www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها

خلاقیت‌های کوچک

چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹


از آخرین کارهای دستی و بازیافتی که انجام دادم، استفاده از کیسه نایلون بود. موقع اسباب کشی چند کیسه پر از کیسه نایلون‌هایی داشتیم که هر کدام از جایی آمده بود. خیلی‌هایش را برای بسته بندی وسایل استفاده کردیم. اما باز هم کوهی از کیسه مانده بود که دلم نمی‌آمد دور بریزم. جستجویی کردم و به یک ایده خلاقانه برخوردم. با گذاشتن چند کیسه روی هم و اتو کردن آن‌ها، البته لای پارچه که به اتو نچسبد، می‌شود یک ورق نسبتاً کلفت پلاستیکی با طرح‌های خوب به دست آورد. بعد همین می‌شود ماده خام برای درست کردن کیف و جامدادی و هر چه که به کار بیاید.

یاد این ماجرا افتادم برای اینکه نشسته‌ بودم در یک مرکز فرهنگی کار و بار خودم را انجام می‌دادم که سر و صدای پایین پله‌ها توجهم را جلب کرد. گروهی مشغول کار دستی ساختن بودند و انگار کلاسی چیزی بود. داشتند کیسه نایلون‌ها را باریک باریک می‌بریدند و بعد کلاف می‌کردند و آخر سر هم با میل‌های بافتنی چوبی و نخ‌های پلاستیکی شان چیز می‌بافتند.

پی نوشت: می دانم بدون عکس تعریف کردن یک چنین چیزی خیلی بی مزه است. اما عکس از کارهایم نداشتم، همان یکی دو تا محصول را کادو دادم.


به همه چیز می‌شود خندید/شک کرد

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

تری پارکر و مت استون مدت‌هاست که زندگی ما را ساخته‌اند. تا سه سال پیش وقتی این طرف و آن طرف چیزی از ساوت‌ پارک می‌شنیدم فکر می‌کردم چقدر لوس و بی مزه باید باشند. شکل و قیافه‌ی شخصیت‌های ساوت پارک که انگار با کاغذ و چسب و قیچی درست شده‌اند، آنقدر ساده بود که فکر نمی‌کردم بشود داستان‌شان را دنبال کرد. اما حالا ممکن است یک قسمت را چندین بار ببینیم و یا با دوستانی که طرفدار ساوت پارک هستند بنشینیم به همه مسائل روز با کمک ایده‌های این 201 قسمتی که تا الان ساخته شده بخندیم.

نکته اصلی ساوت پارک به نظرم همین خندیدن به همه چیز است. کایل، استن، اریک کارتمن و کنی شخصیت‌هایی معمولی هستند، اما فکر می‌کنند و سوال می پرسند. در این شهر به همه چیز می‌شود گیر داد و درباره‌ آن سوال پرسید. ایرادهای زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی آدم‌ها با همین سوال‌ها و گیرها واضح می‌شود. هیچ کس و هیچ چیز هم مصون از سوال نیستند، از اوباما و کلینتون تا مسیح و خدا و علم یا تام کروز و ساینتولوژی، به همه چیز می‌شود خندید و در موردش شک کرد. درست همان کاری که که فلسفه می‌کند.

برای همین است که ساوت پارک را اینقدر دوست دارم. درست مثل فلسفه به هیچ چیز رحم نمی‌کند و به بنیادی‌ترین اندیشه‌ها هم حمله می‌کند. نکته مشترک هر دو هم ایرادی است که مخالفان به آنها می‌گیرند. اینکه برای جامعه و جوانان بدآموزی دارند. درست ایرادی که درباره گمراه کردن جوانان آتن به سقراط گرفتند. (این ایده‌ی تشبیه به محاکمه سقراط را از کتاب ساوت‌پارک و فلسفه برداشته‌ام. یک مشت فیلسوف عشق ساوت پارک این کتاب را نوشته اند.)

اما یک حسرتی هست که مدتهاست به آن فکر می‌کنم. اینکه چرا نمی‌شود داستان‌های ایرانی را در مجموعه‌ای شبیه ساوت پارک نمایش داد. بدبختی این است که حتی نمی‌شود به این حوزه نزدیک شد. فرض کنید چقدر حال می‌داد اگر سریالی به قوت ساوت پارک می‌شد ساخت و در هر قسمت‌اش به موضوعی گیر داد، از تاریخ و ادبیات و جغرافیای ایران گرفته تا جریان‌های همین یک سال اخیر و جنبش سبز. آن وقت شاید می‌شد از طنزهای آماده‌ی خیلی‌ها استفاده کرد. مثلا می‌شد احمدی‌نژاد و مشائی و لاریجانی و کروبی و میرحسین را هم به ساوت‌پارک ایرانی آورد بهشان گیر داد. حیف، حیف که نمی‌شود. هر قسمت‌ یک چنین سریالی خون به پا خواهد کرد.

جای خالی یک ترانه به فارسی

چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹

روزهایی که فکر می‌کردیم هیچ وقت تمام نمی‌شوند. اولین بار دوستی در دانشگاه این ترانه را برایم گذاشت. اجرای مری هاپکینز را. بعدها ازبرنامه شهزاده در زمانه فهمیدم اصل آن یک ترانه فولکلور روس است که بارها و بارها به زبان‌های مختلف اجرا شده است. از فرانسه تا اسپانیولی و ترکی و ژاپنی. داشتم فکر می‌کردم جای اجرای فارسی آن چقدر خالی است. به نظر شما چه کسی می‌توانست یا می‌تواند این ترانه نوستالژیک را بخواند؟

اگر در لست‌.اف‌ام حساب دارید، من حدود شصت اجرا از آن را اینجا جمع کرده‌ام. حالش را ببرید.


پی نوشت: دوستی کامنت گذاشته ویکی‌پدیا می‌گوید در دهه‌ی هفتاد، احمد ظاهر نسخه فارسی آن را خوانده است.

دور ریختنی ها

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸

عادتی دارم که گاهی خوب و گاهی هم دست و پاگیر می شود. چیزها را به سختی دور می ریزم. شاید به خاطر این است که در جنگ بزرگ شده ام، وقتی که داشتن خیلی چیزها رویا بود. اما نه، این عادت را همه ی ما از بابابزرگ یاد گرفته ایم که همیشه در ظرفی گوشه حیاط یا بالکن سهم گنجشک ها و کبوترها و گربه ها را هم کنار می گذارد. دور نریختن من اما همیشه از خرده نان و غذای اضافه هم فراتر رفته است و هر خرت و پرتی که تصورش را بکنید شامل می شود. این هم ارثیه مامان است، وقتی که خیاط همه فامیل بود و من از خرده پارچه هایش کلاژ و جامدادی و عروسک درست می کردم. بعدها که نقاشی و کاردستی را جدی تر گرفتم، هر دور ریختنی ای ظرفیت این را داشت که بخشی از یک تابلو یا کارت تبریک شود. مدتی هم از کاغذها و روزنامه های باطله را خمیر می کردم و کاغذ دست ساز می ساختم برای اینکه رویش نقاشی بکشم یا با آن کارت یا جعبه بسازم.
روحیه حفظ محیط زیست ام هم خیلی تحت تاثیر همین عادت است. وقتی می شود چیزهای دور ریختنی را به آثار هنری یا حتی چیزهای به درد بخور تبدیل کرد چرا باید راهی سطل زباله شوند. یکی از رویاهایم آن است که کارگاه- فروشگاهی داشته باشم و همان جا چیز بسازم و بفروشم. دورریختنی های مردم هم مواد اولیه ام باشد، خودشان بیاورند یا بروم در خانه هایشان پیدا کنم. برای همین است که دوست دارم موقع اسباب کشی به آشناها کمک کنم یا مثلا بروم انباری مامان و مامان بزرگ را برای پیدا کردن چیزهای هیجان انگیز مرتب کنم. سمساری ها و دست دوم فروشی ها هم که دنیایی هستند.


هنرهای مزه‌ای

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

1- خواب دیدم میم نون نمایشگاهی راه انداخته از یک سری عکس عجیب و غریب. عکس های مونتاژ شده از آدم ها و فضاهای آشنا. بر سر بعضی ها روسری گذاشته بود و در عین حال طرف دامن کوتاه و آستین حلفه ای پوشیده بود. اما قسمت جالب خوابم این بود که همه این عکس ها روی شکلات چاپ شده بودند و بیننده ها باید با مزه کردن شکلات ها به عکس ها رای می دادند. بعضی از عکس خیلی خوشمزه بودند.

2- از این ایده باحال میم نون در خواب، یاد یک نمایشگاه در گالری برگ افتادم. یادم نیست حدود سال 80 باید بوده باشد، بعد از اولین نمایشگاه هنرهای مفهومی در موزه هنرهای معاصر که تازه هنر مفهومی جذابیت هایش را نشان داده بود. اصلا یادم نیست آن کارهای گالری برگ مال چه کسی بود، اما یک ترکیب درست کرده بود از آب نبات های خیلی بزرگ رنگی مثلا به قطر نیم متر. در یک کار دیگر با بیسکوئیت های بزرگ یک اثر ساخته بود. از همه جالب تر این بود که بازدیدکننده ها می توانستند آن اثر را مزه کنند. ایده این بود که خب همان طور که نقاشی خوراک چشم است و قرار است با حس بینایی بازی کند، اگر کاری مزه داشته باشد باید بشود آن را امتحان کرد.

3- هنوز بعضی از مزه های عکس های میم نون که در خواب مزه کردم زیر زبانم است و باز به ایده خواب دیدن فکر می کنم. خواب راکه همیشه می بینیم  اما آن چیزی که به اسم "خواب" تعریف می کنیم همه آن چیزهایی است که یادمان می آید و به نوعی در خواب توجهمان را جلب کرده اند. مثلا اگر در خواب رنگی برای آدم مهم بوده باشد، آن رنگ در بیداری به یاد می آید. حالا در این خواب خوشمزه من تاکید بر روی مزه ها بوده است.

پی نوشت: این میم نون عادت دارد برود در خواب مردم کارهای عجیب و غریب بکند. 

صدا در آوردن از کفش هلندی

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

زیاد اهل کنسرت رفتن نیستم. یعنی اصلا حوصله ندارم یکی دو ساعت بنشینم و فقط گوش کنم. بیشتر دیداری ام تا شنیداری، برای همین چند شب پیش از این کنسرت شدیدا لذت بردم. گروه Percossa یک تیم چهار نفره هستند که از هرچه فکرش را بکنید صدا در می آورند. از کفش های چوبی هلندی گرفته تا فندک و سنگ قلاب و دست و پای خودشان. حتی از تماشاگرها هم کمک می گرفتند و همه را وادار کرده بودند با ریتمی که مناسب آن لحظه بود دست بزنند. در طول اجرا هم مدام در حال شوخی با یکدیگر بودند. این چهارنفر ده سال اجراهای خیابانی داشته اند و برای اولین بار تور کنسرت هایشان را از آسیای شرقی شروع کرده اند و حالا به هلند آمده اند. این ویدئو و این یکی را ببینید حتما مشتری شان می شوید.

یک کنسرت دیگر شبیه همین را به اسم Waterproof روز ملکه در آمستردام دیدیم. ابزار اصلی آنها آب بود. آب می ریختند، ظرف آب تکان می دادند، آب هم می زدند و حتی روی سطل آب شالاپ و شولوپ می کردند تا صدا در بیاورند. آنها هم با مشارکت تماشاچی ها بخش زیادی از کارشان را اجرا کردند. البته اینها علاوه بر موسیقی ویدئو آرت هم داشتند، که نمایش می دادند. یعنی در واقع ایده اصلی، کنسرت نبود؛ یک ویدئو آرت بود که همزمان با آن نسخه زنده اش هم اجرا می شد. یکی از اعضای دو گروه هم مشترک بود یا شاید هم آن روز مهمان آب بازی شده بود. فیلم ها و عکس های این آب دوستانِ "ضدآب" اینجاست.




آلترناتیو

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

قرار بود برای کاری موسیقی انتخاب کنیم.
گفتم: کیتارو چطوره؟
قیافه اش در هم رفت و بعد از کمی مکث گفت: هر طور میلته.
به نظر می آمد در آن مکث به این فکر می کرده که گیر چه آدم پرتی افتاده!

پی نوشت: دانش و سلیقه ی موسیقی من از آمیب هم کمتر است. در واقع تقریبا چیزی گوش نمی دهم که بخواهم سلیقه ای داشته باشم. انگاری پنبه چپانده باشند در گوش هایم. قبلا از این بیلبیلک ها داشتم که هر کسی یکی به گوشش دارد. از کار افتاد و مدتی بعد هم گم و گور شد. باید بروم یک بیلبیلک دیگر بخرم تا به ضرب و زور آن هم شده، گوشم را باز کنم.

دلتنگی رنگی

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

یک: با خواندنن این یادداشت بهار به شدت دلم برای کلاس های نقاشی بابک اطمینانی تنگ شد. سه چهار سالی را گاه پیوسته و گاه یک خط در میان در کلاس هایش شرکت کردم. بیشتر نقاشی هایم را سر همان کلاس ها کشیده ام. محیط آرام و جذابی داشت و مملو از چیزهایی برای یادگیری. هر جلسه چهار ساعت بود که با حدود ده شاگرد برگزار می شد. دور تا دور کلاس خرک(دقیقا تخته ای بود که سوارش می شدیم ) و تخته شاسی های پنجاه در هفتاد چیده شده بود. اولین کارمان پوشیدن لباس کار و پهن کردن وسایل بود. همیشه هم یک مدل داشتیم که خب هر کدام به نوعی با او دوست می شدیم و او هم روایت های تصویری ما را از خودش و محیط می دید و با روحیه مان آشنا می شد. قسمت مهمی از هر کلاس به دیدن آثار نقاش های بزرگ می گذشت. قسمت جذاب تر چیدن نقاشی ها در قسمتی از کلاس و شنیدن نظر همکلاسی ها و دست آخر نظر استاد در مورد هر اثر بود. دوره های زیادی با موضوعاتی از طراحی، مبانی رنگ، حرکت، ترکیب بندی و ... را در آن دوران گذراندم.
دو: مهمترین چیزی که یاد گرفتم این بود که نقاشی خوراک چشم است و سوال هایی از این دست که نقاش چه پیامی و منظوری از این اثر داشته است، سوال های بی معنایی هستند. یک اثر نقاشی از واقع گرایانه ترین اثار تا آثار انتزاعی، بازنمایی جهان واقع هستند. اما هر کدام به نوعی جهان را بازنمایی می کنند و تمامشان از عناصر بصری مانند نقطه، خط و رنگ برای این کار استفاده می کنند. یکی از تمرین هایمان فعالیت جالبی بود، استاد از ما خواست تا جزئیات مدل را به صورت خطوط افقی روی صفحه منتقل کنیم. نتیجه کار همه مان یک صفحه با خطوط افقی باریک و پهن رنگی بود، که ممکن بود حتی به شکل طرح یک گلیم دیده شود. خب طوری هم نبود، همانطور که ما مدل را به شکل خطوط افقی ترجمه کرده بودیم، بیننده هم می توانست آنها را هر جور که به ذهنش می آید ترجمه کند. اصلا مگر نه اینکه خود مدل هم ترجمه ای است که حواس ما از واقعیت خارجی می کند.
سه: نقاشی مدرن انواع متفاوتی دارد. آشناترین اش شاید آبستره باشد که به نقاشی انتزاعی ترجمه می شود. اما شاید بهترین ترجمه خلاصه کردن باشد. خلاصه کردن واقعیت در خطوط و رنگ و شکل هایی که نقاش انتخاب می کند.

نامجو

چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

مي‌گويند پول ترانه‌هاي محسن نامجو را كه مفت و مجاني گوش داده‌ايد بدهيم. كار خوبي است. فكر كنم براي اين كار مي توانيد لينك‌ زير را پيگيري كنيد.

مرتبط: ما پررو نيستيم، عجيبيم


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 30 خرداد 1386

خرده جنایت های زن و شوهری

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

تالار سایه. ساعت هشت و ربع. اما امکان دارد تاخیر هم داشته باشد. ما که با تاخیر رفتیم داخل سالن. بازیگران: میکائیل شهرستانی، افسانه ماهیان. کارگردان: سهراب سلیمی. نمایشنامه نویس: امانوئل اشمیت.

می شود گفت همه چیز خوب بود. هم بازی‌ها و هم نمایشنامه. ضمن اینکه خسته کننده و کشدار هم نبود. ظاهرا نمایشنامه نویس فلسفه خوانده و این قضیه در دیالوگ‌ها تاثیر خوبی داشت. منظورم بیشتر این است که با انتخاب موضوعی به شدت ملموس، و تحلیل آن از زاویه‌های متفاوت برای مخاطب طرح سوال می‌کند. نمایشنامه برای کسی نسخه نمی‌پیچید، تنها کارش باز کردن مسئله است. برای همین بود که حتی وسوسه نشدم در جلسه نقد که بعد از اجرا برگزار می‌شد بمانم. دوست نداشتم کسی پابرهنه بدود وسط ایده‌ها و سوال‌هایی که در طول اجرا جمع کرده بودم تا سر فرصت بهشان فکر کنم. البته معمولا راه‌حلی را که نویسنده برای شخصیت‌های داستانش تجویز می‌کند می‌شود نسخه نویسنده برای مخاطب دانست. اما حداقل در مورد این کار دوست ندارم این طور فکر کنم، این تنها یکی از راه‌هایی بود که می‌شد انتخاب کرد.

راستی یادم رفت، میکائیل شهرستانی. که هم بازی و هم صدایش را دوست دارم ، و به شدت این نقش را خوب در آورده بود.


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 16 دی 84

باز هم تئاتر

شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۴

۱- ديروز با هپلی رفتيم تئاتر يک زن، يک مرد. خيلی خوش گذشت. البته منظورم چند ساعتی با هپلی بودن است.  تئاتر هم بد نبود. خوب هم نبود. کارگردان کار  آزيتا حاجيان است و آن را بر اساس نمايشنامه برشت اجرا کرده است: زن نيک ايالت سچوان.

۲- پشه يک يادداشت خيلی خوب درباره سعدی نوشته که تقريبا جوابيه ای است به مطلب سعدی در همشهری جوان. از حرفهای پشه خوشم آمد.

۳- اخيرا تنها چيزی که از همشهری جوان می خوانم صفحه يادداشت هاست. اين شماره به مناسبت تولد يک سالگی صفحه يادداشت،  ويژه است. سيامک رحمانی يک حال حسابی به همه داده است. باحال ترين قسمتش، چيزی است که در مورد خانم نصيری ها نوشته:  اگر فرض كنيد نشرية همشهري جوان بلانسبت مثل ديوانه خانة فيلم ديوانه از قفس پريد باشد، خانم نصيري ها بلا نسبت پرستار راچت ماجراست. آخرش يك روز، ديوار را خراب مي كنيم و فرار...

۴- اين نيمچه مقاله سيبستان در مورد سروش به اين خاطر برايم جالب بود که از خطابه حرف زده است. خيلی وقت است به اين فکر می کنم که مردم چقدر راحت خطابه را با برهان اشتباه می گيرند. مثالی که بعد ۶-۷ سال  هنوز يادم مانده، مقايسه ای بود که دوستی بين حرف های خاتمی و منطق ارسطو می کرد. و بعد می خواست بگويد او استدلال و برهان آورده است. آن وقت ها حوصله بحث فلسفی نداشتم که بگويم خاتمی هم خطابه می کند،‌تنها فرقش اين است که عوام خطابه اش باسواد تر و روشنفکرتر هستند. 

 اين قسمت سيبستان  جالب است:   وعظ (بخوانيد خطابه) کردن سخن گفتن در چارچوب‌های شرع است. این بنیان شیوه گفتار سروش هم هست. یعنی آن قالب اختیارشده محتوای مناسب با خود را نیز خواسته و آورده است. به همین اعتبار است که می توان گفتارهای سروش را خطابی دید تا استدلالی و فلسفی.


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 3 دی 84

مرد

یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۲

کاوه گلستان

پیکاسو

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۱


اسم اين تابلو ويولن و گيتاره . يکی يه زمانی از من پرسيد که اين جا گيتار و ويولن و .. مي بينی؟ من هم از اون سخنرانی های هميشگيم کردم که بابا نقاشی ادبيات نيست . نقاشی خوراک چشمه و بايد چشم از ديدنش لذت ببره و... حا لا شما هم واسه اينکه به چشماتون يه ورودی خوب بديد يه سری به پيکاسو بزنيد.


از وبلاگ قدیمی 27 تیر1381
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.