www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

این یک بازی نیست

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۴۰۱

آقای چای داغ از زندگی کسالت بار و بی آینده ایرانیان مهاجر در اروپا و به خصوص در اتریش می گوید و خانم سایه از رنگی شدن زندگی اش در کانادا. آق بهمن از چیزهایی می گوید که فقط در تهران قابل دستیابی است و آقای فرانسوی از خوبی های خارجی بودن در فرانسه. حالا که اینطور است بقیه هم بیایید حرف بزنید، هر کجا که هستید فرقی ندارد. مثلا آقای دانا و آقای پینوکیو خوب است از برگشتن شان بگویند، یا آقای ب (بلتز) از ماندن اش. حرف ها و تجربه هایتان هرچه که باشند به اشتراک گذاشتن شان ارزش دارد.

از رفتن‌هایمان حماسه نسازیم

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

بعد از آنکه تقی رحمانی از رفتن اش نوشت، توجیه رفتن بحث خیلی از محافل مجازی و حقیقی شد که اعضایشان «رفته» بودند. البته اینکه من فقط این طرف بحث را دیده ام حکایت از واقعیت دردناکی دارد که همه ی دوستانم رفته اند و من هم دیگر با آنهایی که مانده اند حشر و نشری ندارم جز اینکه گاهی در ایمیل یا چت به هم بگوییم چه خبر و هوا خیلی سرد شده است. هر دو گروه در دنیاهای موازیبه زندگی ملالت بارمان ادامه می دهیم.


یکی سالها پیش برای درس خواندن آمده، آن یکی همین اخیر فرار کرده، یکی حکم قضایی دارد و نمی تواند برگردد، یکی پناهنده است، آن یکی کار خوبی دارد که قبلا نمی توانست داشته باشد، یکی بی دردسر می رود و می آید اما آنجا را دوست ندارد و آن یکی نمی داند بالاخره کجا می خواهد بماند. آن طرف داستان هم همین است، یکی کار خوبی دارد، آن یکی در خانه ی پدری است، یکی باور دارد که با ماندن تاثیرگذارتر است، آن یکی ممنوع الخروج است، یکی دنبال پذیرش است و ....


هر کدام از ما داستانی داریم و هر کدام از آنها داستانی دارند. اما یادمان باشد از رفتن هایمان حماسه خلق نکنیم و یادتان باشد از ماندن هایتان تراژدی نسازید. این جمله را از شماره ده رادیو فنگ برداشته ام، اما جای حماسه و تراژدی را اینجا برعکس کرده ام. اخیرا انگار رفتن حماسه شده است.


اما مهمتر از آن یادمان باشد «ما» و «شما» یی وجود ندارد. این داستان ها، تک قصه هایی از آدم های جدا افتاده نیستند که بنابر «انتخاب شخصی»شان آنها را خلق کرده باشند. این داستان ها محصول یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم. وبا اینحال این را می فهمم که از بخت بد من آنقدر خوش شانس بوده ام که جزء خیل روزافرزون رفته ها باشم...


نگاه استعماری

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

گفت «اگه ما هم ایران بودیم حتما همین جوری فکر می کردیم.» و مثالی زد از اینکه آن جور فکر کردن یعنی چه. چیز عجیبی نبود و اتفاقا می شد هر جای دنیا بود و آن طور فکر کرد. مستقل از محتوای آن مکالمه و اینکه اصلا جغرافی چه ربطی به طرز فکر دارد ( که البته دارد اما نه به این سادگی)، آن نگاه بالا به پایین واقعا آزاردهنده است. اینکه فکر کنی لزوما هرکه در ایران است جور خاصی فکر می کند که مثلا واپسگرا یا محافظه کارانه است.

نمی دانم چرا این بدیهیات را نوشتم. شاید باورم نمی شد این نوع نگاه وجود داشته باشد.

یادداشت‌های شهر بی در و پیکر

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

این مدتی ننوشتم درگیر یک اسبابکشی طولانی و خستهکننده بودم. اسمش را میگذارم مهاجرت دوم؛ به هر حال شهر و کشور عوض کرده‌ایم. بیست روزی میشود که ساکن لندن شدهایم و طبق معمول همه اسبابکشیها و مهاجرت‌ها هنوز کارهای اداری و دردسرهای مربوط به جابه‌جایی تمام نشده.

قبل از این چند باری لندن را دیده بودم، اما طبیعتا در همه‌ی سفرها از نگاه توریستی شهر را دیده‌ام. این بار خیلی فرق می‌کند و همین باعث شده است که مدام مقایسه کنم. به خصوص که رسما از دهات به شهر آمده‌ایم و تفاوت‌ها آنقدر زیاد است که ناخود‌آگاه جای مقایسه را باز بگذارد. عجالتا با توجه به مسیر این چند سال از تهران به لایدن و از آنجا به لندن، حس می‌کنم چقدر این شهر بزرگ و بی‌در و پیکر و از دست رفته و شلوغ است و چقدر آدم را یاد تهران می‌اندازد. اگر این وسط در هلند زندگی نکرده بودم یا مثلا آلمان را بارها ندیده بودم، این احساس را نداشتم. اما آنها آنقدر منظم و اتو کشیده و دقیق بودند که اینجا کوچک‌ترین مشکلی به چشم می‌آید. طبیعتا اختلاف‌ جمعیت و مساحت خیلی موثرند. به هر حال دلم برای هلند تنگ می‌شود، اما فعلا هیجان کشف محیط جدید به همه چیز می‌چربد.

وقتی جمعه‌ام شنبه شد

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

این پست وبلاگ "آدمهای خوب شهر" را درباره لباسهای "درست" که میخواندم، حسابی دلم گرفت. من هم اولین بار در جمعه بازار پارکینگ طبقاتی جمهوری دیده بودمشان. جمعه بازار از اول آنجا نبود، قبلش در پارکینگ ناصرخسرو بود و من و مامان خیلی از جمعهها مشتریاش بودیم. نزدیک‌مان بود و میرفتیم لای عتیقهها و دست دومها و خرتو پرتها غرق میشدیم، هی به هم میگفتیم اینو ببین چه خوبه، اونو ببین چه باحاله.

حالا خیلی وقت است که دیگر جمعهبازاری در کار نیست. بازار دهات ما شنبهها به راه است. کنار یک کانال آب قشنگ وسط قدیمیترین جای شهر و میگویند چندصد سال است که همین جا بازار فروشندگان سیار بوده است. از گل و سبزیجات و پنیر و ماهی و چای و قهوه تا کیف و لباس و کفش و پارچه میشود در بساط شان پیدا کرد. بازار دست دوم و عتیقه و خرت و پرت هم همان شنبهها در جای دیگری از شهر به راه است.

خوبی‌اش این است که هلندی‌ها احتمالا تحت تاثیر فرهنگ بازمانده از کالوینیسم، صرفه‌جو هستند و چیزی را دور نمی‌ریزند. حتی اگر به مفت در این بازارها بفروشند، حداقل مطمئن هستند که باز هم استفاده شده است. در روز ملکه، بزرگترین جشن ملی‌شان هم رسم است که خرت و پرت‌هایشان را دم در خانه یا جایی مرکز شهر می‌گذارند برای فروش.

در مورد اجناس مصرفی هم همین که بالاخره همین شنبه‌بازار دهاتمان هست و همه چیز فقط زنجیرهای و سوپرمارکتی نیست خودش غنیمت است. شنبههایی که حالم خوب باشد و وقت داشته باشم میروم شنبهبازار که خیلی اسم عادی و آشنایی برایم شده. به همین خاطر وقتی یاد جمعه بازار افتادم و دیدم حتی اسماش هم برایم غریب است دلم بیشتر از همیشه برای مامان تنگ شد.

ترس از اسلام ترسی یا وسواس زیادی

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

در یکی از این ردیف های سه تایی صندلی در تراموا نشسته بودم. یک دختر محجبه آمد آن طرف ردیف نشست و چند ایستگاه بعد دختر محجبه دیگری جای خالی وسط ما را پر کرد. قرآن دستش بود و من هم کنجکاو بودم ببینم چه سوره ای می خواند. بقره بود... لا تاخذه سنه و لا نوم... و از شرح کنار صفحه ها هم متوجه شدم آن دختر ترک است. ایستگاه بعد یک آقای هلندی سوار شد و آمد بالای سر ما ایستاد. خیلی زود توجه اش به قرآن دختر جلب شد. نگاهی به آن یکی دختر محجبه کرد و نگاهی به من که داد می زد شرقی یا خاورمیانه ای هستم. با حالت وحشت زده ای راه افتاد و رفت جای دیگری در تراموا برای خودش پیدا کند. انگار که گروهی تروریستی را کشف کرده باشد و من آنقدر عصبانی بودم که نزدیک بود داد بزنم نترس مسلح نیستیم.
بعد از آن تمام راه را به اسلام ترسی فکر می کردم و بدتر از آن به ترس مرتبه دومی که خودم دچارش شده ام در وسواس زیادی به رفتارها و افکاری که بوی اسلام ترسی و خاورمیانه ترسی می دهند. شاید آن طفلک هم فقط می خواست بداند دختر چه سوره ای دارد می خواند!

تماشاخانه ی دهات ما

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

این شهر کوچک ما سه تا سینما دارد. مطمئنم وقتی از اینجا بروم مهمترین چیزی که دلم برایش تنگ می شود یکی از این سینماهاست. سینما Kijkhuis که "تماشاخانه" ترجمه اش می کنم و فیلم های خوب و بد زیادی در آن دیده ام. وقتی وارد می شوی، دم در ورودی کسی نشسته بلیط می فروشد. اگر هم نباشد با شنیدن صدای بازشدن در می پرد پایین و دفترش را باز می کند، پول می گیرد و تعداد بلیط های فروخته شده را در آن می نویسد. دیگر بلیط و ته بلیطی در کار نیست. یک سالن صد نفره ی نقلی دارد و ته سالن درست کنار اتاق دم و دستگاه پخش فیلم یک بار هست برای فروختن نوشیدنی و هله هوله. وسط پخش فیلم یک استراحت ده دقیقه ای می دهد و ملت می روند چیزی از بار می خرند و دوباره می نشینند به دیدن فیلم. معمولا هم همان کسی که بلیط می فروشد، بار را می گرداند و فیلم هم پخش می کند.
رفته بودیم فیلم آنتی کرایست را ببینیم. ده شب وسط سرما و یخبندان فقط ما دو نفر مشتری تماشاخانه بودیم. ده دقیقه گذشت و حدودا شدیم ده نفر. سینماچی آمد و گفت خانم ها آقایان می خواهیم فیلم را شروع کنیم فقط سوال این است که دوست دارید وسطش استراحت بدهیم یا نه؟ ملت به استراحت رای دادند!

آن آقای بامرام هلندی

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸

بعد برگشتن از سفر دو هفته ای به سرزمین استعمار پیر همچنان حس می کنم توریست ام. یعنی کارهایی می کنم که به ندرت در زندگی بی هیجان روزمره ام پیش می آید. نشانه اش اینکه امروز در فروشگاه آقای آلبرت هاین، بزرگترین سوپرمارکت زنجیره ای هلند، یکی از کارمندها را پیدا کردم و پرسیدم اسم خواننده ی این ترانه ای که از بلندگوپخش می شود چیست. طرف نمی دانست؛ از دوسه نفر از همکارهایش در آن دور و بر پرسید و آنها هم نمی دانستند. تشکر کردم و رفتیم لابه لای باقی قفسه ها تا یخچال قحطی زده مان را پر کنیم. بعد از چند دقیقه کسی از پشت سرم صدا کرد؛ برگشتم و دیدم همان کارمند است با کاغذی در دست که اسم خواننده را روی آن برایم نوشته است. می خواستم ازش بپرسم بامرام به هلندی یا انگلیسی چه می شود؟

شهر من در خواب

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

خواب دیدم رفته ام لندن. همه هستند. خیلی از دوستان را دیدم. حتی آنهایی را که در لندن یا آن اطراف نیستند. با کلی قصه های عجیب و غریب جانبی. بعد از خانه آن رفیقی که در خواب مهمان اش بودیم بیرون رفتم و دیدم در یکی از خیابان های تهران هستم. با خودم گفتم، حالا که تا اینجا آمده ام بروم مامان را ببینم.

واقعا باید بروم.

مچ بند سبز، بازوبند ستاره داوود

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

در قطار نشسته بودم و در حال و هوای خودم داشتم کتاب می خواندم و سیب گاز می زدم. سرم را بالا کردم دیدم دختری دو سه ردیف آن طرف تر دارد V نشان می دهد. فکر کردم دارم خواب می بینم یا اشتباه کرده ام، اما دوباره نشان داد و من هم با هیجان جواب اش را دادم. همراه پسری بود که قیافه اش هلندی می زد و خودش هم با چشم های روشن و موهای تیره به نظرم ایتالیایی یا اسپانیایی آمد. موقع پیاده شدن رفتم بالا سرشان پرسیدم دوست ایرانی دارند، دختر گفت خودش ایرانی است. خوشحالی ام تمام شد. فکر می کردم، غیرایرانی هایی هستند که مچ بند سبز را می شناسند.
اما انگار با این مچ بند فقط خودمان را نشان دار کرده ایم. چیزی شبیه بازوبندهای ستاره داری که یهودی ها مجبور بودند به بازو ببندند، اما ما داوطلبانه داریم خودمان را از بقیه جدا می کنیم تا شناسایی شویم. یک بار نوشته بودم، این نوعی هویت است. اما حالا می بینم فراتر از هویت، عاملی برای شناسایی است و همین است که ترسناک اش می کند.

یه سوزن به خودم

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

این یادداشت را دو سه هفته پیش برای "جمعه برای زندگی" همایون خیری نوشتم.


يک. چند ماه بیشتر نداشتم وقتی‌ آن جمعه مادرم من را بغلش گرفت و راه افتاد برود ببیند انتهای خیابان‌مان در میدان ژاله چه خبر است. حکومت نظامی بود و ماموری جلویش را گرفت و تهدید کرد خانوم جلوتر نیا، وگرنه می‌زنم. با شنیدن قصه‌هایی شبیه این همیشه حسرت خورده‌ام که چرا آن‌ روزها را ندیده‌ام. در طول این سال‌ها هر وقت فیلمی از آن زمان دیده‌ام، حالت غریبی که در چهرهٔ آدم‌ها بوده توجهم را جلب کرده است. حسّی که با هیچ گزارش و کتاب و فیلمی قابل انتقال نیست؛ فقط باید آن‌ زمان را زندگی کرده باشی‌ تا بفهمی دقیقا چه چیزی آن‌ مردمان را در‌ جمعه سیاه و دیگر روزها به خیابان‌ها کشاند. همین است که می‌گویم تنها حسرت تجربه کردنش برایم مانده است.

دو. جمعه پیش هم دقیقا همین حس را داشتم وقتی‌ هزاران کیلومتر دورتر تصویر مردمانی را می‌دیدم که خیابان‌های تهران را سبز کرده بودند و لحظه به لحظه مشتاقانه خبر‌ها را دنبال می‌کردم تا چیزی را کشف کنم.اما انگاری باز هم چیزی را از دست داده باشم، بار اول زمان و این بار فاصله مانع بود و هست. خواندن گزارش‌ها و روایت‌های دوستان و دیدن تک تک عکس‌ها و فیلم‌ها هم تنها یک تجربهٔ دست دوم به دست می‌دهند که با حضور در آن زمان و مکان قابل مقایسه نیست.

سه. با همین حال و روز با حسرت جمله‌ای شبیه این توییت کردم که "تجربه کردن همهٔ این روزها را از دست داده‌ام و از دست خواهم داد." زنجموره‌ام جواب داد و رفقا از در همدردی در آمدند و جمله‌های مشابهی برایم نوشتند. بعد از مدتی‌ اما به خودم آمدم و جواب محکمی به خودم دادم! راستش از ناله‌هایم حالم به هم خورده بود و فکر کردم "سی سال پیش که یا نبودی یا بچه بودی، به هر حال تجربه‌اش غیر ممکن بوده است. حالا اما چه مرگت است، اگر خیلی‌ عشق تجربه کردن داری به جای ناله کردن یک بلیط بخر و برو هر چه می‌خواهی‌ ببین. این قدر هم روی اعصاب بندگان خدا در داخل و خارج راه نرو که وای غریب ام، وای نوستالژی‌ام درد می‌کند، وای عذاب وجدان دارم، وای بیانیه دارم، وای امضا جمع می‌کنم، وای نظریه دارم، وای تجمع می‌کنم، وای راه‌حل دارم، وای من چقدر سبزم، وای من فکر می‌کنم."

چهار. راستی‌ بلیط را برای یکی‌ از همین جمعه‌ها بخرم؟ زندگی‌ می‌کنیم...

تهران در آینه

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

1- وقتی مینا، دختر کوچولوی دوست داشتنی فیلم آینه، زیر همه چیز زد و گفت که دیگر حاضر نیست فیلم بازی کند؛ در این فکر بودم که کاش می شد ما هم قهر کنیم و دیگر بازی را ادامه ندهیم. به نظرم جعفر پناهی هم دقیقا همین نکته در ذهنش بود که مینا را سراغ پیرزنی که در اتوبوس دیده بود فرستاد تا دخترک از او بپرسد آیا او هم در حال نقش بازی کردن است. پیرزن با همان حسرتی که من هم در آن لحظه حس می کردم جواب داد: "کاش من هم فیلم بازی می کردم دختر جون". و ادامه اش لابد این است که هر چه جلوی دوربین گفتم زندگی لعنتی خودم است.

2- به جز بازی خیلی خوب مینا، چیزی که باعث شد از دیدن آینه لذت ببرم این بود که همه چیز در خیابان های تهران می گذرد و مردم و روابط شان را نشان می دهد. لذت کشف کوچه ها و خیابان های آشنا که هر روز از آنها رد می شدم، البته نتیجه ی دوری است وگرنه برای کسی هر روز این صحنه ها را می بیند هیجانی ندارد.

انتقام، پدیده رایج در هر انقلاب

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

روزهای بعد از انتخابات بود که خانه دیانا دوست کلمبیایی ام دعوت بودم. یکی از مهمان ها که هلندی بود وقتی فهمید ایرانی ام بحث انتخابات را پیش کشید. سوال هایی که می پرسید نشان می داد اطلاعاتش بیشتر از آن است که صرفا با دنبال کردن سی ان ان به دست آورده باشد. می گفت امثال تو که خارج از کشور هستند باید در وضعیت بدی باشند، از یک طرف به خاطر دوری در متن جریان نیستند و از طرف دیگر هر اظهار نظری کنند با واکنش عمدتا منفی دوستان شان در داخل مواجه می شوند. پرسیدم از کجا اینقدر خوب می دانی، گفت زنم کوبایی است و همه اینها را تجربه کرده است.
اما اطلاعات خوبش از شرایط ایران دلیل مهم تری داشت که آن را با پرسیدن شغل اش فهمیدم. گفت در اداره مهاجرت و امور پناهندگان کار می کند و برای بررسی پرونده ها مجبور است وضعیت سیاسی و تاریخی کشورهای متبوع متقاضیان را مطالعه کند. سخت ترین پرونده هایشان مربوط به قربانیان بحران هایی مانند جنگ و انقلاب است. در این شرایط قبل از انقلاب فعالان سیاسی به دلیل فشار و شکنجه و زندان دولت حاکم از کشورشان فرار می کنند و درخواست پناهندگی می دهند. چند ماه یا چند سال بعد، وقتی انقلاب پیروز می شود حاکمان سابق از دست شکنجه و زندان و اعدام انقلابی های به قدرت رسیده فرار می کنند و می خواهند پناهنده شوند. موارد زیادی پیش آمده که زندانی و زندانبان در یک کمپ پناهندگی با هم مواجه شده اند و ماجرا به انتقام جویی کشیده شده است. اما در خیلی از موارد پناهجوهای دسته دوم تنها کارمند یا سرباز حکومت سابق بوده اند و صرفا به خاطر کار کردن در حکومت قبل جان و مال شان در خطر است- مثال اش ساواکی ستیزی بعد از انقلاب است که حتی زن و بچه کارمندهای ساواک هم از دست انقلابی ها در امان نبودند.
این آقای هلندی می گفت دقیقا به همین دلیل تصمیم گرفته اند این پرونده ها را در کمیته ای جداگانه بررسی کنند و او در آن کمیته کار می کند. به گفته خودش کار خیلی سختی دارد، برای اینکه طبق باور پناهجوهای گروه اول با جنایتکاران سر و کار دارد؛ اما باید با آنها هم مثل بقیه پناهجوها و بر اساس قوانین پناهندگی رفتار کند. کار این کمیته آن است که با مطالعه شرایط سیاسی کشور مربوط به هر پرونده و بررسی وضعیت آن پناهجو تشخیص دهد که آیا مثل یک پرونده عادی به او پناهندگی دهند یا او را به دادگاه بین المللی یا دادگاه کشور متبوع اش ارجاع دهند.

هویت در این سوی مرز

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

معمولا به انگیزه‌های ناخواسته و ناخودآگاه خودم برای انجام کارها مشکوکم. در این حد که حتی کمک یا کار خیریه ای هم اگر بکنم مدام این فکر یا بهتر است بگویم عذاب وجدان با من هست که به خاطر آسودگی خاطر خودم آنها کار را انجام داده ام، نه برای کمک به دیگران. نمونه‌اش همین ماجرای جا دادن به پیرها در اتوبوس یا مترو.

برای همین است که به این هویت تازه یافته یا شاید هویت ترمیم شده‌ام از "ایرانی‌ بودن" در اینجا – بیرون از ایران- خوشبین نیستم. انگار با مچ بند و دیگر نشان‌های سبزم خودم را به موج سبز گره می زنم تا هویت پیدا کنم. می دانم وسواس است و البته یک بحث بسیار نظری در اخلاق. در نهایت باید عمل گرا بود، برای همین همچنان این نوار سبز را به مچ دارم.

کاش بدانی با تو ام

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۸

این روزها،
افسرده ام.
مستاصل ام.
دور ام.
دلشوره دارم.
نگاه تان می کنم.
نگران ام.
دلم برایتان تنگ می شود.

پر از سکوت ام.
می ترسم بگویم "ما"، حتی اگر جمع "من" و "تو" باشد.
حسرت می خورم.

تحسین تان می کنم.
اگر می توانستم به چیزی ایمان داشته باشم، همان یک چیز پیروزی شما بود.

دلم برایت تنگ می شود.

مرگ خانه

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

تعداد نام های جدید روی سنگ قبر گیجش کرد. چند سال بعد از مهاجرت او، عمویش به خاک سپرده شده بود، بعد عمه اش، و سرانجام، پدرش. نام ها را با دقت بیش تری خواند؛ برخی به اشخاصی تعلق داشت که تا آن لحظه گمان می کرد هنوز زنده اند؛ سرگشته و حیران ماند. آن مردگان ناراحتش نمی کردند (کسی که تصمیم می گیرد کشورش را برای همیشه ترک کند، باید خودش را آماده کند که دیگر هرگز خانواده اش را نبیند)، اما این حقیقت که هیچ خبری از مرگ آنها دریافت نکرده آزارش می داد.
پلیس کمونیست نامه های ارسالی به مهاجران را بررسی می کرد؛ آیا ترسیده بودند برایش بنویسند؟ به تاریخ ها دقت کرد: دو مرگ آخر پس از سال 1989 رخ داده بودند. بنابراین فقط به خاطر احتیاط نبود که از نوشتن نامه برای او دست کشیده بودند. حقیقت بدتر از این بود: از نظر آنها، "او" دیگر وجود نداشت.

از جهالت / میلان کوندرا/ آرش حجازی/ نشر کاروان

پل می مونه اون ور آب

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

پارسال همین موقع بود که برای مصاحبه پی. اچ. دی. به دانشکده فلسفه خرونینگن رفتم. راه سه ساعت و نیمه و موضوع پروژه که زیاد دوست نداشتم، باعث شد از اینکه قبولم نکردند ناراحت نشوم. در طول سال سرگرم کار رادیو بودم و برای همین یکی دو جایی را هم که درخواست دادم چندان برایم جدی نبود. به خصوص اینکه دیگر خود کار دانشگاهی برایم مهم نبود، برای اینکه نمی خواستم و نمی خواهم در دانشگاه بمانم. علاقه ام این بود و هست که برای یک رسانه علمی انگلیسی زبان کار کنم و خب باید برای این کار سرمایه گذاری می کردم. یکی از راه ها این بود در یک موضوع بین رشته ای درس بخوانم، جایی بین علم و فلسفه، تا نوشتن یاد بگیرم. خب امکانش به وجود آمد و برای پی. اچ. دی. در یک پروژه خیلی هیجان انگیز با موضوع فلسفه داروینیسم پذیرش گرفتم.
حالا مانده ایم با برنامه هایی که داشتیم چه کنیم. برنامه کلی و خام مان این بود که وقتی قرارداد پست داک نیما تمام شد برای کوانت شدن در لندن اقدام کند و من هم آنجا درس بخوانم یا بروم جایی مثل بی بی سی و البته کلی انگیزه های دیگر مثل انگلیسی شدن و زندگی در کشور انگلیسی زبان. اما حالا به قول شوایک (البته در تیاترش نه در کتاب) : " اگه نرم دلم می سوزه، اگه برم پل می مونه اون ور آب."

از خاطرات یک زبان نفهم

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

رفتم کتابفروشی کتاب درسی کلاس هلندی بخرم. قفسه کتاب های زبان را گشتم، نبود. سراغ فروشنده رفتم و به انگلیسی پرسیدم دنبال فلان کتاب می گردم و برای اطمینان کاغذ یادداشتی را هم که اسم کتاب را روی آن نوشته بودم نشان اش دادم. نگاهی کرد و به هلندی تند و تند چیزهایی گفت. این بار نگفتم ببخشید من هلندی نمی فهمم لطفا انگلیسی حرف بزنید. فقط نگاه اش کردم. خودش وسط حرف هاش فهمید کسی که دنبال کتاب آموزش هلندی آن هم مقدماتی اش می گردد، حتما هلندی نمی فهمد. کلی معذرت خواست و کلی خندید و حرفهایش را به انگلیسی تکرار کرد.

نسل دومی ها

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

نسل دومی های مهاجر موجودات عجیبی هستند. این چند روز با دوتایشان سر و کله زدیم. به شدت دوست دارند از ایران بدانند و عکس ها را با هیجان خاصی نگاه می کردند. دوست دارند ایران را ببینند و حسرت عجیبی در حرف ها و رفتارشان هست. خوشحالم که جایشان نیستم و برای همین از ساختن یک موجود نسل دومی وحشت دارم.

همزبان ترسی

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

نمی دانم آیا شما هم نگران انگلیسی (یا هر زبان دومی) حرف زدن تان در حضور هم وطنان خود هستید یا نه. چند ماه پیش به شدت این مشکل را داشتم، به حدی که حتی این ترس باعث می شد شام و ناهار را اشتباه به جای هم به کار ببرم. خب مهمترین دلیل چنین مشکلی نداشتن اعتماد به نفس کافی برای صحبت در میان جمع و ترسیدن از سخنرانی است. اما دلایل دیگری هم می تواند داشته باشد که به رفتار ما ایرانی ها(آیا این فقط رفتار ماست؟ نمی دانم) در قضاوت حرف زدن دیگران بر می گردد. حرف هایی شبیه این را همه بارها زده ایم و از اطرافیان شنیده ایم که :" فلانی چه لهجه ی افتضاحی داشت" یا "دیدی چقدر انگلیسی اش بد بود؟".
شاید چنین قضاوت هایی چیزی شبیه شرمندگی باشد، انگار تمام ضعف های هموطن ما به پای ما نوشته می شود و اگر او بد حرف بزند یا هر مشکل دیگری داشته باشد باعث خجالت مان در مقابل دوستان و آشنایان فرنگی خواهد شد. وقتی چنین پیش فرض هایی داشته باشیم و دیگران را نیز صاحب چنین پیش فرضی بدانیم، آن وقت حرف زدن به جای برقراری ارتباط به چیزی شبیه جنگ یا فتح یک قله تبدیل خواهد شد. اما اوضاع همیشه هم به این پیچیدگی نیست، ممکن است به سادگی این تصور را داشته باشیم که در حضور یک هموطن دیگران ما را با او مقایسه می کنند و برای همین نگران حرف زدن مان شویم و همین مشکل ساز می شود.
این هایی که که گفتم تنها نمونه ای از عوامل این مشکل بود که در گپ زدن با بعضی دوستان مطرح شد. اصلا همان گپ زدن هم برایم مشکل بود، برای اینکه فکر می کردم این یک مشکل شخصی است و بعد فهمیدم نه هستند کسانی که این مشکل را دارند. برای همین نوشتم شان تا از تجربه ی دیگران هم استفاده کنم.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.