کتاب های ناتمام
یک - یکی از مهمترین کتاب هایی که ناتمام گذاشتم و دلیل کاملا مسخره ای هم داشت، "کوری" ساراماگو بود. حدود سال 78 بود، دوستی کتاب را قرض داده بود و گاه به گاه برای باز کردن سر صحبت می پرسید خوانده ام و خوشم آمده یا نه. من هم که در این موارد هوش عجیبی(!) دارم کلا صورت مسئله را پاک کردم و کتاب را پس دادم!
دو- هیچ وقت آخر بوف کور را نخواندم. کتابی که پدر و مادرم داشتند چیزی از نسخ خطی کم نداشت و صفحات آخرش پودر شده بود. بعدها هم حس و حال خواندنش را نداشتم.
سه- دبیرستانی که بودم مادرم و خاله ام معتاد به خواندن الکساندر دوما شده بودند. قبل از طوفان، غرش طوفان، بعد از طوفان. شروع کردم بخوانم اوایل همان جلد اول بی خیال شدم. واقعا نجات پیدا کردم.
چهار- کتاب های رفقای روس را هم نتوانستم بخوانم. داستایفسکی و تولستوی. بیشتر کتاب هایشان را هم دست گرفتم که بخوانم. نشد، اما.
پنج- "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" فالاچی را به خاطر دل نازکی و بچه سوسولی(!) کنار گذاشتم. بعد از خواندن بقیه ی کتابهایش سراغ همان رفتم، باز هم نشد.
شش- چند سال پیش چند مترجم شروع کردند به ترجمه ی کتاب های زیاد کریستین بوبن. قبل از آن البته رفیق اعلی ترجمه شده بود. خیلی پیش از دوباره مطرح شدن اش. خیلی هایش را خواندم. اما از جایی به بعد دیگر نتوانستم کپی های تکراری این نویسنده از آثار قبلی اش را بخوانم.
هفت- "تی صفر" ایتالو کالوینو هم نیمه کاره رها شد. انتظار کمدی های کیهانی را داشتم اما آن نبود. حتی جذابیت دیگر کارهای کالوینو را هم نداشت.
پایان: فکر کنم این فهرست تمامی نداشته باشد. آخرش به این ختم می شود که پس من چه خوانده ام. شاید آن هم بازی دیگری شد. من هم کمانگیر، آق بهمن، بهار، پینوکیو، سازنو آواز نو، تا خورشید ، شوپه و تگزاسی را به این بازی دعوت می کنم.
پی نوشت: چند ماه پیش نوشتم وبلاگ نویس ها کاری ندارند و بازی اختراع می کنند تا چیز بنویسند. هنوز هم سر حرفم هستم.
ببین کی برگشته!
دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴
دو سه سال قبل بود که پیشخوان همه کتابفروشیهای جزیره پر شده بود از کتابی با طرح جلدی کاملا وسوسهکننده از مو و سبیل هیتلری. صفحههای مرور کتاب روزنامهها و مجلهها هم از فرط خوشی بالا و پایین میپریدند از این داستان جذاب کمدی که تیمور ورمش در سال ۲۰۱۱ به آلمانی نوشته بود و حالا ترجمه انگلیسیاش منتشر شده بود. کتاب و تصویر جذاب رویش ماند در فهرست باید بخوانمهایی که هیچ وقت خوانده نمیشوند. از همین فردا آدم میشوم!
سهشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۳
امروز دوشنبه، روز اول هفته و از آن مهمتر اول سپتامبر بود و من که تازه داشتم از سفر تابستانی بر میگشتم از یادداشت یک دوست یاد این همزمانیها افتادم. او تصمیم گرفته بود از این همزمانی انگیزه بگیرد و کاری کارستان کند. برایش خوشحال شدم و آرزوی موفقیت کردم.اما وقتی به سراغ خودم آمدم و به کارهای بزرگی که باید انجام دهم فکر کردم، دیدم امروز و فردا ندارد. اگر مدام و بیوقفه کار کنم شاید، شاید، شاید بتوانم پس از سالها خواب خرگوشی سنگریزهای را جابه جا کنم. اگر هم به تصمیمهای بزرگ «از فردا آدم میشوم» دلم را خوش کنم، همان خواب شاید رویاهای هیجانانگیزتری برایم داشته باشد.
در کنار این کلنجارهای فکری، مدام یاد جملههای کنایهآمیز بهرام صادقی در داستان قریبالوقوع از مجموعه سنگر و قمقمههای خالی میافتم: «سعادتی بود که به این زودیها دست نمیداد: روز شنبهی آینده روز اول ماه بود! چه فرصت گرانبهایی برای خوب شدن! من خودم را آماده کردم که حرفهای همیشگی او را بار دیگر بشنوم: نگاه کن، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبهای شروع به یک کار مثبت بکند چه اندازه دردناک و در عین حال نفرتبار است. اصلا مسخره نیست؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه، من که گمان نمیکنم کسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند کاری از پیش ببرد. همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع کرد.»
به قول نیلز بور که هایزنبرگ در یادداشتهایش در کتاب جزء و کل از او نقل کرده است این چیزها حتی برای کسانی که اعتقاد ندارند، کار میکند! پس شاید برای ما هم کار کند، اما بدبختی بزرگ ما خارجنشینها آن است که شنبهمان آخر هفته است و هیچ وقت نمیتوانیم شروع کنیم!
پینوشت: ذهنم هنوز در تعطیلات است، به گیرندههای خود دست نزنید!
موضوع : کتاب, نقل قول, همین جوری دور هم | 2 نظر »
دویدنهایم با موراکامی
پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳
نسخه انگلیسی کتاب «وقتی از دویدن حرف میزنم از چه حرف میزنم» موراکامی را از مرکز کتابهای آمریکایی در هلند خریده بودم که کتابهای انگلیسی زبان میفروشد. همان موقع سعی کردم بخوانمش اما به نظرم خستهکننده آمد که خاطرات دویدن یک نفر دیگر را بخوانم، حتی اگر موراکامی باشد. آنقدر گوشه کتابخانه خاک خورد که با کارتنهای دیگر کتاب به لندن رسید و باز هم خاک خورد تا اینکه نوبت دویدن خودم رسید.
با این حال کتاب واقعا درباره دویدن نیست. بیشتر درباره مداومت و تعهد شخصی است و تنهایی و پیر شدن و از دست دادن قوای فیزیکی. ترس همین از دست دادن بوده که از همان اول موراکامی را به دویدن واداشته و بعدها به جزئی جداییناپذیر از زندگیاش تبدیل شده. او در جایی از کتاب مینویسد که دویدن برایش رقابت نیست، خود دویدن مهم است و اینکه مسیر را بدون حتی لحظهای راه رفتن - به جای دویدن- به پایان ببرد.کتاب و کیندل و داستان
یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۰
نگذارید آیشمن صرفا یک مهره شود
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰
این روزها که بحث کار کردن یا کار نکردن در روزنامه ی فلانی داغ بود، دوستی در گوگل ریدر خواندن ترجمه مقاله «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» هانا آرنت را پیشنهاد داد. قبل از اینکه سراغ مقاله بروم فکر کردم چه خوب است که این بحثها باعث میشوند ملت بروند و متن های خوب را ترجمه کنند. اما مقدمه ی مترجم بر مقاله میگوید که آن را زمستان 2008 ترجمه کرده است. در هر حال خوب است که این بحثها باعث شوند آثار اندیشمندان بزرگی را بخوانیم که خود درگیر سؤالاتی شبیه دغدغه های ما بودهاند و به خوبی از پس تحلیل آنها بر آمده اند. خود مقاله را که حتماً باید خودتان بروید بخوانید( این هم متن انگلیسی که آن هم روان و خواندنی است)، اما خلاصهای از مقدمه مترجم را اینجا نقل میکنم که توضیح داده است چه چیزی باعث شد تا هانا آرنت این مقاله را بنویسد.
«روز 24 مه 1960 روزنامه نیویورک تایمز خبر ربوده شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط ماموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشور منتشر کرد.... بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بینالمللی و سازمان ملل مطرح شد.... بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنندف زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونی برای جنایت علیه بشریت نبود.... هانا آرنت با مجله نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارش این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود.... مجموعه گزارش های آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» به چاپ رسید....آرنت از اولین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامه او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل کند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شان عدالت، اجازه نمی داد که متهمی برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره ای شود قابل تعویض، و بهانهای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگستری در دموکراسی نمیتواند همانند نظام های توتالیتر، افراد را تبدیل به مهره کند. …. او معتقد بود که نه دادگاه نورنبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنبرگ آنان که پیروز شدند شکست خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را.... در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسأله اشاره کرد.... و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد.... در «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری»، هانا آرنت ایراد ها و انتقادهای منتقدین «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» را یک به یک بر می شمرد، تحلیل میکند و به آنها پاسخ می دهد.... و مهمترین انتقاد آن بود که نمیتوان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینیاش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزشهای اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما که پدیدههای مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکتههای آموزندهای در بر دارد...»
همه شو خودش میخورد
دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹
آقا نجف جایی در "کتاب مستطاب آشپزی" اش دستوری برای سالاد پنیر نخل دارد. طبق معمول این کتاب توضیحهایی درباره مواد به کار رفته در غذای مورد نظر میدهد. مثلا پنیر نخل که در فرانسه و انگلیسی به آن دل نخل میگویند، همان چیزی است که در خوزستان به آن پنیر نخل میگویند. این ماده در سر نخل و بین شاخهها قرار دارد و هر وقت به دلیلی نخلی را قطع کنند قابل دسترسی است، برای همین هم کمیاب و گرانقیمت است.
نویسنده بعد از همهی این توضیحات و همینطور دستور تهیه سالاد به خواننده توصیه میکند: "توصیهی بندهی نگارنده این است که پنیر نخل را، هرگاه به دستتان رسید، خالی بخورید."
موضوع : از سر شکم سیری, کتاب, نقل قول | 2 نظر »
سفر به قرن بیستم در اروپا
یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

سال 1999، آخرین سال قرن بیستم، سال تولد یورو هم هست. خیرت ماک، روزنامهنگار و تاریخنویس هلندی، تمام سال 99 را در اروپا سفر میکند تا ستون روزانهای برای روزنامهی NRC بنویسد. موضوع این یادداشتها تاریخ قرن بیستم در اروپاست. او از شهری به شهر دیگر میرود و تاریخ اروپا را از نگاه آن شهرها روایت میکند.
کتاب "در اروپا" مجموعهی این یادداشتهاست. هر فصل از کتاب بازهای از قرن بیستم را تعریف میکند. نویسنده برای روایت تاریخ به شهرهایی که آن تاریخ را ساختهاند سفر کرده و ماجرا را از زبان مردم آن شهرها بیان کرده است. در هر شهر تصویری از اوضاع فعلی آن شهر میدهد و بعد به سراغ شاهدهای عینی تاریخ موردنظر میرود. ایدهاش آن است که در کنار تاریخ عینی موجود در کتابهای تاریخ و دایرهالمعارفها، بر روایت مردم عادی تمرکز کند. مثلا مهم است که یک شهروند معمولی هر کدام از شهرهای اروپا در آغاز جنگ دوم در چه حالی بوده است. یکی از جالبترین شاهدهایش یک پیرمرد هلندی است که تمام قرن بیستم را زندگی کرده و کتاب را با روایت او آغاز میکند. شهرهایی هستند که نویسنده بارها در طول سفرش به آنها باز میگردد؛ برلین یکی از آن شهرهاست که بارها در طول قرن بیستم تاریخساز شده است.
کتاب را همین دیشب از یک دوست هلندی هدیه گرفتم. قبل از خواب گفتم نگاهی به فهرست فصلهایش بیندازم که بعد دو ساعت به خودم آمدم و دیدم چهل صفحه جلو رفتهام. شاید به خاطر اینکه شبیه نگاه خودم در سفرهاست، اینقدر از خواندن این کتاب هیجانزده شدهام. به هر حال خواندناش را توصیه میکنم.
به همه چیز میشود خندید/شک کرد
سهشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

تری پارکر و مت استون مدتهاست که زندگی ما را ساختهاند. تا سه سال پیش وقتی این طرف و آن طرف چیزی از ساوت پارک میشنیدم فکر میکردم چقدر لوس و بی مزه باید باشند. شکل و قیافهی شخصیتهای ساوت پارک که انگار با کاغذ و چسب و قیچی درست شدهاند، آنقدر ساده بود که فکر نمیکردم بشود داستانشان را دنبال کرد. اما حالا ممکن است یک قسمت را چندین بار ببینیم و یا با دوستانی که طرفدار ساوت پارک هستند بنشینیم به همه مسائل روز با کمک ایدههای این 201 قسمتی که تا الان ساخته شده بخندیم.
افیون یا روح
سهشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹
کلر بری یر: ... موج اعتراضهای مذهبی برای بارزه و مخالفت با شاه به انگارههایی استناد میکند که به سیزده سدهی پیش باز میگردند و در عین حال خواستههایی در زمینهی عدالت اجتماعی و غیره را مطرح میکند که به نظر میرسد در راستای اندیشه یا کنشی ترقیخواهانه حرکت میکنند. نمی دانم شما در ایران موافق شدید که ماهیت این اعتراض عظیم مذهبی را تعیین و مشخص کنید یا نه؛ من که این کار را بسیار دشوار میبینم. خود ایرانیها در این دوپهلویی غوطهورند و سطوح متفاوتی از زبان، تعهد، بیان و غیره را دارند. میان کسی که میگوید « درود بر خمینی» و حقیقتا یک مذهبی بسیار مومن است و کسی که میگوید« درود بر خمینی، اما من آنقدرها مذهبی نیستم و خمینی فقط یک نماد است» و آن که میگوید:« من کم و بیش مذهبیام، خمینی را دوست دارم اما شریعتمداری را نیز به همان اندازه دوست دارم»، شریعتمدارییی که شخصیتی بسیار متفاوت است، میان دختری که چادر سر میکند تا به روشنی نشان دهد که یکی از مخالفان رژیم (شاه) است و دختر دیگری که نیمه لاییک- نیمه مسلمان است و حجاب ندارد اما اونیز میگوید:« من مسلمانام و درود بر خمینی» ... میان این آدمها سطحفکرهای متفاوتی وجود دارد. و با این حال، همه در یک زمان و با شور و حرارت فریاد میزنند «درود بر خمینی»، و آن سطحهای متفاوت از میان میرود.
پییر بلانشه: ... آیا روشنفکران همواره از (آیتالله) خمینی پیروی خواهند کرد؟ اگر بیستهزار نفر کشته شوند و ارتش واکنش نشان دهد، اگر جنگ داخلی روی دهد یا یک جمهوری اسلامی خودکامه بر سر کار آید، آن گاه این خطر وجود دارد که شاهد واگشتهایی غریب باشیم. برای مثال خواهند گفت که (آیتالله) خمینی جبهه ملی را وادار کرد که بر خلاف میلاش واکنش نشان دهد. یا بگویند (آیتالله) خمینی نخواست به خواستهی قشرهای میانی و روشنفکران برای سازش توجه کند. همه جور حرفهایی که هم درستاند هم نادرست.
میشل فوکو: ... جدا از مسائل مربوط به جانشینی بیدرنگ شاه، مسئلهی دیگری نیز دستکم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: آیا این جنبش یکپارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسلها برانگیخته است، قدرت آن را خواهد داشت که مرزهای خاص خود فراتر رود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آنها متکی بوه است؟ آیا این محدودهها و این تکیهگاهها به محض انجام خیزش، محو خواهند شد یا برعکس، ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد؟
پینوشت در مورد تیتر: در جایی از این گفتگو فوکو میگوید «همیشه از مارکس و افیون مردم نقل قول میآورند. اما جملهای که درست پیش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نمیشود، می گوید مذهب روح یک جهان بیروح است».
به سلامتی صاحب کتاب مستطاب
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹
سگ دوست داشتنی بولگاکف
پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹
اگر کتاب را نخواندهاید، این پست ممکن است داستان را لو دهد.
شاریک سگ بدبختی است. پوستش با آب جوش سوخته و در سرمای سخت مسکو باید به دنبال غذا بگردد. اینها را خودش میگوید، اول داستان دل سگ نوشتهی میخائیل بولگاکف. حرف زدن شاریک باعث میشود به او نزدیک شوم و دوستش داشته باشم. هرچه که میخواهد بگوید همین که از دید خودش داستان را تعریف میکند عالی است. وقتی آن دکتر/دانشمند به سراغش میآید و شاریک در خانه او سر و سامان میگیرد فکر میکنم خب این سگ بینوا هم عاقبت به خیر شد. اما سگ از خانه دکتر که مطب و آزمایشگاه او هم هست چیزهایی می گوید که ترس برم میدارد. از حرفهای دکتر و دستیارش با مریضها این حدس را میزنم که اعضای بدن حیوانها را به انسان پیوند میزنند و هر لحظه منتظرم همین بلا را سر شاریک بینوا هم بیاورند.
وقتی شاریک را میگیرند و به اتاق عمل میبرند میفهمم که دیگر فاتحه سگ بیچاره را خواندهاند. به خصوص وقتی که دیگر داستان را هم از زبان او نمیخوانیم. فکر میکنم اگر قلب یا مغز شاریک را در بیاورند و به یک انسان یا هر موجود دیگری پیوند بزنند، شاریک دیگر وجود نخواهد داشت. اما چیزی که اتفاق میافتد کاملا نقطه مقابل این حدس است. مغز یک انسان را به شاریک پیوند میزنند. عجیب است که دیگر ناراحت نیستم، برای اینکه بدن شاریک هنوز زنده است و وجود دارد حتی اگر واقعا همان شاریک قبلی نباشد.
ماجراهای جالب کمونیست شدن شاریک، تبدیل شدناش به شاریکف و انتقادهای بولگاکف به سیستم بماند برای یک بحث دیگر، اما واقعا مرز شاریک بودن شاریک کجاست؟ دقیقا چه چیزی باید از او کم یا زیاد شود تا بتوانیم بگوییم او دیگر همان موجود قبلی نیست.
هالیدی جامعهشناسها
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

فلسفیدن با خنده
چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

یک- موسی و عیسی و یک پیرمرد ریشو با هم گلف بازی میکنند. موسی یک پرتاب بلند میاندازد که در محوطه میافتد اما مستقیم به سمت دریاچه قل میخورد. موسی چوبش را بلند میکند، آب را میشکافد و توپ به آرامی به سمت دیگر میغلتد. عیسی هم پرتاب بلندی به سمت همان دریاچه میکند، اما درست همان موقع که در حال فرود آمدن در آب است، بالای سطح آب معلق میشود. عیسی خیلی عادی روی دریاچه میرود و توپ را به سمت چمن میاندازد.
نوبت پیرمرد است. توپ او به نرده میخورد و به سمت خیابان منحرف میشود، به یک کامیون در حال حرکت میخورد و به محوطه برمیگردد. توپ مستقیم به سمت دریاچه حرکت میکند، اما روی یک برگ نیلوفر آبی فرود میآید. یک قورباغه آن را میبیند و میبلعد، درست همان موقع عقابی شیرجه میزند و قورباغه را میگیرد. وقتی عقاب با قورباغه در چنگالش در حال عبور از بالای چمن است، توپ از دهان قورباغه رها میشود و داخل سوراخ میافتد.
با دیدن این اتفاق موسی رو به عیسی میکند و میگوید:" من از بازی با پدر تو متنفرم عیسی!"
دو- "پلاتو با یک پلاتیپوس به بار می رود"
کتاب پرفروشی است که مفاهیم فلسفی را با طنز تعریف میکند. به جای ترجمه معمول افلاطون برای پلاتو، همان عنوان کتاب را اینجا آوردم که طنز موجود در عنوانش هم دیده شود. نویسندههای باذوق این کتاب با دستهبندی موضوعی سعی کردهاند همه حوزههای فلسفه را پوشش دهند. متافیزیک، منطق، معرفتشناسی، اخلاق، فلسفه دین، اگزیستانسیالیسم، فلسفه زبان، فلسفه سیاسی و اجتماعی، نسبیگرایی و فرا-فلسفه عنوان فصلهای کتاب هستند. داستانی که اینجا نوشتم در بخش متافیزیک برای توضیح جبرگرایی امده است. متن هم طبیعتا سراسر طنز است و در تقدیمنامه اول آن هم نوشته اند:" تقدیم به خاطره پدربزرگ فلسفیمان گروچو مارکس که ایدئولوژی پایه ما را در این جمله خلاصه کرده است: اینها اصول من هستند، اگر آنها را دوست ندارید، اصول دیگری دارم."
انگیزه: نفرت
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
عین خارج
پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸
پی نوشت: همان طور که انتظار داشتم این اولین بار در دنیا بازارگرمی بود. اما من هم بد نوشتم، منظورشان سلف سرویس اش نبود، ارجاع این اولین ظاهراً به کمد هاست. بعد من که همیشه گفتهام اینجا دهاتی بیش نیست، از این چیزها هم ذوق زده میشویم.
وقتی ادبیات به علم میرسد
چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸
1- معمولا وقتی سر و کلهی علم یا موضوعی تخصصی در ادبیات پیدا میشود، حساسیت برانگیز است. البته اعتراف میکنم حساسیت شخصی خیلی بالایی به این ماجرا دارم، به خصوص اگر ترجمه باشد. نمونه اش نمایشنامه "کپنهاگ" نوشته مایکل فرین، داستان ملاقات معروف هایزنبرگ و بور در سال 1941 در کپنهاگ و در خانه بور است. طبیعتا برای نوشتن نمایشنامهای در مورد ملاقات دو فیزیکدان بزرگ قرن بیستم و از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، به این نظریه و اصطلاحات و واژههای فیزیکی نیز اشاره میشود. این کتاب از اشاره فراتر میرود و وارد بخش علمی ماجرا هم می شود. ملاقات بور و هایزنبرگ از بحثبرانگیزترین موضوعات تاریخ علم در قرن بیستم است. اهمیتش به خاطر آن است که در بحبوحهی جنگ جهانی دوم، این دو فیزیکدان آلمانی و دانمارکی در مورد بمب اتمی صحبت کردهاند. اما هیچ کس نمیداند هایزنبرگ دقیقا با چه هدفی به کپنهاگ رفته است و ابهامها به این دلیل باقی مانده است که هر کدام بعدها روایت متفاوتی از آن جلسه تعریف کردهاند.
2- اولین بار ماجرا را وقتی دبیرستانی بودم در کتاب جزء و کل هایزنبرگ خواندم و طبیعتا به روایت هایزنبرگ اعتماد کردم. بعدها که مشکوک بودن ماجرا را در مقالهها خواندم آنقدر هیجانزده شدم که باعث شد وقتی موضوع یکی از ویژهنامههای شرق انرژی هستهای بود، مقالهای در مورد این ماجرا بنویسم. * همان موقع فهمیدم نمایشنامهای هم با نام کپنهاگ نوشته شده و خیلی دوست داشتم ترجمه شود. نمی دانم چرا همان موقع اصل کتاب را نخواندم، شاید پیدا کردنش سخت بود؛ اما دلیل اصلی باید تنبلی انگلیسی خواندن بوده باشد.
3- خواندن ترجمه کپنهاگ** کاملا مایوس کننده بود. به خاطر همان واژههای تخصصی فیزیک که ناشیانه ترجمه شده است. در واقع برای خوانندهای مثل من که با معادلهای رایج واژهها در جامعه دانشگاهی و کتابهای تخصصی فیزیک آشناست، خواندن ترجمه آزاردهنده است. مشکل بر سر نادرست بودن معادلها نیست؛ اشکال آن است که مترجم به جای استفاده از معادل های رایج در جامعه فیزیک، خودش معادل سازی کرده است. البته مترجم خیلی تلاش کردهاست با زیرنویس فیزیکدانهایی را که در داستان ظاهر میشوند معرفی کند، اما حتی در اینجا هم مثلا واژه Black Hole را بدون ترجمه باقی میگذارد؛ واژهای که با یک جستجوی اینترنتی ساده معادل رایج سیاهچاله به راحتی برایش پیدا میشود. با این وضعیت انتظار اینکه مترجم قبل از انتشار کتاب را برای اطمینان از ترجمه درست اصطلاخات فیزیکی به یک فیزیکدان یا فیزیکپیشه بدهد، شاید انتظار زیادی باشد.
موضوع : در حوالی علم, کتاب | 6 نظر »