www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب در حوالی علم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در حوالی علم. نمایش همه پست‌ها

دنیای علم جای هیجان کشف است؛ نه افتخار

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۶


مرگ تلخ مریم میرزاخانی به اندازه زندگی هیجان‌انگیزش این روزها موضوع صحبت جامعه ایرانی شده است. همکلاسی‌ها و هم‌دانشکده‌ای‌های قدیمش عکس‌هایش را دست به دست می‌کنند و به این بهانه خاطراتشان را مرور می‌کنند. 

در فضای عمومی‌تر هم بحث‌هایی متنوع در جریان است که از جامعه‌شناسی علم تا مطالعات جنسیت و هویت را پوشش می‌دهد، اما بیشتر آنها یک چیز را فراموش می‌کنند: اینکه مریم استثنایی بود. 


می‌توان ساعت‌ها درباره این حرف زد که اگر مریم ایران مانده بود یا به ایران برگشته بود، چه سرنوشتی می‌داشت یا اگر اصلا ایرانی نبود چطور زندگی می‌کرد. اما همه اینها فرض‌هایی است که نمی‌توان با این تک مثال استثنایی درباره آنها نظر داد. با این حال زندگی و مرگ تلخ مریم می‌تواند بهانه‌ای برای همه این بحث‌ها باشد به این شرط که از غرور بی‌معنای ملی‌گرایانه و نخبه‌گرایی فراتر رود. 


اینکه نظام آموزش عالی ایران نخبگان را فراری می‌دهد، درست است اما همه می‌دانیم که همین نظام آموزشی با نخبه‌پروری همه دانش‌آموزان و دانشجویان را فراری می‌دهد.


مریم که مقیم همیشگی کتابخانه مدرسه بود، از همان دوران تکلیفش با خودش روشن بود و می‌دانست به دنبال چیست. همان زمان که ما به دنبال معنای زندگی سرگشته از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم، مریم لذت دانش را کشف کرده بود و آگاهانه در این مسیر جلو می‌رفت.


در یک نظام آموزشی پویا و برابر، امثال مریم الهام‌بخش دیگر دانش‌آموزان و به خصوص دختران می‌شوند تا برای دنبال کردن مسیر دلخواه خودشان اعتماد به نفس بگیرند. اما در آموزش و فرهنگ نخبه‌گرای ما که مدرسه‌ فرزانگان و سمپاد نماد آن بود، مریم و المپیادی‌های دیگر صرفا الگوهایی بودند که دیگران باید کپی آنها می‌شدند وگرنه به درد "افتخار" مدرسه نمی‌خوردند.

چنین نظامی به جای ایجاد فرصت برابر برای دانش‌آموزان و هدایت گام به گام آنها برای یافتن استعدادهایشان، با استفاده از روش‌های ناکارای رقابتی از آنها انتظار دارد شابلون بردارند و خودشان را دقیقا عین آن الگویی کنند که از قبل برایشان تدارک دیده شده است. 


در ادامه همین نظام آموزشی است که امروز منتقدان فرهنگی هم نسخه‌هایی شبیه این می‌پیچند که وقتی مریم میرزاخانی از پس آن همه محدودیت بر آمد و توانست از سد تبعیض جامعه ایران عبور کند، پس زنان ایرانی دیگر نباید بهانه‌ای برای کسب افتخار داشته باشند. 

همه آنها استثنایی بودن مورد مریم را فراموش می‌کنند و خطرشان دقیقا در همین است که هر جایی صحبت از تبعیض سیستماتیک در نظام آموزشی ایران و مردسالار بودن جامعه دانشگاهی در سطح جهانی می‌شود، با رو کردن تک مثال مریم میرزاخانی و چند نمونه معدود مشابه، راه را بر اصلاح سیستم موجود می‌بندند و تنها روی پشتکار شخصی دانش‌آموزان تکیه می‌کنند. تصور می‌کنند بدون برنامه‌ریزی و تمرکز بر آموزش بدون تبعیض، دانش‌آموزان و به ویژه دختران وظیفه دارند که برای خانواده و مدرسه و کشور افتخارآفرینی کنند.

مسئله آن است که جامعه امروز و مدرسه آن روز ما، همگی به دنبال "افتخار" هستند. اما دنیای علم جای افتخار و غرور نیست. کسی به خاطر رسیدن کاوشگر جونو به مشتری افتخار نمی‌کند، هیجان‌زده می‌شود و برای پیشرفت‌های بعدی از آن الهام می‌گیرد و مهمتر اینکه با آموزش کارآمد راه لذت بردن از کشف حقیقت را به نسل بعد منتقل می‌کند.

داستان راه فرار است

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۰

روزنامه که می‌خواند، اگر موضوع جذابی پیدا کند آن صفحه را می‌برد و برایم می‌آورد. می‌داند خبرهای مربوط به جانوران همیشه هیجان‌ زده‌ام می‌کند. سوغات قطارسواری و روزنامه‌خوانی دیروزش این عکسی است که گاردین و مترو و احتمالا کلی روزنامه‌ی دیگر منتشر کرده بودند. خبر میمونی که در یک پارک محافظت‌شده در اندونزی دوربین عکاس را بر می‌دارد و از خودش عکس می‌گیرد.
خبر را که می‌خوانم بخش علم‌زده‌ی ذهنم می‌گوید خب با دوربین بازی کرده‌ و تعداد زیادی عکس از در و دیوار گرفته‌، آن وسط این یکی هم در آمده است. خبر هم این موضوع را تایید می‌کند و بر اساس معیارهای خبرنویسی علمی، خیلی خوب و دقیق ماجرا را توضیح می‌دهد که میمون‌ از صدای کلیک دوربین خوش‌‌اش آمده و با آن بازی کرده‌است.
اما حالا نمی‌شود این توضیح‌های دقیق را کنار بگذریم و بیاییم داستان بنویسیم؟ این شواهد و مدارک و دقت‌ها را کنار بگذاریم و فکر کنیم میمون‌ قهرمان داستان خیلی آگاهانه از قبل نقشه کشیده‌ که دوربین را بدزدد تا از خودش عکس بگیرد. خیلی هم خوشحال بوده‌ و برای همین جلوی دوربین ژست‌های مسخره گرفته‌ و به صاحب‌ دوربین پوزخند زده‌ است. اصلا فکر کنیم می‌خواسته‌ برای کسی در جایی از دنیا پیغامی بفرستد. خیلی هم هیجان‌انگیزتر است. میمون‌های باهوش و بدجنس و بازیگوش سوژه‌های خیلی خوبی هستند.

حال آدم که گرفته باشد و وقتی نتواند چیزی بگوید به داستان پناه می‌برد.


دست زدن برای پلیس

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

رفته بودیم برنامه‌ای که قرار بود داوکینز و میرز بنشینند روی صحنه در مورد خدا وعلم ودین و تکامل حرف بزنند. وقتی می‌رفتیم دم در سالن یکی‌ دو پلیس ایستاده بودند. خندیدیم و گفتیم طبیعی است بالاخره ممکن است بیایند بخواهند برنامه‌ی پیغمبر اتئیست‌ها را به هم بزنند! سالن پر شده بود و منتظر تشریف فرمایی اساتید (باید بگویم استاد اینجا طعنه است؟) بودیم که گروهی هفت‌ هشت نفره با شعار وارد دشدند و رفتند روی سن. گیج و ویج این بودیم آیا اینها دینداران معترض به این جور برنامه‌ها هستند که معلوم شد دانشجویانی هستند معترض افزایش شهریه دانشگاه‌ها. هفته پیش داوکینز و چند دانشگاهی دیگر اعلام کرده بودند که می‌خواهند یک کالج خصوصی مخصوص علوم انسانی‌ با شهریه‌ی هجده‌هزار پوند در سال تاسیس کنند. معترضان به این خصوصی سازی و تفکیک اعتراض داشتند.
اوضاع عجیبی‌ بود. ملتی‌ که در سالن بودند اول برایشان کف و سوت زدند. اما ماجرا که طولانی‌ شد خسته شدند و شروع کردند به فحش دادن که گم شوید بیرون. یک عده هم پیشنهاد دادند بلند شویم و پشت به صحنه بایستیم. کار مسخره‌ای بود، تکان نخوردم. در این فاصله پلیس و برگزارکننده‌ها با معترضان حرف می‌زدند. یک نفر هم رفت روی سن گفت من برای این برنامه‌ی لعنتی پول داد‌ه‌ام شما دارید حق مرا ضایع می‌کنید! مسخره بود، فکر کردم خب اعتراض اینها هم به چیزی شبیه این است.
ماجرا بیشتر از نیم ساعت ادامه داشت تا اینکه با ورود یک گروه حدودا ده نفره‌ی پلیس ملت از خوشحالی کف زدند. خیلی‌ حس بدی بود دیدن مردمی که برای پلیس دست می‌زنند. پلیس دور معترضان را گرفت، محاصره‌شان کرد و بیرون برد. بعد از چند دقیقه ماجرا تمام شد و داوکینز و میرز آمدند روی سن. اما طبق انتظار در طول برنامه چند اعتراض دیگر هم از گوشه و کنار سالن شد که زود جمع‌اش کردند.
تقریبا گوش ندادم در بحثِ شان چه گفتند، مدام به لحظه‌ی ورود پلیس و خوشحالی مردم فکر می‌کردم. خیلی بد بود. خیلی...

داروی هومیوپاتی؟ هیچی‌ اون تو نیست

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

ساعت ۱۰:۲۳ امروز به وقت بریتانیا، حدود ۳۰۰ منتقد هومیوپاتی قرار است اوردوز دست جمعی‌ کنند!
آنها در قالب کمپین ۱۰،۲۳ می‌‌خواهند همهٔ دارویی را که برای یک دوره کامل چند ماهه درمان هومیوپاتی تجویز میشود یک جا بخورند. داروی هومیوپاتی از مواد گیاهی و معدنی تهیه می‌‌شود که با آن محلولی بسیار رقیق می‌‌سازند. این محلول را به دفعات متوالی در آب حل می‌‌کنند تا رقیق و رقیق تر شود. طبقه ادعای هومیوپات‌ها هر چه دارو رقیق تر شود خاصیت دارویی آن بیشتر خواهد شد.
اما ادعای منتقدان هومیوپاتی آن است که در این دارو عملا هیچ چیزی جز آب وجود ندارد. برای همین اسم این حرکت را هم ۱۰،۲۳ گذشته اند. با این ایده که در یک مول از محلول مورد نظر( که شامل ۱۰ به توان ۲۳ مولکول از آن است) عملا حتا یک مولکول از مادهٔ دارویی هم وجود ندارد. بنابرین با خوردن همهٔ دارو هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
هدف این کمپین بالا بردن سطح آگاهی‌ عمومی‌ در مورد واقعیت هومیوپاتی است، که در حال حاضر با وجود بی‌ پایه بودنش از لحاظ علمی‌ به عنوان یکی‌ از پزشکی‌‌های جایگزین پذیرفته شده است. تا آنجا که تنها در سال گذشته در نظام بهداشت ملی‌ بریتانیا ۴ میلیون پوند خرج هومیوپاتی شده است. با این پول می‌‌شد ۲۰۰ پرستار استخدام کرد. حتا شرکت دارو سازی بوتس هم گفته است با اینکه به هومیوپاتی اعتقاد ندارد به این دلیل که مشتری وجود دارد این دارو‌ها را تولید می‌کند. کمپین ۱۰،۲۳ که اعتراض به این موارد را در لیست فعالیت‌های خود قرار داده است، با حرکت نمادین امروز می‌خواهد توجه افکار عمومی‌ را به بی‌ پایه بودن هومیوپاتی جلب کند.

پی‌ نوشت: برای پیگیری سرانجام این منتقدها صفحهٔ تویتر کمپین ۱۰،۲۳ را دنبال کنید. کسی‌ چه می‌‌داند شاید هم واقعا بلایی سرشان بیاید!

علم دروغین؛ یک آزمایش و توهم هسته ای

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

این روزها آنقدر ادعاهای عجیب غیرعلمی و شبه علمی در رسانه ها و شبکه های اجتماعی زیاد شده است که گاهی مانده ام آیا اصلا جوابی می شود به اینها داد یا بهتر است بگذاریم در خیال خودشان سیر کنند. نمونه اش ادعاهای شاهکاری مثل دست داشتن آمریکا در زلزله هاییتی و همچنین سرمای بی سابقه اروپاست. یا مثلا یادداشت صفحه اول روزنامه اعتماد درباره اینکه ضد ماده درون زمین تحت تاثیر تشعشعات کیهانی به ماده تبدیل می شود و زلزله می آید. بعد از ترور مرحوم علیمحمدی هم موجی از ادعاها و توهم ها در مورد فیزیک هسته ای به راه افتاده است. اینها حتی از ادعاهای رجانیوز و کیهان هم بدترند که در هرجای بی ربطی به دنبال کشف سرنخی از فعالیت های هسته ای ایران می گردند.
با این مقدمه که مستاصل مانده بودم بین همه این ادعاها، یادداشتی در گودر نوشتم برای آزمایش تاثیر و برد و واکنش دیگران به چنین ادعاهایی. یادداشت "کاملا ساختگی" من با عنوان مطالعات یک متخصص این بود:

من با یه متخصص که نمی خواست اسمش برده بشه حرف زدم
طبق تحقیقات شون چون هاییتی با ایران 120 درجه فاصله داره، فهمیدن که زلزله هاییتی بر اثر آزمایش های هسته ای ایران بوده
حتی از روی مرکز وقوع زلزله میشه جای سایت هسته ای ایران رو پیدا کرد

واکنش ها خیلی جالب بود. بعضی ها خیلی سراسیمه ایمیل زدند یا در چت آمدند که بپرسند ماجرا چیست. خیلی هایشان با اینکه حدس زده بودند ماجرا شوخی است، اما می خواستند از زبان خودم بشنوند. بعضی های دیگر با شک و تردید یادداشت را به اشتراک گذاشته بودند و از کامنت ها می شد حدس زد به قصد اطلاع رسانی این کار را کرده اند. بعضی هم با کامنت نشان داده بودند که بابا فهمیدیم سر کارمان گذاشته ای. بعضی هم ظاهرا باور کرده بودند. ندیدم کسی نظر بگذارد این مزخرفات چیست که می گویی، اما از آنجا که گودر ته ندارد نمی دانم این یادداشت از چه جاهای دیگری سر در آورده یا خواهد آورد. برای همین این پست را نوشتم تا بگویم همه ماجرا آزمایشی بود برای دیدن واکنش ها به شبه علم و علم دروغین. اینکه مخاطب چقدر تحت تاثیر عنوان "متخصص" قرار می گیرد و با استفاده از این عنوان چه ادعاهایی را می شود به آنها فروخت. حالا ببینید چقدر از ادعاها و گزاره هایی که به راحتی و بدون تردید، بدون توجه به اعتبار منبع شان قبول می کنیم بی پایه، نادرست و غیرعلمی هستند. از ادعاهای درباره زلزله گرفته تا پارازیت های ماهواره ای و توهم هسته ای.




من یک تقلیل گرای بدبختم

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

یادم هست دوستی جایی سعی کرده بود نشان دهد ذات زنانه یا مردانه وجود ندارد. حق با اوست، البته در این مورد که اصلا ذاتی وجود ندارد. هر چه هست طبیعت است و واقعیت آن. طبیعت ارزش و ذات و خوبی و بدی سرش نمی شود، تنها می توان آن را فهمید و چگونگی رفتارش را توضیح داد. مثلا همین زنانگی و مردانگی، ته تهش را در بیاوری به سلول ها و پروتئین ها می رسی. فرق شان از نظر منِ فیزیکالیست و تقلیل گرا فقط در همین جاست. تقصیر خودم هم نیست، راه دیگری برای توضیح و فهم پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. تنها می توانم مثل یک بچه همه چیز را بشکافم تا بفهمم درون اش چه خبر است. درست مثل بچه ای که دوست دارد بداند اسباب بازی اش چطور کار می کند آنقدر چیزها را خرد می کنم تا به اجزای سازنده اش برسم و بتوانم بگویم، آهان اینجاست، خودش است، همین است. اما می دانم با این روش نمی توان پیچیدگی و آشوب را توضیح داد. با این روش نمی توان بزرگترین راز دنیا یعنی حیات را توضیح داد. هر چقدر هم بگویند به جای تقلیل گرایی باید کل گرا بود و کل سیستم را دید فایده ندارد. این ها توضیح دهنده نیستند، کمکی به فهمیدن ماجرا نمی کنند. آخر آخرش مجبوری برای سر درآوردن و دانستن، سیستم را تکه تکه کنی و اجزایش را ببینی. چه کنم که یک فیزیکالیستِ تقلیل گرای بدبختم و راه دیگری برای فهمیدن پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. درست همان کاری که علم انجام می دهد.

داروین در مقابل اینشتین

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

چرا اصطلاحی به نام "داروینیسم" وجود دارد:

"تاثیر مداوم داروین را می توان با نقش فوق العاده ای که او در بین دانشمندان مدرن بازی می کند، سنجید. بسیاری از زیست شناس ها آثار داروین را خوانده اند. اما در مقابل آثار اینشتین، علی رغم اهمیت غیرقابل تردیدی که در فیزیک مدرن دارند، به ندرت توسط فیزیکدان های امروزی خوانده می شوند. زیست شناس های مدرن اغلب خود را 'داروینی' می نامند؛ اما کسی از فیزیکدان های مدرن نشنیده است که به خودشان عنوان 'اینشتنی' بدهند. وقتی زیست شناس ها بر سر موضوعی در علم جدید اختلاف دارند، معمولا سعی می کنند ادعا کنند داروین طرف آنهاست. در زیست شناسی هنوز هم داروین مرجعی شایسته نقل قول است، و بحث میان زیست شناس ها بر سر چگونگی تفسیر دیدگاه های او ادامه دارد. داروین همچنان بخشی از زیست شناسی مدرن است در حالیکه اینشتین بخشی از فیزیک مدرن امروز به شمار نمی رود."

از کتاب داروین اثر تیم لونس

وقتی ادبیات به علم می‌رسد

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

1- معمولا وقتی سر و کله‌ی علم یا موضوعی تخصصی در ادبیات پیدا می‌شود، حساسیت برانگیز است. البته اعتراف می‌کنم حساسیت شخصی خیلی بالایی به این ماجرا دارم، به خصوص اگر ترجمه باشد. نمونه‌ اش نمایشنامه "کپنهاگ" نوشته مایکل فرین، داستان ملاقات معروف هایزنبرگ و بور در سال 1941 در کپنهاگ و در خانه بور است. طبیعتا برای نوشتن نمایشنامه‌ای در مورد ملاقات دو فیزیکدان بزرگ قرن بیستم و از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، به این نظریه و اصطلاحات و واژه‌های فیزیکی نیز اشاره می‌شود. این کتاب از اشاره فراتر می‌رود و وارد بخش علمی ماجرا هم می شود. ملاقات بور و هایزنبرگ از بحث‌برانگیزترین موضوعات تاریخ علم در قرن بیستم است. اهمیتش به خاطر آن است که در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم، این دو فیزیکدان آلمانی و دانمارکی در مورد بمب اتمی صحبت کرده‌اند. اما هیچ کس نمی‌داند هایزنبرگ دقیقا با چه هدفی به کپنهاگ رفته است و ابهام‌ها به این دلیل باقی مانده است که هر کدام بعدها روایت متفاوتی از آن جلسه تعریف کرده‌اند.

2- اولین بار ماجرا را وقتی دبیرستانی بودم در کتاب جزء و کل هایزنبرگ خواندم و طبیعتا به روایت هایزنبرگ اعتماد کردم. بعدها که مشکوک بودن ماجرا را در مقاله‌ها خواندم آنقدر هیجان‌زده شدم که باعث شد وقتی موضوع یکی از ویژه‌نامه‌های شرق انرژی هسته‌ای بود، مقاله‌ای در مورد این ماجرا بنویسم. * همان موقع فهمیدم نمایشنامه‌ای هم با نام کپنهاگ نوشته شده و خیلی دوست داشتم ترجمه شود. نمی دانم چرا همان موقع اصل کتاب را نخواندم، شاید پیدا کردنش سخت بود؛ اما دلیل اصلی باید تنبلی انگلیسی خواندن بوده باشد.

3- خواندن ترجمه کپنهاگ** کاملا مایوس کننده بود. به خاطر همان واژه‌های تخصصی فیزیک که ناشیانه ترجمه شده است. در واقع برای خواننده‌ای مثل من که با معادل‌های رایج واژه‌ها در جامعه دانشگاهی و کتاب‌های تخصصی فیزیک آشناست، خواندن ترجمه آزاردهنده است. مشکل بر سر نادرست بودن معادل‌ها نیست؛ اشکال آن است که مترجم به جای استفاده از معادل های رایج در جامعه فیزیک، خودش معادل سازی کرده است. البته مترجم خیلی تلاش کرده‌است با زیرنویس فیزیکدان‌هایی را که در داستان ظاهر می‌شوند معرفی کند، اما حتی در اینجا هم مثلا واژه Black Hole را بدون ترجمه باقی می‌گذارد؛ واژه‌ای که با یک جستجوی اینترنتی ساده معادل رایج سیاهچاله به راحتی برایش پیدا می‌شود. با این وضعیت انتظار اینکه مترجم قبل از انتشار کتاب را برای اطمینان از ترجمه درست اصطلاخات فیزیکی به یک فیزیکدان یا فیزیک‌پیشه بدهد، شاید انتظار زیادی باشد.

4- خیلی دوست دارم بدانم آیا مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت حاضر است این کار را بکند یا نه.*** این سوال را از نویسنده‌ها هم می‌توان پرسید، که آیا وقتی موضوع داستان‌شان یک حوزه تخصصی است حاضرند آن را برای ویرایش به متخصص آن حوزه بدهد؟ نمونه نویسنده‌ای که حاضر نشده این کار را بکند، دن براون است. کتاب شیاطین و فرشتگان که بخشی از آن در سرن می‌گذرد، اشتباه‌های فاحش فیزیکی دارد. **** حالا سوال این است من چطور باید در مورد حوزه‌های دیگر که چیزی از آنها نمی دانم،مثلا تاریخ مسیحیت در کتاب راز داوینچی، به دن براون اعتماد کنم. البته این توجیه که وقتی کل ماجرا داستان است چنین حساسیت‌هایی بی‌معنی است، می‌تواند قابل قبول باشد؛ اما همچنان به عنوان خواننده احساس خوبی ندارم وقتی با اشتباه‌ مواجه می‌شوم.



* سایت شرق دیگر وجود ندارد، اما سایتی به نام باشگاه اندیشه مقاله‌های شرق را جمع کرده است.
** کپنهاگ/مایکل فرین/ حمید احیا/ نشر نیلا 1386.
*** امیرمهدی را مثال زدم برای اینکه وبلاگ دارد و از طریق آن با خوانندگانش برهمکنش دارد.
****این نظر نیماست، خودم کتاب را نخوانده ام اما طبیعتا می شود به نظر یک فیزیکدان اعتماد کرد.

بدفهمی‌های داروینیسم

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۸

1- [...] و سعی کردم موضوع را عوض کنم. بحث علم شد و داروین، با خوشحالی از این موضوع استقبال کردم اما [...].


 
2- این بحث باعث شد بفهمم چه تصورات عجیب و غریبی از این موضوع وجود دارد.  یکی از مشکلات مردم با Evolution  اشتباه گرفتن آن با مفهوم پیشرفت است. بعد از داروین زیست‌شناس‌های زیادی آن را با رویکرد پیشرفت‌گرایانه تفسیر کردند، به این معنی که همه چیز در این فرآیند رو به پیشرفت و بهتر شدن دارد. برای همین است که بحث خلقت‌گرایی در مقابل Evolution  انسان اهمیت پیدا می‌کند، در واقع مسئله به سادگی رویارویی این دو دیدگاه نیست. حتی کسانی‌ که خود را دیندار نمی‌دانند و به خلقت اعتقادی ندارند نمی‌توانند قبول کنند انسان در طول میلیون‌ها سال از مثلا میمون به شکل فعلی رسیده است.


 3- مشکل دیگر این است که مردم دوست دارند Evolution  و تحولات زیستی و حتی همه تغییرات جهان دارای ساز و کاری هدفمند باشد. یعنی حتی با اینکه به خدا باور ندارند نمی‌توانند باور کنند ساز و کار این تغییرات حیرت‌انگیز در طول تاریخ کاملا بی‌هدف بوده باشد. در واقع به قول ریچارد داوکینز برای‌شان قابل قبول نیست که پشت همه چیز در طبیعت یک "ساعت‌ساز کور" باشد. بعضی آماده شدن شرایط برای به وجود انسان را هدف اصلی این همه تغییر در طول تاریخ حیات می‌دانند. یعنی حتی اگر خداباور هم نباشند برای انسان جایگاه ویژه‌ای در طبیعت قائل هستند.


 4-  قبول کردن تغییر گونه‌های زیستی زیاد هم سخت نیست و مردم این موضوع را نسبتا راحت قبول می‌کنند. در واقع در زمان داروین هم موضوع تغییر و تحول در گونه‌ها خیلی راحت پذیرفته شد، برای اینکه شواهد زیادی برای آن وجود داشت و قبل از آن هم زیست‌شناس‌های دیگری در این مورد نوشته بودند. اما مشکل اصلی مردم با داروین مکانیسمی بود که برای این تغییرها پیشنهاد داده بود. در واقع نکته اصلی نظریه داروین Evolution   نبود، ایده جدید و بسیار ساده‌ داروین نظریه "انتخاب طبیعی" بود. اما مردم نمی‌توانستند و همچنان نمی‌توانند باور کنند تمام این تحولات شگفت‌انگیز با یک یک ساز و کار کاملا طبیعی رخ داده باشند.


 5- در بند آخر هم باید بگویم  از واژه "تکامل" استفاده نمی‌کنم دقیقا برای اینکه مفهوم پیشرفت در آن وجود دارد و مردم را به اشتباه می‌اندازد. اما این بدفهمی فقط در زبان فارسی و به خاطر ترجمه نیست؛ بعد از داروین همیشه گروه‌هایی بودند که پیشرفت‌گرا بودند و تغییرات را در جهت پیشرفت تفسیر می‌کردند. بعضی‌ها Evolution  را در فارسی به "فرگشت" ترجمه کرده‌اند، اگر برایتان آسان است از ان استفاده کنید.


پی‌نوشت: بدفهمی‌های دیگر را در کامنت‌های این صفحه در بی‌بی‌سی ببینید.


داروین پارتی

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷

هیچ چیز در زیست‌شناسی معنا ندارد، جز در پرتو تکامل. – تئودوسیوس دوبژنسکی.

1- امروز تولد دویست سالگی داروین است. برای همین این روزها خیلی از مجله‌های علمی و حتی عمومی ویژه‌نامه یا مقاله‌ای درباره تکامل و داروین منتشر کرده‌اند. البته دلیل دیگر این همه هیجان و سر و صدا این است که امسال(2009 ) صد و پنجاه سال از انتشار مهمترین و تاثیرگذارترین کتاب در تاریخ علم می‌گذرد. (on the origin of Species)

2- - چارلز داروین بیش‌ از آنچه آبراهام لینکلن- که تصادفا  تولدشان در یک روز است- در ساختن ایده آزادی سهیم بوده، مبدع ایده تکامل نبوده است. آنچه داروین در کتاب منشا انواع فراهم کرده ، پایه‌های یک نظریه قدرتمند برای این است که چگونه تکامل می‌تواند از طریق عوامل "کاملا طبیعی" رخ دهد.  همین نکته  به دانشمندان آزادی داد تا پیچیدگی درخشان حیات را جستجو کنند، به جای اینکه آن را به عنوان یک راز بپذیرند. ایده تکامل در زمان داروین پذیرفته شد اما "عامل" آن که انتخاب طبیعی بود تا نیمه قرن بیستم و آمیختن‌اش با پیشرفت‌های ژنتیک مورد مناقشه بود_ و هنوز هم هست. به خاطر همین پیشرفت‌ها داروین قطعا هیجان زده می‌شد اگر می‌فهمید چه چیزهایی نمی‌دانسته و اینکه ما هنوز چقدر باید یاد بگیریم. (منبع: National Geography)

3- می گویند قرن بیست و یکم قرن علوم زیستی است. اما عجالتا سال 2009 را دریابیم که سال داروین است. اگر با این موضوع حال می‌کنید به مجله‌ها، سایت‌ها و حتی تلویزیون‌هایی سر بزنید که به این مناسبت مقاله‌ها و برنامه‌های ویژه دارند. آنهایی را خبر داشتم اینجا لینک می دهم:

Scientific American در
شماره ژانویه‌اش ویژه‌نامه تکامل داشت.
National Geography
شماره این ماه‌اش ویژه داروین است، در ضمن در شماره دسامبر 2008 هم یک مقاله درباره والاس داشت- کسی که به روایت تاریخ علم ایده تکامل را مشاهده‌های او به داروین داده است.
NewScientist کتاب های خوبی را
معرفی کرده است.
Nature و Science و DiscoverMagazine در وبسایت هایشان صفحه ویژه داروین دارند که در طول سال به روز می شود.
گاردین هم در بخش علمی وبسایت اش یک
بخش داورین دارد.
اکونومیست در یک ماه اخیر گاه گداری مقاله‌های جالبی دراین باره منتشر کرده است، باور مردم کشورهای مختلف درباره نظریه تکامل،
یکی از این مقاله هاست. تجارت ناتمام  هم مقاله های جالبی است.
صفحه ویژه BBC هم با عنوان داروین همه برنامه های تلویزیونی و رادیویی این شبکه را معرفی کرده است.

پی نوشت: فعلا حال همین ها را ببرید تا در روزهای آینده چیزهای جدیدی را که پیدا می کنم به لیست اضافه کنم. اگر لینک جالبی سراغ دارید خبر دهید.

یاوه های روشنفکری

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

پست قبلی را شاید دیده باشید. همان نقل قول از لاکان را می گویم. شاید بعضی ها پیش خودشان گفته اند این پرت و پلاها دیگر چیست. بعضی دیگر هم شاید فکر کرده باشند، به به یک نقل قول از حضرتِ لاکان. دوستی هم کامنت گذاشته صادقانه نفهمیده معنی این حرفها چیست، که باید بگویم حق داری دوست عزیز، آن پاراگراف کلا چرند است حتی اگر ژاک لاکان آن را گفته باشد. خیلی های دیگر هم داستان را می دانند: داستان مقاله و کتابِ آلن سوکال. ممکن است تکراری به نظر برسد، اما واقعا این جریان قدیمی نمی شود وقتی می بینی وسط بحث های داغ وبلاگستان ردپایی از این پرت و پلاها هست.

آلن سوکال در سال 1996 مقاله ای با عنوان " تجاوز از مرزها: به سوی تاویلی متحول کننده از گرانش کوانتومی" برای مجله Social Text فرستاد. آنها ذوق زده و با کمال میل مقاله را چاپ کردند. شاید پیش خودشان فکر کرده اند، ایول یک فیزیکدان این مقاله را نوشته و چاپش تاییدی است بر استفاده ی روشنفکران از مفاهیم علمی. اما آن مقاله سراسر چرند و بی معنی بود. سوکال مقاله ی دیگری برای شماره ی بعد نوشت و توضیح داد عمدا آن چرندیات را سرهم کرده تا به ویراستاران و داوران مجله نشان دهد چه راحت چیزهایی را که نمی فهمند منتشر می کنند. آنها اما این توضیح را چاپ نکردند و سوکال آن را برای مجله ی دیگری فرستاد که با چاپش جریان سوکال معروف شد.
بعدها سوکال به همکاری بریسمون کتابی نوشتند با نام "یاوه های روشنفکری" (ترجمه شده با عنوان چرندیات پست مدرن) که در آن نمونه هایی از سوء استفاده روشنفکرانِ پست مدرن از علم را جمع آوری کرده اند. نقل قول لاکان که در پست قبلی آورده ام یکی از نمونه های این سوء استفاده هاست. اگر مقاله های این جماعت را بخوانید شاید حتی بگویید مقاله ی چرندِ سوکال از این حرفها با معنی تر بوده است!

پی نوشت: اگر دوست دارید مقاله ای شبیه مقاله ی سوکال بنویسید و یکی از مجله ها را با آن سرکار بگذارید، این سایت را ببینید. (سایت را از کامنت همین پست دیدم)

از فکر تا عمل

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵


چند وقت پیش نمونه ای از این پزشکی‌های آلترناتیو در رادیو شنیدم و انگیزه‌ای شد برای یک سری افکار پراکنده. مهمترینش این بود که به ما چه، بگذاریم مردم هرکاری خواستند بکنند. اصلا به ما چه که این همه سنگ علم را به سینه می‌زنیم. علم هم خودش یک مکتب است، اگر زیادی به آن بها دهیم دچار علمگرایی شده‌ایم که خودش یک جزم‌اندیشی بسیار خطرناک است. دیدم انگار خیلی آنارشیست شده‌ام و کم کم دارم پیرو مکتب فایرآبند می‌شوم! اما از شوخی گذشته فکر کردم دیگر مثل قبل رگ گردنی نمی‌شوم وقتی نمونه‌های شبه‌علم را دور و برم ببینم. بالاخره هرکسی حق دارد حرف بزند.
اما اشتباه می‌کردم، یعنی در مورد خودم اشتباه می‌کردم. هفته پیش که یکی از همکلاسی‌های کلاس زبانم از دانشمندی گفت که کشف کرده آب کلمات را می‌فهمد، به این نتیجه رسیدم. اینکه فاصله فکر تا عمل خیلی زیاد است و پیمودنش به این سادگی‌ها نیست. آن روز به شدت رفتم توی شکم آن بنده خدا، که این حرف علمی نیست و ... کلی هم غیرتی شده بودم.
حالا هرچقدر هم بگویم شبه عم به من چه ربطی دارد، خودم هم باور نمی‌کنم چه رسد به دیگران. به من چه که دینبلی می‌گوید عدد پی 3.15 است، به من چه که انرژی درمانی از اصطلاح تخصصی انرژی در فیزیک سوء استفاده می‌کند، به من چه که هومیوپاتی همان آب‌درمانی است! برای همین است که هنوز هم کارهایی شبیه این به من پیشنهاد می‌شود، که بیا چیزی در مورد شبه‌علم برایمان بنویس.




منتشر شده در 26 دی 85

فلسفه رياضی

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۴

۶ و ۷  اسفند سمینار فلسفه ریاضی در انجمن حکمت و فلسفه برگزار شد. در کل سخنرانی‌هایش خوب بود. کل ماجرا زحمت‌های بهرام اسدیان دبیر اجرایی سمینار بود.  یکی از جالب‌ترین هایش برای من سخنرانی دکتر علوی‌نیا در مورد فرمالیسم ریاضی مکانیک کوانتومی بود. اولین نکته جالب لحن و لهجه حرف زدن علوی‌نیا بود که با آن سبیل نیچه‌ای فرم سخنرانی را جذاب کرده بود. نکته جالب دیگر این بود که علوی‌نیا بر خلاف گلشنی که عملا تنها متولی فلسفه مکانیک کوانتومی در ایران است و به شدت مخالف با تعبیر کپنهاگی، طرفدار تعبیر کپنهاگی و منتقد اینشتین بود. علوی‌نیا که فلسفه علم و فلسفه تحلیلی خوانده، درست مثل  دانشمندان پوزیتیویست و فیزیکالیست بود. همین برای من جذابیت داشت.

 یک سخنرانی خوب دیگر که برای من تازگی نداشت اما دیگران به شدت با آن حال کردند، سخنرانی دکتر ارفعی در مورد ریاضیات نظریه ریسمان بود. ارفعی معلم و سخنران بسیار خوبی است و از آنهایی است که تصور خوبی از یک فیزیکدان در بین مردم ایجاد می‌کند. سخنرانی اش را اینطور شروع کرد:"ما فیزیکدان‌ها به شدت آدم‌های بی اخلاقی هستیم. دستکاری‌هایی در فرمالیسم ریاضی می‌کنیم که مو بر تن هر ریاضی‌دانی سیخ می‌شود، اما ما برای اهداف مان مجبوریم این کارها را بکنیم. اما وقتی امروز فهمیدم خود ریاضی‌دانها سر مفهوم عدد با هم اختلاف دارند، کمی خیالم راحت شد."

 یکی از جالب‌ترین حاشیه‌های سمینار هم شوخی تمام سخنرانان با دکتر اردشیر بود، که به قول خودش یکی از سربازان شهودگرایی ریاضی در ایران است. هر سخنرانی که حرفش به شهودگرایی کشیده می‌شد، از اردشیر معذرت می‌خواست، یا اجازه می‌گرفت یا شوخی‌هایی شبیه این. سخنرانی خود اردشیر هم آخرین سخنرانی بود و از خجالت همه در آمد. به خصوص اینکه اردشیر سخنران خوبی است و حرفهایش حس طنز دارد.

 اما سمینار طوری تمام شد که خیلی باب طبع دکتر موحد(برگزار کننده) بود. یکی از سخنرانان روز قبل اجازه خواست که شعری از دیوان شمس بخواند. احتمالا موحد چیزی بهتر از این نمی‌توانست آرزو کند.اما جالب تر حرف لاله قدک پور بعد از سمينار بود که می گفت در ايران همه چيز به شعر ختم می شود.



منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 13 اسفند 84

فحش به پزشکی

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۱

من مرده بیدم !!!
دو هفته است که مریضم . شبها تب و لرز می کنم و همه ی بدنم درد می کنه . دوبار هم دکتر رفتم . این قدر انتی بیوتیک و قرص های دیگه خوردم که حالم داره بهم می خوره . دیروز بعد از اینکه شربت سرفه رو خوردم حالم بهم خورد ....

خلاصه وضعیت اسفناکی داشتم . دیشب اولین شبی بود که بدون تب خوابیدم . و با این حال بدم خیلی دلم می خواد که ماهی و سبزه و هفت سین رو واسه عید آماده کنم . امیدوارم خوب بشم .

اولین دکتری که رفتم بهش گفتم شبها تب دارم . درجه گذاشت ، خوب روز بود و تب نداشتم . پس تب بُر بهم نداد . دکتره کاملا بر اساس اصول علم تجربی عمل کرد . طبق مشاهده اش حکم داد. ولی خوب پزشکی تمامش علم تجربی نیست ....
یه کتابی هست که مدتها تو کتابخونمونه و نخوندمش ، اینا انگیزه ای شد که بخونم :

درآمدی به فلسفه طب / هنریک ولف ، استیگ اندرپسون ، ریبن روزنبرگ / همایون مصلحی / طرح نو


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 28 اسفند 1381
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.