www.flickr.com

سالهایی که نمی گذرند

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

نشسته ام دلم را خوش کرده ام که سال این ها نو شده و نه سال من. بعد نوروز که بشود باز خودم را گول می زنم که بابا هنوز سال 2009 است. و اینطوری  صورت مسئله  وحشت از گذر سالها را پاک می کنم.

پل می مونه اون ور آب

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

پارسال همین موقع بود که برای مصاحبه پی. اچ. دی. به دانشکده فلسفه خرونینگن رفتم. راه سه ساعت و نیمه و موضوع پروژه که زیاد دوست نداشتم، باعث شد از اینکه قبولم نکردند ناراحت نشوم. در طول سال سرگرم کار رادیو بودم و برای همین یکی دو جایی را هم که درخواست دادم چندان برایم جدی نبود. به خصوص اینکه دیگر خود کار دانشگاهی برایم مهم نبود، برای اینکه نمی خواستم و نمی خواهم در دانشگاه بمانم. علاقه ام این بود و هست که برای یک رسانه علمی انگلیسی زبان کار کنم و خب باید برای این کار سرمایه گذاری می کردم. یکی از راه ها این بود در یک موضوع بین رشته ای درس بخوانم، جایی بین علم و فلسفه، تا نوشتن یاد بگیرم. خب امکانش به وجود آمد و برای پی. اچ. دی. در یک پروژه خیلی هیجان انگیز با موضوع فلسفه داروینیسم پذیرش گرفتم.
حالا مانده ایم با برنامه هایی که داشتیم چه کنیم. برنامه کلی و خام مان این بود که وقتی قرارداد پست داک نیما تمام شد برای کوانت شدن در لندن اقدام کند و من هم آنجا درس بخوانم یا بروم جایی مثل بی بی سی و البته کلی انگیزه های دیگر مثل انگلیسی شدن و زندگی در کشور انگلیسی زبان. اما حالا به قول شوایک (البته در تیاترش نه در کتاب) : " اگه نرم دلم می سوزه، اگه برم پل می مونه اون ور آب."

خب توالت جای گند زدن است

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

با دوستان آخن نشین رفته بودیم بلژیک و برگشته بودیم آخن تا شب را پیش آنها باشیم. باید در ایستگاه قطار مرکزی آخن نیم ساعتی منتظر اتوبوس می ماندیم. دیدم نمی توانم تا خانه خودم را نگه دارم و برای همین از علی پرسیدم دستشویی ایستگاه کجاست. جایی را نشان داد و من یک 50 سنتی از کیف پولم پیدا کردم و به آن سمت رفتم. (در ایستگاه های قطار هلند و آلمان -جای دیگر را نمی دانم- برای توالت باید 50 سنت بدهید.) پول را انداختم و در باز شد، با دیدن ردیف توالت های دیواری تازه فهمیدم گند زده ام و به دستشویی مردانه آمده ام! یعنی اصلا دم در حواسم نبود زنانه است یا مردانه و به آدرس دادن یک مرد اعتماد کرده بودم.
حالا این وسط مدام نگران بودم یکی بیاید و بخواهد همان جا در ملا عام کارش را بکند. برای همین خیلی زود پنجاه سنت را حلال کردم وقبل از اینکه سر و کله کسی پیدا شود، زدم به چاک.

عروسی یا دفاع دکتری

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

مراسم دفاع دکتری در هلند درست مثل عروسی است، با همان دنگ و فنگ ها و خوشی ها و نگرانی ها. این را در یکی دو ماه اخیر که درگیر دفاع بهناز بودم از نزدیک دیدم. پایان نامه که باید تقریبا دو ماه قبل از دفاع تحویل داده شود، بعد از آن دانشجو باید به فکر جزئیات برگزاری مراسم باشد. یکی از این جزئیات انتخاب دو نفر به عنوان Paranymph یا همان ساقدوش است. من و مریم، ساقدوش بهناز بودیم و چون هر دو مریم بودیم اسممان شده بود Maryamymph !
این دو نفر باید برای آماده کردن مراسم به مدافع کمک کنند مثلا تهیه لباس رسمی، دعوت مهمان ها و هماهنگی با دوستان مدافع برای خریدن هدیه. روز دفاع هم باید همه جا همراه مدافع باشند و موقع سخنرانی دو طرف او بنشینند. در واقع حضورشان یک جور حمایت روحی به حساب می آید و دانشجو در مقابل کمیته داوری و بقیه شنونده ها احساس تنهایی نمی کند.
یک کمی هم از مراسم بگویم که در یک سالن خیلی قشنگ برگزار می شود. آن اوایل فکر می کردم باید حتما در کلیسا باشد، برای اینکه سالن لایدن در حال بازسازی بود و چند تا دفاع در کلیسا برگزار شده بود. کمی هم جزئیاتش با دفاع بهناز که در آمستردام بود فرق داشت. خلاصه اینکه بهناز یک ربع اول و قبل از آمدن کمیته یک سخنرانی خیلی ساده و عمومی در مورد کارش برای حضار ارائه داد. کار جالبی کرده بود و اسلایدهایش هم به انگلیسی بود و هم به فارسی. در واقع به طور قانونی حتی این حق را داشت که به زبان مادری اش سخنرانی کند، که خب این یکی واقعا امکانپذیر و جالب نبود.
بعد از سخنرانی خانمی(که اسمش را گذاشته ام وقت نگهدار) با کلاه و شنل سیاه و یک عصای بزرگ وارد شد و کمیته داوران هم با همان سر و ضع پشت سرش وارد شدند. حضار هم باید به احترام بلند می شدند. کمیته در جایگاه مخصوص خود نشستند و وقت نگه دار بیرون رفت. بعد از کلی حرفهای لاتین و هلندی رئیس جلسه به انگلیسی جلسه را شروع کرد و هفت -هشت نفر به مدت 45 دقیقه بهناز را سوال پیچ کردند که قسمت اصلی هم همین جا بود. هر کدام هم سوال می پرسید مدافع باید باید یک جمله به لاتین می گفت و از سوال تشکر می کرد و بعد جواب می داد. دقیقا سر 45 دقیقه وقت نگهدار وارد شد و عصایش را به زمین کوبید و ختم جلسه را اعلام کرد، با اینکه وسط یک سوال بود جلسه تمام شد. بعد کمیته به اتاق دیگری رفت برای بحث و پس از چند دقیقه دوباره آمد. بعد از سخنرانی های چند دقیقه ای رئیس جلسه و استاد راهنما یک لوله قرمز بزرگ به بهناز دادند که مدرک دکتری اش در آن بود. خلاصه این جوری بهناز دکتر شد.

پی نوشت 1: خیلی طولانی شد، جریان هدیه ها و مهمانی شب باشد برای یک پست دیگر.
پی نوشت 2: بهناز و بقیه، اگر چیزی را اشتباه گفته ام یا جا انداخته ام لطفا اصلاح کنید.
پی نوشت 3: نقاشی هم که کار بهناز است.

از دسته گل هایی که آب می دهم

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

می خواستم از دستگاه قهوه فروش دانشگاه قهوه بگیرم، نفهمیدم چه گندی در انتخاب گزینه ها زدم که یک لیوان سوپ تحویلم داد! خب طبیعتا چیزی در حد آب زیپو بود، ریختم اش دور.

من در نقش سینترکلاس

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

امشب در این حوالی جشن سینترکلاس است. دو سه هفته پیش با قایق از اسپانیا آمد و در این مدت با اسب سفیدش کادوهای بچه ها را تقسیم کرد و امشب می رود. نمی دانم از که شنیدم این جشن ها بیشتر برای بچه ها و خارجی ها جذاب است. برای همین رفتم پشت در خانه همسایه مان یک کادوی کوچولو برای پسرشان گذاشتم.
پی نوشت: ماجرای سینتر کلاس هلندی ها را پارسال نوشته بودم.

عشق همواره در مراجعه است

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷


خواننده محبوب آدم باید هم سن و سال خودش باشد. که سالهای کودکی و نوجوانی مشابهی را تجربه کرده باشند، که نوستالژی هایشان شبیه هم باشد. با چنین شرایطی است که از دهه شصت لذت می برد و چهار ساعت مسافرت می کند تا به کنسرت اش برود.

آفتابه خرج لحیم

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۷

تگرگ وحشتناکی می آمد و جا دوچرخه ای ایستگاه قطار هم پر بود. دستم از سرما بی حس شده بود برای همین نگشتم جا پیدا کنم و دوچرخه را کنار یک درخت ول کردم رفتم. شب که برمی گشتیم نیما گفت الان روی دوچرخه ات قبض جریمه گذاشته اند! چند ثانیه ای طول کشید بفهمم شوخی کرده، قبلش داشتم فکر می کردم خب جریمه کنند، دستشان که به جایی بند نیست.
اما بند بود! شهرداری دوچرخه ام را برده بود. روی دوچرخه هایی هم که به درخت بسته شده بودند و امکان جابجایی شان نبود، اخطار چسبانده بودند که دوچرخه را فقط در جای مخصوص بگذارید. تازه تابلوهایی توجهم را جلب کرد که قبلا بی خیال از کنارشان رد شده بودم. آدرس پارکینگ شهرداری را داده بودند و اینکه برای پس گرفتن دوچرخه 26 یورو باید بدهید.
فکر کردم کل دوچرخه ام اینقدر نمی ارزد که بروم سراغش، اما آخر سر خورجین و قفلی که رویش جا مانده بود وسوسه ام کرد بروم ببینم چه خبر است. به رفتن اش می ارزید، جای خیلی باحالی بود. روی یک میز عکس دوچرخه ها را بر حسب تاریخ جابجایی گذاشته بودند. عکس دوچرخه ها مال همان جایی بود که آخرین بار پارک شده بودند. خلاصه عکس دوچرخه را پیدا کردم، زیرش یک شماره بود که باید به مسئول آنجا می گفتم. پرسید کلید داری، کلید را دادم و رفت دوچرخه را آورد. یک فرم داد پر کردم، کارت شناسایی دید و پول گرفت. سوار شدم و رفتم.

کتاب های مسافر

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

دو هفته پیش شب موزه بود. در یکی از موزه ها، موزه کیف بود فکر کنم، چشمم به کتابی با یک برچسب آشنا افتاد. کتاب عضو شبکه کتابهای درسفر بود، البته شاخه هلندی اش. روی برچسب به هلندی نوشته "من گم نشده ام، من درسفرم. داخل جلد مرا ببینید. می شود من را با خود ببرید؟" کتاب را برداشتم تا بخوانم و بعد در جایی دیگر بگذارمش.

ماجرا این است یک عده کتاب هایشان را با این برچسب ها در جاهای عمومی می گذارند تا یک نفر دیگر آن را بردارد و بخواند. بعد هم در جای دیگری برای نفر بعدی بگذارد. داخل جلد هر کتاب یک شماره پیگیری هست. کسی که کتاب را پیدا می کند می تواند به سایت کتاب های درسفر برود و با وارد کردن شماره بفهمد کتاب قبلا کجا بوده و چه کسانی آن را خوانده اند. خودش هم می تواند اسم و آدرس اش را اضافه کند تا قبلی ها و بعدی ها ببینند کتاب دست چه کسی رسیده. خلاصه بهانه خوبی برای دوست شدن هم هست. لازم هم نیست حتما کتابی را پیدا کنید تا وارد این شبکه شوید. عضو سایت شوید و کتاب های خودتان را به سفر بفرستید. برچسب های مورد نیاز را هم می شود از روی سایت برداشت.

یادم هست یک زمانی در دانشگاه(شریف) بچه ها تصمیم گرفتند شبکه ایرانی کتاب مسافر را راه بیندازند. کسی خبر دارد به کجا رسید؟ البته زیاد هم مطمئن نیستم که به دانشگاه مربوط بوده باشد. حالا که دوباره یاد ماجرا افتادم اینجا را پیدا کردم، اسمش کتاب مسافر است. البته خیلی تازه کار است و فکر نمی کنم همان پروژه باشد.

لینک مرتبط: روی جلدم بنویسید مسافر

یک کلک گودری

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷

دو سه هفته پیش یک کلک گودری کشف کردم. حتما برای شما هم پیش آمده که از مطلب یا عکسی که دوستانتان به اشتراک گذاشته اند خوشتان آمده، اما با کامنتی که برای آن گذاشته شده موافق نیستید. یا اینکه آن را حرف بی ربطی می دانید که موضوع اصلی را خراب کرده است. خلاصه اینکه دوست دارید خود آن پست را بدون کامنت به اشتراک بگذارید.
راه سخت اش این است که خوراک وبلاگ مورد نظر را مشترک شوید، آن پست را به اشتراک بگذارید و بعد دوباره خوراک را از گودرتان حذف کنید. اما کلک راحت ترش آن است که گزینه Share with note را انتخاب کنید و بعد بدون گذاشتن هیچ کامنتی آن را منتشر کنید. یعنی کامنت خالی بگذارید، آن وقت از شر کامنت قبلی هم خلاص می شوید.


صدا در آوردن از کفش هلندی

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

زیاد اهل کنسرت رفتن نیستم. یعنی اصلا حوصله ندارم یکی دو ساعت بنشینم و فقط گوش کنم. بیشتر دیداری ام تا شنیداری، برای همین چند شب پیش از این کنسرت شدیدا لذت بردم. گروه Percossa یک تیم چهار نفره هستند که از هرچه فکرش را بکنید صدا در می آورند. از کفش های چوبی هلندی گرفته تا فندک و سنگ قلاب و دست و پای خودشان. حتی از تماشاگرها هم کمک می گرفتند و همه را وادار کرده بودند با ریتمی که مناسب آن لحظه بود دست بزنند. در طول اجرا هم مدام در حال شوخی با یکدیگر بودند. این چهارنفر ده سال اجراهای خیابانی داشته اند و برای اولین بار تور کنسرت هایشان را از آسیای شرقی شروع کرده اند و حالا به هلند آمده اند. این ویدئو و این یکی را ببینید حتما مشتری شان می شوید.

یک کنسرت دیگر شبیه همین را به اسم Waterproof روز ملکه در آمستردام دیدیم. ابزار اصلی آنها آب بود. آب می ریختند، ظرف آب تکان می دادند، آب هم می زدند و حتی روی سطل آب شالاپ و شولوپ می کردند تا صدا در بیاورند. آنها هم با مشارکت تماشاچی ها بخش زیادی از کارشان را اجرا کردند. البته اینها علاوه بر موسیقی ویدئو آرت هم داشتند، که نمایش می دادند. یعنی در واقع ایده اصلی، کنسرت نبود؛ یک ویدئو آرت بود که همزمان با آن نسخه زنده اش هم اجرا می شد. یکی از اعضای دو گروه هم مشترک بود یا شاید هم آن روز مهمان آب بازی شده بود. فیلم ها و عکس های این آب دوستانِ "ضدآب" اینجاست.




اونجا واقعا چه خبره

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

در بین هرزنامه های هر روزی از یک شبه پولدار شوید گرفته تا تبلیغ فیلم و عکس و گرین کارت، این آگهی امروز بین ایمیل هایم بود :" فروش فوق العاده یک دستگاه هلی کوپتر کنترلی. به قیمت 4میلیون و 800هزار تومان. هلی کوپتر کاملا نو بوده و در جعبه دربسته می باشد. به همراه آموزش توسط مربیان باتجربه برای پرواز در محیط های مجاز."
شماره تماسی هم که داده ، شماره ایران بود. احتمالا آگهی فروش هلی کوپتر واقعی و هواپیمای خصوصی و کشتی تفریحی هم در راه است.

کشوری به اسم ایران وجود ندارد

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷

کسی اخیرا حساب PayPal باز کرده است؟ ملیت ایرانی در لیست کشورهایش ندارد. یعنی آن اول می پرسد کجا زندگی می کنید که خب ایران در لیست اش نیست. اگر در ایران زندگی نمی کنید با خوشحالی می توانید از این مرحله عبور کنید و آدرسی بیرون از ایران بدهید. بعد از اینکه حساب را درست کردید، یک لینک تایید می فرستد و سوال های امنیتی می پرسد مثل اینکه "اسم اولین جانوری که نگه می داشتید چه بود" . در این صفحه ملیت را هم باید اضافه کنید تا اگر زمانی رمز عبورتان را فراموش کردید با این مشخصات بتوانید آن را بازیابی کنید. پس ظاهرا به کار دیگری نمی آید. خب یعنی می شود ملیت عوضی بدهید؟

خلاصه که خیلی به ما فشار آمد PayPal عزیز! حالا حتما می رویم این فشار را به حاکمان خود منتقل می کنیم تا غنی سازی را کنار بگذارند و دیگر اسرائیل را تهدید نکنند.

قصص الاولین

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

از قبل کلی ایمیل رد و بدل کرده بودیم در مورد کاری که باید انجام دهم و مقاله هایی که باید بخوانم. اولین بار که برای جلسه بحث قرار گذاشتیم تلفظ اسمم را پرسید. برایش اسمم را تکرار کردم و برای اینکه حرفی خارج از درس و بحث زده باشم، گفتم اسم قرآنی مادر عیسی است. تعجب کرد و گفت نمی دانسته در قرآن داستان او هم وجود دارد. بعد تکرار کرد می دانسته این کتاب از عیسی و موسی و پیامبران دیگر حرف زده، اما اسم بردن قرآن از مریم برایش عجیب است و تازگی دارد.

طرف یک فیلسوف یهودی است. نفهمیدم تعجب اش از چه بود.

از خاطرات یک زبان نفهم

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

رفتم کتابفروشی کتاب درسی کلاس هلندی بخرم. قفسه کتاب های زبان را گشتم، نبود. سراغ فروشنده رفتم و به انگلیسی پرسیدم دنبال فلان کتاب می گردم و برای اطمینان کاغذ یادداشتی را هم که اسم کتاب را روی آن نوشته بودم نشان اش دادم. نگاهی کرد و به هلندی تند و تند چیزهایی گفت. این بار نگفتم ببخشید من هلندی نمی فهمم لطفا انگلیسی حرف بزنید. فقط نگاه اش کردم. خودش وسط حرف هاش فهمید کسی که دنبال کتاب آموزش هلندی آن هم مقدماتی اش می گردد، حتما هلندی نمی فهمد. کلی معذرت خواست و کلی خندید و حرفهایش را به انگلیسی تکرار کرد.

این یک بازی نیست

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

آقای چای داغ از زندگی کسالت بار و بی آینده ایرانیان مهاجر در اروپا و به خصوص در اتریش می گوید و خانم سایه از رنگی شدن زندگی اش در کانادا. آق بهمن از چیزهایی می گوید که فقط در تهران قابل دستیابی است و آقای فرانسوی از خوبی های خارجی بودن در فرانسه. حالا که اینطور است بقیه هم بیایید حرف بزنید، هر کجا که هستید فرقی ندارد. مثلا آقای دانا و آقای پینوکیو خوب است از برگشتن شان بگویند، یا آقای ب (بلتز) از ماندن اش. حرف ها و تجربه هایتان هرچه که باشند به اشتراک گذاشتن شان ارزش دارد.

نفرتی که آن زیر میرها می پرورانیم

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

یکی دو روز پیش فیلم ملنا را بعد از مدتها خاک خوردن گوشه خانه دیدیم. برای من چشم چرانی ها و خواهش های مردان فیلم تنها زرق و برقی بود برای نشان دادن آن صحنه ای که زن ها ملنا را بیرون می آورند و کتک می زنند. ناراحت کننده است، امااین نمود بیرونی و ترجمه صریح احساسات یک زن است نسبت به زن دیگری که رقیب می داندش. خیلی شبیه رفتار مردم و به خصوص زن ها در فیلم قدمگاه با زن زیبایی بود که از جای دیگری می آمد. (ایده این مقایسه از نیماست).

پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.

فلفل سیاه

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

مدرسه نمی رفتم هنوز. باید چهار پنج ساله بوده باشم، وقتی که بیشتر خانه مامان بزرگ بودم تا خانه خودمان. خاله لویا (همان رویا به زبان آن وقت هایم) در حال آماده کردن کوکو یا چیزی شبیه این بود و من هم آن دور و بر فضولی می کردم. داشت نمک و فلفل و زردچوبه "به میزان لازم " را اضافه می کرد که با نگرانی داد زدم: "مواظب باش اشتباهی فلفل نریزی!" فکر می کردم فلفل فقط به درد تهدید بچه های بی ادب می خورد.

المپیک و اتوبوس دوطبقه

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

شهرهای بزرگ نمادهایی دارند که همه دنیا آنها را می شناسند. همین تجربه مشترک است که مثلا لندن را هیجان انگیز می کند، وقتی اولین اتوبوس دوطبقه (Double Decker) را می بینی با کلی هیجان به همراهانت نشانش می دهی و عکس می گیری. در اختتامیه المپیک هم ازهمین ایده برای تحویل پرچم المپیک به شهردار لندن استفاده کردند و با آوردن اتوبوس دوطبقه وسط زمین مراسم هیجان انگیزی درست کردند.
اولین بار اسم این اتوبوس ها را در کتاب زبان راهنمایی مان یاد گرفتم. ماجراهای سندی و سو در آن کتاب های قرمز و زرد و بنفش (Look,Listen & Learn) خاطره مشترکی برای ماست که به آن مدرسه اجق وجقی می رفتیم !

کتاب فروشی آنلاین

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

با اینکه تا حالا حدود 60 نفر به این پست بهمن جواب داده اند، فکر کردم لینک بدهم شاید بازخورد بیشتری بگیرد. ماجرا معرفی کتاب و فروش آنلاین است، با سلیقه کسانی مثل بهمن :" فرض کنید وب‌سایتی باشد که من و چند نفر دیگر در آن کتاب معرفی کنیم. مثلاًهر کدام‌مان هفته‌ای یک بار، که بشود تقریباً روزی یک کتاب. کتاب‌ها هم همه فارسی باشند ... "
خلاصه یک سری به آق بهمن بزنید و بگویید آیا مشتری چنین وب سایتی خواهید بود؟

نسل دومی ها

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

نسل دومی های مهاجر موجودات عجیبی هستند. این چند روز با دوتایشان سر و کله زدیم. به شدت دوست دارند از ایران بدانند و عکس ها را با هیجان خاصی نگاه می کردند. دوست دارند ایران را ببینند و حسرت عجیبی در حرف ها و رفتارشان هست. خوشحالم که جایشان نیستم و برای همین از ساختن یک موجود نسل دومی وحشت دارم.

لینک دادن یا ندادن

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

یک سوالی مدتهاست در ذهنم چرخ می خورد و جواب درستی برایش ندارم. وقتی به نوشته یا عکس یا هر چیز دیگری لینک می دهید منظورتان چیست. تایید، تکذیب، مسخره کردن یا چی؟ مثال من لینک دادن به این عکس کلاشینکف دیجیتال است که واکنش های متنوعی داشت و برایم جالب بود. اگر خود عکس کلاشینکف را هم نوعی لینک دادن به یک آگهی دیواری حساب کنیم، سوال این است که گذاشتن چنین عکسی در وبلاگ را چطور تفسیر می کنید. لینک دادن به آن را چطور؟ مثال های دیگرش لینک دادن به تک نوشته ها یا حتی کل وبلاگ هایی است که خلاف جریان اصلی وبلاگستان هستند. خلاصه داستان عجیبی است.

تضاد انگلیسی

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

اگر در این چند روز زیر ماشین نروم شانس آورده ام. هربار که می خواهم از خیابان رد شوم با خودم می گویم اول راست، بعد چپ.

خیال بافی های یک شیشه پاک کن

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

طبق پیش بینی هواشناسی که معمولا باید به آن اعتماد کرد، قرار است امروز باران شدیدی ببارد. با این حساب نمی دانم این شیشه پاک کن های شهرداری که با جرثقیل شیشه خانه ها را از بیرون تمیز می کنند، امروز با چه انگیزه ای این کار انجام می دهند. دو ساعت بعد نتیجه کارشان کلا به گند کشیده می شود و می ماند پولی که ما باید بابت این کار به عنوان مالیات زیبایی شهر به شهرداری بدهیم.
شرط می بندم انگیزه شان دید زدن خانه های مردم است! من اگر بودم دوربینی هم به گردنم می آویختم و از خرت و پرت های خانه ها عکس می گرفتم، نمایشگاه خوبی می شود از آن راه انداخت. البته بعدش نمی دانستم چه طور باید جواب شکایت ملتی را بدهم که بی اجازه از خانه شان عکس گرفته ام.

گربه سیاهه

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷


رفته بودیم یک رستوران مکزیکی برای رفع تنوع. غذا را که آوردند گربه سیاه و بی نهایت خوشگلی مدام زیر میز می چرخید و نگاهمان می کرد. به نظر حامله می رسید و برای همین خیلی وسوسه شدم بهش غذا بدهم. اما فکر کردیم بعید است گربه ای در رستوران زندگی کند و شکمش سیر نباشد، این کارها هم از فضولی گربه ایش بود. برای اینکه وقتی مشتری های جدیدی آمدند رفت سراغ آنها تا نگاهشان کند. خلاصه موقع حساب کردن از گارسون پرسیدم حامله است و گفت نه. عمل اش کردیم و رحم اش را در آوردیم، برای اینکه در یک سال گذشته چهار بارحامله شده و دکتر گفته بود اگر باز هم حامله شود می میرد. خب این هم از دردسرهای نگه داشتن گربه ماده. اما خیلی ناز بود.

Show must go on

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۷

این یادداشت پرویز جاهد درباره شکیبایی در وبلاگ زمانه ، آمده زیر ابرو بر دارد زده چشم طرف را کور کرده. اگر نخواهم حرف در دهان نویسنده بگذارم، احتمالا خواسته بگوید یک نفر را با تمام ویژگی هایش ببینیم و در واقع کل این ویژگی هاست که آن شخص را ساخته است. اما نمی دانم چرا با این شروع کرده که از بازی شکیبایی خوشش نمی آید و بعد هم خواسته ماجرا را بکشاند به اخلاق و ارزش های اخلاقی و هنرمندان الگوی جوانان اند و حیف است و این داستان ها. پس با این اوصاف دارم حرف در دهان نویسنده یادداشت می گذارم و چیزی را که خودم دوست داشته ام از آن خوانده ام. به هر حال جای فکر کردن دارد که مثلا حافظ با همه خصوصیاتش بود که حافظ شد. به قول این وبلاگ :" كي تضمين مي‌دهد بدون آن تكه‌هاي كوچك دردآلود ما همچنان صاحب تعدادي از بزرگترين آثار دنيا بوديم."

پی نوشت: "اتوبوس شب" ساخته کیومرث پوراحمد و بازی خسرو شکیبایی را در همین چند روز اخیر دیدیم، در واقع بهانه اش مرگ شکیبایی بود. این جمله که "کی تضمین می داد..." در این فیلم کاملا آشکار بود.

دوچرخه موتوریِ هلندی

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۷

با دوچرخه پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش هستم تا رد شوم. دوچرخه دیگری آن کنار است و یک خانم چاق سوارش. صدای موتور گازی می آید، اما آن دور و بر موتوری نمی بینم. بعد از کلی معطلی چراغ بالاخره سبز می شود و خانم چاق کناری گاز می دهد و می رود و تازه می فهمم دوچرخه اش را به موتور ارتقا داده.
واقعا طرف در نهایت اعتماد به نفس به دوچرخه اش موتور بسته بود و برایش پلاک هم گرفته بود.

ترس و لرزهای بی پایان

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

" اگه من اون منی باشم که تو می خوای باشم، که دیگه منِ من نیست، یعنی منِ خودم نیست "- حمید هامون.

بهانه: هامون ماند، شکیبایی رفت.


نشان یا فشان

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۸۷

معلوم نیست از کی شروع شد. اما هنوز هم وقتی می خوام بنویسم یا بگم آتش نشان یا آتش فشان، حواسم رو جمع می کنم اشتباهی اون یکی رو نگم.

حق زندگی

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷

فرموده اند: " تا زمانی که معتادان «متنبه و سالم» نشوند، حق بازگشت به جامعه را نخواهند داشت."

باشگاه تیراندازی با کمان طالقانی در حاشیه پارک طالقانی روبروی ایستگاه مترو میرداماد بود. آن اوایل از قسمتی از پارک در کنار محوطه باشگاه صداهایی توجهم را جلب می کرد که دسته جمعی اسم کسی را صدا می زدند و به او سلام می کردند. بعدها فهمیدم آنها اعضای یک NGO ی ترک اعتیاد به اسم کنگره 60 هستند. بعدتر وقتی آنها هم برای تیراندازی به باشگاه آمدند با خیلی هایشان دوست شدم، برای تیم شان تیر زدم و پای حرف بعضی هاشان نشستم. گاهی به هم می گفتند امروز تولد فلانی است، سه سالش شده عصر باید برویم کنگره. منظورشان تعداد سالهای بعد از ترک بود.
یک بار تولد یکی شان رفتم. جای عجیبی بود، پر از امید و زندگی. چیزی از روش ترک شان و اعتبارش نمی دانم، اما می دیدم که ورزش می کردند، به تیم ملی می رسیدند، زندگی می کردند، درس می خواندند و در جامعه هم بودند. بعد خیلی مضحک است وقتی این آقا صحبت از حق بازگشت به جامعه می کند.

پی نوشت: برای آنی، امین، الهام، مهشید، عباس و ... و مهندس دژآکام

حکایت ما

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

"یادت ام رفت داداش عیب نداره، اینجا از هرکی بپرسی کی خره، بت می گه خر خودتی"- شهر قصه.

اورانیه

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

با هر گل هلند صدای انفجاری از خیابان می آید و صدای شادی همسایه ها همراهش. همسایه روبرویی زن چاقی است که به قیافه اش هم نمی آید هلندی باشد، بعد از هر گل می پرد توی بالکن و شادی می کند. مثل یک بازی ملی دنبال می کنیم جریان را و از گل ها به هیجان می آییم. قدیم ها که فوتبالی بودم مثل همه دختر دبیرستانی ها طرفدار ایتالیا بودم، اما تنها دلیل هلندی بودن ام جوگیری است! حتی اصرار داشتم برای دیدن بازی به یک کافه برویم و هیجان مردم را ببینیم. نیما که حرفه ای تر از این حرفهاست، می خواست در آرامش جزئیات بازی را دنبال کند.
عوض اش برای اینکه ببینیم کلا جریان چیست دیشب بازی آلمان و لهستان را رفتیم کافه. بازی را ندیدیم برای اینکه یک آقای بامزه هلندی که بعد پانزده سال هنوز دانشجوی تاریخ بود، وقتی فهمید ایرانی هستیم مخ مان را به کار گرفت. کتاب جنگ شش روزه دستش بود و از احمدی نژاد خوشش می آمد چون جلوی آمریکا ایستاده. این داستان انگار همه دنیا را گرفته!

یادمان باشد

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

هوا خوب بود. با دوچرخه رفتیم دن هاخ (همان لاهه) و برگشتیم. حدود سه ساعت برای 40 کیلومتر مسیر رفت و برگشت طول کشید. قابل توجه آن دوستی که می گفت این کار به ما نمی آید.

اسفار کاتبان

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷

دو سه هفته ای کتاب خوابم، اسفار کاتبانِ ابوتراب خسروی بود. از وقتی جایزه مهرگان گرفته و معروف شده بود می خواستم بخوانمش. مدتها هم در کتابخانه مان بود که نخواندم و اینجا هم نیاوردم اش. تا اینکه از آن دوست صاحب کتابخانه پستی، خواستم کتاب را برایم پست کند.
متن اش خوب و جذاب است. به خصوص اولش که از متون ادبی و تاریخی به زمان راوی اصلی می رود می رود و بعد مدام روایت ها عوض می شوند و از متنی به متن دیگر وارد می شود. حتی گاهی آنها را با هم ترکیب می کند و جذابیت داستان را بالا می برد. لایه رویی داستان هم ماجرای آشنای عشق ممنوع دختر یهودی و پسر مسلمان است. اما نمی دانم چرا آخرش را به زور خواندم، مشکل توقع زیاد من بود یا آشفتگی فصل آخر کتاب.
***
"از قبر بیرون می آیم. رفعت ماه بر سکوی سنگی کنار حوض نشسته است و دست هایش را ستون پیشانی کرده. با بیل خاک بر عمق گور می ریزم تا پر شود، حتی بیشتر از آنکه فقط پر شود. بر خاک نمناک می ایستم تا خاک فرو کشد. دوباره خاک می ریزم تا با سطح باغچه هم سطح شود. روی قبر را پشته ماهی نمی کنم تا آذر پنهان باشد. و آب می ریزم تا هرچه که باید فروکشد و می گویم، انالله و انا الیه راجعون. همچنان که می نویسم همچنان که بر خاک او در گور می گویم، بر گور مکتوب او هم در اینجا می نویسم: انالله و انا الیه راجعون." - اسفار کاتبان/ ابوتراب خسروی/ نشر قصه

شستشوی مغزی

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷

رفته بودیم موزه تاریخ یهودیت در آمستردام. موقع ورود کیف ام را گشتند. به نیما گفتم : به خاطر این کار، خیلی بهم برخورد. توجه داد که موزه ون گوگ همین قدر امنیتی بود و شاید بیشتر از این که حتی اجازه عکس گرفتن هم نمی دادند. راست می گفت. دیدم پر از پیش داوری بوده ام، حتی موقع بازدید موزه مدام به دنبال نقطه ضعف ها برای تحقیر و تمسخر بودم.

شور، حتما شیرین است

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

چند ماه پیش که این سخنرانی ایزابل آلنده را معرفی کردم، حواسم به چیز دیگری بود. اینکه چه منبع خوبی پیدا کرده ام برای شنیدن سخنرانی، پرت بودم انگار. چند وقت بعد بهمن و بعد بهار آن را معرفی کردند با یک نگاه دیگر. و من این روزها مدام به دنبال آن شوری هستم که آلنده توصیف می کند. می دانم کجاست، جایی آن زیر میرها پنهان شده و گاه و بی گاه پیدایش می شود. وقتی در خیالم برش می دارم و تمیزش می کنم، واقعی می شود. آنقدر که انگیزه ای می شود برای یافتن خودش.

مثبت

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

گروه خون ام +B است. اما خیلی وقت ها یا شاید هیچ وقت صدایش را نمی شنوم که تمام لحظه ها در رگ هایم می دود و می گوید: Be Positive.

می خواهم به تو خون اهدا کنم.

حجاب اجباری برای خانم چادری

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷

نگرانی برای دوست محجبه ام باعث شد یاد دوست دیگری بیفتم. داستان مربوط به سه چهار سال قبل است، که این دوستم وسط درس اش آمده بوده ایران. از وقتی می شناختم اش چادر سر می کرد، اما آن روز که قرار شد تهران را بگردیم برای راحتی چادر سر نکرده بود. رفته بودیم سعدآباد و بازار تجریش و در نیمه راه همراهان مان گفتند سری هم به امامزاده صالح بزنیم. من گفتم بیرون منتظر می مانم، حوصله ندارم برای داخل شدن چادر سر کنم. آن دوست هم طبیعتا همین وضعیت را داشت و ترجیح داد بیرون بماند. گفت: اولین بار است که با چنین وضعیتی روبرو می شوم و تازه درک می کنم در این سالها آدم های شبیه من چه چیزهایی را به شماها تحمیل کرده اند.

حجاب، خطری برای امنیت اجتماعی

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

از آمریکا می آمد و مدتی در فرودگاه توقف داشت، برای همین یک روز با هم در آمستردام گشتیم و کلی حرف زدیم. در پایان روز او راهی تهران شد و من نگرانش بودم، برای اینکه محجبه و مسلمان است. این هم از عجایب روزگار است که باید نگران خانم محجبه ای باشی که به ایران می رود. چون لباسش رنگی و شاد است و کوتاه، چیزی که طرح امنیت اجتماعی را به خطر می اندازد.

اعتماد و خیرخواهی

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

نمی توان اعتراض کرد به کسی که نمی تواند به خیریه ها اعتماد کند. شاید این بی اعتمادی حاصل وضعیت جامعه ما باشد که اعتماد در آن مرده است. چیزی که اولین قدم خیرخواهی است. می شود همین ایراد را به شخص شکاک هم گرفت که چطور می شود به خیرخواهی خودت اعتماد کرد و مطمئن بود قصد کمک داری. اما هیچ کدام از این بحث ها جای اعتماد را نمی گیرد و مهمتر از آن هیچ کدام دردی از آدمهای محتاج کمک دوا نمی کند.
برای همین باید این بحث را رها کنم و بگویم خودم به شهرزاد و پروژه های خیریه اش اعتماد کامل دارم. از نزدیک شاهد یکی از پروژه ها بوده ام و دیده ام کمک های جمع شده به مقصد می رسند. اگر نوشتن این حرفها باعث جلب اعتماد و آشنا شدن حتی یک نفر با این پروژه های خیریه شود، قدم خوبی است.

لینک های مرتبط:
پروژه هفت، مداوای کودکان مرودشتی که در آتش سوزی سوخته اند
آدم های خوب شهر

دوقلوهای دوستم

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

سیما و سامان منتظر دو تا کوچولو هستند. از چند ماه پیش که فهمیدم سیما دوقلو دار می شود به شدت هیجان زده شدم، اما در کنارش حسرتی هم بود از اینکه نیستم تا ببینمش. بچه ها را خب با چند ماه تاخیر می روم و می بینم، اما ناراحتی ام از این است که در کنار دوستم نیستم وقتی روزهای بی نظیری را تجربه می کند. وبلاگ اما به همین کار می آید، که دیگران را در تجربه هایت شریک کنی. سیما هم همین کار را می کند و از دو قلوهایش می نویسد.

هجده سال و 144 ماه

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

1-پرسش نامه ای برایم آمده که تحقیقی درباره وبلاگ نویسی زنان ایرانی است. یکی از سوال هایش را با جمله بندی خنده داری پرسیده: "لطف کنید و سن واقعی تان را بگویید." حتما چون مخاطب پرسشنامه زن ها هستند به خاطر تصور عام ترس زنان از بالا رفتن سن، خواسته تاکید کند کسی سن اش را کم نکند.

2- طبق انتظار در گذر از سی سالگی هم مثل گذر از بیست سالگی اتفاق خاصی نمی افتد. طبق انتظار خودم البته، وگرنه همین جمله نشان می دهد دوست داریم این سالها تفاوت خاصی با سالهای دیگر داشته باشند. یکی از نکته های جذابش برایم این است که جلوی آینه بایستم و به تقلید از حمیدِ هامون سر خودم داد بزنم: هیچ گهی نشدی الاغ.

سلام گوگل عزیز

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۷

حالا دیگر خبرهای خوش گوگلی به خبرهای خوش هسته ای می ماند. فکر می کنم باز چه خوابی برای روزها و ساعت هایم دیده ای. وقتی نزدیک به دو سال پیش فیدخوانی را با گوگل ریدر دوست داشتنی ات شروع کردم، انگیزه ام این بود که از وبگردی های وقت گیر کم کنم. نمی خواستم از یک صفحه به صدها صفحه آن طرف تر بروم بدون اینکه بفهمم این وقت چطور می گذرد. اما نشد. هر روز وبلاگ ها و سایت های بیشتری را مشترک شدم و مشق شبم خواندن این خوراک هر روزه شد. وقتی امکان به اشتراک گذاشتن را به کاربران گوگل ریدر دادی، مشق شب آن قدر کش آمد که روز و شب ام را پر کرد. هنوز یادم نرفته که با خوشمزگی نوشتم ، باید نگران اشتراک های گوگل ریدری دوستانم هم باشم. برای همین است که حالا از خبرهای خوش ات می ترسم. جنبه اش را ندارم گوگل جان، مشق های زندگی ام نانوشته مانده.

خیابان پنجم مِی

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

یادم رفته بود به ردیف تعطیلی های پست قبلی، امروز را اضافه کنم. امروز، پنج مِی، سالگرد آزادی هلند از اشغال نیروهای آلمانی در پایان جنگ جهانی دوم بود. همسایه ها بالای درها و روی ایوان ها پرچم هلند زده بودند و در میدان پنجم مِی که مرکز خرید نزدیک خانه ماست، شهربازی و بازار دستفروش ها به راه بود. اسم خیابان ما هم پنجم مِی است، در واقع این اسم چیزی در مایه میدان انقلاب و آزادی است که در همه شهرها خیابان و میدانی به این نام وجود دارد.

تعطیلی پشت تعطیلی

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

دیروز روز ملکه بود. امروز روز کارگر و فردا بین التعطیلین، که بعدش هم آخر هفته است. خواستم بهانه ننوشتن ام را بگویم. همین.

پسران خیابان پانیس پرنا

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

گل پر به یک بازی کوچیک دخترونه دعوتم کرده. سوال این است که از چه کسی در چه سریالی خوشم می آمده. راستش زیاد دوست ندارم این چیزها را رو کنم، برای اینکه خودم هم بعد این همه سال از سلیقه وحشتناکم خنده ام می گیرد.

خیلی که بچه بودم مثل همه دختربچه ها عاشق زن های جوان فیلم ها و سریال ها می شدم. مثلا آن همه مرد را در ارتش سری ول کرده بودم و از لیزا خوشم می آمد، البته همه خوششان می آمد. الان ترتیب زمانی درست یادم نیست، اما به نظرم زیاد هم تو نخ زن ها نبودم. سریالی نشان می داد همان حوالی به اسم "بو ژست" یا یک چیزی در همین مایه ها، داستان سه برادر بود که سرباز لژیونر بودند در یک پادگان صحرایی. عاشق "بو" شده بودم، الان چیز زیادی از قیافه اش یادم نیست اما شرط می بندم قیافه افتضاحی داشته است. حالا چرا اینقدر مطمئن ام؟ چون یکی از شاهکارهایم این بود که از دستیار درک خوشم می آمد و دو سه سال پش که دوباره یک قسمت از درک را دیدم فهمیدم چه گندی زده ام. دبیرستانی که بودم سریالی پخش شد به اسم "پسران خیابان پانیس پرنا" داستان فرمی بود و کشف نوترون. از یکی از دانشجوهای فرمی که به نظرم شخصیت اصلی سریال هم بود، به اسم "اتوره" خوشم می آمد.
دیگر چیزی از این افتخارات یادم نیست. دوست دارم از ساز نو، آواز نو ، تا خورشید، بارباها و این دونفر بپرسم از کی خوششان می آمده در سریال ها یا فیلم ها.

خودکشی حلزون ها

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

دیشب بعد از باران تند بهاری، رفتیم بیرون قدم بزنیم. جایی در مسیر برگشت درست جلوی پایم یک حلزون دیدم، همان جا ایستادم که مبادا لگدش کنم. خواستم پایم را از رویش بردارم که دیدم روی زمین پر از حلزون است. همه شان از باغچه ها در آمده بودند و به طرف خیابان می رفتند. از آن به بعد موضوع صحبت مان این شد که از کجا برویم تا حلزون ها را له نکنیم. حتما آن مردی که با لباس ورزشی می دوید خیلی هایشان را زیرپایش خرد کرده است.

پس بقیه کجا هستند

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

راسل در کتاب "دانش بشری" داستان جالبی تعریف می کند: " یک بار از منطقدانی برجسته، خانم کریستین لاد فرانکلین، نامه ای دریافت کردم که در آن می گفت پیرو مکتب خود انگاری است، و از فقدان دیگر افرادی از این دست متعجب بود."

خودانگاری شکل افراطی ایده آلیسم و ذهن گرایی است که معتقد است جهان خارج و دیگر افراد وجود ندارند یعنی : تنها چیزی که از وجودش مطمئن هستم، ذهن من است.

یاوه های روشنفکری

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

پست قبلی را شاید دیده باشید. همان نقل قول از لاکان را می گویم. شاید بعضی ها پیش خودشان گفته اند این پرت و پلاها دیگر چیست. بعضی دیگر هم شاید فکر کرده باشند، به به یک نقل قول از حضرتِ لاکان. دوستی هم کامنت گذاشته صادقانه نفهمیده معنی این حرفها چیست، که باید بگویم حق داری دوست عزیز، آن پاراگراف کلا چرند است حتی اگر ژاک لاکان آن را گفته باشد. خیلی های دیگر هم داستان را می دانند: داستان مقاله و کتابِ آلن سوکال. ممکن است تکراری به نظر برسد، اما واقعا این جریان قدیمی نمی شود وقتی می بینی وسط بحث های داغ وبلاگستان ردپایی از این پرت و پلاها هست.

آلن سوکال در سال 1996 مقاله ای با عنوان " تجاوز از مرزها: به سوی تاویلی متحول کننده از گرانش کوانتومی" برای مجله Social Text فرستاد. آنها ذوق زده و با کمال میل مقاله را چاپ کردند. شاید پیش خودشان فکر کرده اند، ایول یک فیزیکدان این مقاله را نوشته و چاپش تاییدی است بر استفاده ی روشنفکران از مفاهیم علمی. اما آن مقاله سراسر چرند و بی معنی بود. سوکال مقاله ی دیگری برای شماره ی بعد نوشت و توضیح داد عمدا آن چرندیات را سرهم کرده تا به ویراستاران و داوران مجله نشان دهد چه راحت چیزهایی را که نمی فهمند منتشر می کنند. آنها اما این توضیح را چاپ نکردند و سوکال آن را برای مجله ی دیگری فرستاد که با چاپش جریان سوکال معروف شد.
بعدها سوکال به همکاری بریسمون کتابی نوشتند با نام "یاوه های روشنفکری" (ترجمه شده با عنوان چرندیات پست مدرن) که در آن نمونه هایی از سوء استفاده روشنفکرانِ پست مدرن از علم را جمع آوری کرده اند. نقل قول لاکان که در پست قبلی آورده ام یکی از نمونه های این سوء استفاده هاست. اگر مقاله های این جماعت را بخوانید شاید حتی بگویید مقاله ی چرندِ سوکال از این حرفها با معنی تر بوده است!

پی نوشت: اگر دوست دارید مقاله ای شبیه مقاله ی سوکال بنویسید و یکی از مجله ها را با آن سرکار بگذارید، این سایت را ببینید. (سایت را از کامنت همین پست دیدم)

چرندیات پست مدرن

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

" بنابراین عضو قابل نعوظ، نماد محل یا مکان لذت جنسی است، البته نه به خودی خود، یا حتی به شکل نوعی انگاره، بلکه به عنوان قسمتی که در انگاره مطلوب وجود ندارد: به همین دلیل، معادل \sqrt{-1} دلالت به دست آمده در بالاست، \sqrt{-1} لذت جنسی ای که آن را به وسیله ضریب گزاره خود به تابع فقدان دال (1-) باز می گرداند. (لاکان 1977) "

از کتاب چرندیات پست مدرن/ آلن سوکال، ژان بریسمون/ ترجمه عرفان ثابتی
پی نوشت:
در ستايش سادگی و روشنی بيان به سبک آلن سوکال

لاغری مفرط در کیسه خرید

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷

آیا فرقی هست بین مجرمانه دانستن ترویج لاغری و تفتیش کیسه ی خرید مردم ؟ به نظرم پشت این ادعایم استدلالی شبیه پارادوکس تپه شنی خوابیده باشد. اینکه اگر دانه شنی را از تپه ای برداری ،هنوز هم تپه است و آخرِ کار ادعا کنی همان یک دانه شن باقی مانده هم یک تپه است.
اما باز هم فکر کنیم، شاید واقعا هر دو عمل بالا را یک نوع طرز فکر هدایت کنند. اینکه ما مواظب ایم شما آسیب نبینید. حالا این آسیب به جسمتان باشد یا ایمانتان، چه فرقی می کند. می دانم این فکر عواقب خطرناکی دارد. ته تهش این است که مثلا ممنوعیت فروش مواد مخدر هم در همین دسته است و هزار تا چیز مشابه دیگر.

چگونه اشتباه می کنیم

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

داشتم از پایان نامه فلسفه علم دفاع می کردم. تازه تمام تنبلی ام را یک جا جمع کرده بودم که بروم همشهری جهان، مطالب اندیشه بنویسم. همان لایی همشهری که قوچانی در می آورد و چقدر خوب بود. این همزمان شد با شروع شرق و تبدیل آن لایی همشهری به یک روزنامه ی مستقل. در حین خواندن کتابی درباره پارادوکس ها، سری مقاله هایی را شروع کردم در معرفی پارادوکس های منطقی و فلسفی. ساده می نوشتم و می دیدم مشتری دارد. همین شد که با دغدغه ی منطق و نشان دادن اهمیت آن رفتم سراغ مغالطه ها در زندگی روزمره. ستونی که می نوشتم بیشتر شبیه یک یادداشت وبلاگی بود و فکر می کنم دقیقا برای همین خیلی ها خوششان آمد. بر خلاف مقاله های سخت فلسفی که خودم و خیلی های دیگر در روزنامه ها و مجله ها می نوشتیم، که البته آنها هم مشتری خاص خودشان را داشتند و دارند. (متاسفانه سایت شرق دیگر وجود ندارد که لینک مغالطه ها را اینجا بگذارم.)

این مقدمه را برای این نوشتم که بگویم، خطاهای روزمره که برای زمانه شروع کرده ام، ایده اش همان ستون مغالطه ها در شرق است. پیشنهاد اولیه ی خودم پیدا کردن مثال مغالطه ها در وبلاگستان و سایت هایی شبیه زمانه بود. اما قرار شد اول با کامنت های زمانه شروع کنم و بعد به سراغ مقاله های زمانه بروم، و از مثال های زندگی روزمره و بحث های معمول که به مغالطه ی هر برنامه مربوط باشند هم استفاده کنم.

داستان هایی که ننوشتم

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

" مکتبی بود که آن را مکتب داستان سرایان آمریکایی می نامیدیم، مکتبی که روشی کاملا موفق را ارائه می داد: ازدیاد تجارب، سفر، حضور در مکان هایی که در آنها اتفاقات هیجان انگیز رخ می دهند؛ آن وقت شاید قصه گویی هم به دنبال آن می آمد. در آن دورانی که من نوشتن را شروع کردم، این نوع طرز تفکر در آغاز راه خود بود. اما پس از پایان جنگ، ما اگر می خواستیم به نوشتن ادامه دهیم، چه باید می کردیم؟ آیا باید به سراغ کشمکش های جدید که به مرور خودنمایی می کردند می رفتیم، یا در سیسیل به استقلال طلبان جولیانو می پیوستیم و یا با اعراب و انگلیسی ها در فلسطین می جنگیدیم؟ اما برای مایی که نه سیسیلی بودیم و نه اسرائیلی، این کار می توانست صرفا ماجراجویی باشد و ماجراجویی های رایگان و جهانی، در زمره واقعیاتی که من به دنبالشان بودم، نبودند. اگر خودم هم متوجه این مسئله نمی شدم، چزاره پاوزه آنجا بود تا بارها و بارها تکرار کند که تنها از چیزی که بدون در نظر گرفتن مقاصد ادبی تجربه اش کرده ای، می توانی شعر بسازی. تنها در آنجا که ریشه های واقعی داری می توانی برگ و میوه بدهی." - ایتالو کالوینو.

از مقدمه ی کتابِ کلاغ آخر از همه می رسد/ ایتالو کالوینو/ ترجمه: رضا قیصریه، اعظم رسولی، مژگان مهرگان

آلترناتیو

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

قرار بود برای کاری موسیقی انتخاب کنیم.
گفتم: کیتارو چطوره؟
قیافه اش در هم رفت و بعد از کمی مکث گفت: هر طور میلته.
به نظر می آمد در آن مکث به این فکر می کرده که گیر چه آدم پرتی افتاده!

پی نوشت: دانش و سلیقه ی موسیقی من از آمیب هم کمتر است. در واقع تقریبا چیزی گوش نمی دهم که بخواهم سلیقه ای داشته باشم. انگاری پنبه چپانده باشند در گوش هایم. قبلا از این بیلبیلک ها داشتم که هر کسی یکی به گوشش دارد. از کار افتاد و مدتی بعد هم گم و گور شد. باید بروم یک بیلبیلک دیگر بخرم تا به ضرب و زور آن هم شده، گوشم را باز کنم.

دربان سفارت هلند

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

مددی، کارمند سفارت هلند بود. حتما هنوز هم هست. کارش چیزی شبیه دربانی بود، اما برای خودش کیا و بیایی داشت. چاق و قد بلند بود، با چشمانی ورقلنبیده و پف کرده و چشم و ابرو و موهایی روشن، انگار که مثلا نصف اش ایرانی نباشد. به مراجعین نوبت می داد، تکمیل بودن مدارک را چک می کرد و هزار جور سوال را با دقت و حوصله و در نهایت ادب جواب می داد. اما من در رفتارش تحقیر خاصی می دیدم، یا شاید هم دوست داشتم تحقیر ببینم. رفتاری از بالا به پایین نسبت به شهرستانی ها یا آنها که به ظاهرشان نمی آمد ثروتمند باشند و نسبت به آنها که ظاهرشان مذهبی می نمود- باطن هم که مشاهده پذیر نیست.
این روزها که خبر تجمع دانش آموزان و بسیجیان و ... را در مقابل سفارت هلند می خوانم، مدام یاد او می افتم. و اینکه نفرت، نفرت می آورد.

هفت نفر با هفت کلید

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

یکی از شبهای 1978، عمر خان مسعودی مدیر موزه ی کابل و شش نفر از کارمندانش مثل دزدها وارد موزه شدند. ساختمان موزه که تقریبا بر اثر بمباران ویران شده بود، در یکی از بخش های خطرناک کابل قرار داشت. آنها به سرعت ویترین های حاوی گنجینه های باستانی را تخلیه کردند و با کامیون به جایی امن بردند. آن جای امن برای جعبه ها در کاخ ریاست جمهوری بود، در اتاقی متعلق به بانک ملی که با هفت قفل آن را بستند. به هر یک از آن هفت نفر یک کلید رسید، تا هیچ کدام بدون حضور بقیه نتوانند آن را باز کنند. اگر یکی از آنها می مرد، کلید باید به پسر بزرگش می رسید. و طبیعتا هر کس که درگیر ماجرا بود باید جای گنجینه را مثل یک راز حفظ می کرد. این روش سالها آثار باستانی را از تهدیدهای مختلف حفظ کرد. عاقبت طالبان آن اتاق را را کشف کردند. هیچ راهی برای یافتن هفت کلید وجود نداشت، پس روش ساده تری انتخاب کردند: دینامیت! اما آن در باز نشد. تا اینکه در سال 2003 دولت افغانستان گنجینه ی گمشده را پیدا کرد، نجات یافته از حمله ی روسها، جنگ های داخلی و طالبان.

پی نوشت: نمایشگاه افغانستان پنهان در آمستردام.

No Country for Old Men

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

این برادران کوئن در آن اتاق تاریک با ما چه کردند. (نقل قول از نیما به تقلید از فیلمِ ناصرالدین شاه آکتور سینما)
برای من واقعا یک "فیلمِ سینمایی" بود، عرض می کنم منظورم را. مهمترین دلیل اش این است که اگر در سینما نمی دیدم اش شاید اینقدر جذاب نمی نمود. فضای سینما و کیفیت صدا باعث می شود بیننده درگیر فیلم شود. دلیل دیگر لهجه ی مطلقا نفهمیدنی شان بود که مجبورت می کرد بیشتر به تصاویر توجه کنی و هی برای خودت تفسیر کنی منظورش از نشان دادن فلان صحنه چه بوده. حالا شانس آوردیم زیاد دیالوگ نداشت و همان یک ذره را هم دست به دامن زیرنویس هلندی شدیم! این آقای خاویر باردم هم ظاهرا دیوانه ی تازه کشف شده ای است. آن از نقش اش در عشق سالهای وبا و این هم کشت و کشتارش در خدمت اخوان کوئن.

باورها در طوفان

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

"وضعیتی را فرض کنیم که یک یا چند تا از باورهایمان دچار مشکل می شوند. در واقع شواهد جدیدی به دست می آوریم که می فهمیم این باورها دیگر درست یا معقول نیستند و باید آنها را با باورهای جدیدی جایگزین کنیم. ممکن است باورهای مورد مناقشه فقط باورهایی باشند که فرضا به رنگ این میز مربوطند و یا باورهایی باشند از مسائل اخلاقی و دینی که مورد شک قرار گرفته اند.
پس تمامی باورها ممکن است مورد تردید قرار گیرند. در این شرایط بسته به اینکه این باور تا چه حد برایمان جدی و بنیادی است به دنبال راه حلی مناسب برای جایگزین کردن آن با باوری جدید بر می آییم. یکی از راه های تجدید نظر در باورها روش دکارت است. در واقع کاری که دکارت کرد این است که برای تمیز کردن خانه تمام اثاثیه را بیرون ریخت و آنها را دوباره با نظمی جدید و با استحکامی بیش از قبل به درون خانه آورد. دکارت مرحله به مرحله به تمامی باورهایی که داشت شک کرد تا اینکه آن شک به وجود خودش رسید و با استدلال Cogito دوباره همه چیز را از نو بنا کرد. اما ما آنقدر وقت نداریم که مثل دکارت کنار آتش بخاری بنشینیم و به وجود خود شک کنیم تا بتوانیم باورهایی یقینی برای خود دست و پا کنیم. ما مجبوریم در گیر و دار زندگی، درست وقتی که در حال استفاده از یک سری از باورها هستیم باورهایمان بازسازی کنیم. شاید برای ما استعاره قایق نویرات کارساز تر باشد. نویرات که از اعضای حلقه وین بود، در تشبیه جالبی از وضعیت ما گفته است:" ما همچون ملوانانی هستیم که ناگزیرند کشتی خود را در وسط دریا از نو بسازند، بی آنکه بتوانند برای بازسازی و استفاده از بهترین مواد به ساحل برگردند." نکته این است که ما به عنوان ملوانان قایق ناچاریم هربار یک قطعه را تعمیر کنیم تا سرانجام صاحب قایق بهتری شویم که در برابر طوفان تاب آورد. اگر نوسازی قایق را از زیر شروع کنیم غرق خواهیم شد. مشابه این استعاره ما مجموعه باورهایی داریم که لازم می دانیم آنها را نگه داریم تا از پس زندگی روزمره خود برآییم، می خواهیم آنها را بهبود بخشیم اما بدون خراب کردن آنها می خواهیم چنین اصلاحاتی را انجام دهیم. پس ناچاریم در هر مرحله یک یا چند اعتقاد را دقیقا وارسی کنیم و دیگر اعتقادات را سرجای خود نگه داریم."

پی نوشت: موقع نوشتن پست "رفتار با دگراندیشه ها" یاد مقاله ای به نام "شبکه باور" افتادم که دو سه سال پیش برای خردنامه همشهری نوشته بودم. با توجه به سایت خیلی خوب همشهری که نشریه های جانبی اش را روی سایت نمی گذارد، چه برسد به اینکه آرشیوشان را داشته باشد؛ نتوانستم به مقاله لینک بدهم. به سرم زد قسمتی از آن را اینجا بیاورم. نصفه و نیمه است، همه اش خیلی طولانی بود. اما شاید شروعی باشد برای کنار گذاشتن تنبلی و نوشتن از چیزهایی که این روزها می خوانم.

رفتار با دگر"اندیشه"ها

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

می پرسد نظرت راجع به دگرباش بودن چیست. جواب نظری اش این است که به من چه، هر که هر طور خواست فکر و رفتار می کند. این را خیلی وقت است یاد گرفته ام. نه به خاطر بودن در محیطی که هر کس هر جور خواست فکر می کند، این را از خواندن فلسفه آموخته ام که اولین آموزه اش شک است. پایه ای ترین باورها هم قابل تردید و بازنگری هستند- البته در معرفت شناسی بعد از کواین دیگر حتی باور پایه هم معنا ندارد.
اما این ها تمام اش حرف است، همان طور که گفتم یک جواب نظری است. در عمل باید دید چقدر متساهل هستیم و چقدر متعصب یا به تعبیری غیرتی. قرار نیست این باورهای مخالف همیشه چیزی مثل دگرباشی جنسی باشند که سریع بتوانیم بگوییم، مشکلی با آنها نداریم هر طور می خواهند رفتار کنند. دین، فرهنگ، ملیت، گرایش سیاسی و حتی علم می توانند ما را غیرتی کنند، بدون اینکه حواس مان باشد. به قول ولتر:" شک اصلا وضعیت خوشایندی نیست، اما یقین پوچ و مضحک است."

شهر شیشه ای

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

چند سالی بود که می دیدم بازار کتاب پر از ترجمه آثار پل آستر شده است. اما هیچ وقت نخواندم، با اینکه در نقدها و معرفی کتاب ها خواندن شان توصیه می شد. بالاخره همت کردم و خواندن "سه گانه نیویورک" آستر را شروع کردم. آن هم به زبان انگلیسی و شب ها قبل از خواب، کاری که قبلا حوصله نداشتم با کتاب های انگلیسی بکنم.
شهر شیشه ای داستان اول این سه گانه است. قصه در نگاه اول یک رمان پلیسی است، اما پشت این ماجرا هویت و زبان هدف اصلی نویسنده هستند. تمام آدم های داستان تنها یک یا حتی چند نام هستند که در انتها حتی آن نام هم بی معنا می شود. تصادف و اشتباه نقش مهمی در داستان دارد و انگار هیچ کس واقعا آن کسی که دیگران می پندارند نیست.
دانیل کویین نویسنده داستان های پلیسی عامه پسند، شخصیت اصلی داستان است و با اسم مستعار کتاب هایش را چاپ می کند. او با یک تماس تلفنی اشتباه به جای کارآگاهی به نام پل آستر برای پیگیری یک پرونده و تعقیب یک زندانی تازه از زندان آزاد شده، استخدام می شود. تعقیب شونده یک استاد فلسفه است که پسرش را سالها در تاریکی و تنهایی حبس کرده است تا به زبان خدا دست یابد. در این میان با تحقیقات کویین اسطوره برج بابل و سابقه ی آزمایش هایی شبیه این را می خوانیم، که البته بعد معلوم می شود بخشی از این تاریخچه ساختگی است.
ببخشید، من که دارم داستان را تعریف می کنم. خودتان بروید بخوانید تا بفهمید مهارت نویسندگی آقای آستر آنقدر بر خوش تیپی اش چربیده که به جای مدل یا هنرپیشه شدن، داستان نویس شده است. این سه داستان به صورت کتاب های جداگانه به فارسی ترجمه شده و شهر شیشه ای را نشرافق به ترجمه شهرزاد لولاچی منتشر کرده است.

مرتبط:
چرا می‌نویسم؟ / پل آستر / ترجمه‌ی آزاده جورابچی

همین طور از کلمه استفاده می کنیم

جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۷

زنگ زدم به مامان بزرگ برای تبریک عید.
موقع خداحافظی می گوید : سلام برسون. می گویم: باشه.
می گوید: قربونت برم. در حال و هوای جوگیرِ پای تلفن، جواب می دهم: باشه!

ساختمان روبرو

چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۷

در محله ی ما بین هر دو بلوک ساختمانی یک محوطه سبز هست. طبیعتا در خانه، پنجره های مشرف به این محوطه دوست داشتنی تر هستند. میز کارم را کنار یکی از آنها برپا کرده ام و موقع نوشتن یا درس خواندن، بیرون را دید می زنم. درچهارطبقه ی روبرو هر کس ماجرایی دارد. طبقه چهارمی ها بالکن شان را توری زده اند تا گربه های خل وچل شان که عاشق باران هستند، هوس نکنند به هوای شکار یک پرنده پایین بپرند. اما گربه ی سفید و لوس طبقه دوم، مثل گربه های باشخصیت فقط پشت پنجره می نشیند.
طبقه ی همکف اما به جای گربه، دو تا بچه ی حدودا دوساله و چهارساله دارند. خانه ی آنها یک در پشتی (که می شود روبه روی ما) دارد که به فضای سبز باز می شود. هوا که خوب باشد، بچه ها با مادرشان در محوطه بازی می کنند. اما امروز دیدم مادرشان تنها آمده بیرون و دارد چیزهایی شبیه کارت لای گل ها و گیاهان می گذارد. گفتم حتما این کاری مخصوص باغبانی است. قضیه را فراموش کردم تا دو ساعت بعد که دیدم چند تا بچه ی چهار- پنج ساله در چمن ها می دوند و قاب های خالی سی دی را که زن قبلا پنهان کرده بود، پیدا می کنند. مادر برای مهمان های کوچکش به جای چیپس و پفک، از قبل تدارک بازی دیده بود. دختر کوچولوی هلندی همسایه مان، دو دوست رنگین پوست داشت. یکی شان به نظر سورینامی می آمد و آن یکی از جنوب شرقی آسیا. البته به احتمال زیاد پدرو مادرشان یا شاید پدربزرگ و مادربزرگشان از آنجا آمده اند.

کتاب خانه ی پستی

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷

دوست کتاب خوانی دو سه روز مهمان مان بود. طبق معمول کلی از خوانده های اخیر حرف زدیم. تعریف "کاپوچینو در رام الله" را کردم، پسندید و برداشت که بخواند. کلی سفارش کردم باید همینجا بخواند چون این کتاب را نمی دهم ببرد. اما پیشنهاد خیلی خوبی داد که ایده اش از یک دوست مشترک بود. قرار شد کتاب را بخواند و بعد پست کند، ضمن اینکه هر دو لیستی از کتاب هایمان را به هم ایمیل کنیم و یک کتابخانه ی مشترک پستی داشته باشیم.

مگر کلارک هنوز زنده بود

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

پنجم دبستان که بودم عضو کتابخانه ی کانون پرورش فکری نزدیک خانه مان شده بودم. کتاب می خوردم. همان موقع بود که لک لک ها بربام، پولینا، خواهران غریب، کودک سرباز دریا، باخانمان و کلی کتاب خوب دیگر خواندم. اما در کمال بی سلیقگی اینها به چشمم نمی آمد. احساس دانشمند بودنم می گفت باید بروم سراغ کتاب های علمی - به پیروی از همان ادعای مضحک ملت وقتی ازشان می پرسند چه جور کتابی می خوانید و پاسخ همیشه کتاب های علمی است. داستان های علمی-تخیلی بهترین گزینه بود. هنوز خنده ام می گیرد وقتی یادش می افتم که علمی-تخیلی خواندن را در ده سالگی با "2001: یک ادیسه ی فضایی" شروع کردم. یک کتاب کهنه ی زرد و کاهی که با نام "راز کیهان" ترجمه شده بود و برای من در آن سن و سال؛ درست مثل همان تخته سنگ فضایی برای انسان های نخستین، پر از رمز و راز بود.

حالا خوب است بعدها کتابهای دیگری از مرحوم آرتور.سی.کلارک خواندم و حتی درباره اش مقاله ای برای مجله یا روزنامه ای نوشتم. وگرنه با خاطره ی خواندن آن کتاب کهنه در عهد بوق، امروز که خبر مرگش را خواندم بعید نبود بپرسم: مگر کلارک هنوز زنده بود؟!

سیاره آنها را حفظ کنیم

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

شبکه تلویزیونی Animal Planet تازگی ها تبلیغ های بامزه ای با موضوع حفظ محیط زیست پخش می کند. شعار این تبلیغ ها " سیاره ی آنها را حفظ کنید" است. یکی از قشنگ ترین هایش جلوی صندوق یک فروشگاه می گذرد. حیوانات یکی یکی خریدهایشان را می آورند که حساب کنند و اورانگوتان صندوق دار می خواهد کیسه پلاستیک به آنها بدهد اما نمی گیرند. هر کدام چیزی دارند که خریدهایشان را داخل آن می ریزند، کانگورو کیسه و پلیکان منقاری کیسه دار. در آخر هم با این جمله که از کیسه پلاستیک کمتر استفاده کنید از مخاطب می خواهد که سیاره آنها را حفظ کند.

یادم هست چند سال پیش فروشگاه های شهروند و رفاه بابت کیسه های پلاستیک پول می گرفتند، اما بعد این کار فراموششان شد. اینجا در هلند فروشگاه های بزرگ مواد غذایی برای کیسه خرید پول می گیرند و تقریبا همه همراه خودشان کیسه می آورند. واقعا خسیس بازی نیست این کار اگر ببینید بعد چند ماه یک کوه عظیم کیسه جمع شده است. سیاره آنها را حفظ کنیم.

شما هم باور کردید

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

دوستی در یک نامه نگاری گفت حالش گرفته می شود وقتی به هوای خواندن پست جدید می آید و می بیند چیزی از وبلاگ قبلی ام اینجا گذاشته ام. قبول دارم کار بی مزه ای است. یکی از مهمترین دلایلش منتقل کردن آرشیو به این وبلاگ است. یعنی بعد تاریخ را عوض می کنم که در همان روز نوشته شدن اش بایگانی شود. برای گل روی این رفیق ام هم که شده دیگر از همان اول با همان تاریخ نوشته شدن شان به بلاگر منتقل شان می کنم. اما همچنان مشتری های فید آنها خواهند دید که خب یک mark as read می زنند، می رود پی کارش.

حوزه ی انتخاباتی: خارج از ایران

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

وبلاگ های انتخاباتی شده تان را می خوانم و دلم تنگ می شود. دوست داشتید بخندید یا مسخره کنید اما ناراحت ام که نمی توانم رای دهم.

ببخشید خانم، اسم شما سیمین نیست؟

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

وقتی فهمید ایرانی ام موضوع بحث از سخنرانی اش و سوال های من در مورد تقارن و زیبایی به سوال های معمول یک فرنگیِ ایرانی ندیده تبدیل شد. اما خیلی زود فهمیدم اطلاعاتش بیشتر از این حرف هاست. پرسید کاغذ داری، فکر کردم می خواهد آدرس ایمیل بدهد. چیزی نوشت و گفت این تنها کلمه ای است که بلدم به فارسی بنویسم، قابل خواندن است؟ در نگاه اول خواندم سین، اما دو تا نقطه و یک دندانه ی اضافه هم قبل از نون گذاشته بود. حدس زدم باید سیمین باشد و برایش خواندم. خیلی خوشحال شد، گفت روزم را ساختی. با اینکه جواب اش قابل حدس بود، پرسیدم سیمین کیست: دختری که سالها پیش دوست داشتم.

سکورپان شیردل

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

یک سوال از شوپه یا هر کسی که می داند، گفتم شوپه برای اینکه مطمئنم جواب را می داند: سریال برادران شیردل یادتان هست؟ سکورپان و یوناتان. اسم آن هیولای وحشتناکی که در غار یا قلعه زندگی می کرد چه بود؟

تخم گربه

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

عدس خیس می کردم برای سبزه فکر کردم حیف است یک عدسی یا عدس پلوی خوشمزه، سبز شود. واقعا این اجداد ما هم دل خجسته ای داشته اند. حالا اگر رسمی شبیه این داشتیم که با کاشتن نوعی دانه بچه گربه یا هر جک و جانور دیگری در می آمد، کاری به آن اجداد بدبخت نداشتم.

مغولستان خارجی، سوئیس، ماداگاسکار

سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

" جس دعوتنامه اش را به مامور کنترل بانک نشان داد و پاکت لاک و مهر شده ای را به عنوان خودش با کلید گاوصندوق گرفت و به زیرزمین گاوصندوق ها پایین رفت. ... کسانی که بیماری قلبی دارند یا طبیعتا زیاده حساسند هرگز تنها به این زیرزمین ها وارد نمی شوند. در دل این گاوصندوق ها که به دیگ های عظیم بخار می مانست میلیاردها دلار به صورت شاهکارهای نقاشی خوابیده بود که هرگز چشم کسی به آنها نمی افتاد. حاصل چپاول دیکتاتورها و غارت پادشاهان و انقلاب ها. نفیس ترین و مشهورترین جواهرات تاریخ، مال هلن تروی و آن بولین، ثروت همه ی سلاطین و امپراطورها، حاصل همه ی استبدادها و کشتارهای گذشته و آزادی های آینده همه اینجا بود. اینجا بود که مائو و تروخیلو، پولیت بوروی شوروی و سی آی ا آمریکا و گنگسترها و سرویس های جاسوسی و مافیا و هروئین و تروریستها و مبارزه طبقاتی و بورژوازی همه برادروار متحد شده بودند. "

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری/ ترجمه سروش حبیبی/ انتشارات نیلوفر
***
از آن کتابهایی بود که دیر خواندم اش، یعنی چند سال پیش دست دوستانم می دیدم و رفت در لیست کتاب هایی که باید خواند. از خواندنش لذت بردم، اما مدام در این فکر بودم که خواندن یک چنین کتابی با جوان های بیست ساله و طغیان گرش دیگر برای من دیر است. مدام در فکر این بودم که اگر چند سال پیش خوانده بودمش فکر می کردم عجب شاهکاری است. بهتر است بس کنم این بد و بیراه گفتن به بیست سالگی و این کتاب بیچاره را.

تیتر بزنید

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

خواهران و برادران وبلاگ نویس لطف کنید برای یادداشت هایتان عنوان بگذارید. برای به اشتراک گذاشتن در گوگل ریدر عرض می کنم. می دانم الان از کلی دشمن سینه چاک * گوگل و تمام محصولاتش به خصوص گوگل ریدر فحش خواهم خورد که حتی وبلاگ نوشتن مان را هم باید گوگل تحمیل کند. راست می گویند، اصلا وقتی کسی مشتری وبلاگ های بی نظیری مثل عابرپیاده و شوپه باشد، وقتی حتی در لینکدونی های گوگل ریدر اشتراکی مثلا می بیند "بدون عنوان" از عابر پیاده یا شوپه می رود سراغ شان. فقط یکی نیست به من بگوید، کسی که مشتری آن وبلاگ ها است چه کار دارد بیاید خبر نوشته های خوب آنها را در وبلاگ من بخواند!
ببینم موفق شدم بپیچانمتان؟ تیتر بزنید خب!

* مجید جان اون عاشق سینه چاکه، دشمن میشه قسم خورده.

پنین، همزاد من در خیال ناباکوف

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

" یکی از مشخصات اصلی زندگی تفکیک است. اگر یک لایه گوشت ما را نپوشانده بود می مردیم. آدم فقط تا وقتی وجود دارد که از اطراف خود جدا شده باشد. جمجمه کلاهخود مسافران عالم است. در درون بمان وگرنه تلف می شوی. مرگ عریان شدن است. مرگ آمیختن است. آمیختن با مناظر اطراف شاید خارق العاده باشد، اما این کار مترادف است با تمام شدن جان شیرین."

پنین / ولادیمیر ناباکوف / ترجمه رضا رضایی / نشر کارنامه
***

خوشبختانه دوباره به کتاب خواندن در حجم زیاد رو آورده ام و تند و تند دارم کتاب هایی را می خوانم که مدتها بود دوست داشتم بخوانم. پنینِ ناباکوف یکی از آنها بود که سیما و سامان لطف کردند برایمان فرستادند و خیلی زود تمامش کردم. ترجمه ی خوبی داشت و خب خودش هم که شاهکار بود، شدیدا توصیه اش می کنم.
پنین (1957) یکی از سه کتابی است که آنها را سه گانه ی امریکایی ناباکوف می دانند و آن دو تای دیگر لولیتا(1955) و آتش رنگ باخته (1962) هستند. پنین یک استاد روسِ زبان روسی در یکی از دانشگاه های آمریکا ست و شخصیت منحصر به فردی دارد. داستان را فردی روایت می کند که مدام خود را دوست پنین می نامد اما ظاهرا زیاد هم با هم دوست نیستند و پنین در پایان از دست او فرار می کند تا دیگر کسی زندگی اش را برای ما روایت نکند. ظرافت کار ناباکوف در همین جاست که در پایان نمی دانیم آیا باید به کل داستان اعتماد کنیم و روایت های دوست پنین را بپذیریم، یا به قضاوت پنین از این رفیق اش که او را فریبکار می داند.

مَجازی پنداشتن واقعیت

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

سرم پایین است و حواسم نیست که وسط کوچه ام و از روبرو دوچرخه می آید. سرم را که بالا می گیرم می بینم کار از کار گذشته و Game Over شده ام! بی خیال می شوم و تکان نمی خورم، می گذارم برای دور بعد. شانس آوردم که ماشین نبود و گرنه واقعا بازی تمام شده بود.

تشویش اذهان عمومی و گاهی خصوصی

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

ظاهرا زیاد هم بی ربط نیست این کار حکومت ها برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی. شفاف بودن همیشه هم خوب نیست وقتی با دادن اطلاعات به کسی ممکن است باعث تشویش ذهن او شوی. شاید راه حل این باشد که مصلحت او را پیشاپیش و نزد خود تجویز کنی و اطلاعات گزینش شده را منتقل کنی. اما ماجرا به همین سادگی ها نیست، وگرنه حکومت ها با این سیاست ماندگار می ماندند. اعتماد و امنیت در دو سوی این معادله قرار دارند و همین کار را سخت می کند.

ایزابل آلنده در المپیک

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶

افتتاحیه ی المپیک زمستانی 2006 در ایتالیا با حضور هشت زن به عنوان پرچمدار برگزار شد. از نویسنده و هنرپیشه گرفته تا برنده ی نوبل و فعال حقوق زنان. یکی از این زنان ایزابل آلنده نویسنده ی مشهور اهل شیلی بود، گرچه خودش در این سخنرانی، می گوید بعد از آن رژه ی المپیک معروف شده است. سخنرانی جالبی است، به شنیدن و دیدن اش می ارزد. در وبسایت TED پیدایش کردم که پر از سخنرانی های جالب از آدم های جالب است. مثلا سخنرانی دانیل دنت در مورد ذهن یکی دیگر از این سخنرانی هاست. طبیعی است که بحث دقیق فلسفی جایی در سخنرانی عمومی ندارد و انگیزه ی دیدن این سخنرانی ها بیشتر آشنا شدن با صدا و چهره و رفتار کسانی است که آثارشان را خوانده ایم و به احتمال زیاد هیچ گاه شانس دیدن شان را نخواهیم داشت.

آدم، آدم است

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۶

آدم ها وقتی فقط کلکسیونی از افتخارات، شادی ها ، موفقیت ها، عناوین و شغل ها باشند خیلی دور و دست نیافتنی به نظر می رسند. اما وقتی بدانی آدم ها، آدم اند خیلی چیزها عوض می شود. وقتی بدانی آنها هم عصبانی می شوند، ناراحت می شوند، گریه می کنند، خجالت می کشند، نا امید می شوند، شکست می خورند و ... . شاید صمیمیت شریک شدن چنین احساساتی با دیگران باشد.

همزبان ترسی

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

نمی دانم آیا شما هم نگران انگلیسی (یا هر زبان دومی) حرف زدن تان در حضور هم وطنان خود هستید یا نه. چند ماه پیش به شدت این مشکل را داشتم، به حدی که حتی این ترس باعث می شد شام و ناهار را اشتباه به جای هم به کار ببرم. خب مهمترین دلیل چنین مشکلی نداشتن اعتماد به نفس کافی برای صحبت در میان جمع و ترسیدن از سخنرانی است. اما دلایل دیگری هم می تواند داشته باشد که به رفتار ما ایرانی ها(آیا این فقط رفتار ماست؟ نمی دانم) در قضاوت حرف زدن دیگران بر می گردد. حرف هایی شبیه این را همه بارها زده ایم و از اطرافیان شنیده ایم که :" فلانی چه لهجه ی افتضاحی داشت" یا "دیدی چقدر انگلیسی اش بد بود؟".
شاید چنین قضاوت هایی چیزی شبیه شرمندگی باشد، انگار تمام ضعف های هموطن ما به پای ما نوشته می شود و اگر او بد حرف بزند یا هر مشکل دیگری داشته باشد باعث خجالت مان در مقابل دوستان و آشنایان فرنگی خواهد شد. وقتی چنین پیش فرض هایی داشته باشیم و دیگران را نیز صاحب چنین پیش فرضی بدانیم، آن وقت حرف زدن به جای برقراری ارتباط به چیزی شبیه جنگ یا فتح یک قله تبدیل خواهد شد. اما اوضاع همیشه هم به این پیچیدگی نیست، ممکن است به سادگی این تصور را داشته باشیم که در حضور یک هموطن دیگران ما را با او مقایسه می کنند و برای همین نگران حرف زدن مان شویم و همین مشکل ساز می شود.
این هایی که که گفتم تنها نمونه ای از عوامل این مشکل بود که در گپ زدن با بعضی دوستان مطرح شد. اصلا همان گپ زدن هم برایم مشکل بود، برای اینکه فکر می کردم این یک مشکل شخصی است و بعد فهمیدم نه هستند کسانی که این مشکل را دارند. برای همین نوشتم شان تا از تجربه ی دیگران هم استفاده کنم.

دوچرخه سواری در هلند

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶


دوچرخه سواری در هلند هم برای خودش داستانی است، به این دلیل که در این سرزمین دوچرخه نه تنها وسیله ی تفریح و ورزش که به طور عام وسیله ی حمل و نقل است. فکر کنم هلندی ها روی دوچرخه به دنیا می آیند، برای همین به عنوان یک غیرهلندی هر قدر هم خوب دوچرخه سواری کنی باز هم معلوم است که این کاره نیستی. گاهی خارجی ها(یعنی غیرهلندی ها) که دور هم جمع می شوند یکی از موضوعات بحث دوچرخه سواری است، مثل اینکه "دیروز دیدم یه هلندیه روی دوچرخه سیگارش رو پیچید و روشن کرد".
اما از این شوخی ها گذشته واقعا صحنه های جالبی را می توان دید که خیلی هم زیاد و معمول هستند. خیلی ها بچه هایشان را با دوچرخه به مدرسه یا مهدکودک می برند، برای همین چیزی شبیه گاری جلو یا عقب دوچرخه می بندند و دو سه تا بچه ی قد و نیمقد را تویش می نشانند. گاهی هم سگ هایشان را در آن گاری جا به جا می کنند، اما سگ ها همیشه هم به این خوشبختی نیستند برای اینکه بیشتر وقت ها قلاده شان دست صاحب دوچرخه سوارشان است و باید دنبال او بدوند. چند روز پیش زنی را دیدیم که کلی خرت و پرت خریده بود و بار دوچرخه کرده بود، جاروی بلندی هم دستش بود که طبعا در سبد دوچرخه جا نشده بود و دستش گرفته بود. هر آن می شد انتظار داشت همچون ساحره ای سوار جارو شود و پرواز کند.

با این اوصاف دوچرخه سواری برای خود آدابی دارد. اول از همه باید حواست به مسیرهای مخصوص دوچرخه و یک طرفه یا دوطرفه بودنش باشد. چراغ های مخصوص دوچرخه در سر چهارراه ها هم مهم هستند. موقع پیچیدن به راست یا چپ باید با بالا بردن دست راهنما بزنی. باید بدانی همیشه حق با دوچرخه است، یعنی در تقاطع بدون چراغ معنی ندارد حتی برای یک اتوبوس غول پیکر توقف کنی، برای اینکه اتوبوس می ایستد و منتظر است رد شوی. (البته شاید این یک مورد مشخصه ی دهاتی مثل لایدن باشد، در شهرهای بزرگ کسی حوصله ی این لوس بازی ها را ندارد).
موقع دوچرخه سواری در شب طبیعتا باید چراغ داشته باشی، اما اگر دوچرخه ات چراغ ندارد که معمولا هم ندارد چراغ هایی هست که می توان موقع سوار شدن جلو و عقب دوچرخه نصب کرد. خیلی ها چراغ هایشان را به بند کیف شان و حتی جیب شلوارشان وصل می کنند، برای ممکن است کسانی را ببینی که پیاده هستند و چراغی پشت شان وصل است که فراموش کرده اند برش دارند.

در باب کامنت های وبلاگی

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

چند وقتی هست که قرار است پروژه ای با موضوع کامنت های وبلاگی انجام دهم، اما به بهانه ی نبودن قیر و قیف ، تنبلی، اولویت کارهای دیگر و "نه حسن، خطرناکه" به تعویق افتاده است. امیدوارم این یادداشت انگیزه ای شود برای شروع.
کامنت نوشتن و کامنت خواندن کار واقعا سختی است. اوایل عمر وبلاگستان فارسی کامنت دونی وبلاگ ها بیشتر به فحش نامه شبیه بودند تا جایی برای تبادل آراء خوانندگان و نویسندگان. کامنت های بدون نام بسیار زیاد بودند و نظر گذاشتن در پای یک پست وبلاگی انگیزه هایی مانند مچ گیری داشت. کامنت های تبلیغاتی هم که همیشه جای خودشان را داشته اند و زیاد موضوع این بحث نیستند. حالا به نظر می رسد اوضاع بهتر شده باشد، یاد گرفته ایم چگونه با هم حرف بزنیم بدون اینکه قصد حال گیری و توهین داشته باشیم. تشکیل حلقه های وبلاگی با خوانندگان نسبتا ثابت، باعث شده است نویسنده و خواننده با لحن هم آشنا باشند و در مقابل یادداشت یا کامنت زیر آن جبهه گیری نکنند. اما با تمام اینها همچنان نوشتن یک کامنت و خواندن اش کار سختی است. اگر منظورت از کامنت گذاشتن اضافه کردن اطلاعاتی به موضوع نوشته شده باشد زیاد سخت به نظر نمی رسد، اما مشکل وقتی است که قصد نقد داشته باشی. ممکن است لازم ببینی در انتهای هر کامنت تاکید کنی که قصدت فقط پیشرفت بحث از طریق مطرح کردن مواضع مخالف و متفاوت بوده است. در خواندن کامنت ها هم شاید لازم باشد این پی نوشت را در ذهن مرور کنی.
تمام این وسواس ها به خاطر نوع این رسانه است، نوشتار لحن را منتقل نمی کند. برای همین می توان از یک جمله تعبیرهای متفاوت و گاه متضادی داشت. گاهی حتی این مشکل در گفتار هم هست. شاید راه نجات قبول چیزی شبیه نظر دیویدسون در فلسفه زبان باشد: "اصل خیرخواهی" (یا تساهل*). در بحث مورد نظرِ دیویدسون و کواین، برای ارتباط با آدم های قبیله ای با زبان ناشناخته قبول اصلی شبیه این به کار می آید که آن آدم ها هم حالت های ذهنیِ شبیه به ما دارند. به این ترتیب رفتارهای زبانی شان مانند ما است و می توان از سد "عدم تعین ترجمه" عبور کرد.(طبیعتا این نظر خودش کلی منتقد دارد ، هدف ام بیشتر استفاده از ایده ی کلی آن است.) حال با تشبیه بحث به کامنت به آن می توان فرض کرد همگان در کامنت گذاشتن به دنبال نقدی سالم هستند. شاید این فرض ساده دلانه به نظر برسد، اما به عنوان قدم اول می تواند از واکنش های تند و غیرعقلانی جلوگیری کند.

* کسی ترجمه ی بهتری برای اصل خیرخواهی سراغ دارد؟ یادم هست یکی از استادهای مان واژه ی بهتری به کار می برد.

پاداش سکوت

پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

" وقتی کمونیست ها را می گرفتند اعتراض نکردیم،برای اینکه ما کمونیست نبودیم. وقتی توده ای ها را می گرفتند سکوت کردیم، چون توده ای نبودیم. وقتی ... را بردند، تماشا کردیم چون ... نبودیم. وقتی خودمان را می گرفتند، دیگر کسی نمانده بود که بخواهد اعتراض کند."
این جمله را جایی خواندم. یادم نیست کجا و حتی خود جمله هم دقیق نیست، نقل به مضمون است. با خواندن ماجرای ردصلاحیت ها و واکنش های گرفتار شده ها یاد این جمله افتادم.

پی نوشت: دوست ناشناسی(که خب نمی دانم کدام ناشناس است) لطف کرده و لینک جمله ی مورد نظر را در کامنت ها گذاشته است. با تذکر دوستان یادم آمد که جمله از برشت بوده است ، اما ظاهرا بر سر گوینده اش بحث هست :

When the Nazis came for the communist,
I remained silent;
I was not a communist.

When they locked up the social democrats,
I remained silent;
I was not a social democrat.

When they came for the trade unionists,
I did not speak out;
I was not a trade unionist.

When they came for the Jews,
I remained silent;
I wasn't a Jew.

When they came for me,
there was no one left to speak out

وقتی حجاب اجباری باشد

چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۶

حرف مان در مورد حجاب بود. اینکه زنان مسلمانی که در یک کشور غربی مثل هلند حجاب دارند، نوع حجاب شان با حجاب در ایران فرق دارد. اینها حجاب دارند برای اینکه موی سرشان را بپوشانند و به آن اعتقاد دارند، اجباری بر روی شان نیست. برای همین دلیلی ندارد عمدا یا سهوا موهایشان پیدا باشد. در گیر و دار این حرفها دختری سوار اتوبوس شد و مثال خوبی برای این حرفها بود. به ایستگاه قطار که رسیدیم دختر هم پیاده شد و در حین پیاده شدن شالی را که شبیه زنان عرب بر سر کرده بود در آورد و در کیف اش گذاشت. موهایش را مرتب کرد و به سمت قطار رفت. هر دو در این فکر بودیم که مثال از دست رفت و به مثال نقض تبدیل شد!

افسردگی شیک

سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

این روزها بدجور خراب ام.
واژه ی خوبی است. خارج از هر گونه غر زدن و ناله کردن می توانی وضع ات را با آن توصیف کنی. شیک است. می توانی بگویی خراب ام و سرت را بالا بگیری و به خراب بودن ات مغرور باشی. می توانی بیدار شدن کله ی ظهر، بی خوابی شبها و چت کردن مداوم با دوستانی در شرق و غرب، وعده دادن کارهای هر روز به روز بعد را تعریف کنی و آخرش این واژه را بچسبانی. جواب می دهد.

مواضع دشمن

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

پنج شش ساله بودم. اخبار جنگ از در و دیوار می بارید و البته بمب هایش از آسمان. گوینده اخبار می گفت:"در عملیات... مواضع دشمن ... ". می شنیدم که می گوید ارتش ما "مغازه" ی دشمن را نابود کرده است و در فیلم ها به دنبال تصویر مغازه های خراب شده می گشتم!

گم شده در فضا-زمان

یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶

در دو راهی- یا چند راهی- هر انتخاب جهان های ممکن زیادی هست. با رفتن به یکی از راه ها، جهان های ممکن دیگر را از دست خواهی داد. اگر خیالت در یکی از آن جهان ها پرواز کند، کارت ساخته است.

بادبادک باز به زبان اصلی

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

از کنار سینما رد می شدیم یکی از فیلم هایش بادبادک باز بود و درست پنج دقیقه مانده به شروع فیلم. نا امیدانه پرسیدیم بلیط دارد یا نه و بلیط فروش جواب داد :"بله اما فیلم به زبان اصلی است". پس از چند ثانیه هنگ کردن پرسیدیم: "منظورتان از زبان اصلی فارسی است؟" نیش اش باز شد وقتی گفتیم این زبان را می فهمیم. اما بعد بیچاره شدیم تا به لهجه اش عادت کنیم، چاره ای هم جز این نداشتیم وقتی زیرنویس فیلم هلندی بود.
پی نوشت درخواستی (حاشیه ای بزرگتر از متن): فیلم به شدت تاثیرگذار بود. برای همین از نوشتن نظر طفره رفتم تا شاید بعد بتوانم بهتر بنویسم. اما حتما تاثیرگذاری آن به خاطر داستان قوی اش بوده است. من کتاب را نخوانده ام، از سر تنبلی. وقتی هم فیلم اکران شد زیاد به خودم فشار نیاوردم که بخوانم و بعد فیلم را ببینم. فکر کردم بالاخره می خوانمش. تجربه نشان داده که به ندرت فیلم هایی که کتاب ها را به تصویر می کشند، خوب از آب در می آیند. انگیزه ی خوبی است خواندن یک کتاب برای مچ گیری از فیلمی که نشان نمی دهد آمریکایی های گوگولی مگولی به سهراب ویزا نمی دهند. خب نباید چهره ی نجات بخش شان مخدوش شود.
نکته ی جالب توجه دیگر واکنش های آدم ها در سینما بود. چنان آه و ناله و گریه می کردند که دل آدم به درد می آمد. بعد دیدم قیافه ی تمام شان غربی بود. امروز حتی یک نفرشان هم چیزی یادش نمانده جز تصاویر مبهمی از خشونت و این باور که دفعه ی بعد باید ایرانی ها را از آن خشونت نجات دهند.( این حرفهایم به شدت احساسی است، یعنی عقلانی نیست و برای همین پر از است از قیدهای همه و هیچ کس. جدی نگیرید.)
باز هم پی نوشت: یادم رفت بگویم همایون ارشادی را خیلی دوست داشتم، در نقش بابا.

پا در هوا

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

"البته سرنوشت تصویر دوپاره «شیرین عبادی» در واقع، سرنوشت تصویر همه زنان در جوامع استبدادی و پدرسالار است که هیچوقت یکپارچه و واقعی، بازنمایی نمی شوند و تنها پاره هایی از آنها به نمایش در می آید. در این میان مهم نیست که مثلا هر کدام از ما که در ایران زندگی می کنیم هر روز با چشم خود می بینیم که از میان همان زنان «بدحجابی» که در خیابان توسط ماموران مورد آزار و اذیت قرار می گیرند، «صندوق صدقات» را با نذر و نیازهایشان لبریز می کنند، یا با چشمان حیرت زده مشاهده می کنیم زنانی را که از سوی بنیادگرایان وطنی، عوامل «دشمن» تلقی می شوند مسجد محل شان را در «مراسم اعتکاف» پر می کنند، و باز هم مهم نیست که زن استشهادی تفنگ به دست «وارداتی» (فلسطینی_لبنانی) هیچ ارادتی هم به بنیادگرایان ایرانی ندارد و به لحاظ مذهب نه شیعه که سنی است و سنی های هم کیش او را در ایران مورد خشونت قرار می دهند، بلکه مهم آن است که بازنمایی و در بوق کردن تصویر چنین زنی برای تقویت فضای جنگی و قطب بندی کنونی جهانی به کار می آید." ( از مقاله "جنجال آش نذری و فمینیست های خطاکار"- نوشین احمدی خراسانی - سایت مدرسه فمینیستی)
به این لیست اضافه کنید عزاداران عاشورا را با حجاب های نصفه نیمه و مشمول طرح امنیت اجتماعی. عکس های فراوانی دیده ایم از آنها با شرح و تفسیرهایی که منع می کردند زنان با چنان قیافه ای عزاداری کنند. برخی آن را ریاکاری خوانده اند و صداقت عزادار را زیر سوال برده اند و بعضی از قداست عاشورا و حسین حرف زده اند که شایسته و نیازمند چنین عزادارانی نیست. نمی دانم، اما زیاد دیده ام این آدم ها را که با صداقت تمام روزه می گیرند و در مراسم مذهبی شرکت می کنند.

تظاهرات مرغ های دریایی و من

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

نمی دانم چه پرنده ای است. هیچ گاه ندیده ام اش، اما صبح ها با صدایش به زور چشم باز کرده ام و دم غروب فحشی داده ام اش که چه حالی دارد این چنین چهچهه سر می دهد. مرغ های دریایی را با آن جیغ وحشتناک شان بیشتر می فهمم، چنان جیغ می کشند که انگار در بلایی خانمانسوز دار و ندارشان را از کف داده اند. نه راه پیش دارند و نه راه پس. دلتنگی ای در صدایشان هست که در ضجه های هیچ عزادار عزیز از دست داده ای نشنیده ام. یکی از همین روزها بلایی سر این پرنده ی لوس چهچهه زن خواهم آورد و مرغ های دریایی را دعوت می کنم تا همه با هم جیغ بکشیم.

چالش باورهای بدیهی

سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

می گفت شنیده ام اینجا سیاه ها سورینامی هستند. هنگام ادای کلمه ی سورینامی قیافه اش جوری عوض می شد که انگار دارد حرف منزجر کننده ای می زند. این رفتارش به شدت آزارم داد و مدام نگران بودم نکند کسی مرا همراه او در حال گفتن این چیزها ببیند. بعد که تنها شدم این فکر را بالا و پایین کردم که چقدر از رفتارهای ضدنژادی و ضد دینی و ضد... آزرده می شوم. اما فکر دیگری هم در ذهنم می چرخید که توجیه این باور من چیست. چرا باور دارم نژادپرستی بد است و اگر کسی حرف و رفتاری ضدنژادی انجام دهد کار بد و توهین آمیزی انجام داده است. شاید من هم با زدن برچسب نژادپرست به آن دوست در حال انجام کاری مشابه باشم.
امیدوارم سوء تفاهم نشود، دنبال زیر سوال بردن این باور نیستم بلکه به دنبال پایه ها و توجیهِ باوری هستم که همچنان به آن عقیده دارم.

کتاب های ناتمام

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

از طرف فری چاقوکش به بازی وبلاگی کتاب های ناتمام دعوت شده ام. فکر نکنم بتوانم خوب از پس بازی بربیایم، نه به این خاطر که کتابی را ناتمام نگذاشته ام. برعکس تعداد کتاب هایی که در حین خواندن کنارشان گذاشته ام آنقدر زیاد اند که نمی دانم کدام را بنویسم و حتی یادم نمی آید. دلیل اش هم همیشه بد بودن کتاب بیچاره نبوده است، مهمترین دلیلش عادت بیمارگونه ی من در کتابخوانی است که چندین کتاب را همزمان می خوانم. یکی شبها موقع خواب، یکی دیگر در وسایل نقلیه ی عمومی، آن یکی خانه ی فلانی و ... . خلاصه احتمال اینکه این کتاب های همزمان مسابقه را به رقیبان قدرتمند ببازند و خواندنشان فراموش شود خیلی زیاد است.

یک - یکی از مهمترین کتاب هایی که ناتمام گذاشتم و دلیل کاملا مسخره ای هم داشت، "کوری" ساراماگو بود. حدود سال 78 بود، دوستی کتاب را قرض داده بود و گاه به گاه برای باز کردن سر صحبت می پرسید خوانده ام و خوشم آمده یا نه. من هم که در این موارد هوش عجیبی(!) دارم کلا صورت مسئله را پاک کردم و کتاب را پس دادم!

دو- هیچ وقت آخر بوف کور را نخواندم. کتابی که پدر و مادرم داشتند چیزی از نسخ خطی کم نداشت و صفحات آخرش پودر شده بود. بعدها هم حس و حال خواندنش را نداشتم.

سه- دبیرستانی که بودم مادرم و خاله ام معتاد به خواندن الکساندر دوما شده بودند. قبل از طوفان، غرش طوفان، بعد از طوفان. شروع کردم بخوانم اوایل همان جلد اول بی خیال شدم. واقعا نجات پیدا کردم.

چهار- کتاب های رفقای روس را هم نتوانستم بخوانم. داستایفسکی و تولستوی. بیشتر کتاب هایشان را هم دست گرفتم که بخوانم. نشد، اما.

پنج- "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" فالاچی را به خاطر دل نازکی و بچه سوسولی(!) کنار گذاشتم. بعد از خواندن بقیه ی کتابهایش سراغ همان رفتم، باز هم نشد.

شش- چند سال پیش چند مترجم شروع کردند به ترجمه ی کتاب های زیاد کریستین بوبن. قبل از آن البته رفیق اعلی ترجمه شده بود. خیلی پیش از دوباره مطرح شدن اش. خیلی هایش را خواندم. اما از جایی به بعد دیگر نتوانستم کپی های تکراری این نویسنده از آثار قبلی اش را بخوانم.

هفت- "تی صفر" ایتالو کالوینو هم نیمه کاره رها شد. انتظار کمدی های کیهانی را داشتم اما آن نبود. حتی جذابیت دیگر کارهای کالوینو را هم نداشت.

پایان: فکر کنم این فهرست تمامی نداشته باشد. آخرش به این ختم می شود که پس من چه خوانده ام. شاید آن هم بازی دیگری شد. من هم کمانگیر، آق بهمن، بهار، پینوکیو، سازنو آواز نو، تا خورشید ، شوپه و تگزاسی را به این بازی دعوت می کنم.

پی نوشت: چند ماه پیش نوشتم وبلاگ نویس ها کاری ندارند و بازی اختراع می کنند تا چیز بنویسند. هنوز هم سر حرفم هستم.

احمق پنداشتنِ پزشک، بیمار را

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

چند سال قبل پیش پزشکی رفته بودم که در حین نسخه پیچیدن توصیه کرد فلان جایم را با سرکه بشویم. سخنرانی ای هم در باب این سر داد که:" سرکه برای بدن مثل وایتکس می مونه، همه چی رو تمیز و ضدعفونی می کنه. ولی حواست باشه یه وقت از وایتکس به جای سرکه استفاده نکنی ها"! نمی دانم چرا سکوت کردم و بد و بیراهی نثارش نکردم که ابله چرا فکر کردی ممکن است چنین حماقتی بکنم.

گوگل ریدر بدون اتصال به اینترنت

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

امکان جدید گوگل ریدر: فیدهایتان را آفلاین بخوانید. با استفاده از دکمه ی آفلاین بالا سمت راست در صفحه ی گوگل ریدر پلاگین مورد نظر را نصب کنید تا بتوانید بدون اتصال به اینترنت تا دوهزار فید را به صورت آفلاین بخوانید.

به جایی برنمی خورد

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶



در کنفرانسی با یک دختر صرب دوست شدم. حرف های زیادی از کشورش زد و حرف های زیادی از کشورم زدم. نمی دانست حجاب بعد از انقلاب در ایران اجباری شده است. فکر می کرد همیشه این طور بوده و آن تصویر رسانه ای از حجاب یعنی چادر سیاه در ذهنش بود. حق داشت خب، او هم مثل من هم سن انقلاب بود. وقتی چشم باز کردم و فهمیدم در اطراف چه می گذرد، همه در خیابان حجاب داشتند. به نظر بدیهی می آمد و غیرقابل خدشه و حتی غیرقابل اعتراض، ازلی و ابدی. به جایی هم برنخورده است، طبیعی است، خیلی طبیعی. فقط نمی دانم چرا بعد آن جریان دیگر همه چیز طبیعی شده است، دیگر هیچ چیز به هیچ جا بر نمی خورد.

پیچیدگی احترام به عقاید

چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶

دوستی داشتم با ظاهری مذهبی. همان که عادت کرده ایم بنا بر آموزش یا چه مبنایی نمی دانم نشانه ی مذهبی بودن بدانیمش: ریش. این گزاره که ظاهری مذهبی داشت، تنها همان معنا را می رساند و نه هیچ چیز دیگری شبیه اینکه ظاهرش مذهبی بود، اما مذهبی نبود. یا نه حتی این معنا که ظاهرش مذهبی بود و مذهبی هم بود.
رفته بودم موسسه ای برای کاری، تصادفا آن دوست تازه آشنا را موقع ورود دیدم. روسری ولنگ و وازی سرم بود و ناخود آگاه دستانم برای مرتب کردن روسری و پوشاندن موهایم رفت. همان وقت به شدت از آن رفتار شرمنده شدم و هنوز هم ناراحت ام برای آن احترام بی جا. نمی دانم اصلا توجه کرد یا نه، من که یادم نمی رود اما یاد گرفته ام ساده انگاری در احترام به دیگران گاهی منجر به بی احترامی بدتری می شود.

غزه در وبلاگستان فارسی

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

دیشب، در واقع نیمه شب، بی خبر از اخبار گشتی در وبلاگستان می زدم که دیدم سیبیل دادش در آمده : چه نشسته اید، فاجعه ای در غزه در حال وقوع است. لینک ها را دنبال کردم و در تنهایی اشکی ریختم و احساساتی شدم و کلی لینک در گوگل ریدر و در نتیجه در لینکدونی این کنار ردیف کردم. همه ی بحث و دعواهای بالاترین را هم در این موضوع خواندم. نظرها قابل پیش بینی و از این دست بودند که تقصیر خودشان است یا عرب هستند حق شان است یا حکومت ما به آنها کمک می کند بس شان است و یا چرا نگران سرمازدگان کشور خودمان نیستید. کلی هم شاکی بودند از لحن هیجان زده ی سبیل که به ایرانی ها توهین کرده است. نمی خواهم از مغلطه آمیز بودن این واکنش ها بنویسم، حتی نمی خواهم از مظلومیت مردم غزه در محاصره بگویم. قابل توصیف نیست تنهایی شان در میانه دعواهای بین المللی و حتی دعواهای ما بر سر آنها که به تنها کسانی که فکر نمی کنیم آن مردمان بی پناه هستند و مدام مغلطه می کنیم. خودتان فیلم ها و عکس ها و گزارش ها را ببینید.
حرف ام چیز دیگری است. در میان نظرها دیدم تک و توک به توجه کیهانیان به حودر اشاره کرده بودند و گفته بودند حالا که دانشجویان در بند هستند سبیل نباید به حودر لینک بدهد که برای آنها مشکل ایجاد می کند. چیزی از درستی این ادعاها نمی دانم، اما باز هم دیده ام استدلال هایی شبیه این که نباید با لینک دادن به کسی باعث تقویت جریانی یا کسانی شد. نمی دانم، آیا واقعا این اتفاق می افتد، آیا لینک دادن تنها توجه دادن به یک اتفاق نیست مستقل از موافقت یا مخالفت؟
پی نوشت: شاید همین سوال را بشود در مورد بالاترین هم مطرح کرد. یعنی آیا کاربران بالاترین لزوما به لینکی رای می دهند که با محتوای آن موافق هستند یا صرفا برای بالارفتن و دیده شدن لینکی که به نظرشان مهم است به آن رای می دهند. به نظر می رسد عموما گزینه اول را انتخاب می کنند.
پی نوشت تر: البته همان ها که می گویند بایکوت نکنید کار خوبی نیست، موقع لزوم از همان استدلال لینک نشانه ی موافقت است استفاده می کنند و گزاره های عجیب درباره اعتقادات لینک دهنده می سازند و به او نسبت می دهند. (به شدت تلاش می کنم کار به پی نوشت بعدی نکشد، من همان بروم خاطرات هلندم را بنویسم کار به معقولات نداشته باشم بهتر است).

اطمینان به پت پستچی

دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶

یکی از چیزهایی که اینجا تحت تاثیر قرارمان داده است، حجم عظیم کارهایی است که با پست انجام می شود. بسیاری از کارهای اداری را با پست انجام می دهند که امنیت و سرعت لازم را برای این کار دارد. برای مثال کارت ای تی ام بانک را که تقاضا داده بودم با پست فرستادند، بعد رفتم شعبه بانک و فعال اش کردم. مدام هم می روم تمبر و پاکت و کارت پستال می خرم و برای دوستان و آشنایان می فرستم تا از نوشتن نامه های غیرالکترونیک لذت ببرم.

یک بار هم با اعتماد به پست کار عجیبی کردیم. اینکه می گویم عجیب از نظر خودمان است، با توجه به سابقه ای که از پست در ذهن تمام ما هست: کند و نا امن. آلمان که بودیم دوستی کلید خانه اش را داد تا به شهرشان که رفتیم شب را آنجا بمانیم. یعنی در شهر ثالثی پیش هم بودیم و او می رفت مسافرت و ما هم در حال گشت و گذار شهر به شهر می چرخیدیم. خلاصه خستگی سفر از رفتن به شهر و خانه ی آن دوست منصرف مان کرد. به پست خانه رفتیم و کلیدش را برایش پست کردیم. کلید بدون هیچ مشکلی قبل از برگشتن اش از سفر به خانه اش رسیده بود.

فقط عکس نگیریم، تجربه کنیم

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

ساختمان شهرداری هانوفر یکی از جاهایی است که در جنگ جهانی آسیب جدی ای ندیده است. در این عمارت چهار ماکت هانوفر را از زمان های مختلف تاریخ این شهر ساخته بودند. یک نمای بسیار قدیمی از حول و حوش سالهای 1600 و یک نمای جدید که مربوط به ده سال گذشته بود. دو نمای دیگر اما بسیار تکان دهنده بودند، یکی درست قبل از جنگ و دیگری ویرانه های پس از جنگ را نشان می داد. روزی که آنجا بودیم تعطیلات سال نو بود و شهرداری کارهای اداری اش را انجام نمی داد، یعنی دفتر شهردار و مدیران و معاونان و... بسته بود. اما ساختمان برای بازدید مردم باز بود و از رفت و آمد ها هم به نظر می رسید مراسم عروسی ای در آنجا برگزار شده بود.


شنیده بودیم در طبقات بالای ساختمان جایی هست مشرف به شهر که نمایی زیبا از هانوفر را می شود دید. به دنبال یافتن آنجا تمام ساختمان شهرداری را بالا و پایین رفتیم و از پله ها و آسانسورها و اتاق های غریبی رد شدیم . یک آن موقع ورود به یک اتاق و خارج شدن از در دیگرش به سرم زد، شاید با رد شدن از این در سر از جنگ جهانی دوم در بیاورم و یک افسر نازی آن پشت منتظرم باشد.

یاسمن علیه لولیتا

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶

مدتهاست مشغول خواندن کتاب "لولیتا خوانی در تهران" نوشته ی آذر نفیسی هستم. می گویم مدتها، برای اینکه موقع خواندنش بارها پیش آمده که از دستش عصبانی شوم و تا مدتی نخوانمش و باز از سر کنجکاوی به سراغش رفته ام. به این دلیل که حس کرده ام تصویری گزینشی و افراطی از ایران ارائه داده است. ایده ی اصلی اش هم تشبیه مردم ایران به لولیتای بی پناه کتاب ناباکوف است که در دام هامبرت گرفتار شده. حالا از رادیو زمانه کتاب جدیدی کشف کردم که یک جورهایی نقدی است به لولیتا خوانی : "یاسمن و ستارگان" نوشته ی فاطمه کشاورز. ببینیم تصویر رقیب چطور است، ظاهرا که از آن طرف بام افتاده و سفیدنمایی کرده است.


با این همه فکر کنم بد نباشد از کسانی که لولیتاخوانی در تهران را خوانده اند، بخواهم نظرشان را درباره کتاب بگویند. شاید بقیه هم مثل من در بعضی موارد عصبانی شده باشند. نکته این است که نویسندگانی که در ایران زندگی می کنند به ندرت پیش می آید کتاب و داستانی به انگلیسی بنویسند. آنهایی هم که خارج کشور هستند وقتی می نویسند تصویرشان غیر واقعی از آب در می آید، یا سیاه سیاه یا سفید سفید. یک سوال دیگر، چرا من اینقدر نگران تصویر ایران در افکار مردم دیگر جاهای دنیا هستم. این همه وسواس برای چیست.

چه نپوشیم

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

اینجا توجهم به انتخاب لباس مناسب و ترکیب رنگ ها و انواع مختلف لباس بیشتر جلب شده است، هم در فروشگاه ها و هم به تن مردم مدام ایده های جالبی برای ترکیب رنگ ها و شکل ها می بینم. اما نکته این است که هر لباسی برای هر کسی مناسب نیست، یعنی اگر چیزی را تن کس دیدیم و خوشمان آمد لزوما به تن ما به آن قشنگی نخواهد بود. کلاس زبان که می رفتم، یک بار معلم مان برای موضوع مُد فیلم جالبی نشانمان داد. موضوع این بود که فیلم پیشنهاد می کرد با توجه به عیب های مختلف بدن چه لباس هایی برای هر کس مناسب است. طراحان این برنامه دو خانم بودند که هر بار یکی را می آوردند که با لباس های نامناسب خودش را بدهیکل و چاق و مسن کرده بود، با پوشاندن لباس های مناسب ظاهری کاملا متفاوت به او می دادند.


چند وقت پیش کشف کردم این دو خانم که اسم هایشان ترینی و سوزانا است معروف تر از این حرفها هستند و سایت جالبی با همین موضوعات دارند. به تازگی کتابی هم منتشر کرده اند به نام "انجیل فرم های بدن" که در آن چند دسته بندی کلی از هیکل های مختلف و لباس مناسب آن دسته ارائه کرده اند. مثلا اگر باسن بزرگی دارید فلان لباس را بپوشید که بزرگی به چشم نیاید و حتی کوچکتر دیده شود. امروز یک نمونه ایرانی یک چنین موضوعاتی را در سایتی به اسم دوخت پیدا کردم که البته اخبار جالب مربوط هم دارد. خلاصه اینکه با ترکیب این پیشنهادها و سلیقه شخصی می شود به نتیجه ی خوبی رسید. به هر حال این آدم ها کلی تجربه در این کار دارند.

ماجرای هلند و دانشجویان ایرانی

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

برای مان پتیشن امضا می کنند. کلی ایرانی و هلندی و دانشگاهی و غیردانشگاهی هم اسمش زیر طومار هست. این نامه برای اعتراض به تصمیم دولت و در پی آن واکنش جدید سه دانشگاه فنی هلند در عدم پذیرش دانشجویان ایرانی نوشته شده است. البته ماجرا قدیمی تر از این حرف هاست و به این بر می گردد که طبق درخواست دولت هلند دانشگاه و استاد دانشجو باید تضمین می کرد پروژه ی آن دانشجو هیچ ربطی به انرژی هسته ای ندارد. سه دانشگاه دلفت، آیندهون و توئنته هم اعلام کردند چنین تضمینی نمی دهند وکلا صورت مسئله را با عدم پذیرش دانشجو پاک کردند. البته هنوز نشنیده ام تقاضای تحصیل کسی را در رابطه با این جریان رد کرده باشند. کسی اگر در آشنایانش نمونه ای سراغ دارد بگوید.
پی نوشت شیطنت آمیز: بهانه ی خوبی گیر آوردم. اگر پذیرش ندادند ام، می گذارم به حساب این داستان. فقط نمی دانم چطور فلسفه را به این قضایا بچسبانم که بهانه ام مربوط باشد.
پی نوشت اصلاحی : ظاهرا دلفت جزء این دانشگاه ها نیست. اگر اشتباه دیگری هم هست از دانستنش استقبال می کنم.

راه چاره: تقلیل اخلاق به قیمت

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

صرفه جویی در مصرف انرژی حتی در این مدت کم و چهار پنج ماهه زندگی در بلاد کفر برای ما نهادینه شده است. پیش آمده که فراموش کرده باشم رادیاتور اتاق خواب را وقتی کسی آنجا نیست خاموش کنم و به شدت ناراحت شده باشم. نه به خاطر اینکه با روشن ماندنش کسی آن سر دنیا و یا در مملکت خودم ناچار است سرما را تحمل کند. فقط برای اینکه اینجا تمام اخلاق و وجدان و انسانیت و حفظ محیط زیست ونگرانی برای گرمایش جهانی و ... را در نشانگر یا عقربه ای به اسم قیمت خلاصه کرده اند. بالا و پایین رفتن قبض ماهیانه نشان مان می دهد چطور مصرف کنیم .
فهمیدنش خیلی سخت به نظر نمی رسد که بهتر است به جای وجدان مردم روی سود و زیان مادی آنها حساب کنند ، تا کار به اینجا نکشد. واقعا انرژی در مملکت مان ارزان است.

ظرف های نشسته در فیدریدر

سه‌شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۶

ظرف های نشسته شباهت زیادی به ایمیل های نخوانده یا جواب نداده و فیدهای نخوانده دارند. فرقشان در این است که می شود فیدهای نخوانده و انبار شده روی هم را علامت خوانده شده زد و از شرشان خلاص شد، اما نمی شود با ظرف های نشسته یک چنین کاری کرد. با دور انداختن شان دیگر وسیله ای برای غذا خوردن باقی نخواهد ماند.
پی نوشت : امکان نسبتا جدید گوگل ریدر برای به اشتراک گذاشتن فیدها، آدم را مجبور می کند نگران ظرف های نشسته ی رفقایش هم باشد.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.