www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

کتاب فروشی آنلاین

دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۴۰۱

با اینکه تا حالا حدود 60 نفر به این پست بهمن جواب داده اند، فکر کردم لینک بدهم شاید بازخورد بیشتری بگیرد. ماجرا معرفی کتاب و فروش آنلاین است، با سلیقه کسانی مثل بهمن :" فرض کنید وب‌سایتی باشد که من و چند نفر دیگر در آن کتاب معرفی کنیم. مثلاًهر کدام‌مان هفته‌ای یک بار، که بشود تقریباً روزی یک کتاب. کتاب‌ها هم همه فارسی باشند ... " خلاصه یک سری به آق بهمن بزنید و بگویید آیا مشتری چنین وب سایتی خواهید بود؟

کتاب های ناتمام

از طرف فری چاقوکش به بازی وبلاگی کتاب های ناتمام دعوت شده ام. فکر نکنم بتوانم خوب از پس بازی بربیایم، نه به این خاطر که کتابی را ناتمام نگذاشته ام. برعکس تعداد کتاب هایی که در حین خواندن کنارشان گذاشته ام آنقدر زیاد اند که نمی دانم کدام را بنویسم و حتی یادم نمی آید. دلیل اش هم همیشه بد بودن کتاب بیچاره نبوده است، مهمترین دلیلش عادت بیمارگونه ی من در کتابخوانی است که چندین کتاب را همزمان می خوانم. یکی شبها موقع خواب، یکی دیگر در وسایل نقلیه ی عمومی، آن یکی خانه ی فلانی و ... . خلاصه احتمال اینکه این کتاب های همزمان مسابقه را به رقیبان قدرتمند ببازند و خواندنشان فراموش شود خیلی زیاد است.

یک - یکی از مهمترین کتاب هایی که ناتمام گذاشتم و دلیل کاملا مسخره ای هم داشت، "کوری" ساراماگو بود. حدود سال 78 بود، دوستی کتاب را قرض داده بود و گاه به گاه برای باز کردن سر صحبت می پرسید خوانده ام و خوشم آمده یا نه. من هم که در این موارد هوش عجیبی(!) دارم کلا صورت مسئله را پاک کردم و کتاب را پس دادم!

دو- هیچ وقت آخر بوف کور را نخواندم. کتابی که پدر و مادرم داشتند چیزی از نسخ خطی کم نداشت و صفحات آخرش پودر شده بود. بعدها هم حس و حال خواندنش را نداشتم.

سه- دبیرستانی که بودم مادرم و خاله ام معتاد به خواندن الکساندر دوما شده بودند. قبل از طوفان، غرش طوفان، بعد از طوفان. شروع کردم بخوانم اوایل همان جلد اول بی خیال شدم. واقعا نجات پیدا کردم.

چهار- کتاب های رفقای روس را هم نتوانستم بخوانم. داستایفسکی و تولستوی. بیشتر کتاب هایشان را هم دست گرفتم که بخوانم. نشد، اما.

پنج- "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" فالاچی را به خاطر دل نازکی و بچه سوسولی(!) کنار گذاشتم. بعد از خواندن بقیه ی کتابهایش سراغ همان رفتم، باز هم نشد.

شش- چند سال پیش چند مترجم شروع کردند به ترجمه ی کتاب های زیاد کریستین بوبن. قبل از آن البته رفیق اعلی ترجمه شده بود. خیلی پیش از دوباره مطرح شدن اش. خیلی هایش را خواندم. اما از جایی به بعد دیگر نتوانستم کپی های تکراری این نویسنده از آثار قبلی اش را بخوانم.

هفت- "تی صفر" ایتالو کالوینو هم نیمه کاره رها شد. انتظار کمدی های کیهانی را داشتم اما آن نبود. حتی جذابیت دیگر کارهای کالوینو را هم نداشت.

پایان: فکر کنم این فهرست تمامی نداشته باشد. آخرش به این ختم می شود که پس من چه خوانده ام. شاید آن هم بازی دیگری شد. من هم کمانگیر، آق بهمن، بهار، پینوکیو، سازنو آواز نو، تا خورشید ، شوپه و تگزاسی را به این بازی دعوت می کنم.

پی نوشت: چند ماه پیش نوشتم وبلاگ نویس ها کاری ندارند و بازی اختراع می کنند تا چیز بنویسند. هنوز هم سر حرفم هستم.

ببین کی برگشته!

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴

دو سه سال قبل بود که پیشخوان همه کتابفروشی‌های جزیره پر شده بود از کتابی با طرح جلدی کاملا وسوسه‌کننده از مو و سبیل هیتلری. صفحه‌های مرور کتاب روزنامه‌ها و مجله‌ها هم از فرط خوشی بالا و پایین می‌پریدند از این داستان جذاب کمدی که تیمور ورمش در سال ۲۰۱۱ به آلمانی نوشته بود و حالا ترجمه انگلیسی‌اش منتشر شده بود. کتاب و تصویر جذاب رویش ماند در فهرست باید بخوانم‌هایی که هیچ وقت خوانده نمی‌شوند.
تا اینکه دو سه هفته پیش در رادیو۴ بی‌بی‌سی نمایشنامه‌ای با همان موضوع شنیدم. هیتلر پس از شصت و خرده‌ای سال زنده شده بود و با مردم بریتانیا در رادیو حرف می‌زد! آدولف هیتلر با همان شکل و قیافه و یونیفرم معروف و با همان سن و سال در برلین سال ۲۰۱۱ زنده شده و سعی می‌کند دوباره رایش سوم را به قدرت بازگرداند. همه چیز برای این مسافر زمان عجیب و غریب است، از آنگلا مرکل که صدر اعظم کنونی است گرفته، تا روزنامه‌های به زبان ترکی روی دکه و رهگذرانی که با پوشش و ظاهر غیرآریایی راست راست در خیابان‌های برلین راه می‌روند! تنها کسانی که هیتلر را جدی می‌گیرند، یا به زبان بهتر واقعا به او می‌خندند، سازندگان کمدی هستند. هیتلر استندآپ کمدین معروفی در آلمان می‌شود و ...

نمایشنامه را رادیو۴ بر اساس داستان کتاب «او برگشته» برای مخاطب بریتانیایی بازنویسی کرده بود. موقع شنیدنش آنقدر خندیدم که مسافرهای دور و برم در مترو با خودشان گفتند دیوانه شده‌ام. حالا انگار خودشان خیلی عقل سالمی دارند که در این زمانه همچنان دنبال استدلال‌های نژادپرستانه هیتلری راه می‌افتند. 

بعد از شنیدن نمایشنامه، کتاب هم دوباره به فهرست باید بخوانم‌ها برگشت، تا اینکه امروز دیدم اقتباس سینمایی داستان هم در آلمان اکران شده و یک خط دیگر به فهرستم اضافه شد. 

اگر می‌خواهید نمایشنامه رادیویی را گوش کنید، آدرس ایمیل بدهید که برایتان بفرستم. کتاب و فیلم را هم که خودتان پیدا می‌کنید که بخوانید و ببینید. در ضمن کتاب را مهشید میرمعزی در سال ۹۲ به فارسی ترجمه کرده است.

از همین فردا آدم می‌شوم!

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۳

امروز دوشنبه، روز اول هفته و از آن مهمتر اول سپتامبر بود و من که تازه داشتم از سفر تابستانی بر می‌گشتم از یادداشت یک دوست یاد این همزمانی‌ها افتادم. او تصمیم گرفته بود از این همزمانی انگیزه بگیرد و کاری کارستان کند. برایش خوشحال شدم و آرزوی موفقیت کردم.

اما وقتی به سراغ خودم آمدم و به کارهای بزرگی که باید انجام دهم فکر کردم، دیدم امروز و فردا ندارد. اگر مدام و بی‌وقفه کار کنم شاید، شاید، شاید بتوانم پس از سال‌ها خواب خرگوشی سنگ‌ریزه‌ای را جابه جا کنم. اگر هم به تصمیم‌های بزرگ «از فردا آدم می‌شوم» دلم را خوش کنم، همان خواب شاید رویاهای هیجان‌انگیزتری برایم داشته باشد.

در کنار این کلنجارهای فکری، مدام یاد جمله‌های کنایه‌آمیز بهرام صادقی در داستان قریب‌الوقوع از مجموعه سنگر و قمقمه‌های خالی می‌افتم: «سعادتی بود که به این زودی‌ها دست نمی‌داد: روز شنبه‌ی آینده روز اول ماه بود!‌ چه فرصت گرانبهایی برای خوب شدن! من خودم را آماده کردم که حرف‌های همیشگی او را بار دیگر بشنوم: نگاه کن، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه‌ای شروع به یک کار مثبت بکند چه اندازه دردناک و در عین حال نفرت‌بار است. اصلا مسخره نیست؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه، من که گمان نمی‌‌کنم کسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند کاری از پیش ببرد. همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع کرد.»

به قول نیلز بور که هایزنبرگ در یادداشت‌هایش در کتاب جزء و کل از او نقل کرده است این چیزها حتی برای کسانی که اعتقاد ندارند، کار می‌کند! پس شاید برای ما هم کار کند، اما بدبختی بزرگ ما خارج‌نشین‌ها آن است که شنبه‌مان آخر هفته است و هیچ وقت نمی‌توانیم شروع کنیم!

پی‌نوشت: ذهنم هنوز در تعطیلات است، به گیرنده‌های خود دست نزنید!

دویدن‌هایم با موراکامی

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

نسخه انگلیسی کتاب «وقتی از دویدن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» موراکامی را از مرکز کتاب‌های آمریکایی در هلند خریده بودم که کتاب‌های انگلیسی‌ زبان می‌فروشد. همان موقع سعی کردم بخوانمش اما به نظرم خسته‌کننده آمد که خاطرات دویدن یک نفر دیگر را بخوانم، حتی اگر موراکامی باشد. آنقدر گوشه کتابخانه خاک خورد که با کارتن‌های دیگر کتاب به لندن رسید و باز هم خاک خورد تا اینکه نوبت دویدن خودم رسید.

اوایل که آمده بودیم لندن می‌رفتم پارک گرنیچ (همان گرینویچ خودمان) می‌دویدم، اما اولین برف که آمد معلوم شد آنقدر جدی نبودم که بخواهم این مشقت را زیر برف و سرما ادامه دهم. 

دو سه ماه پیش به خودم آمدم و دیدم نسبت به وقتی که پا به جزیره گذاشته‌ایم، نزدیک ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کرده‌ام. شروع کردم به شمردن کالری‌ها و همزمان دویدن را هم شروع کردم. این بار خیلی مرتب و با برنامه و هزار جور اپلیکیشن موبایل را امتحان کردم تا بالاخره یکی را که به دردم می‌خورد پیدا کردم و حالا بعد از چند ماه می‌توانم حدود ۵ کیلومتر در نیم ساعت بدوم. 

در این چند سال موراکامی را کلا از یاد برده بودم و در یکی از دویدن‌ها بود که یادش افتادم. به محض اینکه رسیدم خانه رفتم سراغش و گذاشتمش در انبوه کتاب‌هایی که دارم می‌خوانم. این بار اصلا به نظرم خسته‌کننده نیامد و حتی با هیجان خاطرات دویدن آقای نویسنده را دنبال کردم. کسی که نوشتن و دویدن را همزمان بعد از سی‌سالگی شروع کرده، بیش از ۲۵ ماراتن دویده و یک بار هم تنهایی مسیر ماراتن را در یونان دویده که درباره‌اش برای یک مجله بنویسد. اما بزرگترین دیوانگی موراکامی شرکت در مسابقه اولتراماراتن در ژاپن بوده که دوندگان باید در یک روز ۶۲ مایل (۱۰۰ کیلومتر) بدوند.

با این حال کتاب واقعا درباره دویدن نیست. بیشتر درباره مداومت و تعهد شخصی است و تنهایی و پیر شدن و از دست دادن قوای فیزیکی. ترس همین از دست دادن بوده که از همان اول موراکامی را به دویدن واداشته و بعدها به جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌اش تبدیل شده. او در جایی از کتاب می‌نویسد که دویدن برایش رقابت نیست، خود دویدن مهم است و اینکه مسیر را بدون حتی لحظه‌ای راه رفتن - به جای دویدن- به پایان ببرد.

موراکامی زندگینامه دوندگی‌اش را با در خواست متن روی سنگ قبرش تمام می‌کند که دوست دارد بنویسند: 

هاروکی موراکامی
 ۱۹۴۹ - ****
 نویسنده (و دونده) 
که اقلا هرگز راه نرفت


کتاب و کیندل و داستان

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۰

امسال کیندل خریدم به این امید که بیشتر کتاب بخوانم؛ اما فرقی نکرد جز اینکه کتاب دزدی ام بیشتر شد. کتاب های نصفه و نیمه خوانده ی بیشتری هم روی دستم ماند. تازه کیندل داشتن آن قسمت از پز کتابخوانی را هم از آدم می گیرد که کتابی را نخوانی اما بگیری دست ات که مردم فکر کنند با چه آدم روشنفکری طرف هستند. حالا این وسط بی خیال آن بندگان خودعرضه ی خدا شوم و ببینم واقعا چه خوانده ام.

همین امکان خواندن کتاب الکترونیک باعث شد که کتاب هایی را که نویسندگان ایرانی برای دور زدن سانسور روی وب منتشر می کنند بخوانم. مثل «عروسک ساز» مریم صابری که اصلا دوست نداشتم و «قطار ساعت ده به لندن» نوشته ی پونه ابدالی که بد نبود اما توصیه نمی کنم. صرفا چون خیلی در موردشان حرف زده شده نوشتم که آمار را تکان بدهم!

«چاه بابل» رضا قاسمی را هم خواندم که خیلی خوب بود، اما همچنان «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» یک چیز دیگر است که اگر کسی نخوانده باید حتما بخواند. اما بهترین تجربه ی خواندن داستان فارسی مجموعه «سنگر و قمقمه های خالی» بهرام صادقی بود. نسخه کاغذی کتاب را سال ها بود که داشتم و الان هم باید در جعبه های موز خانه ی مامان باشد. هر دوستی که اهل داستان و ادبیات بوده بارها و بارها خواندن کارهای بهرام صادقی را به عنوان یکی از بهترین داستان نویس های ایرانی توصیه کرده بود که جدی نگرفته بودم. اما از وقتی که خواندمش خودم هم مدام به همه توصیه می کنم بخوانند. هنوز بعد از چهل سال تر و تازه و مدرن است.

یکی دیگر از تجربه های خوب امسال البته از نوع کاغذی اش، همشهری داستان بود که قدیم تر بعضی از داستان هایش را آنلاین می خواندم. چند وقت پیش به لطف دبیرتحریریه ی مربوطه چند شماره به دستم رسید و تقریبا همه ی داستان ها را خواندم. از جمله داستانی نوشته ی میروسلاو پنکوف و ترجمه ی امیرمهدی حقیقت به اسم «خریدن لنین» که توصیه می کنم. یک داستان خیلی کوتاه از هاینریش بل هم همین چند وقت پیش خواندم به اسم «ترازوی بالک ها» که همین یک داستان در یک کتاب کوچک منتشر شده و داستان استثمار کارگران یک دهکده در حوالی پراگ است.

دیگر چیزی یادم نمی آید. آنهایی که دوست نداشتم و نصفه و نیمه خوانده ها و کتاب های غیرداستانی و انگلیسی را هم نمی نویسم. شاید در پستی دیگر نوشتم، شاید هم نه.

نگذارید آیشمن صرفا یک مهره شود

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰

این روزها که بحث کار کردن یا کار نکردن در روزنامه ی فلانی داغ بود، دوستی در گوگل ریدر خواندن ترجمه مقاله «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» هانا آرنت را پیشنهاد داد. قبل از اینکه سراغ مقاله بروم فکر کردم چه خوب است که این بحث‌ها باعث می‌شوند ملت بروند و متن های خوب را ترجمه کنند. اما مقدمه ی مترجم بر مقاله می‌گوید که آن را زمستان 2008 ترجمه کرده است. در هر حال خوب است که این بحث‌ها باعث شوند آثار اندیشمندان بزرگی را بخوانیم که خود درگیر سؤالاتی شبیه دغدغه های ما بوده‌اند و به خوبی از پس تحلیل آن‌ها بر آمده اند. خود مقاله را که حتماً باید خودتان بروید بخوانید( این هم متن انگلیسی که آن هم روان و خواندنی است)، اما خلاصه‌ای از مقدمه مترجم را اینجا نقل می‌کنم که توضیح داده است چه چیزی باعث شد تا هانا آرنت این مقاله را بنویسد.

«روز 24 مه 1960 روزنامه نیویورک تایمز خبر ربوده شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط ماموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشور منتشر کرد.... بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بین‌المللی و سازمان ملل مطرح شد.... بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنندف زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونی برای جنایت علیه بشریت نبود.... هانا آرنت با مجله نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارش این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود.... مجموعه گزارش های آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» به چاپ رسید....آرنت از اولین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامه او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل کند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شان عدالت، اجازه نمی داد که متهمی برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره ای شود قابل تعویض، و بهانه‌ای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگستری در دموکراسی نمی‌تواند همانند نظام های توتالیتر، افراد را تبدیل به مهره کند. …. او معتقد بود که نه دادگاه نورنبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنبرگ آنان که پیروز شدند شکست خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را.... در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسأله اشاره کرد.... و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد.... در «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری»، هانا آرنت ایراد ها و انتقادهای منتقدین «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» را یک به یک بر می شمرد، تحلیل می‌کند و به آن‌ها پاسخ می دهد.... و مهمترین انتقاد آن بود که نمی‌توان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینی‌اش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزش‌های اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما که پدیده‌های مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکته‌های آموزنده‌ای در بر دارد...»

همه شو خودش می‌خورد

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

آقا نجف جایی در "کتاب مستطاب آشپزی" اش دستوری برای سالاد پنیر نخل دارد. طبق معمول این کتاب توضیح‌هایی درباره مواد به کار رفته در غذای مورد نظر می‌دهد. مثلا پنیر نخل که در فرانسه و انگلیسی به آن دل نخل می‌گویند، همان چیزی است که در خوزستان به آن پنیر نخل می‌گویند. این ماده در سر نخل و بین شاخه‌ها قرار دارد و هر وقت به دلیلی نخلی را قطع کنند قابل دسترسی است، برای همین هم کمیاب و گران‌قیمت است.

نویسنده‌ بعد از همه‌ی این توضیحات و همین‌طور دستور تهیه سالاد به خواننده توصیه می‌کند: "توصیه‌ی بنده‌ی نگارنده این است که پنیر نخل را، هرگاه به دست‌تان رسید، خالی بخورید."

سفر به قرن بیستم در اروپا

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

سال 1999، آخرین سال قرن بیستم، سال تولد یورو هم هست. خیرت ماک، روزنامه‌نگار و تاریخ‌نویس هلندی، تمام سال 99 را در اروپا سفر می‌کند تا ستون روزانه‌ای برای روزنامه‌ی NRC بنویسد. موضوع این یادداشت‌ها تاریخ قرن بیستم در اروپاست. او از شهری به شهر دیگر می‌رود و تاریخ اروپا را از نگاه آن شهرها روایت می‌کند.


کتاب "در اروپا" مجموعه‌ی این یادداشت‌هاست. هر فصل از کتاب بازه‌ای از قرن بیستم را تعریف می‌کند. نویسنده برای روایت تاریخ به شهرهایی که آن تاریخ را ساخته‌اند سفر کرده و ماجرا را از زبان مردم آن شهرها بیان کرده است. در هر شهر تصویری از اوضاع فعلی آن شهر می‌دهد و بعد به سراغ شاهد‌های عینی تاریخ موردنظر می‌رود. ایده‌اش آن است که در کنار تاریخ عینی موجود در کتاب‌های تاریخ و دایره‌المعارف‌ها، بر روایت مردم عادی تمرکز کند. مثلا مهم است که یک شهروند معمولی هر کدام از شهرهای اروپا در آغاز جنگ دوم در چه حالی بوده است. یکی از جالب‌ترین شاهدهایش یک پیرمرد هلندی است که تمام قرن بیستم را زندگی کرده و کتاب را با روایت او آغاز می‌کند. شهرهایی هستند که نویسنده بارها در طول سفرش به آنها باز می‌گردد؛ برلین یکی از آن شهرهاست که بارها در طول قرن بیستم تاریخ‌ساز شده است.


کتاب را همین دیشب از یک دوست هلندی هدیه گرفتم. قبل از خواب گفتم نگاهی به فهرست فصل‌هایش بیندازم که بعد دو ساعت به خودم آمدم و دیدم چهل صفحه جلو رفته‌ام. شاید به خاطر اینکه شبیه نگاه خودم در سفرهاست، اینقدر از خواندن این کتاب هیجان‌زده شده‌ام. به هر حال خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

به همه چیز می‌شود خندید/شک کرد

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

تری پارکر و مت استون مدت‌هاست که زندگی ما را ساخته‌اند. تا سه سال پیش وقتی این طرف و آن طرف چیزی از ساوت‌ پارک می‌شنیدم فکر می‌کردم چقدر لوس و بی مزه باید باشند. شکل و قیافه‌ی شخصیت‌های ساوت پارک که انگار با کاغذ و چسب و قیچی درست شده‌اند، آنقدر ساده بود که فکر نمی‌کردم بشود داستان‌شان را دنبال کرد. اما حالا ممکن است یک قسمت را چندین بار ببینیم و یا با دوستانی که طرفدار ساوت پارک هستند بنشینیم به همه مسائل روز با کمک ایده‌های این 201 قسمتی که تا الان ساخته شده بخندیم.

نکته اصلی ساوت پارک به نظرم همین خندیدن به همه چیز است. کایل، استن، اریک کارتمن و کنی شخصیت‌هایی معمولی هستند، اما فکر می‌کنند و سوال می پرسند. در این شهر به همه چیز می‌شود گیر داد و درباره‌ آن سوال پرسید. ایرادهای زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی آدم‌ها با همین سوال‌ها و گیرها واضح می‌شود. هیچ کس و هیچ چیز هم مصون از سوال نیستند، از اوباما و کلینتون تا مسیح و خدا و علم یا تام کروز و ساینتولوژی، به همه چیز می‌شود خندید و در موردش شک کرد. درست همان کاری که که فلسفه می‌کند.

برای همین است که ساوت پارک را اینقدر دوست دارم. درست مثل فلسفه به هیچ چیز رحم نمی‌کند و به بنیادی‌ترین اندیشه‌ها هم حمله می‌کند. نکته مشترک هر دو هم ایرادی است که مخالفان به آنها می‌گیرند. اینکه برای جامعه و جوانان بدآموزی دارند. درست ایرادی که درباره گمراه کردن جوانان آتن به سقراط گرفتند. (این ایده‌ی تشبیه به محاکمه سقراط را از کتاب ساوت‌پارک و فلسفه برداشته‌ام. یک مشت فیلسوف عشق ساوت پارک این کتاب را نوشته اند.)

اما یک حسرتی هست که مدتهاست به آن فکر می‌کنم. اینکه چرا نمی‌شود داستان‌های ایرانی را در مجموعه‌ای شبیه ساوت پارک نمایش داد. بدبختی این است که حتی نمی‌شود به این حوزه نزدیک شد. فرض کنید چقدر حال می‌داد اگر سریالی به قوت ساوت پارک می‌شد ساخت و در هر قسمت‌اش به موضوعی گیر داد، از تاریخ و ادبیات و جغرافیای ایران گرفته تا جریان‌های همین یک سال اخیر و جنبش سبز. آن وقت شاید می‌شد از طنزهای آماده‌ی خیلی‌ها استفاده کرد. مثلا می‌شد احمدی‌نژاد و مشائی و لاریجانی و کروبی و میرحسین را هم به ساوت‌پارک ایرانی آورد بهشان گیر داد. حیف، حیف که نمی‌شود. هر قسمت‌ یک چنین سریالی خون به پا خواهد کرد.

افیون یا روح

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

کلر بری یر: ... موج اعتراض‌های مذهبی برای بارزه و مخالفت با شاه به انگاره‌هایی استناد می‌کند که به سیزده سده‌ی پیش باز می‌گردند و در عین حال خواسته‌هایی در زمینه‌ی عدالت اجتماعی و غیره را مطرح می‌کند که به نظر می‌رسد در راستای اندیشه یا کنشی ترقی‌خواهانه حرکت می‌کنند. نمی دانم شما در ایران موافق شدید که ماهیت این اعتراض عظیم مذهبی را تعیین و مشخص کنید یا نه؛ من که این کار را بسیار دشوار می‌بینم. خود ایرانی‌ها در این دوپهلویی غوطه‌ورند و سطوح متفاوتی از زبان، تعهد، بیان و غیره را دارند. میان کسی که می‌گوید « درود بر خمینی» و حقیقتا یک مذهبی بسیار مومن است و کسی که می‌گوید« درود بر خمینی، اما من آنقدرها مذهبی نیستم و خمینی فقط یک نماد است» و آن که می‌گوید:« من کم و بیش مذهبی‌ام، خمینی را دوست دارم اما شریعتمداری را نیز به همان اندازه دوست دارم»، شریعتمداری‌یی که شخصیتی بسیار متفاوت است، میان دختری که چادر سر می‌کند تا به روشنی نشان دهد که یکی از مخالفان رژیم (شاه) است و دختر دیگری که نیمه لاییک- نیمه مسلمان است و حجاب ندارد اما اونیز می‌گوید:« من مسلمان‌ام و درود بر خمینی» ... میان این آدم‌ها سطح‌فکرهای متفاوتی وجود دارد. و با این حال، همه در یک زمان و با شور و حرارت فریاد می‌زنند «درود بر خمینی»، و آن سطح‌های متفاوت از میان می‌رود.


پی‌یر بلانشه: ... آیا روشنفکران همواره از (آیت‌الله) خمینی پیروی خواهند کرد؟ اگر بیست‌هزار نفر کشته شوند و ارتش واکنش نشان دهد، اگر جنگ داخلی روی دهد یا یک جمهوری اسلامی خودکامه بر سر کار آید، آن گاه این خطر وجود دارد که شاهد واگشت‌هایی غریب باشیم. برای مثال خواهند گفت که (آیت‌الله) خمینی جبهه ملی را وادار کرد که بر خلاف میل‌اش واکنش نشان دهد. یا بگویند (آیت‌الله) خمینی نخواست به خواسته‌ی قشرهای میانی و روشنفکران برای سازش توجه کند. همه جور حرف‌هایی که هم درست‌اند هم نادرست.


میشل فوکو: ... جدا از مسائل مربوط به جانشینی بی‌درنگ شاه، مسئله‌ی دیگری نیز دست‌کم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: آیا این جنبش یک‌پارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسل‌ها برانگیخته است، قدرت آن را خواهد داشت که مرزهای خاص خود فراتر رود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آن‌ها متکی بوه است؟ آیا این محدوده‌ها و این تکیه‌گاه‌ها به محض انجام خیزش، محو خواهند شد یا برعکس، ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد؟


از «ایران: روح یک جهان بی‌روح»، گفتگویی میان میشل فوکو، کلر بری یر و پی‌یر بلانشه که خبرنگار روزنامه لیبراسیون در ایران بودند و در سال 1979 کتابی به نام «ایران: انقلاب برای خدا» منتشر کردند.


پی‌نوشت در مورد تیتر: در جایی از این گفتگو فوکو می‌گوید «همیشه از مارکس و افیون مردم نقل قول می‌آورند. اما جمله‌ای که درست پیش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نمی‌شود، می گوید مذهب روح یک جهان بی‌روح است».

به سلامتی صاحب کتاب مستطاب

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

برای تعطیلات نوروز قرار بود مامان و بابای نیما پیش ما بیایند. پرسیدند عیدی و سوغاتی چی دوست دارید. می دانستیم اگر مثل همیشه بگوییم چیز خاصی نمی خواهیم، آجیل و گز و خوراکی به انبار فعلی خوراکی هایمان اضافه خواهد شد. یادم افتاد که سالهاست دوست دارم کتاب مستطاب آشپزی را داشته باشم. در کتاب فروشی ها و خانه دوستان بارها کتاب را دیده بودم. مشتری ترجمه های نجف دریابندری هم بودیم. گفتیم کتاب مستطاب را بیاورند.

حالا این کتاب جایش کنار بقیه کتابها در کتابخانه نیست. دم دست روی میز گذاشته ایم و گاه گداری حتی بدون اینکه بخواهیم آشپزی کنیم می خوانیم اش. معمولا هم جاهای جالب را بلندبلند برای هم می خوانیم. به قول خود نجف با خواندن این کتاب آشپز نخواهید شد. اما از تاریخ خوردنی ها، فرهنگ، غذاها و واژه ها سر در می آورید. کتاب مستطاب امضای نجف دریابندری را دارد، با نثر روان و خاص خودش و انتخاب واژه هایش که گاهی حواس آدم را از اصل ماجرا پرت می کند.

نمی دانم اگر الان تهران بودم همت اش را داشتم که سری به بیمارستانی که نجف در آن بستری است بزنم و یکی از کتاب هایش را بدهم برایم امضا کند یا نه. شما اگر همت اش را دارید بروید و سلام بقیه را هم به او برسانید.



سگ دوست داشتنی بولگاکف

پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

اگر کتاب را نخوانده‌اید، این پست ممکن است داستان را لو دهد.


شاریک سگ بدبختی است. پوستش با آب جوش سوخته و در سرمای سخت مسکو باید به دنبال غذا بگردد. اینها را خودش می‌گوید، اول داستان دل سگ نوشته‌ی میخائیل بولگاکف. حرف زدن شاریک باعث می‌شود به او نزدیک شوم و دوستش داشته باشم. هرچه که می‌خواهد بگوید همین که از دید خودش داستان را تعریف می‌کند عالی است. وقتی آن دکتر/دانشمند به سراغش می‌آید و شاریک در خانه او سر و سامان می‌گیرد فکر می‌کنم خب این سگ بی‌نوا هم عاقبت به خیر شد. اما سگ از خانه دکتر که مطب و آزمایشگاه او هم هست چیزهایی می گوید که ترس برم می‌دارد. از حرف‌های دکتر و دستیارش با مریض‌ها این حدس را می‌زنم که اعضای بدن حیوان‌ها را به انسان پیوند می‌زنند و هر لحظه منتظرم همین بلا را سر شاریک بینوا هم بیاورند.


وقتی شاریک را می‌گیرند و به اتاق عمل می‌برند می‌فهمم که دیگر فاتحه سگ بیچاره را خوانده‌اند. به خصوص وقتی که دیگر داستان را هم از زبان او نمی‌خوانیم. فکر می‌کنم اگر قلب یا مغز شاریک را در بیاورند و به یک انسان یا هر موجود دیگری پیوند بزنند، شاریک دیگر وجود نخواهد داشت. اما چیزی که اتفاق می‌افتد کاملا نقطه مقابل این حدس است. مغز یک انسان را به شاریک پیوند می‌زنند. عجیب است که دیگر ناراحت نیستم، برای اینکه بدن شاریک هنوز زنده است و وجود دارد حتی اگر واقعا همان شاریک قبلی نباشد.


ماجراهای جالب کمونیست شدن شاریک، تبدیل شدن‌اش به شاریکف و انتقادهای بولگاکف به سیستم بماند برای یک بحث دیگر، اما واقعا مرز شاریک بودن شاریک کجاست؟ دقیقا چه چیزی باید از او کم یا زیاد شود تا بتوانیم بگوییم او دیگر همان موجود قبلی نیست.

هالیدی جامعه‌شناس‌ها

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

یک- آنها که علوم‌پایه یا مهندسی خوانده‌اند کتاب فیزیک پایه هالیدی را می‌شناسند. یک کتاب درسی بزرگ و مفصل که همه موضوعات و شاخه‌های فیزیک را در سطح پایه و مقدماتی پوشش می‌دهد. هالیدی اسم نویسنده‌اش است، و این وسط حق آن نویسنده‌ی دیگر، رزنیک، همیشه خورده می‌شود. آن وقت‌ها که ما هالیدی می‌خواندیم، ترجمه چند جلدی شده‌اش در بازار بود. کتاب خیلی خوبی بود و من طرفدار سوال‌های قبل از مسئله‌های آخر هر فصل بودم. اما بعدها که به دانشجوهای جدیدتر اصل کتاب را دادند، فهمیدم واقعا طراحی و شکل و رنگ چقدر موثر است.

دو- یکی دو هفته پیش در یکی از کتابفروشی‌های دهاتمان گشت می‌زدیم که یک کتاب بزرگ و قشنگ و رنگی توجه‌ام را جلب کرد. عنوان‌اش جامعه‌شناسی بود و خیلی زود فهمیدم همان کتاب مرجع جامعه‌شناسی آنتونی گیدنز است. از دیدن شکل و شمایل و طراحی‌اش به شدت یاد هالیدی افتادم. عکس‌ها، جدول‌ها و نمودار، جعبه‌هایی شامل سوال‌های انتقادی، خلاصه موضوع آخر هر فصل، معرفی منابع دیگر برای مطالعه بیشتر و لینک‌های مرتبط اینترنتی نکته‌های مهمی بودند که علاوه بر محتوا جذابیت کتاب را بیشتر می‌کرد. تخفیف قابل توجهی هم شامل‌اش شده بود که وسوسه‌مان کرد بخریم‌اش. فکر کردیم حالا که به این موضوع علاقه داریم، برای مطالعه خوب است از هالیدی‌شان شروع کنیم!


پی‌نوشت: یادداشت دانا درباره کتاب فیزیک هالیدی یادم انداخت یک هفته است می‌خواهم این پست را بنویسم.

پی نوشت 2: این همه نوشتم اصلا یادم رفت بپرسم دوستان جامعه شناس نظر بدهند در مورد هالیدی بودن این کتاب!

فلسفیدن با خنده

چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

یک- موسی و عیسی و یک پیرمرد ریشو با هم گلف بازی می‌کنند. موسی یک پرتاب بلند می‌اندازد که در محوطه می‌افتد اما مستقیم به سمت دریاچه قل می‌خورد. موسی چوبش را بلند می‌کند، آب را می‌شکافد و توپ به آرامی به سمت دیگر می‌غلتد. عیسی هم پرتاب بلندی به سمت همان دریاچه می‌کند، اما درست همان موقع که در حال فرود آمدن در آب است، بالای سطح آب معلق می‌شود. عیسی خیلی عادی روی دریاچه می‌رود و توپ را به سمت چمن می‌اندازد.

نوبت پیرمرد است. توپ او به نرده می‌خورد و به سمت خیابان منحرف می‌شود، به یک کامیون در حال حرکت می‌خورد و به محوطه برمی‌گردد. توپ مستقیم به سمت دریاچه حرکت می‌کند، اما روی یک برگ نیلوفر آبی فرود می‌آید. یک قورباغه آن را می‌بیند و می‌بلعد، درست همان موقع عقابی شیرجه می‌زند و قورباغه را می‌گیرد. وقتی عقاب با قورباغه در چنگالش در حال عبور از بالای چمن است، توپ از دهان قورباغه رها می‌شود و داخل سوراخ می‌افتد.

با دیدن این اتفاق موسی رو به عیسی می‌کند و می‌گوید:" من از بازی با پدر تو متنفرم عیسی!"


دو- "پلاتو با یک پلاتیپوس به بار می رود"

کتاب پرفروشی است که مفاهیم فلسفی را با طنز تعریف می‌کند. به جای ترجمه معمول افلاطون برای پلاتو، همان عنوان کتاب را اینجا آوردم که طنز موجود در عنوان‌ش هم دیده شود. نویسنده‌های باذوق این کتاب با دسته‌بندی موضوعی سعی کرده‌اند همه حوزه‌های فلسفه را پوشش دهند. متافیزیک، منطق، معرفت‌شناسی، اخلاق، فلسفه دین، اگزیستانسیالیسم، فلسفه زبان، فلسفه سیاسی و اجتماعی، نسبی‌گرایی و فرا-فلسفه عنوان فصل‌های کتاب هستند. داستانی که اینجا نوشتم در بخش متافیزیک برای توضیح جبرگرایی امده است. متن هم طبیعتا سراسر طنز است و در تقدیم‌نامه اول آن هم نوشته اند:" تقدیم به خاطره پدربزرگ فلسفی‌مان گروچو مارکس که ایدئولوژی پایه ما را در این جمله خلاصه کرده است: این‌ها اصول من هستند، اگر آنها را دوست ندارید، اصول دیگری دارم."


انگیزه: نفرت

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

"توی دنیا دلایل زیادی می شه برای جنگیدن پیدا کرد، اما نفرت، نفرت بی قید و شرط به هیچ وجه بهانه ی خوبی برای جنگ نیست، و بدتر از آن اینکه کسی فکر کنه خداوند قادر متعال شریک نفرت او هس. شر مگر کجا هس؟ شر بخش عمده ی وجود هر انسانی است که دچار نفرت بی حد و مرزه؛ شر بخش عمده ی وجود هر آدمی هس که خداوند را شریک نفرت خودش می داند. شر آن بخش از وجود انسان است که هر نوع زشتی برایش جذاب و زیباست. شر بخشی از وجود هر آدم کودنی هس که دست به مجازات می زند، دیگران را مورد اهانت قرار می دهد و خوب و خوش جنگ به راه می اندازد."

از شب مادر/ کورت وونه گات/ ع. ا. بهرامی/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/ چاپ دوم 1383





عین خارج

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

روزهایی که به دانشگاه خودم، آیندهون، نمی روم بساط درسم را بر می دارم می روم همین دهات خودمان در کتابخانه دانشگاه لایدن کار می کنم. معمولا هم می روم در اتاق کتابهای مرجع فلسفه می نشینم که اگر چیزی لازم داشتم دم دست باشد. برای امانت گرفتن کتاب در این کتابخانه هر کس که کارت دانشجویی یا کارت عضویت دارد می تواند وارد حساب اش کاربری اش شود، کتاب مورد نظرش را سفارش دهد و بعد از یک ساعت در میز امانت با نشان دادن کارت کتاب را از کتابدار تحویل بگیرد.
اما اخیرا این روند کمی تغییر کرده است و آن کتابدار را هم از ماجرا حذف کرده اند. بنابر ادعای کتابخانه، دانشگاه لایدن برای اولین بار در دنیا به روش سلف سرویس کتاب امانت می دهد. ماجرا این است که اگر کسی کتابی بخواهد به همان روش قبل در حساب کاربری کتابخانه آن را سفارش می دهد، بعد برای سفارش او یک کمد کوچک اختصاص می دهند و کتاب یا کتاب هایش را در آن می گذارند. بعد از یک ساعت کاربر می تواند در حساب اش شماره کمدی را که کتاب در آن گذاشته شده ببیند و با مراجعه به بخش کمدها که حالا مساحت زیادی را در کنار میز امانت اشغال کرده اند، کارت اش را از زیر بارکدخوان عبور دهد تا کمد مخصوص او باز شود. اگر کسی به هر دلیلی آن روز نتواند به کتابخانه برود، کتاب تا سه روز در کمد می ماند و بعد از آن دوباره به مخزن برمی گردد.


پی نوشت: همان طور که انتظار داشتم این اولین بار در دنیا بازارگرمی بود. اما من هم بد نوشتم، منظورشان سلف سرویس اش نبود، ارجاع این اولین ظاهراً به کمد هاست. بعد من که همیشه گفته‌ام اینجا دهاتی بیش نیست، از این چیز‌ها هم ذوق زده می‌شویم.

وقتی ادبیات به علم می‌رسد

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

1- معمولا وقتی سر و کله‌ی علم یا موضوعی تخصصی در ادبیات پیدا می‌شود، حساسیت برانگیز است. البته اعتراف می‌کنم حساسیت شخصی خیلی بالایی به این ماجرا دارم، به خصوص اگر ترجمه باشد. نمونه‌ اش نمایشنامه "کپنهاگ" نوشته مایکل فرین، داستان ملاقات معروف هایزنبرگ و بور در سال 1941 در کپنهاگ و در خانه بور است. طبیعتا برای نوشتن نمایشنامه‌ای در مورد ملاقات دو فیزیکدان بزرگ قرن بیستم و از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، به این نظریه و اصطلاحات و واژه‌های فیزیکی نیز اشاره می‌شود. این کتاب از اشاره فراتر می‌رود و وارد بخش علمی ماجرا هم می شود. ملاقات بور و هایزنبرگ از بحث‌برانگیزترین موضوعات تاریخ علم در قرن بیستم است. اهمیتش به خاطر آن است که در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم، این دو فیزیکدان آلمانی و دانمارکی در مورد بمب اتمی صحبت کرده‌اند. اما هیچ کس نمی‌داند هایزنبرگ دقیقا با چه هدفی به کپنهاگ رفته است و ابهام‌ها به این دلیل باقی مانده است که هر کدام بعدها روایت متفاوتی از آن جلسه تعریف کرده‌اند.

2- اولین بار ماجرا را وقتی دبیرستانی بودم در کتاب جزء و کل هایزنبرگ خواندم و طبیعتا به روایت هایزنبرگ اعتماد کردم. بعدها که مشکوک بودن ماجرا را در مقاله‌ها خواندم آنقدر هیجان‌زده شدم که باعث شد وقتی موضوع یکی از ویژه‌نامه‌های شرق انرژی هسته‌ای بود، مقاله‌ای در مورد این ماجرا بنویسم. * همان موقع فهمیدم نمایشنامه‌ای هم با نام کپنهاگ نوشته شده و خیلی دوست داشتم ترجمه شود. نمی دانم چرا همان موقع اصل کتاب را نخواندم، شاید پیدا کردنش سخت بود؛ اما دلیل اصلی باید تنبلی انگلیسی خواندن بوده باشد.

3- خواندن ترجمه کپنهاگ** کاملا مایوس کننده بود. به خاطر همان واژه‌های تخصصی فیزیک که ناشیانه ترجمه شده است. در واقع برای خواننده‌ای مثل من که با معادل‌های رایج واژه‌ها در جامعه دانشگاهی و کتاب‌های تخصصی فیزیک آشناست، خواندن ترجمه آزاردهنده است. مشکل بر سر نادرست بودن معادل‌ها نیست؛ اشکال آن است که مترجم به جای استفاده از معادل های رایج در جامعه فیزیک، خودش معادل سازی کرده است. البته مترجم خیلی تلاش کرده‌است با زیرنویس فیزیکدان‌هایی را که در داستان ظاهر می‌شوند معرفی کند، اما حتی در اینجا هم مثلا واژه Black Hole را بدون ترجمه باقی می‌گذارد؛ واژه‌ای که با یک جستجوی اینترنتی ساده معادل رایج سیاهچاله به راحتی برایش پیدا می‌شود. با این وضعیت انتظار اینکه مترجم قبل از انتشار کتاب را برای اطمینان از ترجمه درست اصطلاخات فیزیکی به یک فیزیکدان یا فیزیک‌پیشه بدهد، شاید انتظار زیادی باشد.

4- خیلی دوست دارم بدانم آیا مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت حاضر است این کار را بکند یا نه.*** این سوال را از نویسنده‌ها هم می‌توان پرسید، که آیا وقتی موضوع داستان‌شان یک حوزه تخصصی است حاضرند آن را برای ویرایش به متخصص آن حوزه بدهد؟ نمونه نویسنده‌ای که حاضر نشده این کار را بکند، دن براون است. کتاب شیاطین و فرشتگان که بخشی از آن در سرن می‌گذرد، اشتباه‌های فاحش فیزیکی دارد. **** حالا سوال این است من چطور باید در مورد حوزه‌های دیگر که چیزی از آنها نمی دانم،مثلا تاریخ مسیحیت در کتاب راز داوینچی، به دن براون اعتماد کنم. البته این توجیه که وقتی کل ماجرا داستان است چنین حساسیت‌هایی بی‌معنی است، می‌تواند قابل قبول باشد؛ اما همچنان به عنوان خواننده احساس خوبی ندارم وقتی با اشتباه‌ مواجه می‌شوم.



* سایت شرق دیگر وجود ندارد، اما سایتی به نام باشگاه اندیشه مقاله‌های شرق را جمع کرده است.
** کپنهاگ/مایکل فرین/ حمید احیا/ نشر نیلا 1386.
*** امیرمهدی را مثال زدم برای اینکه وبلاگ دارد و از طریق آن با خوانندگانش برهمکنش دارد.
****این نظر نیماست، خودم کتاب را نخوانده ام اما طبیعتا می شود به نظر یک فیزیکدان اعتماد کرد.

رویارویی طبقه ها

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

جای پادشاهی بورژوازی لوئی فیلیپ را فقط جمهوری بورژوازی می‌توانست بگیرد. یعنی این‌که اگر، در دوران پادشاهی، بخش محدودی از بورژوازی بود که به نام شاه فرمانروایی می‌کرد، از آن پس کل بورژوازی است که می‌بایست به نام مردم فرمان براند. دعواهای پرولتاریای پاریسی یاوه‌هایی تحقق‌ناپذیر و غیرواقعی‌اند که می‌بایست یک‌بار برای همیشه به آن‌ها خاتمه داد.

از هیجدهم برومر لوئی بناپارت/ کارل مارکس/ باقر پرهام


بازگشت سید ضیا

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

در روزهای آخر کابینه، سیدضیا برای یکایک زندانیان پیغام فرستاده بود که اگر فلان مقدار پول فراهم نکنند، تیرباران خواهند شد. مدرس با صدای بلند به آورنده‌ی پیغام گفته بود: "از قول من به این پسرعمو بگویید، باید همان روز اول که ما را گرفتی این کار را می‌کردی، چون نکردی، دیگر ممکن نیست و باید بروی".


از کتاب از سیدضیا تا بختیار/ مسعود بهنود

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.