از رفتنهایمان حماسه نسازیم
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱
بعد از آنکه تقی رحمانی از رفتن اش نوشت، توجیه رفتن بحث خیلی از محافل مجازی و حقیقی شد که اعضایشان «رفته» بودند. البته اینکه من فقط این طرف بحث را دیده ام حکایت از واقعیت دردناکی دارد که همه ی دوستانم رفته اند و من هم دیگر با آنهایی که مانده اند حشر و نشری ندارم جز اینکه گاهی در ایمیل یا چت به هم بگوییم چه خبر و هوا خیلی سرد شده است. هر دو گروه در دنیاهای موازیبه زندگی ملالت بارمان ادامه می دهیم.
یکی سالها پیش برای درس خواندن آمده، آن یکی همین اخیر فرار کرده، یکی حکم قضایی دارد و نمی تواند برگردد، یکی پناهنده است، آن یکی کار خوبی دارد که قبلا نمی توانست داشته باشد، یکی بی دردسر می رود و می آید اما آنجا را دوست ندارد و آن یکی نمی داند بالاخره کجا می خواهد بماند. آن طرف داستان هم همین است، یکی کار خوبی دارد، آن یکی در خانه ی پدری است، یکی باور دارد که با ماندن تاثیرگذارتر است، آن یکی ممنوع الخروج است، یکی دنبال پذیرش است و ....
هر کدام از ما داستانی داریم و هر کدام از آنها داستانی دارند. اما یادمان باشد از رفتن هایمان حماسه خلق نکنیم و یادتان باشد از ماندن هایتان تراژدی نسازید. این جمله را از شماره ده رادیو فنگ برداشته ام، اما جای حماسه و تراژدی را اینجا برعکس کرده ام. اخیرا انگار رفتن حماسه شده است.
اما مهمتر از آن یادمان باشد «ما» و «شما» یی وجود ندارد. این داستان ها، تک قصه هایی از آدم های جدا افتاده نیستند که بنابر «انتخاب شخصی»شان آنها را خلق کرده باشند. این داستان ها محصول یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم. وبا اینحال این را می فهمم که از بخت بد من آنقدر خوش شانس بوده ام که جزء خیل روزافرزون رفته ها باشم...
نگاه استعماری
یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰
یادداشتهای شهر بی در و پیکر
چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹
این مدتی ننوشتم درگیر یک اسبابکشی طولانی و خستهکننده بودم. اسمش را میگذارم مهاجرت دوم؛ به هر حال شهر و کشور عوض کردهایم. بیست روزی میشود که ساکن لندن شدهایم و طبق معمول همه اسبابکشیها و مهاجرتها هنوز کارهای اداری و دردسرهای مربوط به جابهجایی تمام نشده.
وقتی جمعهام شنبه شد
سهشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹
این پست وبلاگ "آدمهای خوب شهر" را درباره لباسهای "درست" که میخواندم، حسابی دلم گرفت. من هم اولین بار در جمعه بازار پارکینگ طبقاتی جمهوری دیده بودمشان. جمعه بازار از اول آنجا نبود، قبلش در پارکینگ ناصرخسرو بود و من و مامان خیلی از جمعهها مشتریاش بودیم. نزدیکمان بود و میرفتیم لای عتیقهها و دست دومها و خرت و پرتها غرق میشدیم، هی به هم میگفتیم اینو ببین چه خوبه، اونو ببین چه باحاله.
در مورد اجناس مصرفی هم همین که بالاخره همین شنبهبازار دهاتمان هست و همه چیز فقط زنجیرهای و سوپرمارکتی نیست خودش غنیمت است. شنبههایی که حالم خوب باشد و وقت داشته باشم میروم شنبهبازار که خیلی اسم عادی و آشنایی برایم شده. به همین خاطر وقتی یاد جمعه بازار افتادم و دیدم حتی اسماش هم برایم غریب است دلم بیشتر از همیشه برای مامان تنگ شد.
ترس از اسلام ترسی یا وسواس زیادی
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸
تماشاخانه ی دهات ما
یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

آن آقای بامرام هلندی
چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸
موضوع : خودم, مهاجرت, هلند, همین جوری دور هم | 1 نظر »
شهر من در خواب
دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸
موضوع : خودم, مهاجرت, همین جوری دور هم | 0 نظر »
مچ بند سبز، بازوبند ستاره داوود
دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸
یه سوزن به خودم
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸
تهران در آینه
جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸
انتقام، پدیده رایج در هر انقلاب
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸
هویت در این سوی مرز
یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸
معمولا به انگیزههای ناخواسته و ناخودآگاه خودم برای انجام کارها مشکوکم. در این حد که حتی کمک یا کار خیریه ای هم اگر بکنم مدام این فکر یا بهتر است بگویم عذاب وجدان با من هست که به خاطر آسودگی خاطر خودم آنها کار را انجام داده ام، نه برای کمک به دیگران. نمونهاش همین ماجرای جا دادن به پیرها در اتوبوس یا مترو.
برای همین است که به این هویت تازه یافته یا شاید هویت ترمیم شدهام از "ایرانی بودن" در اینجا – بیرون از ایران- خوشبین نیستم. انگار با مچ بند و دیگر نشانهای سبزم خودم را به موج سبز گره می زنم تا هویت پیدا کنم. می دانم وسواس است و البته یک بحث بسیار نظری در اخلاق. در نهایت باید عمل گرا بود، برای همین همچنان این نوار سبز را به مچ دارم.
کاش بدانی با تو ام
پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۸
مرگ خانه
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
پل می مونه اون ور آب
جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷
