www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها

حتما باید فلانی می‌گفت که قبول کنی؟

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

این وضعیت را حتما همه ما تجربه کرده‌ایم که در جمعی حرفی بزنیم و کسی اعتنایی به چیزی که گفته‌ایم نکند، اما کمی بعدتر یکی دیگر از اعضای گروه همان حرف را می‌زند و همه می‌گویند چه فکر خوبی!

برای همه ما پیش آمده که از نظر معرفتی یا شناختی نادیده گرفته شویم و به زبان خودمانی کسی حرف‌مان را به حساب نیاورد. اما اینکه این مسئله برای همه پیش آمده به این معنی نیست که همه به طور یکسانی مورد بی‌اعتنایی معرفتی قرار می‌گیرند. مشکل آن است که بعضی از افراد به دلایل مختلف این وضعیت ناخوشایند را بیشتر از دیگران تجربه کرده‌اند و می‌کنند. این یک تبعیض سیستماتیک است و به همین دلیل ایراد دارد.

مثال خیلی دم دستی‌اش موردی است که در مثال‌های سکسیسم روزمره آمده:
@ghazinouri : «واسه اسم نرم‌افزار Brainstorm میکردیم. همکار مؤنث اسمی پیشنهاد داده بود رد شده بودیم.بعدا همکار مذکر همونُ گفت،همه گفتیم چه اسم خوبی. #سکسیسم»

مثال دیگرش آن است که اگر در جمعی کسی دنبال نتایج فوتبال باشد، احتمال اینکه از یک زن حاضر در آن جمع که اتفاقا فوتبال را هم پیگیری می‌کند، نتیجه آخرین بازی را بپرسد کمتر از آن است که از مردی بپرسد که علاقه‌ای به فوتبال ندارد. یا مثلا تصور می‌شود که نقشه‌خوانی زنان بد است و برای همین مسیر را از یکی از مردان گروه می‌پرسند.

Exact Moment

با این حال تبعیض جنسیتی تنها یکی از عوامل نادیده گرفتن معرفتی افراد است و سن، نژاد، طبقه اجتماعی، مذهب، ملیت، تحصیلات و حتی نوع لباس پوشیدن افراد می‌توانند در چنین پیش‌داوری‌هایی موثر باشند. مثال‌هایی برای همه‌ی این موارد در زندگی روزمره همه ما وجود دارد. خیلی از ما مورد بی‌اعتنایی قرار می‌گیریم یا به اظهار نظر دیگران بی‌اعتنایی می‌کنیم صرفا به این دلیل که مثلا در تصورمان هم نمی‌گنجد که آن آدم ساکت و خجالتی که گوشه‌ای نشسته و سر و ضع "از نظر ما مناسبی" هم ندارد ممکن است بیشتر از همه کسانی که در آن جمع حضور دارند ریاضیات، جامعه‌شناسی یا تئوری فمینیسم یا هر موضوع دیگری را بداند. اگر آن آدم حتی اجازه و فرصت حرف زدن هم پیدا کند، به راحتی در میان کلام‌اش می‌پریم و همان حرف او را می‌زنیم و احتمالا به اعتبار اینکه "کارشناس" آن موضوع به حساب می‌آییم یا به هر دلیل دیگری از جمله ژست حق به جانب گرفتن اتوریته معرفتی داریم، حرف ماست که در جمع مورد استقبال قرار می‌گیرد.

میرندا فریکر، فیلسوف فمینیست بریتانیایی که حوزه تخصصی‌اش معرفت‌شناسی است، این نوع تبعیض را با نظریه شناخت پیوند داده و نام «بی‌عدالتی معرفتی» یا «بی‌عدالتی نسبت به اظهار نظر» بر آن گذاشته است. اگر دانستن به نوعی اعتبار تلقی شود، با نادیده گرفتن شناخت افراد اعتبار آنها را زیر سوال برده‌ایم و در موردشان بی‌انصافی کرده‌ایم.

فریکر به این دلیل این نوع تبعیض را از انواع عمومی تبعیض مانند نژادپرستی و سکسیسم متمایز کرده است که ساز و کار آن بسیار خاص‌تر از تبعیض‌های دیگر است. برای مثال در همان موردی که از سکسیسم روزمره نقل شد، ممکن بود همه همکاران زن یا همه همکاران مرد باشند و همچنان نادیده گرفتن معرفتی پیش می‌‌آمد به این دلیل ساده که زن نادیده گرفته شده یک همکار تازه وارد در بین زنان دیگر است و یا مثلا مرد نادیده گرفته شده سن بیشتری از بقیه مردان دارد. در این موارد تبعیضی که رخ می‌دهد در چارچوب سکسیسم قرار ندارد،‌ اما همچنان یک تبعیض سیستماتیک است. به همین دلیل میرندا فریکر پیشنهاد داده است که بی‌عدالتی یا بی‌انصافی معرفتی را جداگانه مطالعه کنیم.

مقاله‌ها و کتاب‌های خوبی در این زمینه نوشته شده است. شاید جذاب‌ترین آنها کتاب «بی‌انصافی معرفتی: قدرت و اخلاق دانستن» باشد. در یکی از مصاحبه‌های سری پادکست‌های نیش‌های فلسفی هم نایجل واربرتون درباره مفهوم بی‌انصافی معرفتی با میرندا فریکر بحث کرده است. فریکر معتقد است که در مورد بی‌عدالتی معرفتی هم مانند دیگر تبعیض‌ها فرد مورد تبعیض واقع شده و کسی که مرتکب تبعیض می‌شود به راحتی ممکن است که حتی نداند این وضعیت ایراد دارد و به زبان دیگر فکر کند که رسم روزگار همین است. بنابراین او قدم اول برای مقابله با این تبعیض را برشمردن موارد بی‌شمار مثال‌های روزمره از این تبعیض می‌داند.

بخشی از این بحث نوعی کاربرد عملی برای اخلاق روزمره دارد که بسیارحیاتی است، اما پیش از آن موضوع جذابی است اگر در هر کدام از موارد بی‌اعتباری معرفتی، به این فکر کنیم که اتوریته دانستن و اعتبار معرفتی با چه ساز و کاری به دست آمده است. نکته مهم این بحث در این است که در میان گروهی برابر از افراد، برخی به دلایلی غیرمعرفتی مانند جنسیت، نژاد، سن و ... اعتبار معرفتی کسب می‌کنند یا دارند.

همیشه و همیشه و در همه جا از مدرسه و دانشگاه گرفته تا محیط کار، تا یادم می‌آید این حس را داشته‌ام که مورد تبعیض معرفتی قرار گرفته‌ام و کسی حرف‌هایم را در مقایسه با دیگران جدی نمی‌گیرد. از وقتی نظر فریکر را خوانده‌ام بیشتر به مثال‌های بی‌شماری در زندگی‌ام فکر می‌کنم که دانستن دیگران را نادیده گرفته‌ام یا با پیش‌فرض‌های احمقانه اعتبار معرفتی آنها را زیر سوال برده‌ام یا در مورد دانش دیگران بی‌انصافی کرده‌ام. 

نگاه استعماری

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

گفت «اگه ما هم ایران بودیم حتما همین جوری فکر می کردیم.» و مثالی زد از اینکه آن جور فکر کردن یعنی چه. چیز عجیبی نبود و اتفاقا می شد هر جای دنیا بود و آن طور فکر کرد. مستقل از محتوای آن مکالمه و اینکه اصلا جغرافی چه ربطی به طرز فکر دارد ( که البته دارد اما نه به این سادگی)، آن نگاه بالا به پایین واقعا آزاردهنده است. اینکه فکر کنی لزوما هرکه در ایران است جور خاصی فکر می کند که مثلا واپسگرا یا محافظه کارانه است.

نمی دانم چرا این بدیهیات را نوشتم. شاید باورم نمی شد این نوع نگاه وجود داشته باشد.

نگذارید آیشمن صرفا یک مهره شود

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰

این روزها که بحث کار کردن یا کار نکردن در روزنامه ی فلانی داغ بود، دوستی در گوگل ریدر خواندن ترجمه مقاله «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» هانا آرنت را پیشنهاد داد. قبل از اینکه سراغ مقاله بروم فکر کردم چه خوب است که این بحث‌ها باعث می‌شوند ملت بروند و متن های خوب را ترجمه کنند. اما مقدمه ی مترجم بر مقاله می‌گوید که آن را زمستان 2008 ترجمه کرده است. در هر حال خوب است که این بحث‌ها باعث شوند آثار اندیشمندان بزرگی را بخوانیم که خود درگیر سؤالاتی شبیه دغدغه های ما بوده‌اند و به خوبی از پس تحلیل آن‌ها بر آمده اند. خود مقاله را که حتماً باید خودتان بروید بخوانید( این هم متن انگلیسی که آن هم روان و خواندنی است)، اما خلاصه‌ای از مقدمه مترجم را اینجا نقل می‌کنم که توضیح داده است چه چیزی باعث شد تا هانا آرنت این مقاله را بنویسد.

«روز 24 مه 1960 روزنامه نیویورک تایمز خبر ربوده شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط ماموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشور منتشر کرد.... بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بین‌المللی و سازمان ملل مطرح شد.... بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنندف زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونی برای جنایت علیه بشریت نبود.... هانا آرنت با مجله نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارش این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود.... مجموعه گزارش های آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» به چاپ رسید....آرنت از اولین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامه او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل کند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شان عدالت، اجازه نمی داد که متهمی برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره ای شود قابل تعویض، و بهانه‌ای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگستری در دموکراسی نمی‌تواند همانند نظام های توتالیتر، افراد را تبدیل به مهره کند. …. او معتقد بود که نه دادگاه نورنبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنبرگ آنان که پیروز شدند شکست خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را.... در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسأله اشاره کرد.... و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد.... در «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری»، هانا آرنت ایراد ها و انتقادهای منتقدین «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» را یک به یک بر می شمرد، تحلیل می‌کند و به آن‌ها پاسخ می دهد.... و مهمترین انتقاد آن بود که نمی‌توان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینی‌اش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزش‌های اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما که پدیده‌های مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکته‌های آموزنده‌ای در بر دارد...»

فاشیسم خوابیده در درون ما

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

در مدرسه ای آلمانی قرار است به دانش آموزان سال آخر در یک کارگاه یک هفته ای مدل های اجتماعی را درس دهند. این کلاس ها اختیاری است و دو موضوع برای دو کارگاه با دو معلم پیشنهاد شده است: آنارشی و اتوکراسی. فیلم "موج" داستان کلاس یا در واقع معلمی است که موضوع کارگاه شان اتوکراسی است. در جلسه اول مطابق انتظار از دانش آموزان می خواهد تعریف و مثال های این سیستم اجتماعی را بگویند. بحث به آلمان نازی می کشد. بعضی شکایت می کنند که از این عذاب وجدان تاریخی خسته شده اند و به دنبال مثال های دیگری از خودکامگی هستند. در جلسه بعد معلم از آنها می خواهد به طور هماهنگ پا به زمین بکوبند و در روز بعد همگی با پیراهن سفید به مدرسه بیایند. کم کم آنها تبدیل به یک فرقه می شوند و اسم گروه را هم موج می گذارند. برایش لوگو طراحی می کنند و در همه جای شهر علامت خود را می چسبانند. از وحدت و همرنگ بودنشان لذت می برند و حتی با تکان دادن دست شبیه موج روشی برای سلام کردن ابداع می کنند. آنها خیلی خیلی از آنچه معلم انتظار داشت فراتر می روند. خشونت های گروهی انجام می دهند و آنهایی را که در گروه شان نیستند اذیت می کنند. مخالفان را هم به شدت آزار می دهند. معلم در جلسه آخر با یک سخنرانی به سبک هیتلر و تحریک آنها به اعمال خشن گروهی نشان می دهد که چه راحت به یک گروه فاشیست تبدیل شده اند، به مثالی از آنچه دوست نداشته اند.

فیلم موج بر اساس آزمایش "موج سوم" که یک معلم تاریخ در سال 1967 در مدرسه ای در کالیفرنیا انجام داده ، ساخته شده است. رون جونز که یک معلم تاریخ بود برای درس دادن دوران آلمان نازی می خواست به شاگردانش نشان دهد که در آلمان دهه سی دقیقا چه اتفاقی افتاده است. او برقدرت گرفتن از طریق نظم، اجتماع، عمل وغرور تاکید می کرد تا آنها را برای رسیدن به اهداف آزمایش خود کنترل کند.

خود آزمایش خیلی خوب مستندسازی نشده، اما در سال 1988 یک رمان بر اساس آن نوشته شده است. یک فیلم تلویزیونی هم در سال 1981 بر اساس این آزمایش ساخته شده است. امسال هم خود رون جونز با کمک چند نفر از دانش اموزان همان کلاس یک موزیکال بر اساس آن آزمایش را به روی صحنه برده اند.

چای کیسه ای، زردچوبه، تحقیر

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

مدرسه مان ساعت سه تعطیل می شد و تا به خانه برسیم ساعت چهار شده بود. برای همین معمولا ناهار می بردیم. دوستی داشتم که آشپزی مادرهای دیگران را تحقیر می کرد برای اینکه زردچوبه زیاد در غذایشان ریخته اند و به این افتخار می کرد که مادر خودش غذا را با رب گوجه خوش رنگ می کند. آزار می دیدم، اما دقیقا نمی فهیدم چه چیزی آزارم می دهد. آشپزی مادرم یا رفتار دوستم.
بعدها با دیدن نمونه های بیشتر این رفتار در دیگر دوستانم فهمیدم آنچه آزار دهنده است، تمایل آدم ها به مرزبندی و خط کشی است. آن هم نه با نکات مثبت خودشان که با نکات به نظر خودشان منفی ای که به بقیه نسبت می دهند. با این کار دنیا را به دو بخش تقسیم می کنند، آنهایی که مثلا چای سبز دوست ندارند پس چیزی از چای نمی فهمند و آنهایی که چای سبز دوست دارند پس در دسته آدم خوبها هستند. حکم دهنده هم طبیعتا در قسمت خوب هاست. هر کدام از این حکم ها مرزهای دنیا را بیشتر و بیشتر می کنند.
فقط حواسم باشد دیگر به آشپزی مادرم شک نکنم. همه این مرزبندی ها سلیقه ای هستند به شزطی که اینقدر خشن و سلبی بیان نشده باشند.

مرز زندگی خصوصی کجاست

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۸

لارا دکرز، دختر 13 ساله هلندی - نیوزلندی، می خواهد تنها با قایق به دور دنیا برود. اما دولت هلند با این استدلال که چنین سفری برای دختری به این سن خطرناک است، ماجرا را به دادگاه کشیده است تا حضانت او را از پدر و مادرش بگیرد. این ماجرا را چند روز پیش از مارتین، یکی از استادهای دانشکده که اتفاقا قایقران حرفه ای هم هست، سر میز ناهار شنیدم. نکته غیرمنتظره ی داستان واکنش استاد خودم و بقیه هلندی های سر میز بود که می گفتند، پدر و مادری که بچه شان را مدرسه نفرستند و اینقدر بی مسئولیت باشند که اجازه دهند او تنها به سفر دور دنیا برود، صلاحیت نگهداری اش را ندارند. مارتین بیچاره هم آن وسط دست و پا می زد که این کار هیچ خطری ندارد و خودش از دوازده سالگی قایقرانی را شروع کرده است. البته بحث اصلی نه بر سر خطرناک بودن یا نبودن این سفر، بلکه بر سر این بود که آیا اصلا دولت حق دارد در این ماجرا دخالت کند یا نه. پس از دیدن واکنش همکارهای فیلسوف ام، امشب وقتی سی ان ان گزارشی از این ماجرا پخش کرد اصلا متعجب نشدم که در نظرسنجی شان 70 درصد شرکت کننده ها با سفر این دختر مخالف بودند.
مدام یاد کنایه های مارتین سوئدی می افتم که می گفت "مثلا اینجا هلند است، کشور لیبرالیسم" و فکر می کنم فرق این واکنش مردم و دولت با سیستمی مثل شورای نگهبان خودمان چیست.

پی نوشت: یکی از دوستان در فرندفید یک حالت حدی مطرح کرده که سوال "مرز دخالت کجاست" را واضح تر نشان می دهد، فکر کردم بد نیست مثال اش را اینجا بگذارم: " فرض کنید لارا ۴ ساله بود و قرار بود بین دو برج بسیار بلند بندبازی کند، و فرض کنید این کار برای لارا بسیار خطرناک باشد، پدر و مادر لارا قصد ندارند لارا را از این کار منع کنند، دولت در این قضیه دخالت می‌کند، آیا اینجا دخالت دولت بجاست یا نابجا؟ "

رسانه، زبان، خشونت

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۸

آنلاین می‌شوم که خبر بخوانم. اما چیزی که می‌بینم خبر نیست. انگاری کیهان ادبیاتش را همه جا تکثیر کرده است. حتی از تیتر "خبر"های روزانه نفرت و خشونت می‌بارد. مثلا طرف تیتر زده است " جلاد رادان گفت...". خب قبول طرف قاتل است و جنایت کرده، اصلا گیرم نسل‌کشی کرده باشد؛ خبر که قرار نیست حکم دهد. خبری که با چنین تیتری آغاز می‌شود، دیگر قابل اعتماد نیست؛ ممکن است خیلی افراطی به نظر برسد اما به بدیهی‌ترین جمله‌های آن هم باید شک کرد. در واقع با این جهت‌گیری؛ مرز بین سلیقه و برداشت شخصی نویسنده و واقعیت بیرونی مخدوش شده است. از این به بعد هر جمله‌ای ممکن است ذهنی باشد؛ در حالیکه انتظار می‌رود خبر از گزاره‌های عینی تشکیل شده باشد. ( انتقاد‌های احتمالی مربوط تفسیر متن را می‌دانم، اما در اینجا وارد نیستند.)


این بی اعتماد شدن مخاطب به رسانه تنها یکی از آسیب‌های چنین زبانی است. گرفتاری مهمتر اما آن است که گویا آن رسانه هم به منِ مخاطب اعتماد ندارد. انگار به فهم و برداشت من از آنچه می‌گوید بی‌اعتماد است و بدتر از آن می‌ترسد منظور مورد نظر او را برداشت نکنم. برای همین خود را ملزم می‌بیند که صفتی شبیه "جلاد" را به کار برد تا هیچ شک و شبهه‌ای باقی نگذارد. چنین رسانه‌ای به شعور مخاطب‌اش احترام نمی‌گذارد.


آسیب دیگر به کارگیری این زبان در رسانه، ترویج نفرت و خشونت است. زبان گسترش‌دهنده خشونت، قرار نیست آشکارا فرمان دهد یا تشویق کند که آی مردم بروید آدم بکشید؛ نفرت به سادگی و با همین صفت‌هایی که به اسم‌ها می‌چسبند ترویج می‌شود. بازتولید ادبیات کیهانی خطرناک است، اما خطرناکتر آن است که این ادبیات مشتری داشته باشد.

هویت در این سوی مرز

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

معمولا به انگیزه‌های ناخواسته و ناخودآگاه خودم برای انجام کارها مشکوکم. در این حد که حتی کمک یا کار خیریه ای هم اگر بکنم مدام این فکر یا بهتر است بگویم عذاب وجدان با من هست که به خاطر آسودگی خاطر خودم آنها کار را انجام داده ام، نه برای کمک به دیگران. نمونه‌اش همین ماجرای جا دادن به پیرها در اتوبوس یا مترو.

برای همین است که به این هویت تازه یافته یا شاید هویت ترمیم شده‌ام از "ایرانی‌ بودن" در اینجا – بیرون از ایران- خوشبین نیستم. انگار با مچ بند و دیگر نشان‌های سبزم خودم را به موج سبز گره می زنم تا هویت پیدا کنم. می دانم وسواس است و البته یک بحث بسیار نظری در اخلاق. در نهایت باید عمل گرا بود، برای همین همچنان این نوار سبز را به مچ دارم.

"نه" گفتن بدون خشونت

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۸

این مردم قابل احترام اند. وقتی سپر انسانی می شوند تا آن مامور یا بسیجی یا لباس شخصی کتک نخورد، در برابرشان تنها باید سر فرود آورد و در سکوت تحسین شان کرد. با همین منطق سکوت کرده بودم، اما امروز وقتی دیدم هموطنی که سالها دور از ایران بوده می گوید "نسل جدید و جوان ها سوسول هستند، چه معنی دارد مانع کتک خوردن بسیجی ها می شوند که بعد از همان ها کتک بخورند" ؛ فکر کردم لازم است بارها و بارها این ادای احترام را فریاد زد.

ترس از عکاسی به مثابه شلیک

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

همیشه سختم است از آدم ها عکس بگیرم و البته به نظرم جالب ترین سوژه های عکاسی آدم ها هستند. بیست دقیقه باید در ایستگاه اتوبوس منتظر می ماندیم و طبق معمول رفتم توی نخ آدم ها. خانمی با کفش پاشنه بلند صورتی و یک دسته گل رز صورتی آن طرف تر نشسته بود و با موبایل اش بازی می کرد. صورتش معلوم نبود و تقریبا پشت اش به من بود. دوربین را در آوردم و از آن ترکیب صورتی عکس گرفتم. کمی بعد پسری ترک یا عرب یا بهتر است بگویم خاورمیانه ای به سراغ ام آمد و به انگلیسی گفت می تواند چیزی بپرسد؟ سوالش این بود که چرا بدون اجازه از آدم ها عکس می گیرم. می توانستم بگویم من از آن پرنده روی زمین عکس گرفتم نه از آدم ها. اما پرسیدم مطمئنی که باید اجازه بگیرم. گفت بله این انسانیت است و من دوست ندارم از من عکس بگیرند. گفتم مطمنن باشید از شما عکس نگرفتم. رفت پی کارش، اما ما را تا خانه درگیر بحث حریم خصوصی و اخلاق و این قضایا کرد. 
فکر کردم ماجرا را بنویسم و نظر شما را بدانم. به خصوص آنهایی که به طور حرفه ای عکاسی می کنند. آیا عکس گرفتن تجاوز به حریم خصوصی است؟ می توانستم از منظره ای عکس گرفته باشم و تصادفا آن آدم هم در عکس بوده باشد. یا حتی می توانستم وانمود کنم از منظره عکس می گیرم و از آن آدم عکس بگیرم. اصلا آیا حضور در یک مکان عمومی به منزله قبول این نیست که دیده می شوی و احیانا به هر نحوی ثبت می شوی؟ آیا حساسیت آن پسر با رنگ موی اش رابطه ای دارد؟ یعنی آیا ما شرقی ها بیشتر احساس عدم امنیت یا بهتر بگویم عدم امنیت اطلاعاتی می کنیم؟ 
بحث پیچیده ای است و می دانم مثل هر بحث دیگری در اخلاق عملی جواب روشنی برایش وجود ندارد. اما فکر کردن به آن از جنبه های مختلف جالب است. احتمالا باید چیزی به اسم اخلاق حریم خصوصی وجود داشته باشد، دارم دنبالش می گردم. 

گرمایش جهانی و فلسفه

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

1- در کنفرانس‌های فلسفه‌ی این حوالی (هلند و بلژیک را می‌دانم) رسم است که بعد از سخنرانی یکی از شرکت‌کننده‌ها چند دقیقه حرف می زند و  نظر می‌دهد. در واقع این نظردهنده‌ها از قبل انتخاب شده‌اند، سخنرانی و ادبیاتش را خوانده‌اند و سوال می‌پرسند تا بحث باز شود و بقیه هم وارد بحث شوند. در کنفرانس "مفهوم طبیعت در علوم اجتماعی و طبیعی"، سخنرانی "طبیعت، محیط زیست و اخلاق" نصیب من شد. زیاد خوشحال نبودم که سخنرانی‌های مربوط به پروژه ما را افرادی دیگری انتخاب کرده‌اند، اما بعد نظرم عوض شد. به خصوص اینکه همیشه علاقه‌های محیط زیستی داشته‌ام، اما هیچ وقت به طور جدی چیزی از فلسفه و اخلاق محیط زیست نخوانده بودم. طبق معمول به سراغ دانشنامه فلسفی استنفورد رفتم که خیلی سریع آدم را با ادبیات آن حوزه از فلسفه که نمی شناسد آشنا می کند و به سراغ منابع دیگر می فرستد. 

 2- اگر بخواهیم ردپای فلسفی رابطه انسان و طبیعت را دنبال کنیم، به حضرت ارسطو می‌رسیم که در رساله سیاست لطف کرده فرموده‌اند :" طبیعت همه چیز را به طور ویژه برای انسان ساخته است."  بعد هم جناب امانوئل کانت که در درسهای فلسفه اخلاق می‌فرمایند:"خشونت نسبت به یک سگ ممکن است شخصیت یک فرد را طوری تغییر دهد که تشویق شود همان خشونت را نسبت به انسان هم انجام دهد." همین ردپا را بگیرید تا  فرانسیس بیکن و دکارت و بقیه آقایان فیلسوف که کم از این نظرات گهربار انسان-محور ندارند.

 3- سوال اصلی فلسفه و اخلاق محیط زیست هم همین انسان-محوری است. این موضوع پذیرفته شده‌ای است که آلوده کردن و از بین بردن بخش‌هایی از محیط زیست و مصرف بی‌رویه منابع طبیعی از نظر اخلاقی قابل قبول نیست. اما چرا چنین رفتارهایی خوب نیستند، آیا صرفا به این دلیل که صدمه به محیط زیست نتایج بدی برای خود انسان در حال یا آینده دارد؟ همین رویکرد هم خودش انسان-محور است. فلسفه محیط زیست این فرض ها را زیر سوال می برد و به دنبال استدلال های عقلانی برای اصالت دادن به محیط زیست به جای انسان می گردد. 

 

 

حجاب اجباری برای خانم چادری

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷

نگرانی برای دوست محجبه ام باعث شد یاد دوست دیگری بیفتم. داستان مربوط به سه چهار سال قبل است، که این دوستم وسط درس اش آمده بوده ایران. از وقتی می شناختم اش چادر سر می کرد، اما آن روز که قرار شد تهران را بگردیم برای راحتی چادر سر نکرده بود. رفته بودیم سعدآباد و بازار تجریش و در نیمه راه همراهان مان گفتند سری هم به امامزاده صالح بزنیم. من گفتم بیرون منتظر می مانم، حوصله ندارم برای داخل شدن چادر سر کنم. آن دوست هم طبیعتا همین وضعیت را داشت و ترجیح داد بیرون بماند. گفت: اولین بار است که با چنین وضعیتی روبرو می شوم و تازه درک می کنم در این سالها آدم های شبیه من چه چیزهایی را به شماها تحمیل کرده اند.

اعتماد و خیرخواهی

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

نمی توان اعتراض کرد به کسی که نمی تواند به خیریه ها اعتماد کند. شاید این بی اعتمادی حاصل وضعیت جامعه ما باشد که اعتماد در آن مرده است. چیزی که اولین قدم خیرخواهی است. می شود همین ایراد را به شخص شکاک هم گرفت که چطور می شود به خیرخواهی خودت اعتماد کرد و مطمئن بود قصد کمک داری. اما هیچ کدام از این بحث ها جای اعتماد را نمی گیرد و مهمتر از آن هیچ کدام دردی از آدمهای محتاج کمک دوا نمی کند.
برای همین باید این بحث را رها کنم و بگویم خودم به شهرزاد و پروژه های خیریه اش اعتماد کامل دارم. از نزدیک شاهد یکی از پروژه ها بوده ام و دیده ام کمک های جمع شده به مقصد می رسند. اگر نوشتن این حرفها باعث جلب اعتماد و آشنا شدن حتی یک نفر با این پروژه های خیریه شود، قدم خوبی است.

لینک های مرتبط:
پروژه هفت، مداوای کودکان مرودشتی که در آتش سوزی سوخته اند
آدم های خوب شهر

لاغری مفرط در کیسه خرید

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷

آیا فرقی هست بین مجرمانه دانستن ترویج لاغری و تفتیش کیسه ی خرید مردم ؟ به نظرم پشت این ادعایم استدلالی شبیه پارادوکس تپه شنی خوابیده باشد. اینکه اگر دانه شنی را از تپه ای برداری ،هنوز هم تپه است و آخرِ کار ادعا کنی همان یک دانه شن باقی مانده هم یک تپه است.
اما باز هم فکر کنیم، شاید واقعا هر دو عمل بالا را یک نوع طرز فکر هدایت کنند. اینکه ما مواظب ایم شما آسیب نبینید. حالا این آسیب به جسمتان باشد یا ایمانتان، چه فرقی می کند. می دانم این فکر عواقب خطرناکی دارد. ته تهش این است که مثلا ممنوعیت فروش مواد مخدر هم در همین دسته است و هزار تا چیز مشابه دیگر.

چالش باورهای بدیهی

سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

می گفت شنیده ام اینجا سیاه ها سورینامی هستند. هنگام ادای کلمه ی سورینامی قیافه اش جوری عوض می شد که انگار دارد حرف منزجر کننده ای می زند. این رفتارش به شدت آزارم داد و مدام نگران بودم نکند کسی مرا همراه او در حال گفتن این چیزها ببیند. بعد که تنها شدم این فکر را بالا و پایین کردم که چقدر از رفتارهای ضدنژادی و ضد دینی و ضد... آزرده می شوم. اما فکر دیگری هم در ذهنم می چرخید که توجیه این باور من چیست. چرا باور دارم نژادپرستی بد است و اگر کسی حرف و رفتاری ضدنژادی انجام دهد کار بد و توهین آمیزی انجام داده است. شاید من هم با زدن برچسب نژادپرست به آن دوست در حال انجام کاری مشابه باشم.
امیدوارم سوء تفاهم نشود، دنبال زیر سوال بردن این باور نیستم بلکه به دنبال پایه ها و توجیهِ باوری هستم که همچنان به آن عقیده دارم.

پیچیدگی احترام به عقاید

چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶

دوستی داشتم با ظاهری مذهبی. همان که عادت کرده ایم بنا بر آموزش یا چه مبنایی نمی دانم نشانه ی مذهبی بودن بدانیمش: ریش. این گزاره که ظاهری مذهبی داشت، تنها همان معنا را می رساند و نه هیچ چیز دیگری شبیه اینکه ظاهرش مذهبی بود، اما مذهبی نبود. یا نه حتی این معنا که ظاهرش مذهبی بود و مذهبی هم بود.
رفته بودم موسسه ای برای کاری، تصادفا آن دوست تازه آشنا را موقع ورود دیدم. روسری ولنگ و وازی سرم بود و ناخود آگاه دستانم برای مرتب کردن روسری و پوشاندن موهایم رفت. همان وقت به شدت از آن رفتار شرمنده شدم و هنوز هم ناراحت ام برای آن احترام بی جا. نمی دانم اصلا توجه کرد یا نه، من که یادم نمی رود اما یاد گرفته ام ساده انگاری در احترام به دیگران گاهی منجر به بی احترامی بدتری می شود.

راه چاره: تقلیل اخلاق به قیمت

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

صرفه جویی در مصرف انرژی حتی در این مدت کم و چهار پنج ماهه زندگی در بلاد کفر برای ما نهادینه شده است. پیش آمده که فراموش کرده باشم رادیاتور اتاق خواب را وقتی کسی آنجا نیست خاموش کنم و به شدت ناراحت شده باشم. نه به خاطر اینکه با روشن ماندنش کسی آن سر دنیا و یا در مملکت خودم ناچار است سرما را تحمل کند. فقط برای اینکه اینجا تمام اخلاق و وجدان و انسانیت و حفظ محیط زیست ونگرانی برای گرمایش جهانی و ... را در نشانگر یا عقربه ای به اسم قیمت خلاصه کرده اند. بالا و پایین رفتن قبض ماهیانه نشان مان می دهد چطور مصرف کنیم .
فهمیدنش خیلی سخت به نظر نمی رسد که بهتر است به جای وجدان مردم روی سود و زیان مادی آنها حساب کنند ، تا کار به اینجا نکشد. واقعا انرژی در مملکت مان ارزان است.

نماد دیگری برای شهرشان می خواهند

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶

در هلند ، تنها جایی که نگران دزدیده شدن کیفم شدم و مدام مواظبش بودم خیابان ردلایت بود. آیا واقعا میان سکس و جرم رابطه ای هست؟ در هر حال مدافعان جمع کردن بساط این خیابان به همین رابطه استناد می کنند.

آیا جواب "های" ، "هوی" است؟

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵


۱-منتظر تاکسی بودم. او هم. سرد بود،‌ می‌بارید. هیچ ماشینی پیدا نمی‌شد. شروع کردم بلند بلند غر زدن و شکایت از ترافیک و شهر و از این مزخرفات. گویا بلندفکر کردنم را زیادی جدی گرفته بود که پرسید: می‌آی امشبو با هم باشیم؟با کمال تعجب و در نهایت آرامش مشتم بر صورتش فرود آمد. بیچاره ناپدید شد و من راضی از کارم باز به دنبال تاکسی بودم.
۲- جالب‌ترین قسمت ماجرا آرامش من بود و واکنش خونسردانه‌ام. اگر فحشش داده بودم حتما عصبانی می‌شدم. اما این کار آرامم کرد. و قسمت بد ماجرا هم همین است. اینکه به همین راحتی می‌شود آدم کشت. اگر وسیله‌ی تیزی دستم بود،‌احتمالش کم نبود.
۳- چرا سوال را با خشونت پاسخ دادم؟ می‌گفتم نه و می‌رفتم پی کارم. حتما فکر کردم کنه می‌شود. اما این کار هم می‌توانست عواقب بدی داشته باشد و او هم خشونت من را با خشونتی شدیدتر جواب می‌داد. مستقل از اینکه واکنش آدم در این موارد چه باید باشد و مستقل از بحث‌های مزخرف مربوط به درخواست جنسگونه طرف، سوالم این است که آیا همیشه نباید کلمه را با کلمه پاسخ داد؟ آیا این نوع آزاداندیشی با عقلانیت در تضاد نیست؟ شاید در اینجا عقلانیت همان سودانگاری باشد.


منتشر شده در 25 دی 85

وجدان درد

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵


گرايش به تفكر سودانگارانه گاهي تا آنجا در من شدت مي‌يابد كه شك مي‌كنم اگر در اتوبوس يا مترو جايم به يك پيرزن مي‌دهم،‌ شايد به خاطر اين است كه وجدانم راحت باشد.اما آيا براي آن پيرزن فرقي مي‌كند كه نيت من چه باشد؟ من احمق هر فكري مي‌خواهم بكنم،‌ چه اخلاق‌گرا باشم و چه سودانگار، در نهايت او جايي براي نشستن پيدا مي‌كند.


منتشر شده در 6 شهریور 85
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.