www.flickr.com

این یک بازی نیست

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

آقای چای داغ از زندگی کسالت بار و بی آینده ایرانیان مهاجر در اروپا و به خصوص در اتریش می گوید و خانم سایه از رنگی شدن زندگی اش در کانادا. آق بهمن از چیزهایی می گوید که فقط در تهران قابل دستیابی است و آقای فرانسوی از خوبی های خارجی بودن در فرانسه. حالا که اینطور است بقیه هم بیایید حرف بزنید، هر کجا که هستید فرقی ندارد. مثلا آقای دانا و آقای پینوکیو خوب است از برگشتن شان بگویند، یا آقای ب (بلتز) از ماندن اش. حرف ها و تجربه هایتان هرچه که باشند به اشتراک گذاشتن شان ارزش دارد.

10 نظرات:

این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

salam, man diruz yek pasokh be in post e Hamed neveshtam albate mostaghim dar morede tajrobehaaye khodam nist vali ehtemalan be zudi dar un mored ham yek post minevisam. ideye kheili khubie.

rasti adrese weblog am ine: roozmare.blogfa.com

سلام
یه سئوالی داشتم شما مریم اقدمی رادیو زمانه هستید ؟
شاید نظر اولی هم همین سئوال را پرسیده بود :))
سری به من هم بزنید بد نیست شاید اقلا از آهنگ ها خوشتان بیاید
http://zistan.persianblog.ir
زیستن

ما چی؟ ما هم می‌توانیم توی این بازی شرکت کنیم؟ ما که توی این ایران گیر کرده ایم و چیزهایی که آنها که دلتنگشان هستند برایمن رنگی ندارد چون هر روز درگیری و خبر ناگوار و تلخ می‌بینیم و می‌شنویم. ما که کتابهامان مجوز نمی‌گیرد و تلویزیونمان هیچی ندارد و فیلم‌های ویدئوکلوپ هامان پر از سانسور است و ترجمه های افتضاح دارد و توی ترافیک خیابان ها فقط حرص می خوریم و بدوبیراه است که آدم هایی که قانون می شکنند حتا به هم و به ما که نمی خواهیم بشکنیم می دهند و دروغ هایی که توی روزنامه و تلویزیون می شنویم و اینترنتی که بودن و نبودنش یکی است و سایت هایی مثل کتابلاگ هم فیلتر شده و سرعتش پیش سرعت اینترنت دنیا آدم را یاد حلزونی می‌اندازد در بزرگراه های بین ایالتی نیویورک و رابطه هایی که مخدوش است و چیزهایی که نمی شود خورد و حرف هایی که نمی شود زد و کارهایی که نمی شود کرد؟

سلام! ایده ی جالبیه! من از وقتی از ایران اومدم هر چند وقت تجربیاتم رو مرور می کنم، هم در رابطه با ایرانی های دیگه و هم خارجی ها و محیط جدید؛ جالب اینه که هر بار نتیجه گیری متفاوتی دارم. فکر می کنم برای رسیدن به یه دید کامل یا کمینه نا متناقض، آدم باید زمان زیادی مهاجر (هشیاری) بوده باشه چون جدای پیچیدگی مساله ی مهاجرت(خارج شدن از کشور) فرایند تطبیق با محیط تازه وقت گیر و درگیر کننده ست که برخورد تحلیلی با ش رو سخت تر می کنه!
با این حال تلاش برای توصیف قدم خوبیه! :)

آدم ابتدا که از ایران خارج می شه ممکنه امیدهای زیادی داشته باشه و مسلما خارج از ایران ابتدا براش خیلی متنوع و جالب می یاد. با دیدن اوضاع جدید و وضعیت خیلی متفاوت زندگی آدم ممکنه به گذشته اش و به وطن اش ناسزا هم بگه. ولی کم کم که جا می افته می فهمه که این جا هم اون طورها متفاوت نیست. اروپای ابری و شخص-محور مخصوصا شخصیتی می طلبه که بتونه با یکی بودن و تنهایی کنار بیاد. خود مردم این جا هم این طور هستند و با وجود اون که بعضی هاشون شاید زندگی چندان متفاوتی با یک مهاجر نداشته باشند باز احساس دلتنگی بهشون دست نمی ده چون زندگی رو طور دیگه ای می بینند.

به هر حال آدم خوبه جایی زندگی کنه که کنار کسانی باشه که بهشون احساس تعلق می کنه. من شخصا توی ایران که بودم احساس غریبی می کردم. نه علاقه ای به خانواده و دوستانم داشتم و نه چیزی اونجا بود که به من احساس تعلق می داد. این جا هم همون احساس ها رو دارم و فکر می کنم این بیشتر به شخصیت ام برمی گرده. ولی از این جهت که دیگران هم من رو ایرانی می دونند به طریقی فرق دارم. به هر حال توی جامعه ی بریتانیا راه بازه برای کسی که بخواد قاطی جامعه بشه.

از طرفی حالا دیگه مسخره می یاد که به خاطر بی تعلقی هام به یک جای دیگه برم. من امیدوارم که به این زودی ها به ایران هم بر نگردم. دقیقا نمی دونم چرا ولی فکر می کنم همه ی این احساس بی تعلقی ها رو از اون جا و مخصوصا خانواده ام به ارث برده ام. اگه از خانواده ای بودم که خیلی از من متفاوت نبودند، همدیگر رو می فهمیدیم و به وجودشون افتخار می کردم وضع فرق می کرد. اون موقع می شد هر جایی زندگی کرد و به اون جا دل بست. الان امید بزرگم اینه که در آینده بتونم برای خودم خونواده ای تشکیل بدم که به من اون احساس گرمی و تعلق رو بدهند.

نمي دونم چه جوري يه نفر همه چيو اينجا ول مي كنه و ميره جايي كه انقدر دلش براي همه تنگ بشه . ما اينجا وسط آدماي همزبون احساس تنهايي مي كنيم .اون وقت اين مهاجرين هم دل خودشونو به درد ميارن هم دل ما رو .

مریم خانم طرح جالبیه. حتی اگر به شکل بازی هم دیده بشه. برای اینکه طولانی نشه من فقط به یک تجربه ام اشاره می کنم. از سال 1372 در ایران دانشگاه رفتم تا همین چند سال پیش که چند تا رشته عوض کردم وآخر سر بعد از مهندسی و یکی دو رشته انسانی دیگه سر از فلسفه درآوردم. فوق لیسانسم را که گرفتم برای ادامه بیرون آمدم. از چند جا پذیرش گرفتم اما بخاطر طرحی که داشتم ترجیح دادم با استادی که در آن زمینه برای خودش سری تو سرا داره کار کنم. بگذریم که اول تایید را از شخص مذکور گرفتن چقدر کار و انرزی برد اما وقتی که همه این قصه ها تمام شد تازه داستان اصلی شروع شد. آنچه در ایران سالها چه در کلاسهای رسمی مثل دانشگاه و... و چه در محافل خصوصی به اسم فلسفه خوانده بودم کمترین شباهتی را به فلسفه خواندن در غرب نداشت. مثل اینکه مدتها به فوتبال فکر کنی و وقتی بیای اینجا تازه ببینی که آنچه که تو بهش می گفتی فوتبال با آنچه که اینجا فوتبال تلقی میشه تنها یک اشتراک لفظی هست. مثل فوتبال در ایران و فوتبال آمریکایی. البته بد برداشت نشه بعد از کمی سختی تصمیم گرفتم باز از اول شروع کنم و خب همین کار را کردم.
الان چند سالیه که از آن کشف بزرگ می گذره! هم من وهم همسرم در مسیر تحصیل در دانشگاه و زندگی در فرهنگ دیگر مثل بقیه در این راه زمین خوردیم و بلند شدیم و وقتی یک قدم بیشتر از دفعه قبل برداشتیم سرمست از پیشرفت باز هم زمین خوردیم و خواهیم خورد و امیدوارم باز هم مثل اکثر آدمها بلند بشیم.
به نطرم بیش از هر چیز به این بستگی داره که زندگی را برای خودت چطور معنا کنی. اگر همان طور که در ابتدا گفتم برایت کلا بازی باشه فارغ از غایتمند بودن و نبودنش نفس بازی کردن، زندگی میشه چه در ایران و چه خارج از آن.

سلام
من البته تجربه زندگی طولانی مدت در خارج از ایران را نداشته ام به چند کشور رفته ام اما فکر می کنم از همه مهمتر این بوده که در جاهای مختلفی از ایران و عین غربتی ها زندگی کرده ام!!به هر حال ماندن در ایران و یا رفتن در هردو حال غربت هایی را به همراه دارد میدانید بدبختی ما در این است که در اینجا چشم باز کرده ایم و رشد کرده ایم و در هر دوصورت(ماندن یا رفتن)بازنده ایم
در لینک زیر مطلبی درباره مهاجرت نوشته ام اگر دوست داشتین ببینید و نظر دهید:
http://nadynady.blogspot.com/2008/08/blog-post.html

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.