیر کرده است. حتی از تیتر "خبر"های روزانه نفرت و خشونت می‌بارد. مثلا طرف تیتر زده است " جلاد رادان گفت...". خب قبول طرف قاتل است و جنایت کرده، اصلا گیرم نسل‌کشی کرده باشد؛ خبر که قرار نیست حکم دهد. خبری که با چنین تیتری آغاز می‌شود، دیگر قابل اعتماد نیست؛ ممکن است خیلی افراطی به نظر برسد اما به بدیهی‌ترین جمله‌های آن هم باید شک کرد. در واقع با این جهت‌گیری؛ مرز بین سلیقه و برداشت شخصی نویسنده و واقعیت بیرونی مخدوش شده است. از این به بعد هر جمله‌ای ممکن است ذهنی باشد؛ در حالیکه انتظار می‌رود خبر از گزاره‌های عینی تشکیل شده باشد. ( انتقاد‌های احتمالی مربوط تفسیر متن را می‌دانم، اما در اینجا وارد نیستند.)


این بی اعتماد شدن مخاطب به رسانه تنها یکی از آسیب‌های چنین زبانی است. گرفتاری مهمتر اما آن است که گویا آن رسانه هم به منِ مخاطب اعتماد ندارد. انگار به فهم و برداشت من از آنچه می‌گوید بی‌اعتماد است و بدتر از آن می‌ترسد منظور مورد نظر او را برداشت نکنم. برای همین خود را ملزم می‌بیند که صفتی شبیه "جلاد" را به کار برد تا هیچ شک و شبهه‌ای باقی نگذارد. چنین رسانه‌ای به شعور مخاطب‌اش احترام نمی‌گذارد.


آسیب دیگر به کارگیری این زبان در رسانه، ترویج نفرت و خشونت است. زبان گسترش‌دهنده خشونت، قرار نیست آشکارا فرمان دهد یا تشویق کند که آی مردم بروید آدم بکشید؛ نفرت به سادگی و با همین صفت‌هایی که به اسم‌ها می‌چسبند ترویج می‌شود. بازتولید ادبیات کیهانی خطرناک است، اما خطرناکتر آن است که این ادبیات مشتری داشته باشد.

شاهکارهای طرف مثال تورهای سازمان ملل شده

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

1- به ژنو که رسیدیم، اولین جایی که رفتیم سازمان ملل بود. همه چیز خیلی امنیتی و جدی بود؛ باید از چند گیت بازرسی و نشان دادن مدارک شناسایی رد می شدیم تا بالاخره به قسمت فروش بلیط برای یک تور یک ساعته می رسیدیم. بازدیدکننده ها را گروه بندی می کردند و هر دسته را به یک راهنما می سپردند. هیچ کس حق نداشت تنهایی برای خودش بچرخد.

2- خانم راهنما ساختمان ها و سالن ها را یکی یکی نشان می داد و در ضمن ساختار سازمان ملل را هم توضیح می داد. جایی که گفت فلسطین عضو سازمان ملل نیست، برای اینکه رسما کشور نیست اما با این حال نماینده بدون حق رای در جلسه ها دارد؛ خیلی دلم می خواست بگویم گند بگیرند این سازمان ملل را.

3- سالن اصلی حدود دو هزار صندلی دارد که جلسه های خیلی بزرگ مثل نشست های سالیانه در آن تشکیل می شود. خانم راهنما برای اینکه مثالی زده باشد، گفت حدود دو ماه پیش اجلاس ضد نژاد پرستی در این سالن برگزار شد. همان اجلاسی که "پرزیدنت" احمدی نژاد در آن سخنرانی کرد و نماینده خیلی از کشورها سالن را ترک کردند. این بار اما دیگر جو زده شدم و پریدم وسط حرفش که او پرزیدنت نیست. طفلک نفهمید چه می گویم و برای همین دستم را با مچ بند سبز بالا بردم و دوباره تکرار کردم او "رئیس جمهور" ما نیست. خانم راهنما جمله اش را اصلاح کرد و حرف اش را ادامه داد.

هویت در این سوی مرز

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

معمولا به انگیزه‌های ناخواسته و ناخودآگاه خودم برای انجام کارها مشکوکم. در این حد که حتی کمک یا کار خیریه ای هم اگر بکنم مدام این فکر یا بهتر است بگویم عذاب وجدان با من هست که به خاطر آسودگی خاطر خودم آنها کار را انجام داده ام، نه برای کمک به دیگران. نمونه‌اش همین ماجرای جا دادن به پیرها در اتوبوس یا مترو.

برای همین است که به این هویت تازه یافته یا شاید هویت ترمیم شده‌ام از "ایرانی‌ بودن" در اینجا – بیرون از ایران- خوشبین نیستم. انگار با مچ بند و دیگر نشان‌های سبزم خودم را به موج سبز گره می زنم تا هویت پیدا کنم. می دانم وسواس است و البته یک بحث بسیار نظری در اخلاق. در نهایت باید عمل گرا بود، برای همین همچنان این نوار سبز را به مچ دارم.

ببخشید شما قبلا درخت نبودید؟

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

1- در فلسفه بحث بزرگی وجود دارد درباره رابطه زبان و جهان که یک سرش در معناشناسی و معرفت‌شناسی است و آن سرش در متافیزیک. موضوع این بحث انواع نظریه‌های صدق است که ساده‌ترین و متداول‌ترین آن "نظریه مطابقت صدق" است، که می‌گوید یک گزاره درست است اگر و تنها اگر با واقعیتی در جهان متناظر باشد. مثلا گزاره "آب در صد درجه به جوش می‌آید" در جهانی که نقطه جوش آب در آن صد درجه باشد صادق است. البته این نظریه رابطه نزدیکی با رئالیسم متافیزیکی دارد، یعنی با داشتن یک رویکرد غیررئالیسی باید به کلی منکر چنین نظریه صدقی شد. اما در هر حال در آن نظام فکری هم باید یک نظریه صدق معرفی کرد. یعنی یک چارچوب فکری باید تکلیف‌اش را با رابطه زبان و جهان مشخص کند.

2- اگر کمی گل و گشاد و غیردقیق این ماجرا را نگاه کنیم، مثال‌های دم دستی زیادی می‌شود برایش پیدا کرد. البته نمونه‌ مورد علاقه من بیشتر به دلالت و مرجع مربوط است تا صدق، مثل اینکه وقتی از درخت و کوه و رود حرف می‌زنیم همه می‌دانیم به چه چیزی درجهان خارج ارجاع داده‌ایم. اگر من از امروز تصمیم بگیرم به جای درخت بگویم "ماه" با اینکه هر دوی آنها قرارداد هستند، اما معنای سخنانم مخدوش خواهند شد.

3-شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و تناظر اسم‌ها یا عکس‌ها با کاربرهای این شبکه‌ها، مثالی است که این روزها زیادبه آن فکر می‌کنم. در شبکه‌هایی مثل فیس بوک، توییتر و فرندفید هر کاربر در بدو ورود یک اسم کاربری برای خود انتخاب می‌کند که بناست از آن پس با آن نام شناخته شود. بنابراین تناظری بین هر کاربر و اسم اش وجود دارد؛ البته این اسم لزوما همانی نیست که آن کاربر در دنیای غیرمجازی هم از آن استفاده می‌کند.

4- حالا تصور کنید وضعیتی شبیه آنچه این روزها مثلا در فیس بوک اتفاق افتاده است. کاربران به هر دلیلی، از مشکل شناسایی شدن گرفته تا اعلام همبستگی، نام کاربری‌شان را تغییر داده‌اند. بعد می‌بینی شخص ناشناسی برایت کامنت گذاشته است و بعد از بررسی دوستان مشترک یا هر نشانه دیگری می‌فهمی یکی از دوستانت است. وضعیت بدتر زمانی است که کسی با این اسم‌های عوض‌شده، تقاضای دوستی می‌فرستد و نمی‌دانی آشناست یا غریبه.

5- قبل‌تر اگر چنین یادداشتی می‌نوشتم تذکر نمی‌دادم، اما حالا مطمئن‌ام که لازم است بگویم قصد ارزش‌گذاری و نفی یا تایید این کار را ندارم. تنها سعی می‌کنم تصویری از وضعیت موجود نشان دهم و البته همراه با یک هشدار. اگر من و تو می‌توانیم اسم‌مان را عوض کنیم، دیگرانی هم که شاید از ترس آنها این کار را می‌کنیم، می‌توانند اسم‌شان را عوض کنند. و فضا نا امن‌تر و نا امن‌تر می‌شود.


سوار موج سبز

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۸

این روزها ظاهرا خیلی‌ها در حال سواری گرفتن از موج سبز هستند. چپ و راست و بالا و پایین هم ندارد، هر شخص و گروهی بالاخره استفاده دلخواه خود را از جریان می‌برد یا برده است.

یکی از این موج سوارها یک شرکت مبلمان و لوازم خانه انگلیسی بود که هفته گذشته در توئیتر تبلیغ‌هایش را با برچسب موسوی پست کرده بود تا در بین توئیت‌های مربوط به انتخابات مورد توجه قرار گیرد. کاربران توئیتر معمولا پست‌های خود را برچسب می‌زنند تا نشان دهند موضوع آن به یک جریان بزرگتر مثلا انتخابات ایران یا هر موضوع بزرگ دیگری مربوط است. (چیزی شبیه #IranElection یا #Mousavi )

وقتی کاربران توئیتر این ماجرا را فهمیدند واکنش‌های بسیار تندی نشان دادند تا آن شرکت از کار خود عذرخواهی کرد و در یکی از توئیت‌هایش نوشت 140 کاراکتر برای عذرخواهی کافی نیست. برای همین در وبلاگ‌اش همراه با عذرخواهی مفصلی نوشت در جریان این کار نبوده و چنین عملی به دور از سیاست‌های تبلیغاتی شرکت‌ است و دیگر تکرار نخواهد شد. اما این ماجرا همچنان مورد تمسخر کاربران توییتر است، مثلا همان توئیت تبلیغاتی را با برچسب مایکل جکسون پست می‌کنند.

(منبع: نیویورک تایمز)

"نه" گفتن بدون خشونت

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۸

این مردم قابل احترام اند. وقتی سپر انسانی می شوند تا آن مامور یا بسیجی یا لباس شخصی کتک نخورد، در برابرشان تنها باید سر فرود آورد و در سکوت تحسین شان کرد. با همین منطق سکوت کرده بودم، اما امروز وقتی دیدم هموطنی که سالها دور از ایران بوده می گوید "نسل جدید و جوان ها سوسول هستند، چه معنی دارد مانع کتک خوردن بسیجی ها می شوند که بعد از همان ها کتک بخورند" ؛ فکر کردم لازم است بارها و بارها این ادای احترام را فریاد زد.

حق من، حق او، حق ما

یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

صحنه اول، 22 خرداد، سفارت ایران در هلند: رفته ام لاهه رای بدهم. در ایستگاه چند نفر از دوستان را می بینم و همراه می شویم. اگر زن باشی یک مسئله مهم وجود دارد؛ حجاب. از قبل تصمیم گرفته ام شالی دور گردنم بیندازم و اگر موقع ورود تذکر دادند، به عنوان روسری سرم کنم. یکی از دوستان همراه هم همین تصمیم را دارد. وارد می شویم، کسی چیزی نمی گوید. رای می دهیم و برمی گردیم. تنها ما بودیم که روسری سرمان نکرده بودیم، بعد هم از هرکس پرسیدم گفت که با حجاب رفته است.

صحنه دوم، 24 خرداد، تجمع اعتراض امیز در مقابل سفارت ایران در هلند: بچه ها تنها یک ساعت توانسته اند مجوز بگیرند. سرآسیمه و باعجله جلوی سفارت می روم تا همه یک ساعت را باشم و عکس بگیرم. حدودا دویست نفری جمع شده اند. باز هم می بینم خیلی ها روسری سرشان است؛ با اینکه می دانم اصلا محجبه نیستند.

دیکته نانوشته غلط ندارد

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۸

گاهی بدیهیات یادم می رود. گاهی برایم جمله ها تنها شعارهایی تزئینی هستند که از فرط تکرار خالی از معنا شده اند. نمونه اش تیتر همین پست است. امروز یک دوست غیر ایرانی معنای واقعی آن را به یادم آورد : " اگر رای نداده بودید، هیچ وقت نمی فهمیدید رای تان را دزدیده اند."

کاش بدانی با تو ام

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۸

این روزها،
افسرده ام.
مستاصل ام.
دور ام.
دلشوره دارم.
نگاه تان می کنم.
نگران ام.
دلم برایتان تنگ می شود.

پر از سکوت ام.
می ترسم بگویم "ما"، حتی اگر جمع "من" و "تو" باشد.
حسرت می خورم.

تحسین تان می کنم.
اگر می توانستم به چیزی ایمان داشته باشم، همان یک چیز پیروزی شما بود.

دلم برایت تنگ می شود.

رویارویی طبقه ها

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

جای پادشاهی بورژوازی لوئی فیلیپ را فقط جمهوری بورژوازی می‌توانست بگیرد. یعنی این‌که اگر، در دوران پادشاهی، بخش محدودی از بورژوازی بود که به نام شاه فرمانروایی می‌کرد، از آن پس کل بورژوازی است که می‌بایست به نام مردم فرمان براند. دعواهای پرولتاریای پاریسی یاوه‌هایی تحقق‌ناپذیر و غیرواقعی‌اند که می‌بایست یک‌بار برای همیشه به آن‌ها خاتمه داد.

از هیجدهم برومر لوئی بناپارت/ کارل مارکس/ باقر پرهام


بازگشت سید ضیا

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

در روزهای آخر کابینه، سیدضیا برای یکایک زندانیان پیغام فرستاده بود که اگر فلان مقدار پول فراهم نکنند، تیرباران خواهند شد. مدرس با صدای بلند به آورنده‌ی پیغام گفته بود: "از قول من به این پسرعمو بگویید، باید همان روز اول که ما را گرفتی این کار را می‌کردی، چون نکردی، دیگر ممکن نیست و باید بروی".


از کتاب از سیدضیا تا بختیار/ مسعود بهنود

آنها هم خدا دارند و واقعا به خدایشان معتقدند

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

الکس فرگوسن: "فینال جام حذفی اسکاتلند بود؛ با سلتیک بازی داشتیم؛ در دقیقه 89 آبردین 1-0 جلو بود. روی نیمکت آبردین از خدا خواستم این بازی زودتر تمام شوم تا قهرمان شویم. توی چند دقیقه دو گل خوردیم و سلتیک جام را گرفت. برگشتم هواداران سلتیک را دیدم و به خودم گفتم: خوب، الکس، اینها هم خدا دارند و حتما هم زمان با تو داشتند برای قهرمانی تیمشان دعا می کردند؛ از آن روز به بعد دیگر وسط هیچ مسابقه ای منتظر کمک خدا نبودم."

از وبلاگ مجمع دیوانگان که او هم از هفته نامه مردم و جامعه داستان را نقل کرده است.

مرگ خانه

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

تعداد نام های جدید روی سنگ قبر گیجش کرد. چند سال بعد از مهاجرت او، عمویش به خاک سپرده شده بود، بعد عمه اش، و سرانجام، پدرش. نام ها را با دقت بیش تری خواند؛ برخی به اشخاصی تعلق داشت که تا آن لحظه گمان می کرد هنوز زنده اند؛ سرگشته و حیران ماند. آن مردگان ناراحتش نمی کردند (کسی که تصمیم می گیرد کشورش را برای همیشه ترک کند، باید خودش را آماده کند که دیگر هرگز خانواده اش را نبیند)، اما این حقیقت که هیچ خبری از مرگ آنها دریافت نکرده آزارش می داد.
پلیس کمونیست نامه های ارسالی به مهاجران را بررسی می کرد؛ آیا ترسیده بودند برایش بنویسند؟ به تاریخ ها دقت کرد: دو مرگ آخر پس از سال 1989 رخ داده بودند. بنابراین فقط به خاطر احتیاط نبود که از نوشتن نامه برای او دست کشیده بودند. حقیقت بدتر از این بود: از نظر آنها، "او" دیگر وجود نداشت.

از جهالت / میلان کوندرا/ آرش حجازی/ نشر کاروان

تولد سیاسی

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

تولد هانا، دخترخاله دو ساله ام، 22 خرداد است. روز انتخابات. خاله مربوطه برگشته به رها، خواهر بزرگ این بچه،  گفته پول دادیم تلویزیون روزشمار تولد هانا را بگذارد بالای صفحه. طفلک باور کرده و با حسرت پرسیده پس چرا برای تولد من این کار را نکردید؟ مادر بدجنس جواب داده این ماجرا جدید است و موقع تولد تو این کار را نمی کردند. 

Derdia با مردمانی غریب

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

1- اهالی دردیا (Derdia) مردمان عجیبی هستند. وقتی به هم می رسند سرشانه یکدیگر را می بوسند. اگر به دردیا سفر کردید حواستان باشد اصلا دستتان را برای دست دادن جلو نبرید، این کار بسیار توهین آمیز است. آنها هیچ وقت "نه" نمی گویند و به جای نه با حرکات سر به نشانه تایید چند بار تکرار می کنند: بله، بله، بله. در دردیا زن ها در حضور مردها کاغذ قیچی نمی کنند و مردها هم در حضور زن ها با خط کش خط نمی کشند. یادتان باشد هیچ وقت علت رفتارشان را نپرسید، سوال توهین آمیزی است و جواب تان را نخواهند داد. 

2- من هم چند هفته پیش برای اولین بار بود که اسم دردیا را می شنیدم، وقتی در دوره یک روزه ای همراه ده دوازده دانشجوی دکتری دیگر، نقش یک دردیایی را بازی کردم. اسم این کارگاه یک روزه "ارتباط و همکاری بین فرهنگی" بود و قرار بود برج سازی برای دردیا را بازی کنیم. توزیع ملیتی شرکت کننده ها هم خیلی جالب بود. 4 هلندی، سه ایرانی، دو ترک، یک هندی، یک یمنی، یک بلژیکی، یک اتیوپیایی و معلم مان که یک فرانسوی مقیم هلند بود. به جز من و یک دختر ترک، بقیه کلاس پسر بودند.  در بازی دردیا قرار بود دو نفر مثلا مهندس باشند و از کشور دیگری بیایند تا به ما دردیایی ها برج ساختن بیاموزند. معلم از همان اول گفت می دانم این همان کلیشه معروف و احمقانه مهندس سفید و کشورهای جهان سومی است، اما بیایید این بازی را انجام دهیم تا از رفتارمان چیزهای جدیدی یاد بگیریم. 

3- نقش دو مهندس را از روی قرعه  قرار شد یک پسر هلندی و یک پسر هندی بازی کنند. یک بار پسر هندی برای آشنایی با محیط به دردیا آمد و کلی باعث تفریح شد، تا یاد گرفت نباید دست بدهد و سرشانه ها را ببوسد.  وقتی هم می پرسد آیا بلدیم برج بسازیم و می گوییم "بله، بله، بله" منظورمان این نیست که بلدیم. در سفر بعد همکارش هم با وسایل آمد، کاغذ و قیچی و خط کش و مداد و چسب. پسر هلندی انگار که با بچه ها یا عقب افتاده ها طرف است شروع کرد به توضیح بدیهیات که مثلا این کاغذ است و این قیچی. البته این رفتارش را بعد از بازی معلم به این شکل نقد کرد. بعد که خواست کاغذها را خط بکشد، من و آن دختر دیگر با نشان دادن اینکه ناراحت شده ایم میز را ترک کردیم. پسر هلندی با مسخرگی پرسید به مداد حساسیت دارید؟ همین حرف هم بعد از بازی موضوع بحث شد، و معلم گفت اول مشاهده کنید بعد حرف بزنید. به طرف گفت حرف ات مثل این بود که احساس بامزگی کنی و به یک مسلمان بگویی به الکل حساسیت داری؟ کاری که به من و آن دختر ترک سپردند بریدن کاغذها بود. برای همین کاغذهای خط کشی شده را از پسرها می گرفتیم می بردیم سر یک میز دیگر می بریدیم و بعد تحویل می دادیم به گروه دیگر برای چسب کاری. یک بار یکی از مهندس ها به سراغ مان آمد تا ببیند چه کار می کنیم، پسر ترک هم گروه مان خیلی جالب نقش غیرتی شدن را بازی کرد و او را کنار کشید. 

4- خیلی زود یک برج کاغذی چند طبقه درست کردیم و بازی تمام شد. اما معلم در نقد کارمان گفت خیلی وظیفه محور بودیم و فقط به فکر ساختن برج بودیم تا جایی که حتی به مهمانانمان چای یا قهوه تعارف نکردیم. به هیچ وجه هم سعی نکردیم و نکردند که با هم گپ بزنیم و از کشور آنها بپرسیم یا آنها از دردیا بپرسند. در واقع روابط مان بیشتر ماشینی بود تا انسانی. می گفت گروه های دیگری را دیده که در این بازی برج را فراموش کرده اند با هم دوست شده اند. یا در بهترین حالت هر دو کار را انجام داده اند.

5- تجربه خیلی خوبی بود. در طول روز فرصت شد تا با وینسنت (معلم) درباره اصل خیرخواهی دیویدسون حرف بزنم. البته اورشته اش فلسفه نبود و چیزی در این مورد نمی دانست، اما حرفهای من را به نقد امپریالیسم و جهانی سازی شبیه می دید. ماجرا در واقع به فلسفه و معناشناسی بر می گردد، در این  آزمایش فکری  یک زبان شناس به قبیله ناشناخته ای برمی خورد و سعی می کند زبان شان را ترجمه کند. اما بنا به گفته کواین در این راه عدم تعین ترجمه سد راه است و دیویدسون می گوید با خیرخواهی یعنی فرض گرفتن بیشترین شباهت حسی و فکری و رفتاری با آنها بیشترین معنا را می توان منتقل یا ترجمه کرد. در کل این جریان که وقتی به یک جای ناشناخته می روی سعی می کنی زبان(در مثال قبیله دیویدسون و کواین) یا فرهنگ شان را بشناسی، یا سعی می کنی خیلی باز و با گشاده دستی آنها را تفسیر کنی؛  در همین رفتار به نوعی فرهنگ خودت را مرکز قرار داده ای. (Ethnocenterism

مثل سگ

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

"... هر آن منتظر بودم سوال پیچم کند. اما گویا به این زودی ها خیالش را نداشت. یا شاید هم این شگردی بود برای در هم شکستن مقاومتم و حالا چرا گمان می کرد خیال مقاومت دارم بماند. راستش من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگ می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید."

همنوایی شبانه ارکستر چوبها/رضا قاسمی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ ششم 1384


ترس از عکاسی به مثابه شلیک

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

همیشه سختم است از آدم ها عکس بگیرم و البته به نظرم جالب ترین سوژه های عکاسی آدم ها هستند. بیست دقیقه باید در ایستگاه اتوبوس منتظر می ماندیم و طبق معمول رفتم توی نخ آدم ها. خانمی با کفش پاشنه بلند صورتی و یک دسته گل رز صورتی آن طرف تر نشسته بود و با موبایل اش بازی می کرد. صورتش معلوم نبود و تقریبا پشت اش به من بود. دوربین را در آوردم و از آن ترکیب صورتی عکس گرفتم. کمی بعد پسری ترک یا عرب یا بهتر است بگویم خاورمیانه ای به سراغ ام آمد و به انگلیسی گفت می تواند چیزی بپرسد؟ سوالش این بود که چرا بدون اجازه از آدم ها عکس می گیرم. می توانستم بگویم من از آن پرنده روی زمین عکس گرفتم نه از آدم ها. اما پرسیدم مطمئنی که باید اجازه بگیرم. گفت بله این انسانیت است و من دوست ندارم از من عکس بگیرند. گفتم مطمنن باشید از شما عکس نگرفتم. رفت پی کارش، اما ما را تا خانه درگیر بحث حریم خصوصی و اخلاق و این قضایا کرد. 
فکر کردم ماجرا را بنویسم و نظر شما را بدانم. به خصوص آنهایی که به طور حرفه ای عکاسی می کنند. آیا عکس گرفتن تجاوز به حریم خصوصی است؟ می توانستم از منظره ای عکس گرفته باشم و تصادفا آن آدم هم در عکس بوده باشد. یا حتی می توانستم وانمود کنم از منظره عکس می گیرم و از آن آدم عکس بگیرم. اصلا آیا حضور در یک مکان عمومی به منزله قبول این نیست که دیده می شوی و احیانا به هر نحوی ثبت می شوی؟ آیا حساسیت آن پسر با رنگ موی اش رابطه ای دارد؟ یعنی آیا ما شرقی ها بیشتر احساس عدم امنیت یا بهتر بگویم عدم امنیت اطلاعاتی می کنیم؟ 
بحث پیچیده ای است و می دانم مثل هر بحث دیگری در اخلاق عملی جواب روشنی برایش وجود ندارد. اما فکر کردن به آن از جنبه های مختلف جالب است. احتمالا باید چیزی به اسم اخلاق حریم خصوصی وجود داشته باشد، دارم دنبالش می گردم. 

بدفهمی‌های داروینیسم

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۸

1- [...] و سعی کردم موضوع را عوض کنم. بحث علم شد و داروین، با خوشحالی از این موضوع استقبال کردم اما [...].


 
2- این بحث باعث شد بفهمم چه تصورات عجیب و غریبی از این موضوع وجود دارد.  یکی از مشکلات مردم با Evolution  اشتباه گرفتن آن با مفهوم پیشرفت است. بعد از داروین زیست‌شناس‌های زیادی آن را با رویکرد پیشرفت‌گرایانه تفسیر کردند، به این معنی که همه چیز در این فرآیند رو به پیشرفت و بهتر شدن دارد. برای همین است که بحث خلقت‌گرایی در مقابل Evolution  انسان اهمیت پیدا می‌کند، در واقع مسئله به سادگی رویارویی این دو دیدگاه نیست. حتی کسانی‌ که خود را دیندار نمی‌دانند و به خلقت اعتقادی ندارند نمی‌توانند قبول کنند انسان در طول میلیون‌ها سال از مثلا میمون به شکل فعلی رسیده است.


 3- مشکل دیگر این است که مردم دوست دارند Evolution  و تحولات زیستی و حتی همه تغییرات جهان دارای ساز و کاری هدفمند باشد. یعنی حتی با اینکه به خدا باور ندارند نمی‌توانند باور کنند ساز و کار این تغییرات حیرت‌انگیز در طول تاریخ کاملا بی‌هدف بوده باشد. در واقع به قول ریچارد داوکینز برای‌شان قابل قبول نیست که پشت همه چیز در طبیعت یک "ساعت‌ساز کور" باشد. بعضی آماده شدن شرایط برای به وجود انسان را هدف اصلی این همه تغییر در طول تاریخ حیات می‌دانند. یعنی حتی اگر خداباور هم نباشند برای انسان جایگاه ویژه‌ای در طبیعت قائل هستند.


 4-  قبول کردن تغییر گونه‌های زیستی زیاد هم سخت نیست و مردم این موضوع را نسبتا راحت قبول می‌کنند. در واقع در زمان داروین هم موضوع تغییر و تحول در گونه‌ها خیلی راحت پذیرفته شد، برای اینکه شواهد زیادی برای آن وجود داشت و قبل از آن هم زیست‌شناس‌های دیگری در این مورد نوشته بودند. اما مشکل اصلی مردم با داروین مکانیسمی بود که برای این تغییرها پیشنهاد داده بود. در واقع نکته اصلی نظریه داروین Evolution   نبود، ایده جدید و بسیار ساده‌ داروین نظریه "انتخاب طبیعی" بود. اما مردم نمی‌توانستند و همچنان نمی‌توانند باور کنند تمام این تحولات شگفت‌انگیز با یک یک ساز و کار کاملا طبیعی رخ داده باشند.


 5- در بند آخر هم باید بگویم  از واژه "تکامل" استفاده نمی‌کنم دقیقا برای اینکه مفهوم پیشرفت در آن وجود دارد و مردم را به اشتباه می‌اندازد. اما این بدفهمی فقط در زبان فارسی و به خاطر ترجمه نیست؛ بعد از داروین همیشه گروه‌هایی بودند که پیشرفت‌گرا بودند و تغییرات را در جهت پیشرفت تفسیر می‌کردند. بعضی‌ها Evolution  را در فارسی به "فرگشت" ترجمه کرده‌اند، اگر برایتان آسان است از ان استفاده کنید.


پی‌نوشت: بدفهمی‌های دیگر را در کامنت‌های این صفحه در بی‌بی‌سی ببینید.


گرمایش جهانی و فلسفه

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

1- در کنفرانس‌های فلسفه‌ی این حوالی (هلند و بلژیک را می‌دانم) رسم است که بعد از سخنرانی یکی از شرکت‌کننده‌ها چند دقیقه حرف می زند و  نظر می‌دهد. در واقع این نظردهنده‌ها از قبل انتخاب شده‌اند، سخنرانی و ادبیاتش را خوانده‌اند و سوال می‌پرسند تا بحث باز شود و بقیه هم وارد بحث شوند. در کنفرانس "مفهوم طبیعت در علوم اجتماعی و طبیعی"، سخنرانی "طبیعت، محیط زیست و اخلاق" نصیب من شد. زیاد خوشحال نبودم که سخنرانی‌های مربوط به پروژه ما را افرادی دیگری انتخاب کرده‌اند، اما بعد نظرم عوض شد. به خصوص اینکه همیشه علاقه‌های محیط زیستی داشته‌ام، اما هیچ وقت به طور جدی چیزی از فلسفه و اخلاق محیط زیست نخوانده بودم. طبق معمول به سراغ دانشنامه فلسفی استنفورد رفتم که خیلی سریع آدم را با ادبیات آن حوزه از فلسفه که نمی شناسد آشنا می کند و به سراغ منابع دیگر می فرستد. 

 2- اگر بخواهیم ردپای فلسفی رابطه انسان و طبیعت را دنبال کنیم، به حضرت ارسطو می‌رسیم که در رساله سیاست لطف کرده فرموده‌اند :" طبیعت همه چیز را به طور ویژه برای انسان ساخته است."  بعد هم جناب امانوئل کانت که در درسهای فلسفه اخلاق می‌فرمایند:"خشونت نسبت به یک سگ ممکن است شخصیت یک فرد را طوری تغییر دهد که تشویق شود همان خشونت را نسبت به انسان هم انجام دهد." همین ردپا را بگیرید تا  فرانسیس بیکن و دکارت و بقیه آقایان فیلسوف که کم از این نظرات گهربار انسان-محور ندارند.

 3- سوال اصلی فلسفه و اخلاق محیط زیست هم همین انسان-محوری است. این موضوع پذیرفته شده‌ای است که آلوده کردن و از بین بردن بخش‌هایی از محیط زیست و مصرف بی‌رویه منابع طبیعی از نظر اخلاقی قابل قبول نیست. اما چرا چنین رفتارهایی خوب نیستند، آیا صرفا به این دلیل که صدمه به محیط زیست نتایج بدی برای خود انسان در حال یا آینده دارد؟ همین رویکرد هم خودش انسان-محور است. فلسفه محیط زیست این فرض ها را زیر سوال می برد و به دنبال استدلال های عقلانی برای اصالت دادن به محیط زیست به جای انسان می گردد. 

 

 

با هفت هزارسالگان سربه سریم

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

گاهی یادمان می رود سن خر پیر را داریم و فکر می کنیم هنوز هجده ساله ایم. این را وقتی فهمیدم که دوستی گفت :"این کیت وینسلت هم سنی ندارد ها".  من هم با تایید حرفش گفتم : "فقط  دو سه سال بزرگتر از ماست". 

چراغ ها را من خاموش می کنم؛ برای زمین

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

1- امشب به مناسبت سال نو دوستان دانشگاه را دعوت کرده بودیم. قبل از شروع شام به همه گفتم ساعت هشت و نیم "ساعت زمین" است و چراغ ها را خاموش خواهیم کرد. چندتایی که انگار نشنیده بودند یا در جریان این ماجرا نبودند وقت خاموشی پرسیدند آیا این هم جزئی از مراسم نوروز است؟

2- قرار بود هرجای زمین که هستیم ساعت 8:30 روز 28 مارس به مدت یک ساعت چراغ ها خاموش کنیم. عکس ها و ویدئوهای "ساعت زمین" را ببینید، ساختمان های مشهور دنیا امشب خاموش شدند. البته جاهایی هستند که وقتی این پست را می نویسم هنوز هشت و نیم شان نشده، پس اگر از آنجاها این وبلاگ را می خوانید چراغ ها را خاموش کنید.

کوروش جونم اینا

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

آنهایی که برای تبریک  سال نو می گویند: "نوروز خجسته".

پی نوشت: و آنهایی که "عید شما مبارک" پیام اوباما را "ترجمه" می کنند: "هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز". (ممنون از سانلی که به این نکته توجه داد.)

شیطان دکارتی

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

بعد از ایستگاه قطار دردرخت، بین درخت‌ها و در کنار جوی آب پیرمردی با دوربین عکاسی حرفه‌ای ایستاده است.  نه توهم است، نه یک خواب تکراری و نه یک مجسمهٔ تبلیغاتی. او واقعی‌ واقعی است و من تا به حال چهار بار دیده‌ام اش؛ درست همان جا سر ساعت ده. این "واقعی‌ واقعی‌"که گفتم البته  بیشتر به شوخی‌ می‌‌ماند. برای همین است که  شک می‌کنم نکند جدی جدی "مغز درون خمره"باشم. 


ذلیل مرده، ناخن نخور

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷


ناخن هایم نشانه اند
بلند و کوتاه می شوند
با حال خوبم
یا حال بدم

حمام دهه شصت

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

شامپو داروگر زردها یادتان هست. صورتی اش هم بود و شامپوهای یک نفره به شکل کیسه یا بالشتک... حیف، نگاتیو فیلم آنقدر ارزش داشت ان وقت ها که کسی از این چیزها عکس نمی گرفت. حتی بوی شامپوها هنوز یادم هست.

پی نوشت: نوستول به باد رفت! دوستان می گویند هنوز هم از آن شامپوها هست، پس ببین چه قدر سوسول شدیم ما... . 

پی نوشت 2: یک ناشناس مهربان لطف کرد و لینک عکس شامپو را هم داد. می گذارمش اینجا و در ضمن روی این پست برچسب سوتی هم می زنم ! فقط بگویید یک نفره کیسه ای اش هم هست هنوز؟

Can you speak English

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

رئیس‌ام درباره حساسیت‌اش به سیب توضیح می‌داد. برای همه خیلی عجیب بود، برای اینکه سیب بی‌خاصیت‌ترین میوه‌ای است که می‌شناسیم. می‌گفت همبستگی بالایی  دارد با hay fever، یعنی آنهایی که آن حساسیت را داشته‌اند احتمال زیادی وجود دارد که به میوه‌ها و آجیل حساسیت پیدا کنند. جالب هم هست که حساسیت‌اش به سیب حدود سی‌سالگی ظاهر شده و قبلا این طور نبوده است.(آنهایی که حساسیت‌ دارند حواسشان باشد، ممکن است یک وقتی چنین چیزی را تجربه کنند.)

بعد از این توضیح‌ها تیه‌گو پست داک برزیلی گروه‌مان پرسید حالا این hay fever  چی هست و رئیس هم  سعی می‌کرد توضیح دهد. در آستانه این بودم که برگردم به  فارسی برایش توضیح دهم " بابا تب یونجه میشه دیگه" که به موقع جلوی زبانم را گرفتم و به جایش یک لبخند بزرگ چسباندم روی صورتم.

 

دیوار نوشته‌ها

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

یکی از آثار تاریخی و فرهنگی نابود شده در ایران، شعارهای انقلابی روی دیوارهاست. حالا دیگر خیلی از آن دیوارها نیستند، یا بازسازی شده‌اند، یا رنگ شده‌اند و یا کل دیوار آن خانه‌های قدیمی خراب شده و به جایش برج بالا رفته است. آیا کسی هنوز هم شعار دیواری سراغ دارد؟ اگر دیدید حتما عکس بگیرید، حداقل در عکس‌ها زنده بمانند.

ذهن توسعه یافتهٔ من؛ گوگل

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۷

1- خیلی پیش آمده که فکر کنم بدون گوگل و اینترنت و این لپ‌تاپ فسقلی حتما یک جای کارم می‌لنگد. حالا دیگر گوگل نامه‌هایم را به من می‌رساند، شماره تلفن‌های من را بلد است، سررسید کارهایم دستش است، نقشه شهرم را می‌داند. لپ‌تاپ هم که تقریبا بقیه زندگی‌ام را راست و ریست می‌کند. فکر می‌کردم حالا که بدون اینها چیزی کم دارم، آیا جزئی از من در این اسباب‌بازی‌های دوست داشتنی نیست؟ یا به زبان دیگر آیا آنها جزئی از من نیستند؟


 2- این فکر مشتری پسند من، ایده‌ی اصلی نظریه‌ی ذهن توسعه یافته است که دیوید چالمرز و اندی کلارک ارائه کرده‌اند. این دو فیلسوف و متخصص  علوم شناختی جمله معروفی دارند که ادعا می‌کند:" iPhone بخشی از ذهن من است." ایده این است که یک چرخه‌ای متشکل از  بدن، حس و ذهن وجود دارد. در مورد بدن می‌توان با کمک روبوت‌ها از بدن توسعه یافته صحبت کرد و مثلا یک دست سوم برای یک شخص ساخت. در مورد حس نیز با کمک‌ علوم شناختی می‌توان حتی بینایی را توسعه داد و  به ماشین بینایی داد. ایده اصلی اما، در مورد ذهن است که طبق ادعای چالمرز و کلارک تکنولوژی مدرن به ان تحقق داده است.


 3- طبیعتا چنین نظریه‌ای منتقدهای زیادی دارد که مهمترین آنها جری فودور فیلسوف ذهن است. فودور در مقاله ذهن من کجاست که مروری است بر کتاب اخیر اندی کلارک، ادعا می‌کند این دو نفر رسما مزخرف می‌گویند. استدلال‌هایش هم قابل قبول هستند. 


4- اندی کلارک با گروه ما همکاری دارد و هفته قبل در یک کنفرانس یک روزه که هر دو گروه (ما و آنها) در ان شرکت داشتند، از ایده‌اش دفاع کرد و طبیعتا او هم گفت که فودور چرند گفته. اما مستقل از استدلال‌های فلسفی، ملت که از ایده آی فون به عنوان ذهن توسعه یافته خوششان آمده بود، مدام در حال شوخی با آن بودند. مثلا وقتی می‌خواستند آدرس رستورانی را قرار بود شام انجا برویم پیدا کنند، می‌گفتند چند لحظه صبر کن ذهن توسعه یافته‌ام را روشن کنم. 

 

 

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.