www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب،. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب،. نمایش همه پست‌ها

در خواب مردم چه می‌کنی، ناصری!

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

خواب دیدم مقداری خرت و پرت و کتاب لازم داشتیم. نمی‌دانم «ما» چه کسانی بودیم و چه غلطی می‌کردیم. اما می‌دانم که آن خرت و پرت‌ها را معصومه برای‌مان تله‌پورت کرد! چیز عجیبی هم نبود، انگار که عادی‌ترین کار عالم باشد. مثل همین ایمیل فرستادن‌های هر روزه که حالا خیلی عادی است. نشسته بودیم کارمان را می‌کردیم که جعبه‌ی خرت و پرت‌ها وسط اتاق ظاهر شد. کتابی‌ هم که این روزها روی آن کار می‌کنم در جعبه بود. انگار که در رفت و برگشت‌های طراحی و اینها فرستاده بودند که نظر دهیم. حالا ربطی هم به فرستنده ندارد.
بعد فکری به سرم زد، انگار که خیلی نابغه باشم مثلا و پیشنهاد دادم معصومه خودش را هم تله‌پورت کند که دلم برایش تنگ شده. در بین دانشمندان جمع بحث این شد که تله‌پورت موجود زنده و شعورمند مشکلاتی دارد و هنوز ممکن نیست. چیزی در این مایه‌ها که اگر طرف را بفرستید تکثیر می‌شود انگار! من هم ظاهرا از تکثیر معصومه ناصری ترسیدم که بی‌خیال ماجرا شدم.

خواب به این مضحکی قطعا باید تاثیر فیلم‌هایی باشد که این روزها می‌بینم وگرنه سالها از اینکه قسمتی از تز ام پارادوکس EPR بود گذشته است که آن هم موضوع آبرومندی است مربوط به تله‌پورت کوانتومی و جدای این علمی-تخیلی بازی‌ها.

نگرانی از دست دادن

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

خواب دیدم در یک ساختمان بزرگ هستم. جایی شبیه مدرسه یا دانشگاه بود. بچه‌های مدرسه و دانشگاه بودند. بعضی از استادها هم بودند. دکتر منصوری را یادم می‌آید. مسعود بهنود هم در همان ساختمان دفتر داشت! کیف‌ام را جایی گذاشته بودم انگار. وقتی برگشتم کیف‌ام نبود. از بچه‌ها سراغ گرفتم، گفتند وسط راه افتاده بود گذاشتیم‌اش آن کنار. کسی که درباره‌ی کیف از او پرسیدم، سولماز.ک. بود. آن کنار را گشتم و کیف‌ام را خالی پیدا کردم. لپ‌تاپ‌ام نبود. همین لپ‌تاپ سفید کوچکی که حالا دارم. بقیه‌ی خواب را دنبالش گشتم. آن وسط‌ها سیما را دیدم و از او سراغ گرفتم. گفتم آنجایی که گم‌اش کرده‌ام پشت در اتاق مسعود بهنود است، می‌روم از او بپرسم. سیما گفت بهنود امروز سر کار نیامده. هر چه گشتم پیدا نشد. گریه می‌کردم و می‌گفتم همه زندگی‌ام در آن لپ‌تاپ بود. فکر کنم آنقدر گریه کرده باشم که با صدای گریه‌ی خودم از خواب بیدار شدم. اما دوباره که خوابیدم همچنان در آن ساختمان بودم. این بار انگار کیف و لپ‌تاپ همراهم بود. حالا نگران بودم که جایی کیف را نگذارم بروم. بعد موقعیتی پیش آمد که همه می‌خواستند کیف‌هاشان را بگذارند و بروند چیزی بخورند، من اما مشکوک بودم. آخرش به خاطر اینکه بقیه می‌گذارند، من هم گذاشتم. و بعد در تمام راه نگران لپ‌تاپ بودم. انگار داشتیم می‌رفتیم سوار اتوبوسی چیزی شویم. کوچه پس کوچه بود. از خواب بیدار شدم.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.