www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها

آیزایا برلین؛ فیلسوفی که از سخنرانی می‌ترسید

جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۹۶


اگر مشتری رادیو ۴ بی‌بی‌سی باشید، احتمالا برنامه "موسیقی جزیره متروک" را شنیده‌اید یا اسمش به گوشتان خورده است. اگر هم مشتری نیستید یا برنامه را نشنیده‌اید، حتما سراغش بروید. این برنامه بیش از هفتاد سال است از رادیو بی‌بی‌سی پخش می‌شود و ماجرای فرضی‌اش آن است که مهمان برنامه در جزیره متروکی گیر می‌افتد و باید برای زندگی در آن جزیره موسیقی‌های مورد علاقه‌اش را انتخاب کند. هر هفته مهمان برنامه باید ۸ قطعه موسیقی، یک کتاب و یک کالای لوکس انتخاب کند تا با خود به جزیره متروک ببرد.

برنامه "موسیقی جزیره متروک" میزبان مشاهیر زیادی از بازیگران، نویسنده‌ها، هنرمندان و سیاستمداران بوده است. خیلی تصادفی وقتی برای کاری دنبال سخنرانی‌ها و کلاس‌های درس آیزایا برلین می‌گشتم، فهمیدم که این فیلسوف بزرگ قرن بیستم هم دو سال پیش از مرگش مهمان برنامه بوده است. گفت و گو با برلین را می‌توانید از اینجا بشنوید.

در جایی از مصاحبه، برلین به ترس خود از سخنرانی اشاره می‌کند و می‌گوید هیچ وقت از سخنرانی کردن لذت نبرده و همواره قبل از سخنرانی، در هنگام ارائه و بعد از آن مضطرب بوده است. مجری برنامه به درستی می‌گوید غیرقابل‌باور است که یکی از بزرگترین استادان اندیشه در تاریخ، اضطراب سخنرانی برای یک جمع بزرگ را داشته باشد. برلین اعتراف می‌کند که حتی لبخند مخاطبان هم برایش اضطراب‌آور است و برای همین موقع سخنرانی به گوشه سمت راست بالای اتاق نگاه می‌کند تا با هیچ کس چشم در چشم نشود. او می‌گوید که از قبل همه چیز را می‌نویسد اما چند بار متن را خلاصه می‌کند و آنقدر از روی آن می‌خواند که مجبور نباشد در هنگام سخنرانی روخوانی کند.

آیزایا برلین آنقدر خوش صحبت بوده و به قدری خوب سخنرانی می‌کرده که هنوز هم نمی‌توانم باور کنم وقتی برای بیان اندیشه‌هایش جلوی جمع می‌ایستاده، تنها یک فیلسوف ترسیده و مضطرب بوده است. این موضوع برای من که همیشه از حرف زدن برای یک جمع بزرگ وحشت داشته‌ام، باعث دلگرمی است. همین که بدانم آیزایا برلین، از شکم مادرش سخنران به دنیا نیامده کافی است که حداقل تلاش کنم کمی با این ترس لعنتی مواجه شوم تا شاید یک روز بتوانم از آن عبور کنم.

پی‌نوشت: اولین قسمت مصاحبه‌های مشهور برایان مگی با فلاسفه بزرگ قرن بیستم، گفت و گو با آیزایا برلین است که دوبله آن بیشتر از بیست سال پیش از شبکه ۴ صدا و سیما پخش شد. نسخه اصلی را اینجا و دوبله فارسی را اینجا می‌توانید ببینید. 

حتما باید فلانی می‌گفت که قبول کنی؟

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

این وضعیت را حتما همه ما تجربه کرده‌ایم که در جمعی حرفی بزنیم و کسی اعتنایی به چیزی که گفته‌ایم نکند، اما کمی بعدتر یکی دیگر از اعضای گروه همان حرف را می‌زند و همه می‌گویند چه فکر خوبی!

برای همه ما پیش آمده که از نظر معرفتی یا شناختی نادیده گرفته شویم و به زبان خودمانی کسی حرف‌مان را به حساب نیاورد. اما اینکه این مسئله برای همه پیش آمده به این معنی نیست که همه به طور یکسانی مورد بی‌اعتنایی معرفتی قرار می‌گیرند. مشکل آن است که بعضی از افراد به دلایل مختلف این وضعیت ناخوشایند را بیشتر از دیگران تجربه کرده‌اند و می‌کنند. این یک تبعیض سیستماتیک است و به همین دلیل ایراد دارد.

مثال خیلی دم دستی‌اش موردی است که در مثال‌های سکسیسم روزمره آمده:
@ghazinouri : «واسه اسم نرم‌افزار Brainstorm میکردیم. همکار مؤنث اسمی پیشنهاد داده بود رد شده بودیم.بعدا همکار مذکر همونُ گفت،همه گفتیم چه اسم خوبی. #سکسیسم»

مثال دیگرش آن است که اگر در جمعی کسی دنبال نتایج فوتبال باشد، احتمال اینکه از یک زن حاضر در آن جمع که اتفاقا فوتبال را هم پیگیری می‌کند، نتیجه آخرین بازی را بپرسد کمتر از آن است که از مردی بپرسد که علاقه‌ای به فوتبال ندارد. یا مثلا تصور می‌شود که نقشه‌خوانی زنان بد است و برای همین مسیر را از یکی از مردان گروه می‌پرسند.

Exact Moment

با این حال تبعیض جنسیتی تنها یکی از عوامل نادیده گرفتن معرفتی افراد است و سن، نژاد، طبقه اجتماعی، مذهب، ملیت، تحصیلات و حتی نوع لباس پوشیدن افراد می‌توانند در چنین پیش‌داوری‌هایی موثر باشند. مثال‌هایی برای همه‌ی این موارد در زندگی روزمره همه ما وجود دارد. خیلی از ما مورد بی‌اعتنایی قرار می‌گیریم یا به اظهار نظر دیگران بی‌اعتنایی می‌کنیم صرفا به این دلیل که مثلا در تصورمان هم نمی‌گنجد که آن آدم ساکت و خجالتی که گوشه‌ای نشسته و سر و ضع "از نظر ما مناسبی" هم ندارد ممکن است بیشتر از همه کسانی که در آن جمع حضور دارند ریاضیات، جامعه‌شناسی یا تئوری فمینیسم یا هر موضوع دیگری را بداند. اگر آن آدم حتی اجازه و فرصت حرف زدن هم پیدا کند، به راحتی در میان کلام‌اش می‌پریم و همان حرف او را می‌زنیم و احتمالا به اعتبار اینکه "کارشناس" آن موضوع به حساب می‌آییم یا به هر دلیل دیگری از جمله ژست حق به جانب گرفتن اتوریته معرفتی داریم، حرف ماست که در جمع مورد استقبال قرار می‌گیرد.

میرندا فریکر، فیلسوف فمینیست بریتانیایی که حوزه تخصصی‌اش معرفت‌شناسی است، این نوع تبعیض را با نظریه شناخت پیوند داده و نام «بی‌عدالتی معرفتی» یا «بی‌عدالتی نسبت به اظهار نظر» بر آن گذاشته است. اگر دانستن به نوعی اعتبار تلقی شود، با نادیده گرفتن شناخت افراد اعتبار آنها را زیر سوال برده‌ایم و در موردشان بی‌انصافی کرده‌ایم.

فریکر به این دلیل این نوع تبعیض را از انواع عمومی تبعیض مانند نژادپرستی و سکسیسم متمایز کرده است که ساز و کار آن بسیار خاص‌تر از تبعیض‌های دیگر است. برای مثال در همان موردی که از سکسیسم روزمره نقل شد، ممکن بود همه همکاران زن یا همه همکاران مرد باشند و همچنان نادیده گرفتن معرفتی پیش می‌‌آمد به این دلیل ساده که زن نادیده گرفته شده یک همکار تازه وارد در بین زنان دیگر است و یا مثلا مرد نادیده گرفته شده سن بیشتری از بقیه مردان دارد. در این موارد تبعیضی که رخ می‌دهد در چارچوب سکسیسم قرار ندارد،‌ اما همچنان یک تبعیض سیستماتیک است. به همین دلیل میرندا فریکر پیشنهاد داده است که بی‌عدالتی یا بی‌انصافی معرفتی را جداگانه مطالعه کنیم.

مقاله‌ها و کتاب‌های خوبی در این زمینه نوشته شده است. شاید جذاب‌ترین آنها کتاب «بی‌انصافی معرفتی: قدرت و اخلاق دانستن» باشد. در یکی از مصاحبه‌های سری پادکست‌های نیش‌های فلسفی هم نایجل واربرتون درباره مفهوم بی‌انصافی معرفتی با میرندا فریکر بحث کرده است. فریکر معتقد است که در مورد بی‌عدالتی معرفتی هم مانند دیگر تبعیض‌ها فرد مورد تبعیض واقع شده و کسی که مرتکب تبعیض می‌شود به راحتی ممکن است که حتی نداند این وضعیت ایراد دارد و به زبان دیگر فکر کند که رسم روزگار همین است. بنابراین او قدم اول برای مقابله با این تبعیض را برشمردن موارد بی‌شمار مثال‌های روزمره از این تبعیض می‌داند.

بخشی از این بحث نوعی کاربرد عملی برای اخلاق روزمره دارد که بسیارحیاتی است، اما پیش از آن موضوع جذابی است اگر در هر کدام از موارد بی‌اعتباری معرفتی، به این فکر کنیم که اتوریته دانستن و اعتبار معرفتی با چه ساز و کاری به دست آمده است. نکته مهم این بحث در این است که در میان گروهی برابر از افراد، برخی به دلایلی غیرمعرفتی مانند جنسیت، نژاد، سن و ... اعتبار معرفتی کسب می‌کنند یا دارند.

همیشه و همیشه و در همه جا از مدرسه و دانشگاه گرفته تا محیط کار، تا یادم می‌آید این حس را داشته‌ام که مورد تبعیض معرفتی قرار گرفته‌ام و کسی حرف‌هایم را در مقایسه با دیگران جدی نمی‌گیرد. از وقتی نظر فریکر را خوانده‌ام بیشتر به مثال‌های بی‌شماری در زندگی‌ام فکر می‌کنم که دانستن دیگران را نادیده گرفته‌ام یا با پیش‌فرض‌های احمقانه اعتبار معرفتی آنها را زیر سوال برده‌ام یا در مورد دانش دیگران بی‌انصافی کرده‌ام. 

به همه چیز می‌شود خندید/شک کرد

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

تری پارکر و مت استون مدت‌هاست که زندگی ما را ساخته‌اند. تا سه سال پیش وقتی این طرف و آن طرف چیزی از ساوت‌ پارک می‌شنیدم فکر می‌کردم چقدر لوس و بی مزه باید باشند. شکل و قیافه‌ی شخصیت‌های ساوت پارک که انگار با کاغذ و چسب و قیچی درست شده‌اند، آنقدر ساده بود که فکر نمی‌کردم بشود داستان‌شان را دنبال کرد. اما حالا ممکن است یک قسمت را چندین بار ببینیم و یا با دوستانی که طرفدار ساوت پارک هستند بنشینیم به همه مسائل روز با کمک ایده‌های این 201 قسمتی که تا الان ساخته شده بخندیم.

نکته اصلی ساوت پارک به نظرم همین خندیدن به همه چیز است. کایل، استن، اریک کارتمن و کنی شخصیت‌هایی معمولی هستند، اما فکر می‌کنند و سوال می پرسند. در این شهر به همه چیز می‌شود گیر داد و درباره‌ آن سوال پرسید. ایرادهای زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی آدم‌ها با همین سوال‌ها و گیرها واضح می‌شود. هیچ کس و هیچ چیز هم مصون از سوال نیستند، از اوباما و کلینتون تا مسیح و خدا و علم یا تام کروز و ساینتولوژی، به همه چیز می‌شود خندید و در موردش شک کرد. درست همان کاری که که فلسفه می‌کند.

برای همین است که ساوت پارک را اینقدر دوست دارم. درست مثل فلسفه به هیچ چیز رحم نمی‌کند و به بنیادی‌ترین اندیشه‌ها هم حمله می‌کند. نکته مشترک هر دو هم ایرادی است که مخالفان به آنها می‌گیرند. اینکه برای جامعه و جوانان بدآموزی دارند. درست ایرادی که درباره گمراه کردن جوانان آتن به سقراط گرفتند. (این ایده‌ی تشبیه به محاکمه سقراط را از کتاب ساوت‌پارک و فلسفه برداشته‌ام. یک مشت فیلسوف عشق ساوت پارک این کتاب را نوشته اند.)

اما یک حسرتی هست که مدتهاست به آن فکر می‌کنم. اینکه چرا نمی‌شود داستان‌های ایرانی را در مجموعه‌ای شبیه ساوت پارک نمایش داد. بدبختی این است که حتی نمی‌شود به این حوزه نزدیک شد. فرض کنید چقدر حال می‌داد اگر سریالی به قوت ساوت پارک می‌شد ساخت و در هر قسمت‌اش به موضوعی گیر داد، از تاریخ و ادبیات و جغرافیای ایران گرفته تا جریان‌های همین یک سال اخیر و جنبش سبز. آن وقت شاید می‌شد از طنزهای آماده‌ی خیلی‌ها استفاده کرد. مثلا می‌شد احمدی‌نژاد و مشائی و لاریجانی و کروبی و میرحسین را هم به ساوت‌پارک ایرانی آورد بهشان گیر داد. حیف، حیف که نمی‌شود. هر قسمت‌ یک چنین سریالی خون به پا خواهد کرد.

کامنت‌شناسی- یک

چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

چندین سال پیش وقتی مطالب وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها بیشترین سهم را در فضای وب داشتند، کامنت‌ هم تعریف خودش را داشت. وبلاگ یا وب‌سایتی مطلبی منتشر می‌کرد، خواننده آن را می‌خواند و نظرش را در بخش کامنت‌ها وارد می‌کرد. اما حالا با رونق شبکه‌های اجتماعی می‌توان گفت این کامنت‌ها هستند که همه جا به چشم می‌آیند. وقتی کسی لینک مطلبی را در صفحه‌اش در فیس‌بوک یا گودر و توییتر به اشتراک می‌گذارد، در واقع پیشنهاد می‌دهد که دوستانش آن را بخوانند. در خیلی از موارد همراه آن لینک کامنتی هم هست که نظر طرف درباره مطلبی است که به اشتراک گذاشته‌است. حتی لایک‌ها و باز انتشارها هم به نوعی کامنت هستند. کامنت‌های دیگری هم در زیر هر کدام از این لینک‌ها گذاشته می‌شوند و همین‌ها سازنده شبکه‌های اجتماعی هستند.

مقدمه طولانی و به درد نخوری شد. حرف حسابم بررسی چند سوال است. چرا کامنت می‌گذاریم؟ هدفمان چیست؟ چرا به کامنت‌ها جواب می‌دهیم؟ از خواندن کامنت‌های دیگران چه حسی داریم؟ چقدر این کامنت‌ها در تغییر نظر ما موثر هستند؟ چقدر از این بحث‌ها چیز یاد می‌گیریم و چقدر عصبی می‌شویم؟ چقدر لحن نوشتار و گفتار را با هم اشتباه می‌گیریم؟


این سوال‌ها نمونه‌ای از نکته‌هایی هستند که در این سری کامنت‌شناسی درباره‌شان خواهم نوشت. زیاد به دنبال روش و فرم استدلال‌ها در کامنت‌ها یا پیدا کردن مغالطه‌ها نیستم. اگرچه ممکن است گاهی شکل استدلال و فرم هم مهم باشد، اما همان‌طور که از سوال‌ها پیداست بیشتر به دنبال روابط آدم‌ها و اندیشه‌هایشان در بین کامنت‌ها می‌گردم. گاهی مجبورم نیت‌خوانی کنم و به دنبال معنای ضمنی باشم. گاهی باید لحن‌ها را تشخیص دهم و رمزگشایی کنم. در هر حال تکیه اصلی بر معناشناسی و شاید هم نشانه‌شناسی است.


این مثال را برای روشن شدن منظورم می‌زنم و بقیه را برای یادداشت‌های بعد می‌گذارم. وقتی کسی برای شما کامنت بگذارد که "گاو، گاو است" واکنش شما چه خواهد بود؟ حرف اشتباهی نزده است. ایراد شکلی نمی‌توان بر آن گرفت. خب گاو، گاو است و اگر کسی بگوید گاو، گاو نیست، تناقض‌گویی کرده است. اما اگر به دنبال معنای ضمنی این گزاره باشیم، منظور طرف می‌تواند این باشد که مخاطب‌اش مثل گاو نفهم است و از گاو هم انتظار بیشتری نباید داشت.

در جستجوی نقطه اختلاف

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹

این یک شرطی خلاف واقع است، اما اگر حامد قدوسی یادداشت‌اش را درباره مقاله شادی صدر در مردمک ننوشته بود آیا شادی صدر و مقاله‌اش با این همه واکنش مواجه می‌شد؟ یا اگر با چند روز فاصله یادداشتی از جنس ایراد حامد قدوسی منتشر می‌شد، آیا همه این ماجرا پیش می‌آمد؟

در اینجا نمی‌خواهم به چرایی آن واکنش اولیه و واکنش‌های بعدی بپردازم. یعنی منظور این نیست که چرا شادی صدر نقد شد، یا نباید نقد می‌شد، یا باید شدیدتر نقد می‌شد یا هر باید و نباید و گزاره تجویزی دیگری از این جنس. هدفم از طرح این سوال تحلیل جریانی است که به وجود آمده و به خیال خودم شرلوک هلمز وار به دنبال علت‌ها، دلایل و ضعف‌ها و قدرت‌های واکنش‌های متنوع از افراد درگیر در بحث‌ها و مخاطب‌ها و کامنت‌های آنها می‌گردم.

طبیعتا وقتی در پوست کاراگاه، پژوهشگر، روزنامه‌نگار جستجوگر یا دانش‌پیشه می‌روم، با پرسیدن همان اولین سوال فرضیه‌ی هرچند ابتدایی خودم را بیان کرده‌ام. ممکن است با جستجو، پژوهش، مشاهده، بحث، تحلیل و استدلال‌های بعدی نظر و حدس اولیه خودم را محکم‌تر کنم، یا در مقابل به این نتیجه برسم که فرض بی‌ربط، ناکارامد یا نادرستی بوده‌ است و باید آن را کنار بگذارم. اما در هر حال باید از جایی شروع کنم....


دنباله‌ی متن را در سایت مردمک بخوانید. این یادداشت را به سفارش مردمک برای وِیژه‌نامه‌شان در مورد مقاله شادی صدر نوشتم.


فلسفیدن با خنده

چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

یک- موسی و عیسی و یک پیرمرد ریشو با هم گلف بازی می‌کنند. موسی یک پرتاب بلند می‌اندازد که در محوطه می‌افتد اما مستقیم به سمت دریاچه قل می‌خورد. موسی چوبش را بلند می‌کند، آب را می‌شکافد و توپ به آرامی به سمت دیگر می‌غلتد. عیسی هم پرتاب بلندی به سمت همان دریاچه می‌کند، اما درست همان موقع که در حال فرود آمدن در آب است، بالای سطح آب معلق می‌شود. عیسی خیلی عادی روی دریاچه می‌رود و توپ را به سمت چمن می‌اندازد.

نوبت پیرمرد است. توپ او به نرده می‌خورد و به سمت خیابان منحرف می‌شود، به یک کامیون در حال حرکت می‌خورد و به محوطه برمی‌گردد. توپ مستقیم به سمت دریاچه حرکت می‌کند، اما روی یک برگ نیلوفر آبی فرود می‌آید. یک قورباغه آن را می‌بیند و می‌بلعد، درست همان موقع عقابی شیرجه می‌زند و قورباغه را می‌گیرد. وقتی عقاب با قورباغه در چنگالش در حال عبور از بالای چمن است، توپ از دهان قورباغه رها می‌شود و داخل سوراخ می‌افتد.

با دیدن این اتفاق موسی رو به عیسی می‌کند و می‌گوید:" من از بازی با پدر تو متنفرم عیسی!"


دو- "پلاتو با یک پلاتیپوس به بار می رود"

کتاب پرفروشی است که مفاهیم فلسفی را با طنز تعریف می‌کند. به جای ترجمه معمول افلاطون برای پلاتو، همان عنوان کتاب را اینجا آوردم که طنز موجود در عنوان‌ش هم دیده شود. نویسنده‌های باذوق این کتاب با دسته‌بندی موضوعی سعی کرده‌اند همه حوزه‌های فلسفه را پوشش دهند. متافیزیک، منطق، معرفت‌شناسی، اخلاق، فلسفه دین، اگزیستانسیالیسم، فلسفه زبان، فلسفه سیاسی و اجتماعی، نسبی‌گرایی و فرا-فلسفه عنوان فصل‌های کتاب هستند. داستانی که اینجا نوشتم در بخش متافیزیک برای توضیح جبرگرایی امده است. متن هم طبیعتا سراسر طنز است و در تقدیم‌نامه اول آن هم نوشته اند:" تقدیم به خاطره پدربزرگ فلسفی‌مان گروچو مارکس که ایدئولوژی پایه ما را در این جمله خلاصه کرده است: این‌ها اصول من هستند، اگر آنها را دوست ندارید، اصول دیگری دارم."


کلی گویی آفت ذهن است

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

در این یکی دو روز خوانده ام و شنیده ام که می نویسند یا می گویند: من مذهبی نیستم اما...، من از آخوندها خوشم نمی آید اما...، من احترامی به روحانی ها نمی گذارم اما...، من ... اما مرحوم منتظری متفاوت بود.
سوال این است که آیا همین نمونه و نمونه های مشابه نمی تواند باعث شود حکم کلی ندهید؟ چنین گزاره هایی به چیزهایی اصالت می دهند که روزی خودتان هم می مانید از این همه کلیت شان چطور فرار کنید.


من یک تقلیل گرای بدبختم

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

یادم هست دوستی جایی سعی کرده بود نشان دهد ذات زنانه یا مردانه وجود ندارد. حق با اوست، البته در این مورد که اصلا ذاتی وجود ندارد. هر چه هست طبیعت است و واقعیت آن. طبیعت ارزش و ذات و خوبی و بدی سرش نمی شود، تنها می توان آن را فهمید و چگونگی رفتارش را توضیح داد. مثلا همین زنانگی و مردانگی، ته تهش را در بیاوری به سلول ها و پروتئین ها می رسی. فرق شان از نظر منِ فیزیکالیست و تقلیل گرا فقط در همین جاست. تقصیر خودم هم نیست، راه دیگری برای توضیح و فهم پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. تنها می توانم مثل یک بچه همه چیز را بشکافم تا بفهمم درون اش چه خبر است. درست مثل بچه ای که دوست دارد بداند اسباب بازی اش چطور کار می کند آنقدر چیزها را خرد می کنم تا به اجزای سازنده اش برسم و بتوانم بگویم، آهان اینجاست، خودش است، همین است. اما می دانم با این روش نمی توان پیچیدگی و آشوب را توضیح داد. با این روش نمی توان بزرگترین راز دنیا یعنی حیات را توضیح داد. هر چقدر هم بگویند به جای تقلیل گرایی باید کل گرا بود و کل سیستم را دید فایده ندارد. این ها توضیح دهنده نیستند، کمکی به فهمیدن ماجرا نمی کنند. آخر آخرش مجبوری برای سر درآوردن و دانستن، سیستم را تکه تکه کنی و اجزایش را ببینی. چه کنم که یک فیزیکالیستِ تقلیل گرای بدبختم و راه دیگری برای فهمیدن پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. درست همان کاری که علم انجام می دهد.

وسوسهٔ یقین

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

کفر آمیز دانستن فلسفه موضوع جدیدی نیست. بارها و بارها در طول تاریخ و در همه سرزمین‌ها بوده اند حاکمان و مردمانی که فلسفه را تکفیر کردهاند. این نگاه تکلیفاش روشن است. برای همین میخواهم آن‌ را به عنوان یک معیار بیاورم این طرف خط. همان مرز سیاه و سفید کذایی که ملت شریف را از اغتشاشگر و یا با ادبیات طرف مقابل سبز را از غیر سبز جدا می‌کند. پس اصلاح می‌کنم و به جای خط از طیف حرف میزنم و به جای "این" سوی طیف هم میگویم طرف دیگر طیف.

ادعا این است که ضدیت با اندیشه را در همه جا می توان دید. هر جا که سوال را هم ارز مخالفت یا برندازی یا انشعاب یا پیوستن به اردوی دشمن بدانند. هر جا که حق سوال پرسیدن، حق انتقاد کردن، حق شک داشتن؛ به رسمیت شناخته نمی‌شود. طبیعتا همیشه هم بهانههایی برای این رویکرد وجود دارد، از تشویش اذهان عمومی‌ و امنیت ملی‌ گرفته تا از بین بردن روحیه امید در دیگران یا نامناسب بودن زمان برای سوال یا انتقاد. اما اینها همه بهانه است، مشکل در مطلق‌انگاری است که اندیشیدن را تحمل نمی‌کند. مطلق‌انگاری در همه جا وجود دارد.

ببخشید شما قبلا درخت نبودید؟

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

1- در فلسفه بحث بزرگی وجود دارد درباره رابطه زبان و جهان که یک سرش در معناشناسی و معرفت‌شناسی است و آن سرش در متافیزیک. موضوع این بحث انواع نظریه‌های صدق است که ساده‌ترین و متداول‌ترین آن "نظریه مطابقت صدق" است، که می‌گوید یک گزاره درست است اگر و تنها اگر با واقعیتی در جهان متناظر باشد. مثلا گزاره "آب در صد درجه به جوش می‌آید" در جهانی که نقطه جوش آب در آن صد درجه باشد صادق است. البته این نظریه رابطه نزدیکی با رئالیسم متافیزیکی دارد، یعنی با داشتن یک رویکرد غیررئالیسی باید به کلی منکر چنین نظریه صدقی شد. اما در هر حال در آن نظام فکری هم باید یک نظریه صدق معرفی کرد. یعنی یک چارچوب فکری باید تکلیف‌اش را با رابطه زبان و جهان مشخص کند.

2- اگر کمی گل و گشاد و غیردقیق این ماجرا را نگاه کنیم، مثال‌های دم دستی زیادی می‌شود برایش پیدا کرد. البته نمونه‌ مورد علاقه من بیشتر به دلالت و مرجع مربوط است تا صدق، مثل اینکه وقتی از درخت و کوه و رود حرف می‌زنیم همه می‌دانیم به چه چیزی درجهان خارج ارجاع داده‌ایم. اگر من از امروز تصمیم بگیرم به جای درخت بگویم "ماه" با اینکه هر دوی آنها قرارداد هستند، اما معنای سخنانم مخدوش خواهند شد.

3-شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و تناظر اسم‌ها یا عکس‌ها با کاربرهای این شبکه‌ها، مثالی است که این روزها زیادبه آن فکر می‌کنم. در شبکه‌هایی مثل فیس بوک، توییتر و فرندفید هر کاربر در بدو ورود یک اسم کاربری برای خود انتخاب می‌کند که بناست از آن پس با آن نام شناخته شود. بنابراین تناظری بین هر کاربر و اسم اش وجود دارد؛ البته این اسم لزوما همانی نیست که آن کاربر در دنیای غیرمجازی هم از آن استفاده می‌کند.

4- حالا تصور کنید وضعیتی شبیه آنچه این روزها مثلا در فیس بوک اتفاق افتاده است. کاربران به هر دلیلی، از مشکل شناسایی شدن گرفته تا اعلام همبستگی، نام کاربری‌شان را تغییر داده‌اند. بعد می‌بینی شخص ناشناسی برایت کامنت گذاشته است و بعد از بررسی دوستان مشترک یا هر نشانه دیگری می‌فهمی یکی از دوستانت است. وضعیت بدتر زمانی است که کسی با این اسم‌های عوض‌شده، تقاضای دوستی می‌فرستد و نمی‌دانی آشناست یا غریبه.

5- قبل‌تر اگر چنین یادداشتی می‌نوشتم تذکر نمی‌دادم، اما حالا مطمئن‌ام که لازم است بگویم قصد ارزش‌گذاری و نفی یا تایید این کار را ندارم. تنها سعی می‌کنم تصویری از وضعیت موجود نشان دهم و البته همراه با یک هشدار. اگر من و تو می‌توانیم اسم‌مان را عوض کنیم، دیگرانی هم که شاید از ترس آنها این کار را می‌کنیم، می‌توانند اسم‌شان را عوض کنند. و فضا نا امن‌تر و نا امن‌تر می‌شود.


Derdia با مردمانی غریب

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

1- اهالی دردیا (Derdia) مردمان عجیبی هستند. وقتی به هم می رسند سرشانه یکدیگر را می بوسند. اگر به دردیا سفر کردید حواستان باشد اصلا دستتان را برای دست دادن جلو نبرید، این کار بسیار توهین آمیز است. آنها هیچ وقت "نه" نمی گویند و به جای نه با حرکات سر به نشانه تایید چند بار تکرار می کنند: بله، بله، بله. در دردیا زن ها در حضور مردها کاغذ قیچی نمی کنند و مردها هم در حضور زن ها با خط کش خط نمی کشند. یادتان باشد هیچ وقت علت رفتارشان را نپرسید، سوال توهین آمیزی است و جواب تان را نخواهند داد. 

2- من هم چند هفته پیش برای اولین بار بود که اسم دردیا را می شنیدم، وقتی در دوره یک روزه ای همراه ده دوازده دانشجوی دکتری دیگر، نقش یک دردیایی را بازی کردم. اسم این کارگاه یک روزه "ارتباط و همکاری بین فرهنگی" بود و قرار بود برج سازی برای دردیا را بازی کنیم. توزیع ملیتی شرکت کننده ها هم خیلی جالب بود. 4 هلندی، سه ایرانی، دو ترک، یک هندی، یک یمنی، یک بلژیکی، یک اتیوپیایی و معلم مان که یک فرانسوی مقیم هلند بود. به جز من و یک دختر ترک، بقیه کلاس پسر بودند.  در بازی دردیا قرار بود دو نفر مثلا مهندس باشند و از کشور دیگری بیایند تا به ما دردیایی ها برج ساختن بیاموزند. معلم از همان اول گفت می دانم این همان کلیشه معروف و احمقانه مهندس سفید و کشورهای جهان سومی است، اما بیایید این بازی را انجام دهیم تا از رفتارمان چیزهای جدیدی یاد بگیریم. 

3- نقش دو مهندس را از روی قرعه  قرار شد یک پسر هلندی و یک پسر هندی بازی کنند. یک بار پسر هندی برای آشنایی با محیط به دردیا آمد و کلی باعث تفریح شد، تا یاد گرفت نباید دست بدهد و سرشانه ها را ببوسد.  وقتی هم می پرسد آیا بلدیم برج بسازیم و می گوییم "بله، بله، بله" منظورمان این نیست که بلدیم. در سفر بعد همکارش هم با وسایل آمد، کاغذ و قیچی و خط کش و مداد و چسب. پسر هلندی انگار که با بچه ها یا عقب افتاده ها طرف است شروع کرد به توضیح بدیهیات که مثلا این کاغذ است و این قیچی. البته این رفتارش را بعد از بازی معلم به این شکل نقد کرد. بعد که خواست کاغذها را خط بکشد، من و آن دختر دیگر با نشان دادن اینکه ناراحت شده ایم میز را ترک کردیم. پسر هلندی با مسخرگی پرسید به مداد حساسیت دارید؟ همین حرف هم بعد از بازی موضوع بحث شد، و معلم گفت اول مشاهده کنید بعد حرف بزنید. به طرف گفت حرف ات مثل این بود که احساس بامزگی کنی و به یک مسلمان بگویی به الکل حساسیت داری؟ کاری که به من و آن دختر ترک سپردند بریدن کاغذها بود. برای همین کاغذهای خط کشی شده را از پسرها می گرفتیم می بردیم سر یک میز دیگر می بریدیم و بعد تحویل می دادیم به گروه دیگر برای چسب کاری. یک بار یکی از مهندس ها به سراغ مان آمد تا ببیند چه کار می کنیم، پسر ترک هم گروه مان خیلی جالب نقش غیرتی شدن را بازی کرد و او را کنار کشید. 

4- خیلی زود یک برج کاغذی چند طبقه درست کردیم و بازی تمام شد. اما معلم در نقد کارمان گفت خیلی وظیفه محور بودیم و فقط به فکر ساختن برج بودیم تا جایی که حتی به مهمانانمان چای یا قهوه تعارف نکردیم. به هیچ وجه هم سعی نکردیم و نکردند که با هم گپ بزنیم و از کشور آنها بپرسیم یا آنها از دردیا بپرسند. در واقع روابط مان بیشتر ماشینی بود تا انسانی. می گفت گروه های دیگری را دیده که در این بازی برج را فراموش کرده اند با هم دوست شده اند. یا در بهترین حالت هر دو کار را انجام داده اند.

5- تجربه خیلی خوبی بود. در طول روز فرصت شد تا با وینسنت (معلم) درباره اصل خیرخواهی دیویدسون حرف بزنم. البته اورشته اش فلسفه نبود و چیزی در این مورد نمی دانست، اما حرفهای من را به نقد امپریالیسم و جهانی سازی شبیه می دید. ماجرا در واقع به فلسفه و معناشناسی بر می گردد، در این  آزمایش فکری  یک زبان شناس به قبیله ناشناخته ای برمی خورد و سعی می کند زبان شان را ترجمه کند. اما بنا به گفته کواین در این راه عدم تعین ترجمه سد راه است و دیویدسون می گوید با خیرخواهی یعنی فرض گرفتن بیشترین شباهت حسی و فکری و رفتاری با آنها بیشترین معنا را می توان منتقل یا ترجمه کرد. در کل این جریان که وقتی به یک جای ناشناخته می روی سعی می کنی زبان(در مثال قبیله دیویدسون و کواین) یا فرهنگ شان را بشناسی، یا سعی می کنی خیلی باز و با گشاده دستی آنها را تفسیر کنی؛  در همین رفتار به نوعی فرهنگ خودت را مرکز قرار داده ای. (Ethnocenterism

گرمایش جهانی و فلسفه

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

1- در کنفرانس‌های فلسفه‌ی این حوالی (هلند و بلژیک را می‌دانم) رسم است که بعد از سخنرانی یکی از شرکت‌کننده‌ها چند دقیقه حرف می زند و  نظر می‌دهد. در واقع این نظردهنده‌ها از قبل انتخاب شده‌اند، سخنرانی و ادبیاتش را خوانده‌اند و سوال می‌پرسند تا بحث باز شود و بقیه هم وارد بحث شوند. در کنفرانس "مفهوم طبیعت در علوم اجتماعی و طبیعی"، سخنرانی "طبیعت، محیط زیست و اخلاق" نصیب من شد. زیاد خوشحال نبودم که سخنرانی‌های مربوط به پروژه ما را افرادی دیگری انتخاب کرده‌اند، اما بعد نظرم عوض شد. به خصوص اینکه همیشه علاقه‌های محیط زیستی داشته‌ام، اما هیچ وقت به طور جدی چیزی از فلسفه و اخلاق محیط زیست نخوانده بودم. طبق معمول به سراغ دانشنامه فلسفی استنفورد رفتم که خیلی سریع آدم را با ادبیات آن حوزه از فلسفه که نمی شناسد آشنا می کند و به سراغ منابع دیگر می فرستد. 

 2- اگر بخواهیم ردپای فلسفی رابطه انسان و طبیعت را دنبال کنیم، به حضرت ارسطو می‌رسیم که در رساله سیاست لطف کرده فرموده‌اند :" طبیعت همه چیز را به طور ویژه برای انسان ساخته است."  بعد هم جناب امانوئل کانت که در درسهای فلسفه اخلاق می‌فرمایند:"خشونت نسبت به یک سگ ممکن است شخصیت یک فرد را طوری تغییر دهد که تشویق شود همان خشونت را نسبت به انسان هم انجام دهد." همین ردپا را بگیرید تا  فرانسیس بیکن و دکارت و بقیه آقایان فیلسوف که کم از این نظرات گهربار انسان-محور ندارند.

 3- سوال اصلی فلسفه و اخلاق محیط زیست هم همین انسان-محوری است. این موضوع پذیرفته شده‌ای است که آلوده کردن و از بین بردن بخش‌هایی از محیط زیست و مصرف بی‌رویه منابع طبیعی از نظر اخلاقی قابل قبول نیست. اما چرا چنین رفتارهایی خوب نیستند، آیا صرفا به این دلیل که صدمه به محیط زیست نتایج بدی برای خود انسان در حال یا آینده دارد؟ همین رویکرد هم خودش انسان-محور است. فلسفه محیط زیست این فرض ها را زیر سوال می برد و به دنبال استدلال های عقلانی برای اصالت دادن به محیط زیست به جای انسان می گردد. 

 

 

شیطان دکارتی

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

بعد از ایستگاه قطار دردرخت، بین درخت‌ها و در کنار جوی آب پیرمردی با دوربین عکاسی حرفه‌ای ایستاده است.  نه توهم است، نه یک خواب تکراری و نه یک مجسمهٔ تبلیغاتی. او واقعی‌ واقعی است و من تا به حال چهار بار دیده‌ام اش؛ درست همان جا سر ساعت ده. این "واقعی‌ واقعی‌"که گفتم البته  بیشتر به شوخی‌ می‌‌ماند. برای همین است که  شک می‌کنم نکند جدی جدی "مغز درون خمره"باشم. 


ذهن توسعه یافتهٔ من؛ گوگل

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۷

1- خیلی پیش آمده که فکر کنم بدون گوگل و اینترنت و این لپ‌تاپ فسقلی حتما یک جای کارم می‌لنگد. حالا دیگر گوگل نامه‌هایم را به من می‌رساند، شماره تلفن‌های من را بلد است، سررسید کارهایم دستش است، نقشه شهرم را می‌داند. لپ‌تاپ هم که تقریبا بقیه زندگی‌ام را راست و ریست می‌کند. فکر می‌کردم حالا که بدون اینها چیزی کم دارم، آیا جزئی از من در این اسباب‌بازی‌های دوست داشتنی نیست؟ یا به زبان دیگر آیا آنها جزئی از من نیستند؟


 2- این فکر مشتری پسند من، ایده‌ی اصلی نظریه‌ی ذهن توسعه یافته است که دیوید چالمرز و اندی کلارک ارائه کرده‌اند. این دو فیلسوف و متخصص  علوم شناختی جمله معروفی دارند که ادعا می‌کند:" iPhone بخشی از ذهن من است." ایده این است که یک چرخه‌ای متشکل از  بدن، حس و ذهن وجود دارد. در مورد بدن می‌توان با کمک روبوت‌ها از بدن توسعه یافته صحبت کرد و مثلا یک دست سوم برای یک شخص ساخت. در مورد حس نیز با کمک‌ علوم شناختی می‌توان حتی بینایی را توسعه داد و  به ماشین بینایی داد. ایده اصلی اما، در مورد ذهن است که طبق ادعای چالمرز و کلارک تکنولوژی مدرن به ان تحقق داده است.


 3- طبیعتا چنین نظریه‌ای منتقدهای زیادی دارد که مهمترین آنها جری فودور فیلسوف ذهن است. فودور در مقاله ذهن من کجاست که مروری است بر کتاب اخیر اندی کلارک، ادعا می‌کند این دو نفر رسما مزخرف می‌گویند. استدلال‌هایش هم قابل قبول هستند. 


4- اندی کلارک با گروه ما همکاری دارد و هفته قبل در یک کنفرانس یک روزه که هر دو گروه (ما و آنها) در ان شرکت داشتند، از ایده‌اش دفاع کرد و طبیعتا او هم گفت که فودور چرند گفته. اما مستقل از استدلال‌های فلسفی، ملت که از ایده آی فون به عنوان ذهن توسعه یافته خوششان آمده بود، مدام در حال شوخی با آن بودند. مثلا وقتی می‌خواستند آدرس رستورانی را قرار بود شام انجا برویم پیدا کنند، می‌گفتند چند لحظه صبر کن ذهن توسعه یافته‌ام را روشن کنم. 

 

 

چاپ مقاله با کمترین امکانات

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷

رفتم از منشی دانشکده، برای دفتر کارم سطل زباله گرفتم. برایشان عجیب بود که من یک چنین چیزی می‌خواهم. فکر کنم آن جک معروف واقعا درست باشد که دانشکده فلسفه حتی سطل زباله هم لازم ندارد.

پس بقیه کجا هستند

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

راسل در کتاب "دانش بشری" داستان جالبی تعریف می کند: " یک بار از منطقدانی برجسته، خانم کریستین لاد فرانکلین، نامه ای دریافت کردم که در آن می گفت پیرو مکتب خود انگاری است، و از فقدان دیگر افرادی از این دست متعجب بود."

خودانگاری شکل افراطی ایده آلیسم و ذهن گرایی است که معتقد است جهان خارج و دیگر افراد وجود ندارند یعنی : تنها چیزی که از وجودش مطمئن هستم، ذهن من است.

یاوه های روشنفکری

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

پست قبلی را شاید دیده باشید. همان نقل قول از لاکان را می گویم. شاید بعضی ها پیش خودشان گفته اند این پرت و پلاها دیگر چیست. بعضی دیگر هم شاید فکر کرده باشند، به به یک نقل قول از حضرتِ لاکان. دوستی هم کامنت گذاشته صادقانه نفهمیده معنی این حرفها چیست، که باید بگویم حق داری دوست عزیز، آن پاراگراف کلا چرند است حتی اگر ژاک لاکان آن را گفته باشد. خیلی های دیگر هم داستان را می دانند: داستان مقاله و کتابِ آلن سوکال. ممکن است تکراری به نظر برسد، اما واقعا این جریان قدیمی نمی شود وقتی می بینی وسط بحث های داغ وبلاگستان ردپایی از این پرت و پلاها هست.

آلن سوکال در سال 1996 مقاله ای با عنوان " تجاوز از مرزها: به سوی تاویلی متحول کننده از گرانش کوانتومی" برای مجله Social Text فرستاد. آنها ذوق زده و با کمال میل مقاله را چاپ کردند. شاید پیش خودشان فکر کرده اند، ایول یک فیزیکدان این مقاله را نوشته و چاپش تاییدی است بر استفاده ی روشنفکران از مفاهیم علمی. اما آن مقاله سراسر چرند و بی معنی بود. سوکال مقاله ی دیگری برای شماره ی بعد نوشت و توضیح داد عمدا آن چرندیات را سرهم کرده تا به ویراستاران و داوران مجله نشان دهد چه راحت چیزهایی را که نمی فهمند منتشر می کنند. آنها اما این توضیح را چاپ نکردند و سوکال آن را برای مجله ی دیگری فرستاد که با چاپش جریان سوکال معروف شد.
بعدها سوکال به همکاری بریسمون کتابی نوشتند با نام "یاوه های روشنفکری" (ترجمه شده با عنوان چرندیات پست مدرن) که در آن نمونه هایی از سوء استفاده روشنفکرانِ پست مدرن از علم را جمع آوری کرده اند. نقل قول لاکان که در پست قبلی آورده ام یکی از نمونه های این سوء استفاده هاست. اگر مقاله های این جماعت را بخوانید شاید حتی بگویید مقاله ی چرندِ سوکال از این حرفها با معنی تر بوده است!

پی نوشت: اگر دوست دارید مقاله ای شبیه مقاله ی سوکال بنویسید و یکی از مجله ها را با آن سرکار بگذارید، این سایت را ببینید. (سایت را از کامنت همین پست دیدم)

لاغری مفرط در کیسه خرید

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷

آیا فرقی هست بین مجرمانه دانستن ترویج لاغری و تفتیش کیسه ی خرید مردم ؟ به نظرم پشت این ادعایم استدلالی شبیه پارادوکس تپه شنی خوابیده باشد. اینکه اگر دانه شنی را از تپه ای برداری ،هنوز هم تپه است و آخرِ کار ادعا کنی همان یک دانه شن باقی مانده هم یک تپه است.
اما باز هم فکر کنیم، شاید واقعا هر دو عمل بالا را یک نوع طرز فکر هدایت کنند. اینکه ما مواظب ایم شما آسیب نبینید. حالا این آسیب به جسمتان باشد یا ایمانتان، چه فرقی می کند. می دانم این فکر عواقب خطرناکی دارد. ته تهش این است که مثلا ممنوعیت فروش مواد مخدر هم در همین دسته است و هزار تا چیز مشابه دیگر.

چگونه اشتباه می کنیم

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

داشتم از پایان نامه فلسفه علم دفاع می کردم. تازه تمام تنبلی ام را یک جا جمع کرده بودم که بروم همشهری جهان، مطالب اندیشه بنویسم. همان لایی همشهری که قوچانی در می آورد و چقدر خوب بود. این همزمان شد با شروع شرق و تبدیل آن لایی همشهری به یک روزنامه ی مستقل. در حین خواندن کتابی درباره پارادوکس ها، سری مقاله هایی را شروع کردم در معرفی پارادوکس های منطقی و فلسفی. ساده می نوشتم و می دیدم مشتری دارد. همین شد که با دغدغه ی منطق و نشان دادن اهمیت آن رفتم سراغ مغالطه ها در زندگی روزمره. ستونی که می نوشتم بیشتر شبیه یک یادداشت وبلاگی بود و فکر می کنم دقیقا برای همین خیلی ها خوششان آمد. بر خلاف مقاله های سخت فلسفی که خودم و خیلی های دیگر در روزنامه ها و مجله ها می نوشتیم، که البته آنها هم مشتری خاص خودشان را داشتند و دارند. (متاسفانه سایت شرق دیگر وجود ندارد که لینک مغالطه ها را اینجا بگذارم.)

این مقدمه را برای این نوشتم که بگویم، خطاهای روزمره که برای زمانه شروع کرده ام، ایده اش همان ستون مغالطه ها در شرق است. پیشنهاد اولیه ی خودم پیدا کردن مثال مغالطه ها در وبلاگستان و سایت هایی شبیه زمانه بود. اما قرار شد اول با کامنت های زمانه شروع کنم و بعد به سراغ مقاله های زمانه بروم، و از مثال های زندگی روزمره و بحث های معمول که به مغالطه ی هر برنامه مربوط باشند هم استفاده کنم.

باورها در طوفان

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

"وضعیتی را فرض کنیم که یک یا چند تا از باورهایمان دچار مشکل می شوند. در واقع شواهد جدیدی به دست می آوریم که می فهمیم این باورها دیگر درست یا معقول نیستند و باید آنها را با باورهای جدیدی جایگزین کنیم. ممکن است باورهای مورد مناقشه فقط باورهایی باشند که فرضا به رنگ این میز مربوطند و یا باورهایی باشند از مسائل اخلاقی و دینی که مورد شک قرار گرفته اند.
پس تمامی باورها ممکن است مورد تردید قرار گیرند. در این شرایط بسته به اینکه این باور تا چه حد برایمان جدی و بنیادی است به دنبال راه حلی مناسب برای جایگزین کردن آن با باوری جدید بر می آییم. یکی از راه های تجدید نظر در باورها روش دکارت است. در واقع کاری که دکارت کرد این است که برای تمیز کردن خانه تمام اثاثیه را بیرون ریخت و آنها را دوباره با نظمی جدید و با استحکامی بیش از قبل به درون خانه آورد. دکارت مرحله به مرحله به تمامی باورهایی که داشت شک کرد تا اینکه آن شک به وجود خودش رسید و با استدلال Cogito دوباره همه چیز را از نو بنا کرد. اما ما آنقدر وقت نداریم که مثل دکارت کنار آتش بخاری بنشینیم و به وجود خود شک کنیم تا بتوانیم باورهایی یقینی برای خود دست و پا کنیم. ما مجبوریم در گیر و دار زندگی، درست وقتی که در حال استفاده از یک سری از باورها هستیم باورهایمان بازسازی کنیم. شاید برای ما استعاره قایق نویرات کارساز تر باشد. نویرات که از اعضای حلقه وین بود، در تشبیه جالبی از وضعیت ما گفته است:" ما همچون ملوانانی هستیم که ناگزیرند کشتی خود را در وسط دریا از نو بسازند، بی آنکه بتوانند برای بازسازی و استفاده از بهترین مواد به ساحل برگردند." نکته این است که ما به عنوان ملوانان قایق ناچاریم هربار یک قطعه را تعمیر کنیم تا سرانجام صاحب قایق بهتری شویم که در برابر طوفان تاب آورد. اگر نوسازی قایق را از زیر شروع کنیم غرق خواهیم شد. مشابه این استعاره ما مجموعه باورهایی داریم که لازم می دانیم آنها را نگه داریم تا از پس زندگی روزمره خود برآییم، می خواهیم آنها را بهبود بخشیم اما بدون خراب کردن آنها می خواهیم چنین اصلاحاتی را انجام دهیم. پس ناچاریم در هر مرحله یک یا چند اعتقاد را دقیقا وارسی کنیم و دیگر اعتقادات را سرجای خود نگه داریم."

پی نوشت: موقع نوشتن پست "رفتار با دگراندیشه ها" یاد مقاله ای به نام "شبکه باور" افتادم که دو سه سال پیش برای خردنامه همشهری نوشته بودم. با توجه به سایت خیلی خوب همشهری که نشریه های جانبی اش را روی سایت نمی گذارد، چه برسد به اینکه آرشیوشان را داشته باشد؛ نتوانستم به مقاله لینک بدهم. به سرم زد قسمتی از آن را اینجا بیاورم. نصفه و نیمه است، همه اش خیلی طولانی بود. اما شاید شروعی باشد برای کنار گذاشتن تنبلی و نوشتن از چیزهایی که این روزها می خوانم.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.