www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب جزیره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جزیره. نمایش همه پست‌ها

دویدن‌هایم با موراکامی

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

نسخه انگلیسی کتاب «وقتی از دویدن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» موراکامی را از مرکز کتاب‌های آمریکایی در هلند خریده بودم که کتاب‌های انگلیسی‌ زبان می‌فروشد. همان موقع سعی کردم بخوانمش اما به نظرم خسته‌کننده آمد که خاطرات دویدن یک نفر دیگر را بخوانم، حتی اگر موراکامی باشد. آنقدر گوشه کتابخانه خاک خورد که با کارتن‌های دیگر کتاب به لندن رسید و باز هم خاک خورد تا اینکه نوبت دویدن خودم رسید.

اوایل که آمده بودیم لندن می‌رفتم پارک گرنیچ (همان گرینویچ خودمان) می‌دویدم، اما اولین برف که آمد معلوم شد آنقدر جدی نبودم که بخواهم این مشقت را زیر برف و سرما ادامه دهم. 

دو سه ماه پیش به خودم آمدم و دیدم نسبت به وقتی که پا به جزیره گذاشته‌ایم، نزدیک ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کرده‌ام. شروع کردم به شمردن کالری‌ها و همزمان دویدن را هم شروع کردم. این بار خیلی مرتب و با برنامه و هزار جور اپلیکیشن موبایل را امتحان کردم تا بالاخره یکی را که به دردم می‌خورد پیدا کردم و حالا بعد از چند ماه می‌توانم حدود ۵ کیلومتر در نیم ساعت بدوم. 

در این چند سال موراکامی را کلا از یاد برده بودم و در یکی از دویدن‌ها بود که یادش افتادم. به محض اینکه رسیدم خانه رفتم سراغش و گذاشتمش در انبوه کتاب‌هایی که دارم می‌خوانم. این بار اصلا به نظرم خسته‌کننده نیامد و حتی با هیجان خاطرات دویدن آقای نویسنده را دنبال کردم. کسی که نوشتن و دویدن را همزمان بعد از سی‌سالگی شروع کرده، بیش از ۲۵ ماراتن دویده و یک بار هم تنهایی مسیر ماراتن را در یونان دویده که درباره‌اش برای یک مجله بنویسد. اما بزرگترین دیوانگی موراکامی شرکت در مسابقه اولتراماراتن در ژاپن بوده که دوندگان باید در یک روز ۶۲ مایل (۱۰۰ کیلومتر) بدوند.

با این حال کتاب واقعا درباره دویدن نیست. بیشتر درباره مداومت و تعهد شخصی است و تنهایی و پیر شدن و از دست دادن قوای فیزیکی. ترس همین از دست دادن بوده که از همان اول موراکامی را به دویدن واداشته و بعدها به جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌اش تبدیل شده. او در جایی از کتاب می‌نویسد که دویدن برایش رقابت نیست، خود دویدن مهم است و اینکه مسیر را بدون حتی لحظه‌ای راه رفتن - به جای دویدن- به پایان ببرد.

موراکامی زندگینامه دوندگی‌اش را با در خواست متن روی سنگ قبرش تمام می‌کند که دوست دارد بنویسند: 

هاروکی موراکامی
 ۱۹۴۹ - ****
 نویسنده (و دونده) 
که اقلا هرگز راه نرفت


مشتری دائم کافه‌چی محل

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳


He'll have the usual
قطار صبح را از دست دادم و باید ده دقیقه منتظر قطار بعدی می‌شدم. معمولا روی سکو منتظر می‌مانم، اما آن روز خیلی سرد بود و نشستم داخل ایستگاه که بلیط فروشی و یک دکه‌ی نقلی برای خریدن چای و قهوه و ساندویچ دارد. 

آنقدر که همیشه در عجله رسیدن به قطار بوده‌ام هیچ وقت در این چند ماهی که اینجا هستیم سالن کوچک ایستگاه را به دقت ندیده بودم. 

چند نفر صف کشیده بودند که قهوه صبح‌شان را از دکه بگیرند و یک سگ بزرگ سفید و دوست‌داشتنی هم همراه یک آقای میانسال بود. همین که من گربه دوست از سگی تعریف کنم یعنی واقعا موجود جالبی بوده است!

مرد قهوه‌اش را سفارش داد و پولش را حساب کرد، دکه دار پولش را پس داد. سگ سرک کشید دنبال پول خردها و قهوه چی گفت چیزی نیست سکه است،  صبر کن. 

سگ دوباره نشست و نگاه کرد. مرد قهوه‌اش را گرفت و قهوه‌چی به سگ گفت امروز می خواهم پنیر چدار بهت بدم. یک تکه کوچک از ورقه پنیری که دستش بود کند و روی هوا به سمت سگ پرت کرد. سگ بدون هیچ تلاش اضافه‌ای فقط سرش را بلند کرد و پنیر را بلعید. 
صاحب سگ راه افتاد که برود و سگ هم دنبالش رفت. قهوه چی به سگ گفت فردا صبح می بینمت.


بلندی‌های وودلند

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۲

آخرین روزی است که از این ایستگاه قطار که اسمش پسوند هیل (تپه) دارد بیرون می‌آیم و از سربالایی کوچه ای که آن هم اسم اش به تپه ختم می‌شود بالا می روم و وارد ساختمانی می شوم که بلندی های وودلند نام دارد. چه قدر این همه سربالایی را بالا و پایین کردیم در این سه سال و به مهمان‌های از خارج آمده پز ارتفاعش را دادیم که مثلا از محوطه ورودی ساختمان می‌شود شهر را دید و ساختمان‌های بلند بانک‌ها و مرکز اقتصادی لندن هر روز و هر شب جلوی چشم است! حالا انگار چه افتخاری است، ولی خب به هر حال جاذبه‌ی توریستی خانه بود!
 
اما بلندی‌های وودلند را وقتی سه سال پیش اجاره می‌کردیم، به خاطر آن روباهی بود که موقع تصمیم‌گیری بر سر توانایی پرداخت اجاره، با سنجابی به دندان از بین درختان پشت خانه رد شد. و سنجابی که روز اول وقتی آن پایین منتظر رسیدن بسته‌های پستی از هلند بودم، همه‌ی گلدان‌های جلوی خانه را دنبال خوراکی می‌گشت و از آن به بعد هر وقت که ته جیبم خوراکی داشتم در همان گلدان‌ها برایش غذا می‌گذاشتم.

بعدتر چیزهای جذاب‌تری هم درباره خانه کشف کردیم. پایین تپه، سرکوچه بیمارستانی از اوایل قرن بیست بوده که دهه هفتاد خرابش کرده‌اند. ساختمان ما، خوابگاه پرستاران آن بیمارستان بوده. کمتر از ده سال پیش ساختمان را بازسازی می‌کنند و به شکل یک مجموعه آپارتمان در می‌آورند. 

کوچک بود، صاحبخانه‌ی وسواسی و خسیسی هم داشت، اما حاشیه‌هایش آنقدر خاطره ساخت که خستگی هر روزه‌ی رسیدن به بالای تپه در تن مان نمانده باشد. 

تقصیر من نیست که مریض می‌شوم

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

۱- پزشک پیر بریتانیایی از خاطرات هفتاد سال پیش خود می‌گوید. وقتی که بیماران برای درمان و دارو پول می‌دادند و هر کس پول نداشت از خیر درمان خود و خانواده‌اش می‌گذشت. آن زمان پزشک‌ها خانه به خانه می‌رفتند و هرکسی را که احتیاج داشت معاینه می‌کردند و حق ویزیت را هم همانجا می‌گرفتند. پزشک تعریف می‌کند که پسربچه‌ای را در خانه‌ای ویزیت کرده و دارویی برایش تجویز کرده بود. هفته بعد که به آن محل سر می‌زند سراغی از پسربچه می‌گیرد و مادرش می‌گوید خوب شده است، اما صدای سرفه از بالای پله‌ها می‌آید. معلوم می‌شود که صدای برادر کوچکتر است که همان مریضی را دارد، اما دارویی نمانده که به او بدهند. پزشک می‌خواهد که او را هم معاینه کند، اما مادر می‌گوید پولی برای حق ویزیت بچه‌ی دیگر ندارند. پزشک به مادر بچه‌ها می‌گوید: «از امروز، ۵ ژوییه، بهداشت و درمان در این مملکت رایگان است و شما لازم نیست پولی بدهید.»  آن روز در سال ۱۹۴۸ اولین روز ملی شدن خدمات درمانی در بریتانیا (NHS) بود که این پزشک به عنوان بهترین خاطره کار حرفه‌ای خود توصیف می‌کند. 

۲- این داستان بخشی از مستند اخیر کن لوچ با نام «روح سال ۴۵» است که با مقایسه وضعیت رفاه اقتصادی در سال‌های قبل از جنگ و بازسازی‌های بعد از جنگ، دستاورد دولت‌های کارگر بررسی کرده است. طبیعتا همه فیلم این خاطره‌های خوب نیست و در مقابل خاطره کسی را می‌شنویم که پیش از آن مادرش را به خاطر فقر از دست داده است. در آن سال‌ها با روی کار آمدن دولت کارگر اتلی خدمات بهداشتی، حمل و نقل، معادن، آب و برق و پست و... عمومی می‌شوند و مردم در همه سطوح به این خدمات دسترسی پیدا می‌کنند. اما این ملی‌سازی دوام چندانی ندارد و بعدها دولت تاچر همه چیز را خصوصی می‌کند.

۳-  از صدقه سر روح سال‌های ۴۵، در این جزیره‌ای که زندگی می‌کنیم، بهداشت و درمان هنوز رایگان است. هر کسی باید برود خودش در مرکز درمانی محل ثبت کند و هر وقت لازم بود می‌رود برای درمان سرماخوردگی و گوش درد و کمردرد و اگر هم مریضی جدی‌تر بود ارجاع‌اش می‌دهند به متخصص. برای هر نسخه هم چیزی حدود ۸ پوند باید به داروخانه بدهد، ‌مستقل از اینکه چه دارویی و به چه تعداد برایش تجویز شده است. بسته به سطح در آمد و بیکاری هم بعضی از پرداختن همان هم معاف می‌شوند. خدمات بهداشت ملی بریتانیا از معدود، یا شاید تنها، باقیمانده دولت‌های کارگر بعد از جنگ است که هنوز خصوصی نشده است. آن هم به «لطف» دولت‌ ائتلافی محافظه‌کار-لیبرال دموکرات در آستانه خصوصی‌سازی است.

۴- افتتاحیه المپیک لندن را اگر دیده باشید، یکی از بخشهایش ادای دینی به NHS بود. شاید عجیب به نظر برسد اما دانستن تاریخ این خدمات در بریتانیا نشان می‌دهد که چقدر یک سرویس بهداشت عمومی برای یک کشور حیاتی است، تا حدی که به عنوان یکی از افتخارات خود در بزرگترین تریبون سال از آن یاد کند. به قول یکی دیگر از پزشکان مستند کن لوچ، غیرقابل قبول است که در جامعه‌ای افرادی به خاطر بی پولی از خدمات بهداشتی و درمانی محروم باشند.

۵- تقصیر کسی نیست اگر مریض می‌شود و درمان بیماری‌اش تصادفا بیشتر از توان مالی خودش یا خانواده‌اش است. 

۶- کن لوچ در این مستند از آدم‌های زیادی مصاحبه گرفته است. از پزشکانی که حرفشان رفت تا تونی بن (سیاستمدار قدیمی حزب کارگر که در دولت‌های ویلسون و کالاهان وزیر بوده و سالها نیز نماینده پارلمان بوده) تا معدنچی‌هایی که در زمان تاچر سرکوب شدند. اگر دست‌تان رسید دیدنش را توصیه می‌کنم. روح ۴۵ را دو سه ماه پیش در سینما دیدیم و امشب قرار است در فصل آثار کن لوچ از تلویزیون پخش شود. بهانه‌ای شد که این چند خط را که مدتی است در سرم چرخ می‌خورد بنویسم. 

«مرا مسلمان کن»

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

آمار می‌گوید ۷۵ درصد بریتانیایی‌هایی که در سال گذشته مسلمان شده‌اند زن هستند. «مرا مسلمان کن» مستند بی‌بی سی در مورد تعدادی از این زنان است و هر کدام ماجرایی دارند. راوی داستان شانا بخاری، دختری از یک خانواده مسلمان پاکستانی است که خودش در عمل مسلمان نیست و شغل‌اش هم از نظر خیلی‌ها با زن مسلمان بودن تناقض دارد. او یک مدل است و کار و بار خوبی هم دارد.

شانا می‌گوید همیشه تصورش این بوده که افراد به دلیل زندگی با همسر مسلمان دین شان را عوض می‌کنند، اما او در این مستند زنانی را یافته است که بدون یک چنین بهانه‌ای و صرفا به دلایل شخصی مسلمان شده‌اند. هر کدام از آن‌ها مشکلاتی در جامعه خود دارند که از پذیرش از طرف خانواده تا پیدا کردن همسر مناسب گسترده است. یکی دیگر هم تصمیم گرفته روبنده بگذارد! او حتی زنی را ملاقات می‌کند که مسلمان شده و مدل است و با وجود پیروی عملی از اسلام حجاب ندارد، اما در انتخاب لباس‌هایش محتاط است و هر کاری را قبول نمی‌کند. شانا از یکی از این زنان نماز خواندن یاد می‌گیرد و به این فکر می‌کند که شاید او هم بتواند همزمان مسلمان باشد و شغلش را به عنوان مدل حفظ کند. 

اما حتی اگر خودش هم بخواهد، بخش بزرگی از جامعه مسلمان این را قبول نمی‌کنند. شانا در سال ۲۰۱۱ نماینده بریتانیا در رقابت‌های میس یونیورس بوده که حضورش با آن لباس در میان مسلمانان بسیار جنجالی شد. اوضاع تا حدی بالا گرفت که او را تهدید به مرگ کردند.

این را بگذارید کنار جنجال‌هایی که بعد از حضور یک دختر محجبه در آکادمی گوگوش به پا شد. نمونه‌هایی شبیه این زنان که خارج از مرز عرف‌های پذیرفته شده حرکت می‌کنند، هم از مسلمانان فحش می‌خورند و هم از غیر مسلمانان یا بهتر است بگوییم مسلمان زاده‌هایی که دیگر عملا از این دین پیروی نمی‌کنند. هر دوی این ماجراها خوراک فکری آموزنده‌ای هستند، سرشار از تناقض‌های درونی ما!

گم شده‌ام

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

خاک می‌خورد اینجا و من همچنان در راهروهای مترو سرگردانم.

از خط خاکستری پیاده شده بودم و باید خودم را به خط سیاه می‌رساندم. دیرم شده بود و وقتی می‌رسیدم باید جواب پس می‌دادم که چرا حالا رسیده‌ام.  در ذهنم توضیح را می بافتم و راهنماهای خط سیاه را دنبال می‌کردم. در نیمه مسیر زمان را گم کردم، روز و شبم به هم ریخت و فکر کردم دارم  برمی‌گردم خانه. سر پیچ یکی از راهروها دنبال مسیر خط خاکستری گشتم و دنبالش رفتم. وقتی برگشتم سر جای اولم تازه فهمیدم که دارم می روم سر کار و بعد از کلی فحش و فضیحت به گیجی خودم دوباره مسیر خط سیاه را دنبال کردم. سر پله‌های منتهی به سکو باز فکر کردم دارم اشتباه می کنم و دوباره برگشتم. یادم نیست این رفت و برگشت چند بار طول کشید اما آنقدر دیر رسیدم که دیگر حتی زحمت توضیح هم به خودم ندادم. 

در تونل‌های مترو گم شده‌ام و تنها کسی که  مستحق جواب است خودم هستم. 

یاد بگیریم؛ اتحادیه یعنی اتحاد، یعنی همبستگی

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱

امروز به صورت کاملا توریستی در جلسه‌ای که «اتحادبرای مقاومت» برگزار کرده بود شرکت کردم. این سازمان/کمپین مجموعه‌ای از نمایندگان اتحادیه‌های مختلف است که برای اعتصاب نوامبر سال گذشته در بریتانیا برنامه‌ریزی کردند و حالا در تدارک اعتراض‌ها و اعتصاب‌های بعدی هستند. بهانه جلسه‌ی امروزشان راهپیمایی اعتراضی شنبه ۲۰ اکتبر در اعتراض به سیاست‌های ریاضت‌ اقتصادی حزب محافظه‌کار بود. موضوع اساسی‌ دیگر این جلسه بررسی ضرورت و امکان اعتصاب عمومی‌ در اعتراض به این سیاست‌ها بود. سخنران‌ها از اتحادیه‌های صنفی و کارگری مختلف بودند؛ از نظافتچی‌های متروی لندن گرفته تا اتحادیه معلمان و استادان دنشگاه و کارکنان بیمارستان و … قرار بود یک نماینده‌ی عضو حزب کارگر هم بیاید که ظاهرا گرفتار جلسه‌ی پارلمان شد و نیامد.

با نگاه توریستی‌ام شدیدا از شنیدن گزارشهای هر کدام از نماینده‌های این اتحادیه‌ها و هماهنگی‌‌شان برای راهپیمایی مشترک و برنامه ریزیشان برای اعتصاب عمومی‌ هیجان زده شدم. تنها جلساتی که قبلا از این جنس رفته بودم، سخنرانی‌‌های فستیوال مارکسیسم لندن در دو سال گذشته بوده که در آن هم با توجه به سلیقه‌ام صرفا پای سخنرانیهای تئوریک نشستم. چیزی که در دانشگاه هم نمونه‌اش پیدا می‌شود. اما جلسه‌ی امروز از جنس کنش و تقسیم تجربه‌ها و دعوت به همبستگی‌ بود. مثلا سخنران مهمان، که از سازماندهان دانشجوهای اعتصابی کبک بود، از لزوم تداوم در حرکت اعتراضی بنابر تجربه‌ی شش ماه اعتراض و اعتصاب خودشان گفت. 

بدون اغراق همه‌ی آدمهای آن سالن، عضو اتحادیه صنفی خودشان بودند. این را از سوال‌هایی که می‌پرسیدند حدس زدم و از اینکه هر کدام بلند می‌شدند و از برنامه‌ی اعتراضی صنفی‌شان در روزهای آینده می‌گفتند و دیگران را دعوت می‌کردند که به آن‌ها بپیوندند. دست آخر بغل دستی‌‌ام پرسید چه کاره‌ام، توضیح که دادم دومین سوالش این بود که عضو اتحادیه‌تان هستی‌؟ نمی‌دانم چرا یاد دوستی‌ افتادم که می‌خواست اتحادیه اساتید دانشگاه‌های ایران را راه بیندازد و همکارانش، دوستان سابق و فعلی‌، مسخره‌اش می‌کردند. 

طولانی‌ شد. فقط دوباره بر توریست بودنم تاکید کنم نه از آن جهت که بخواهم فاصله‌ام را با این ماجرا حفظ کنم، نه، خیلی‌ هم دوست داشتم که امکانش بود و می‌توانستم کاری کنم. تاکیدم برای توجیه این هیجان‌زدگی از سر ندید بدیدی است که در تمام این یادداشت موج میزند. وگرنه قطعا خیلی‌ها خودشان تجربه دارند و مثل من فقط دست مردم ندیده‌اند. 


آقا روباهه

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

روباه‌ها غریب‌ترین پیوندم با این خانه و محله‌‌اند. اولین بار که آمده بودیم خانه را ببینیم، موقع برگشت نزدیک ایستگاه قطار حساب و کتاب می‌کردیم که خانه را بگیریم یا نه. همان لحظه روباهی از پشت بوته‌ها ظاهر شد، شکاری به دندان داشت که باید موش یا سنجاب بوده باشد. گول‌مان زد و خانه را گرفتیم. به گربه‌های تهران می‌مانند، خیلی‌ها دوست‌شان ندارند و همیشه این بحث هست که باید کاری برای کنترل جمعیت روباه‌های لندن کنند. برای همین است که استخوان‌های دور ریز را یواشکی جایی پشت درخت‌ها می‌ریزم تا همسایه‌ها نبینند به روباه‌ها غذا می‌دهم. واقعا شبیه گربه‌های تهران هستند، حتی یک بار لاشه‌ی له‌ شده‌ی یک روباه بینوا را در خیابان دیدم که زیر ماشین رفته بود. درست مثل گربه‌های تهران.


پی‌نوشت: از تیتر یاد آقا روباهه ی بیژن موسوی افتادم.

همچون مردی برای تمام فصول

چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۰

وقتی سر تامس مور در فیلم مردی برای تمام فصول، با قایق از مجلس به خانه‌اش در چلسی می‌رفت؛ فکر می‌کردم که آن نشان‌دهنده‌ی حال هوای لندن قرن شانزدهمی بوده است. دیروز اما به سرمان زد به جای استفاده از حمل و نقل معمول شهری که اتوبوس، مترو یا قطار است با قایق از وسط شهر به خانه برویم. حالا می‌توانم بگویم راه دیگر رفت و آمد در لندن برای آنهایی که محل کار و زندگی‌شان هر دو در کنار تیمز هستند، همین قایق‌هاست. بیشتر طول می‌کشد و کمی هم گران‌تر است اما گاه گداری برای فرار از جمعیت می‌ارزد.

صد رحمت به اسکروچ

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

در این شهر پر از بی‌خانمان به پست من نخورده بود تا به حال یا دل نازک شده‌ام یا ماجرا چیز دیگری بود؟ چیز دیگری بود و هیچ کس چیزی نفهمید. هیچ کس نه در ذهن من بود، نه در جیب من آن لحظه که سکه‌ها را چسبیده بودم، خشکم زده بود و لال بودم.

مترو خلوت بود و مسیر نا آشنایی هم بود. کلا مترو برایم نا آشناست، مسیر روزانه‌ام با قطار است و از روی زمین. به هر حال با موبایل ور رفته بودم و داشتم می‌گذاشتم‌اش در جیب ام. در همین حین پیرمرد بیچاره‌ای که از اول قطار راه افتاده بود و لیوان پلاستیکی سرمه‌ای اش را جلوی تک و توک مسافرهای آن شب می‌گرفت رسید جلوی من. هیچ وقت پول در جیب ام نیست، همیشه اگر پول نقد همراه داشته باشم، اگر داشته باشم، جایش در کیف پول است. همان عصر وقتی گرسنگی فشار آورده بود و می‌دانستم تا چند ساعت آینده غذایی در کار نخواهد بود با عجله چیزی خریده بودم و باقی پول را ریخته بودم در جیبم. همان جیب موبایل که وقتی پیرمرد رسیده بود دستم در آن خشک شده بود و چسبیده بود به سکه‌ها.

حتما فکر کرده بود دست در جیب کرده‌‌‌‌ام که پول سیاهی بریزم در لیوان‌اش. تکان نخوردم. نفهمیدم چه مرگم بود. فحشی چیزی نثارم کرد و رفت. سکه‌ها را سفت چسبیده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. نابود شدم.


حنابندون و پاتختی سلطنتی

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

1- اینکه ملت بریتانیا و بیشتر از آنها ملت دنیا دوست دارند عروسی سلطنتی و حاشیه هایش را دنبال کنند بیشتر از اینکه به خاطر علاقه به خانواده سلطنتی باشد، برای شریک شدن در یک واقعه مشترک است. انگار می‌خواهند مثل جام جهانی مثلاً چیزی برای حرف زدن داشته باشند یا بتوانند بگویند من هم آنجا بودم و فلانی و بهمانی را دیدم. البته برای مردم بریتانیا ویلیام به خاطر مادرش دایانا شخصیت خاصی است. از همان موقع به دنیا آمدنش جلوی چشم مردم بوده است و همیشه خبرنگارها و عکاس ها دنبالش بوده‌اند و حتی از چهار دست و پا رفتنش فیلم گرفته اند. تصادف مادرش هم در محبوبیت بیشترش باید تأثیر داشته باشد. احتمالاً چارلز (پدر ویلیام و ولیعهد) هم تا بخواهد نوبت سلطنت اش شود (برای اینکه ملکه سن جنتی را دارد) می‌میرد و ویلیام شاه بعدی خواهد بود. اما اینکه ملت این قضیه را دنبال می‌کنند بیشتر از اینکه طرف چه کسی باشد، چیزی شبیه آن دیوانگی است که ملت برای دیدن تک تک لحظات زندگی ترومن در فیلم «نمایش ترومن» داشتند. اینکه چه می پوشد، کجا می‌رود و چطور عاشق می شود.

2- ماه هاست که بی بی سی (داخل بریتانیا) ماجرا را پیگیری می‌کند و در چند هفته اخیر تمرکز بیشتری بر روی آن داشته است. همه چیز هم متمرکز بر روی این عروسی خاص نبود. در این مدت آنقدر مستند تاریخی در مورد خانواده سلطنتی پخش کردند که فکر کنم وظیفه شان در مورد معرفی فرهنگ بریتانیا را به خوبی انجام داده باشند! من خودم مشتری مستندهای تاریخی بی بی سی هستم. حالا اینکه بی بی سی فارسی هم رفته سراغ عروسی سلطنتی و ملت از دستش شاکی اند به هر حال جزئی از کارشان است. بقیه ی زبان‌ها مثلاً عربی و روسی را هم دقیقاً همین صفحه را درست کرده‌اند و مطالب هم شبیه هم است. به هر حال اسم بی بی سی جهانی در آغاز کارش در سال 1932 «سرویس امپراطوری بی بی سی» بوده و هدفش پخش برنامه برای کشورهای انگلیسی زبان مستعمره برای معرفی فرهنگ و تاریخ بریتانیا بوده است. مشکل از آن بیخ است.

3- در این مستندهای بی بی سی چیزهای عجیب و غیرقابل درکی از رفتار مردم دیدم. مثلاً عروسی الیزابت (که هنوز ملکه نبوده آن موقع) و فیلیپ درست بعد پایان چنگ جهانی دوم بوده است که وضع اقتصادی خوب نبوده و همچنان جیره بندی داشتند. به خاطر جیره بندی شکر دخترهای استرالیایی شکر جمع کرده‌اند فرستاده اند که مبادا کیک عروسی سلطنتی لنگ بماند! یا مردم بریتانیا پول فرستاده اند برای اینکه لباس عروسی آبرومند باشد. این دیوانگی ها را اصلاً نمی فهمم. برای ما که در طول تاریخ چشم دیدن حاکمان خود را نداشته‌ایم غیرقابل درک است این مسخره بازی‌ها. یا مثلاً موقع به دنیا آمدن ویلیام رفته بودند جلوی کاخ باکینگهام جمع شده بودند آواز می‌خواندند «پسره، پسره». حالا ما هم کم نداشته‌ایم ظاهراً؛ نگاه کنید ببینید مهستی برای به دنیا آمدن رضا پهلوی چه جفنگی خوانده است! می‌شود توجیه کرد که این مداحانه و سفارشی بوده و آن دیوانگی خودجوش مردمی است. کلاً نمی‌فهمم به هر حال.


می‌دوم برای...

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

۱- امروز ماراتن لندن بود. هنوز هم هست. الان که دارم این چند خط را می‌نویسم هنوز خیلی‌ها به خط پایان نرسیده‌اند. یادم نیست از کی برنامه‌ی دویدن در ماراتن لندن را ریخته‌ام و هنوز هم به سرانجام نرسیده است. زمستان که آمدیم لندن شروع کردم به تمرین و هر روز صبح زود می رفتم می‌دویدم. حتی زیر برف هم دویدم، اما نمی‌دانم چه شد بعد از یک ماه هیجانش رفت یا سرم شلوغ شد و خلاصه تمرین را ادامه ندادم.

۲- خط شروع ماراتن پارک گرینیچ است که پنج دقیقه از خانه ما فاصله دارد. برای همین هیچ بهانه‌ای نداشتم که اقلا بروم آنهایی را که همت دویدن داشتند ببینم. صبح زود زدیم بیرون و چندهزار نفری را که آمده بودند بدوند بدرقه کردیم. فکر کردم بروم خط پایان و ببینم با چه حال و روزی می‌رسند آنجا. مسیری را که آنها باید می‌دویدند با قطار رفتم و وسط راه حدود دو کیلومتر مانده به خط پایان دوباره بهشان رسیدم. از آنجا تا خط پایان در کنار کاخ باکینگهام را پیاده رفتم. همه‌ی شهر در حال و هوای ماراتن بود. مردم در کنار مسیر ایستاده بودند و تشویق می‌کردند. اگر کسی خسته بود اسمش را فریاد می‌زدند بدو فلانی و بچه‌ها اسم پدر یا مادرشان را روی پلاکارد نوشته بودند که بدو مامان، بدو بابا. خط پایان هم حس و حال خوبی داشت. آنها که رسیده بودند می‌آمدند خانواده و دوستانشان را پیدا می‌کردند و می‌گفتند چقدر طول کشیده تا همه‌ی مسیر را بدوند.

۳- هر سال در ماراتن لندن به جز حرفه‌ای‌ها که در بخش مسابقه شرکت می‌کنند، آماتورها هم می‌توانند بدوند. هرکس می‌خواهد بدود می‌رود در یک خیریه ثبت‌نام می‌کند و تعهد می‌دهد که مقدار مشخصی پول از دوستان و آشنایانش برای آن خیریه جمع کند. در روز ماراتن هم با لباس تبلیغی آن خیریه می‌دود. از خیریه‌ی کودکان سرطانی گرفته تا کمک برای جلوگیری از انقراض ببر آسیایی در این رویداد بزرگ نماینده دارند. برای همین هم بخش آماتور بیشتر به یک کارناوال می‌ماند تا یک رویداد ورزشی. لباس‌ها و عروسک‌هایی که دوندگان برای نمایش و تبلیغ تن‌شان می‌کنند آنقدر ناراحت و سنگین هستند که معلوم نیست بتوانند ۴۰ کیلومتر را با همین وضع بدوند. در هر حال با همه‌ی این اوصاف ماراتن لندن بزرگ‌ترین خیریه‌ی دنیاست که در آن تک‌تک افراد پول جمع می‌کنند. مجموع این کمک‌ها هر سال حدودا ۵۰ میلیون پوند است.

۴- به جز لندنی‌ها و بریتانیایی‌ها دونده‌های حرفه‌ای و آماتور از همه جای دنیا در ماراتن لندن شرکت می‌کنند. آنها را که دیدم فکر کردم چرا ما (ایرانی‌ها) هیچ وقت به فکر شرکت در چنین مسابقه‌هایی برای تبلیغ یا پول جمع کردن برای هدف‌هایمان نیستیم. چه می‌دانم مثلا کمک جمع کردن برای خانواده زندانیان یا هر هدف دیگری که برایمان مهم است. همت‌اش را نداریم، بلد نیستیم یا فکر می‌کنیم این چیزها جدی نیستند و ممکن است شان و منزلت اهداف والایمان پایین بیاید؟ فرصت زیاد است، استفاده نمی‌کنیم.


بلاگر-خبرچین

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

چهارشنبه‌ای که گذشت 50 هزار دانشجو در اعتراض به افزایش شهریه دانشگاه‌های بریتانیا در لندن و در مقابل پارلمان تظاهرات کردند. مهمترین مشکل آنها این بود که حزب لیبرال-دموکرات که یکی از دو حزب دولت ائتلاف است بر خلاف قولی که داده بود با افزایش شهریه موافقت کرده‌ است. این تظاهرات در ساعات بعد با حمله تظاهرکننده‌ها به دفتر مرکزی حزب محافظه‌کار به خشونت و درگیری کشیده شد. جزئیات بیشتر را حتما در خبرها خوانده‌اید یا می‌خوانید. اما یکی از این جزئیات پرتاب کپسول‌های آتش‌خاموش کن از بالای ساختمان حزب بوده است که باعث آسیب دیدن افراد زیادی شده است.

دیروز یک وبلاگ‌نویس معروف بریتانیایی عکسی منتشر کرد از مردی که بالای ساختمان حزب است و کپسول به دست دارد. (مطمئن نیستم عکس را قبل از او جای دیگری منتشر نکرده باشند.) این وبلاگ نویس راست‌گرا پل استینز نام دارد و در وبلاگی با نام گویدو فاوکز می‌نویسد. او دیروز پیشنهاد کرد 1000 پوند جایزه به بلاگری داده شود که نام این مرد را در وبلاگش بنویسد یا هر کسی که او را بشناسد و به گویدو ایمیل بزند. بعد از انتشار آن پست، ظاهرا یکی از اعضای حزب محافظه کار مقداری از این جایزه را تقبل کرد. بعد از چند ساعت فاوکز اعلام کرد که کل مبلغ جایزه آماده است. امروز هم با انتشار عکس‌های بیشتری از کسانی که کپسول آتش‌نشانی در دست دارند به دنبال یافتن اسم افراد بیشتری است. جملاتی که به کار برده از این دست هستند که حتما کسانی هستند که این افراد را می شناسند و "وجدان" دارند و اسم آنها را برای ما می فرستند.

تا جایی که می‌فهمم، این یعنی طرفداران و اعضای حزب محافظه‌کار پلیس را دور زده‌اند و خودشان در حال پیدا کردن کسانی هستند که به ساختمان حزب حمله کرده‌اند. طبیعتا پلیس خودش در حال پیگیری است و حتما با این همه دوربینی که در لندن کاشته‌اند می‌توانند طرف را پیدا کنند. مسئله این است که استفاده از وبلاگ‌نویس‌ها و شهروندان به عنوان خبرچین کار ترسناکی است. درست همان کاری که دو طرف درگیری‌های تابستان 88 در ایران می‌کردند. دایره کشیدن دور صورت افراد و تقاضای اینکه مردم اسم این افراد را بگویند.

تا جایی که دیده بودم به طور متوسط مردم از این کار استقبال می‌کردند. وحشتناک است. ببینیم واکنش افکار عمومی جزیره به این کار مشابه چیست؟ حدس می‌زنم اینها هم استقبال کنند. شاید با این استدلال که طرف به هر حال قانون‌شکنی کرده و به دیگران آسیب رسانده. اما انگار کسی به فکر وحشت زندگی در بین خبرچین‌ها نیست.

استدلال "هیچ جای دنیا"

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

دو سه روز پیش ایمیلی گرفتم در مورد یک کنفرانس فلسفه در یکی از دانشگاه‌های لندن. گفته بودند برای شرکت حتما ایمیل بزنید و ثبت نام کنید. ایمیل زدم و بعد از چند ساعت جواب دادند به خاطر اعتصاب متروی لندن کنفرانس به ماه دیگر موکول شده است.

داشتم فکر می‌کردم اگر این ماجرا در ایران اتفاق افتاده بود حتما کلی فحش می‌دادیم که این چه بساطی است، چرا برنامه‌ریزی ندارند. چرا برنامه مردم را به هم می‌زنند ... و یکی از آن "هیچ جای دنیا این اتفاق نمی‌افتد"ها هم پشت‌بندش می‌چسباندیم. حالا جالب این است که زمانبدی اعتصاب‌های متروی لندن از یکی دو ماه قبل مشخص بوده است.

یادداشت‌های شهر بی در و پیکر

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

این مدتی ننوشتم درگیر یک اسبابکشی طولانی و خستهکننده بودم. اسمش را میگذارم مهاجرت دوم؛ به هر حال شهر و کشور عوض کرده‌ایم. بیست روزی میشود که ساکن لندن شدهایم و طبق معمول همه اسبابکشیها و مهاجرت‌ها هنوز کارهای اداری و دردسرهای مربوط به جابه‌جایی تمام نشده.

قبل از این چند باری لندن را دیده بودم، اما طبیعتا در همه‌ی سفرها از نگاه توریستی شهر را دیده‌ام. این بار خیلی فرق می‌کند و همین باعث شده است که مدام مقایسه کنم. به خصوص که رسما از دهات به شهر آمده‌ایم و تفاوت‌ها آنقدر زیاد است که ناخود‌آگاه جای مقایسه را باز بگذارد. عجالتا با توجه به مسیر این چند سال از تهران به لایدن و از آنجا به لندن، حس می‌کنم چقدر این شهر بزرگ و بی‌در و پیکر و از دست رفته و شلوغ است و چقدر آدم را یاد تهران می‌اندازد. اگر این وسط در هلند زندگی نکرده بودم یا مثلا آلمان را بارها ندیده بودم، این احساس را نداشتم. اما آنها آنقدر منظم و اتو کشیده و دقیق بودند که اینجا کوچک‌ترین مشکلی به چشم می‌آید. طبیعتا اختلاف‌ جمعیت و مساحت خیلی موثرند. به هر حال دلم برای هلند تنگ می‌شود، اما فعلا هیجان کشف محیط جدید به همه چیز می‌چربد.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.