www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

فعالان سیاسی چهار سال یک بار

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

چهار سال پیش درست همین روزها بود که سر و کله‌اش پیدا شد. دوست دوران مدرسه که مدتها بود خبری از او نداشتم. ذوق‌زده از اینکه فرصتی پیش آمده تا گپ بزنیم، از حال و احوالش پرسیدم و اینکه کجای دنیاست و چه می‌کند. انگار نمی‌خواست وقت تلف کند و فورا رفت سر اصل مطلب. تشویق‌ام کرد که در انتخابات شرکت کنم و حتما به فلانی رای دهم. حتی صبر نکرد که برایش توضیح دهم زیره به کرمان آورده است. به همان سرعتی که آمده بود خداحافظی کرد، بدون اینکه بخواهد کمی از من،  کارها، باورها و منش سیاسی‌ام بداند. رفت دنبال طعمه‌ی بعدی‌اش تا به آمار «فعالیت‌های سیاسی»‌اش اضافه کند. 

این روزها سخت منتظرش هستم که بعد از چهار سال دوباره از خواب بیدار شود و بخواهد کشتی در حال غرق شدن مملکت را با ارشاد ما «بی‌عملان» نجات دهد. 

شورای نگهبان درون!

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۲

در خبر نوشته بود برای ثبت نام در انتخابات ریاست جمهوری در وزارت کشور صفی طولانی به راه افتاده است. بعد از آن هم با هیجان صحبت از حضور فلان کس و بهمان کس با چندین متر لقب و عنوان پشت اسم شان بود. دست آخر هم اعلام شد که وقت ثبت نام به پایان رسیده است.

داشتم فکر می‌کردم وقتی آن آقا یا آن یکی آمد که ثبت نام کند، آیا مثل بقیه در همان صفی که گفتند به راه افتاده، ایستاد؟ بحث اخلاق رعایت صف نیست. بحث برابری هم نیست. فقط یادمان باشد پنج روز تمام عکس و خبر به اشتراک گذاشتیم/ند از کارناوالی که برای ثبت نام راه افتاده و اینکه هر کس و «ناکس»ای راه وزارت کشور را یاد گرفته است. به قول رفیقی مفت و مجانی به ادبیات تمایز بین مورد تاییدها و «ناکس»ها دامن زدیم/ند.   

«استثنا، استثنا نمی پذیرد»

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۱

به دلیلی با کسی بحثی شد بر سر نگاه تحقیرآمیزی که به «در و دهاتی»​هایی داشت که به قول خودش به تهران آمده اند و جای اوی «تهرانی» را تنگ کرده اند و هر کدام هفت هشت بچه دارند و...! آنقدر مهمل بود که حتی قادر به بازتولید آن حرف​ها نیستم. بحث هم غیرقابل ادامه بود. این بحث غیرقابل ادامه است. تنها تسکین شاید همزمانی تصادفی آن بحث با شماره آخر رادیو فنگ بود که از «خزانه تا ونک» گفته است. مثل همیشه رادیوفنگ به خوبی مسئله را توصیف می​کند. فنگ در این شماره به موضوع «اراذل و اوباش» پرداخته و از نگاه «ما» به «آنها» گفته است. 

«می​توان آفتابه به گردن​شان انداخت و دور شهر گرداندشان. برای چنین مراسم​هایی سردارها و سرتیپ​ها هم در کنار مردم می​آیند. چرا؟ چون در نگاه مردم احترام می​بینند. احترام به اقتدار و شجاعت کسانی که می​توانند گنده لات​ها را تحقیر کنند. موبایل​ها فیلم می​گیرند و جمعیت گروه کر می​شود: «نیروی انتظامی تشکر تشکر» ... مردمی که به این سادگی زیر بار اقتدار و وحشی​گری پلیس می​روند چگونه می​توانند در مقابل همین وحشی​گری در برابر خودشان واکنش سزاوار نشان دهند؟ آنهایی که روزی از شنیدن این سخن که این جنبش ونک به بالاست ترش می​کردند و چشم به راه حمایت پایین​شهری​ها از حرکت​های خیابانی​شان بودند، از یاد برده بودند که این ترجمه ساده همین سوال ساده است: آن روزها که به سراغ ما می​آمدند شما کجا بودید؟ و متاسفانه جواب دردناکی نیز وجود داشت؛ ما کنار ایستاده بودیم و لب به تحسین اقتدار پلیس گشوده بودیم.... ما نیز روزی سر از کهریزکی در آوردیم که برای «آنها» ساخته شده بود، اما نباید فراموش کنیم که «استثنا، استثنا نمی​پذیرد» و پلیسی که امروز مجید دنبه را می​زند فردا در میدان ونک جلوی ون گشت ارشاد ایستاده است؛ همان​طور که در تابستان ۸۸ در تقاطع نواب-آزادی ایستاده بود.»

این یک عکس نیست

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱

اگر بگویم تصادفا سر از صفحه‌ی فیسبوک کمپین ( حالا مگر غیرفیسبوکی‌اش را هم داریم که تاکید کردم روی فیسبوکی بودنش؟) «نه به حجاب اجباری» در آوردم دروغ گفته‌ام. دوستی  دو سه روز پیش لینک داده بود و باز کردم و دیدم همین طور عکس مشاهیر است که آپلود می‌کنند به عنوان کسانی که از این شعار/خواسته/مطالبه حمایت کرده‌اند. بحث‌ در مورد کمپین و اینکه چرا حالا سر و کله‌اش پیدا شده بماند برای رفقای دیگر. برای من اما عکسی که سر در صفحه گذاشته‌اند دافعه‌ی عجیبی داشت.

عکس سر در صفحه زنی را نشان می‌دهد پشت به دوربین با لباس و شال سفید و موهای بلند. سیاهی‌ گیسوان تا کمر رسیده‌اش می‌خواهد تاکیدی باشد بر ایرانی بودن صاحب عکس که تایید دوچندان آن برج میلاد پس زمینه‌ی تصویراست. اما صورت زن پیدا نیست و این اصلا نشانه‌ی خوبی نیست. وقتی زنی که نماد کمپین نه به حجاب اجباری است، نمی‌تواند به دوربین خیره شود و خواسته‌اش را فریاد بزند، چیزی این وسط ایراد دارد. وقتی زنی که نماد کمپین است، پشت به دوربین از بازدید کننده‌ها طلب لایک می‌کند و به دنبال حمایت است، یک جای کار می‌لنگد. نمی‌خواهم این واژه را به کار ببرم، اما کل این تصویر چیزی جز انفعال به من بیننده نشان نمی‌دهد.

کاش اقلا به جای برج میلاد، عکس برج آزادی را گذاشته بودند. آن وقت شاید زن بر می‌گشت، به ما نگاه می‌کرد و چیزی را فریاد می‌زد.


از رفتن‌هایمان حماسه نسازیم

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

بعد از آنکه تقی رحمانی از رفتن اش نوشت، توجیه رفتن بحث خیلی از محافل مجازی و حقیقی شد که اعضایشان «رفته» بودند. البته اینکه من فقط این طرف بحث را دیده ام حکایت از واقعیت دردناکی دارد که همه ی دوستانم رفته اند و من هم دیگر با آنهایی که مانده اند حشر و نشری ندارم جز اینکه گاهی در ایمیل یا چت به هم بگوییم چه خبر و هوا خیلی سرد شده است. هر دو گروه در دنیاهای موازیبه زندگی ملالت بارمان ادامه می دهیم.


یکی سالها پیش برای درس خواندن آمده، آن یکی همین اخیر فرار کرده، یکی حکم قضایی دارد و نمی تواند برگردد، یکی پناهنده است، آن یکی کار خوبی دارد که قبلا نمی توانست داشته باشد، یکی بی دردسر می رود و می آید اما آنجا را دوست ندارد و آن یکی نمی داند بالاخره کجا می خواهد بماند. آن طرف داستان هم همین است، یکی کار خوبی دارد، آن یکی در خانه ی پدری است، یکی باور دارد که با ماندن تاثیرگذارتر است، آن یکی ممنوع الخروج است، یکی دنبال پذیرش است و ....


هر کدام از ما داستانی داریم و هر کدام از آنها داستانی دارند. اما یادمان باشد از رفتن هایمان حماسه خلق نکنیم و یادتان باشد از ماندن هایتان تراژدی نسازید. این جمله را از شماره ده رادیو فنگ برداشته ام، اما جای حماسه و تراژدی را اینجا برعکس کرده ام. اخیرا انگار رفتن حماسه شده است.


اما مهمتر از آن یادمان باشد «ما» و «شما» یی وجود ندارد. این داستان ها، تک قصه هایی از آدم های جدا افتاده نیستند که بنابر «انتخاب شخصی»شان آنها را خلق کرده باشند. این داستان ها محصول یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم. وبا اینحال این را می فهمم که از بخت بد من آنقدر خوش شانس بوده ام که جزء خیل روزافرزون رفته ها باشم...


دنیاهای موازی

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

دختری کانادایی همکلاس دوره زبان هلندی بود. زبان می خواند که بعد فلسفه سیاسی بخواند یا چیزی در همین حوزه. با پسری هلندی زندگی می کرد که در برج مراقبت فرودگاه کار می کرد. یک بار تولدش رفتیم خانه شان؛ در واقع خانه پدر و مادر پسر بود که سفر بودند. فکر کنم پدر و مادر خانه ای در آفریقای جنوبی هم داشتند و بخشی از سال را آنجا می گذراندند.

حالا تنها ارتباطم با دختر عکس هایش در فیسبوک است. عکس سفرهایی که می روند و جانوران عجیبی که بغل می کنند و طبیعت دست نیافتنی ای که برای آنها دست یافتنی است. کلا همه چیز برایشان دست یافتنی است. انگار در سیاره ی دیگری زندگی می کنند و عکس هایشان را از آنجا می فرستند.

انگار که در دنیاهای موازی زندگی می کنیم. خیلی وقت است که همین حس را در مورد رابطه‌ ی خودم و دوستانم در ایران دارم. دیگر چیزی از آنها نمی دانم و تنها از عینک خبرها از اوضاع شان خبردار می شوم. حتی اگر روز و شب هم خبر بخوانم که می خوانم، باز هم وضعیت طوری است که انگار در سیاره ی دیگری باشم و از دور نگاه شان کنم. در این شرایط خیلی چیزها بی معنی می شود. بی فایده می شود. حقیقت آن است که ما از واقعیت بیرونی جدا شده ایم و نمی خواهیم این را بپذیریم.

محض روایت

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

به کسی نمی گفتند کارش چیست، اگر هم می‌پرسیدند می‌گفتند کارمند نخست وزیری است. اما آن وقت‌ها معلوم بود کارمند نخست وزیری یعنی چه. حالا گیرم کار دفتری می کرد، اما به هر حال ساواکی به حساب می امد. اوضاع که به هم ریخت، دیگر حتی از همسایه ها هم می ترسیدند. روزهای آخر باید بوده باشد یا شاید چند روز اول انقلاب که زن با بچه ی چند ماهه از ترس حمله ی مردم به خانه‌شان سراغ امام جماعت مسجد محل رفته و پناه خواسته. گفته خودم مرد را می‌آورم تحویل می دهم، اما فقط امان دهید که مطمئن شویم بلایی سرش نمی آورند. امام جماعت هم گفته جای امنی ندارد و نمی‌تواند چیزی را تضمین کند. گفته همان جا که هستند بمانند تا به وقتش خبرشان کند. در این مدت یک دانشجوی انقلابی تازه از اوین آزاد شده به آن‌ها پناه داد.

می‌گوید هیچ وقت اسم این دو نفر از یادش نمی رود، انقلابی ها یک چنین آدم‌هایی بودند.

چرا نگفتی نوبل گرفتی؟

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

ظاهرا بعد از اعلام آخرین رتبه‌بندی دانشگاه‌های دنیا، دانشگاه‌های ایرانی باز یادشان افتاده که جای قابل توجهی در این لیست ندارند. چند روز پیش از انجمن فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف ایمیلی گرفتم که خواسته بود برای کمک به رتبه‌بندی اطلاعاتی را برایشان بفرستیم.

هم دانشگاهی عزیز با سلام

هرساله رتبه بندی دانشگاه ها با توجه به معیارهای مشخصی انجام می شود یکی از این معیارها جوایزی است که دانش آموختگان از نهاد های معتبر دریافت می کنند خواهشمندیم در صورتیکه هریک از جوایز جدول پیوست را دریافت کرده اید همراه با مشخصات کامل خود ومستندات حداکثر تا پایان وقت اداری چهارشنبه 24 شهریورماه به دفتر انجمن ارسال فرمایید

با تشکر

ستاد رتبه بندی دانشگاه شریف

جوایز ذکر شده در جدول پیوست‌‌شان هم اینها بودند: جايزه نوبل، فيلد مدال ها (منظورشان نشان فیلدز است!) ، بانك توسعه اسلامي IDB، خوارزمی، فارابی، فرهنگستان علوم اسلامي TWAS، آيسيسكو، جایزه IAS

دوستی ایمیل زده بود که بچه‌ها هر کس نوبل گرفته لطفا به انجمن فارغ‌التحصیلان خبر بدهد تا رتبه دانشگاه در رده بندی بالا رود. دوست دیگری در جواب نوشت نوبل گرفته است اما می‌خواهد بداند چقدر می‌دهند تا اطلاعاتش را برای بالا بردن رتبه دانشگاه به آنها بدهد. خلاصه اگر کسی بین شریفیها هست که نوبل یا فیلدز گرفته و به کسی نگفته لطفا بگوید که شریف در به در دنبال نوبلیست می‌گردد.

افیون یا روح

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

کلر بری یر: ... موج اعتراض‌های مذهبی برای بارزه و مخالفت با شاه به انگاره‌هایی استناد می‌کند که به سیزده سده‌ی پیش باز می‌گردند و در عین حال خواسته‌هایی در زمینه‌ی عدالت اجتماعی و غیره را مطرح می‌کند که به نظر می‌رسد در راستای اندیشه یا کنشی ترقی‌خواهانه حرکت می‌کنند. نمی دانم شما در ایران موافق شدید که ماهیت این اعتراض عظیم مذهبی را تعیین و مشخص کنید یا نه؛ من که این کار را بسیار دشوار می‌بینم. خود ایرانی‌ها در این دوپهلویی غوطه‌ورند و سطوح متفاوتی از زبان، تعهد، بیان و غیره را دارند. میان کسی که می‌گوید « درود بر خمینی» و حقیقتا یک مذهبی بسیار مومن است و کسی که می‌گوید« درود بر خمینی، اما من آنقدرها مذهبی نیستم و خمینی فقط یک نماد است» و آن که می‌گوید:« من کم و بیش مذهبی‌ام، خمینی را دوست دارم اما شریعتمداری را نیز به همان اندازه دوست دارم»، شریعتمداری‌یی که شخصیتی بسیار متفاوت است، میان دختری که چادر سر می‌کند تا به روشنی نشان دهد که یکی از مخالفان رژیم (شاه) است و دختر دیگری که نیمه لاییک- نیمه مسلمان است و حجاب ندارد اما اونیز می‌گوید:« من مسلمان‌ام و درود بر خمینی» ... میان این آدم‌ها سطح‌فکرهای متفاوتی وجود دارد. و با این حال، همه در یک زمان و با شور و حرارت فریاد می‌زنند «درود بر خمینی»، و آن سطح‌های متفاوت از میان می‌رود.


پی‌یر بلانشه: ... آیا روشنفکران همواره از (آیت‌الله) خمینی پیروی خواهند کرد؟ اگر بیست‌هزار نفر کشته شوند و ارتش واکنش نشان دهد، اگر جنگ داخلی روی دهد یا یک جمهوری اسلامی خودکامه بر سر کار آید، آن گاه این خطر وجود دارد که شاهد واگشت‌هایی غریب باشیم. برای مثال خواهند گفت که (آیت‌الله) خمینی جبهه ملی را وادار کرد که بر خلاف میل‌اش واکنش نشان دهد. یا بگویند (آیت‌الله) خمینی نخواست به خواسته‌ی قشرهای میانی و روشنفکران برای سازش توجه کند. همه جور حرف‌هایی که هم درست‌اند هم نادرست.


میشل فوکو: ... جدا از مسائل مربوط به جانشینی بی‌درنگ شاه، مسئله‌ی دیگری نیز دست‌کم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: آیا این جنبش یک‌پارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسل‌ها برانگیخته است، قدرت آن را خواهد داشت که مرزهای خاص خود فراتر رود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آن‌ها متکی بوه است؟ آیا این محدوده‌ها و این تکیه‌گاه‌ها به محض انجام خیزش، محو خواهند شد یا برعکس، ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد؟


از «ایران: روح یک جهان بی‌روح»، گفتگویی میان میشل فوکو، کلر بری یر و پی‌یر بلانشه که خبرنگار روزنامه لیبراسیون در ایران بودند و در سال 1979 کتابی به نام «ایران: انقلاب برای خدا» منتشر کردند.


پی‌نوشت در مورد تیتر: در جایی از این گفتگو فوکو می‌گوید «همیشه از مارکس و افیون مردم نقل قول می‌آورند. اما جمله‌ای که درست پیش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نمی‌شود، می گوید مذهب روح یک جهان بی‌روح است».

کلی گویی آفت ذهن است

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۸

در این یکی دو روز خوانده ام و شنیده ام که می نویسند یا می گویند: من مذهبی نیستم اما...، من از آخوندها خوشم نمی آید اما...، من احترامی به روحانی ها نمی گذارم اما...، من ... اما مرحوم منتظری متفاوت بود.
سوال این است که آیا همین نمونه و نمونه های مشابه نمی تواند باعث شود حکم کلی ندهید؟ چنین گزاره هایی به چیزهایی اصالت می دهند که روزی خودتان هم می مانید از این همه کلیت شان چطور فرار کنید.


سیاه یا سفید

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

«در این جریان تاریخی آقای اوباما و دیگر سیاستمداران جهان یا با جنبش سبز مردم ایران هستند یا بر علیه آن» - حمید دباشی، هفته سبز، برنامه هشتم

«اکنون هر ملتی در هر منطقه‌ای باید تصمیم بگیرد که یا با ما باشد یا با تروریست‌ها» - جرج بوش، سخنرانی بعد از یازده سپتامبر


پی نوشت ضروری: این ربطی به نظر کلی من درباره حمید دباشی و برنامه ها و تحلیل های خیلی خوب اش ندارد. ضمن اینکه شک دارم این دو گزاره از نظر منطقی معادل باشند، اما با شنیدن جمله دباشی دقیقا یاد آن جمله معروف بوش افتادم.




مچ بند سبز، بازوبند ستاره داوود

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

در قطار نشسته بودم و در حال و هوای خودم داشتم کتاب می خواندم و سیب گاز می زدم. سرم را بالا کردم دیدم دختری دو سه ردیف آن طرف تر دارد V نشان می دهد. فکر کردم دارم خواب می بینم یا اشتباه کرده ام، اما دوباره نشان داد و من هم با هیجان جواب اش را دادم. همراه پسری بود که قیافه اش هلندی می زد و خودش هم با چشم های روشن و موهای تیره به نظرم ایتالیایی یا اسپانیایی آمد. موقع پیاده شدن رفتم بالا سرشان پرسیدم دوست ایرانی دارند، دختر گفت خودش ایرانی است. خوشحالی ام تمام شد. فکر می کردم، غیرایرانی هایی هستند که مچ بند سبز را می شناسند.
اما انگار با این مچ بند فقط خودمان را نشان دار کرده ایم. چیزی شبیه بازوبندهای ستاره داری که یهودی ها مجبور بودند به بازو ببندند، اما ما داوطلبانه داریم خودمان را از بقیه جدا می کنیم تا شناسایی شویم. یک بار نوشته بودم، این نوعی هویت است. اما حالا می بینم فراتر از هویت، عاملی برای شناسایی است و همین است که ترسناک اش می کند.

آن 290 نفر کشته آدم نبودند؟

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

دوباره داریم مستند ایران و غرب بی بی سی را می بینیم که بهمن پارسال به مناسبت سی سالگی انقلاب ایران پخش شده بود. همان موقع قسمت اول را کامل و قسمت های بعد را هم جسته گریخته اینجا و آنجا دیده بودیم. مستند خیلی خوبی است با کیفیت و امضای بی بی سی، اما همچنان نکته هایی دارد که نمی شود به راحتی از آن گذشت. مثلا در ماجرای گروگان گیری سفارت آمریکا در تهران و گروگان گیری فرانسوی ها در لبنان، غربی ها به شدت چهره ای انسانی دارند که خانواده شان نگران آزادی شان هستند. اما در مقابل هیچ چیزی از چهره انسانی ایرانی ها نشان نمی دهد. انگار تنها آنها هستند که در این مدت قربانی خشونت و جنگ و تروریسم بوده اند. نمونه اش آن است که هیچ حرفی از شلیک ناو آمریکایی به ایرباس ایرانی و کشته شدن 290 مسافر نمی زند. اتفاقی که از دیگر وقایع موجود در رابطه ایران و آمریکا کم اهمیت تر نیست. آزار دهنده تر می شود وقتی هر سال همین روزها ماجرای گروگان گیری را در بوق می کنند، اما بعید می دانم کمتر کسی از اروپایی ها و آمریکایی هایی که مخاطب بی بی سی و سی ان ان هستند، از سقوط هواپیمای ایرانی خبر داشته باشند.

نمی دانم چرا هر کس می خواهد تاریخ بگوید یا یک ماجرایی را تفسیر کند، نهایتا کارش به داستان دیو و فرشته می کشد؛ حالا در روایت بی بی سی ما دیو ایم و آنها فرشته.

فرزانگان، منطقه 6

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

تهران شهر خشن و بی در و پیکری است. از خشونت اش همین بس که من هفت سال راهنمایی و دبیرستان را به مدرسه ای رفتم که از نگاه من ای که در محله پیروزی بزرگ شده بودم و زندگی می کردم بالا شهر بود و از نگاه هم مدرسه ای های جردن نشین ام پایین شهر.

یه سوزن به خودم

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

این یادداشت را دو سه هفته پیش برای "جمعه برای زندگی" همایون خیری نوشتم.


يک. چند ماه بیشتر نداشتم وقتی‌ آن جمعه مادرم من را بغلش گرفت و راه افتاد برود ببیند انتهای خیابان‌مان در میدان ژاله چه خبر است. حکومت نظامی بود و ماموری جلویش را گرفت و تهدید کرد خانوم جلوتر نیا، وگرنه می‌زنم. با شنیدن قصه‌هایی شبیه این همیشه حسرت خورده‌ام که چرا آن‌ روزها را ندیده‌ام. در طول این سال‌ها هر وقت فیلمی از آن زمان دیده‌ام، حالت غریبی که در چهرهٔ آدم‌ها بوده توجهم را جلب کرده است. حسّی که با هیچ گزارش و کتاب و فیلمی قابل انتقال نیست؛ فقط باید آن‌ زمان را زندگی کرده باشی‌ تا بفهمی دقیقا چه چیزی آن‌ مردمان را در‌ جمعه سیاه و دیگر روزها به خیابان‌ها کشاند. همین است که می‌گویم تنها حسرت تجربه کردنش برایم مانده است.

دو. جمعه پیش هم دقیقا همین حس را داشتم وقتی‌ هزاران کیلومتر دورتر تصویر مردمانی را می‌دیدم که خیابان‌های تهران را سبز کرده بودند و لحظه به لحظه مشتاقانه خبر‌ها را دنبال می‌کردم تا چیزی را کشف کنم.اما انگاری باز هم چیزی را از دست داده باشم، بار اول زمان و این بار فاصله مانع بود و هست. خواندن گزارش‌ها و روایت‌های دوستان و دیدن تک تک عکس‌ها و فیلم‌ها هم تنها یک تجربهٔ دست دوم به دست می‌دهند که با حضور در آن زمان و مکان قابل مقایسه نیست.

سه. با همین حال و روز با حسرت جمله‌ای شبیه این توییت کردم که "تجربه کردن همهٔ این روزها را از دست داده‌ام و از دست خواهم داد." زنجموره‌ام جواب داد و رفقا از در همدردی در آمدند و جمله‌های مشابهی برایم نوشتند. بعد از مدتی‌ اما به خودم آمدم و جواب محکمی به خودم دادم! راستش از ناله‌هایم حالم به هم خورده بود و فکر کردم "سی سال پیش که یا نبودی یا بچه بودی، به هر حال تجربه‌اش غیر ممکن بوده است. حالا اما چه مرگت است، اگر خیلی‌ عشق تجربه کردن داری به جای ناله کردن یک بلیط بخر و برو هر چه می‌خواهی‌ ببین. این قدر هم روی اعصاب بندگان خدا در داخل و خارج راه نرو که وای غریب ام، وای نوستالژی‌ام درد می‌کند، وای عذاب وجدان دارم، وای بیانیه دارم، وای امضا جمع می‌کنم، وای نظریه دارم، وای تجمع می‌کنم، وای راه‌حل دارم، وای من چقدر سبزم، وای من فکر می‌کنم."

چهار. راستی‌ بلیط را برای یکی‌ از همین جمعه‌ها بخرم؟ زندگی‌ می‌کنیم...

تهران در آینه

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

1- وقتی مینا، دختر کوچولوی دوست داشتنی فیلم آینه، زیر همه چیز زد و گفت که دیگر حاضر نیست فیلم بازی کند؛ در این فکر بودم که کاش می شد ما هم قهر کنیم و دیگر بازی را ادامه ندهیم. به نظرم جعفر پناهی هم دقیقا همین نکته در ذهنش بود که مینا را سراغ پیرزنی که در اتوبوس دیده بود فرستاد تا دخترک از او بپرسد آیا او هم در حال نقش بازی کردن است. پیرزن با همان حسرتی که من هم در آن لحظه حس می کردم جواب داد: "کاش من هم فیلم بازی می کردم دختر جون". و ادامه اش لابد این است که هر چه جلوی دوربین گفتم زندگی لعنتی خودم است.

2- به جز بازی خیلی خوب مینا، چیزی که باعث شد از دیدن آینه لذت ببرم این بود که همه چیز در خیابان های تهران می گذرد و مردم و روابط شان را نشان می دهد. لذت کشف کوچه ها و خیابان های آشنا که هر روز از آنها رد می شدم، البته نتیجه ی دوری است وگرنه برای کسی هر روز این صحنه ها را می بیند هیجانی ندارد.

انتقام، پدیده رایج در هر انقلاب

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

روزهای بعد از انتخابات بود که خانه دیانا دوست کلمبیایی ام دعوت بودم. یکی از مهمان ها که هلندی بود وقتی فهمید ایرانی ام بحث انتخابات را پیش کشید. سوال هایی که می پرسید نشان می داد اطلاعاتش بیشتر از آن است که صرفا با دنبال کردن سی ان ان به دست آورده باشد. می گفت امثال تو که خارج از کشور هستند باید در وضعیت بدی باشند، از یک طرف به خاطر دوری در متن جریان نیستند و از طرف دیگر هر اظهار نظری کنند با واکنش عمدتا منفی دوستان شان در داخل مواجه می شوند. پرسیدم از کجا اینقدر خوب می دانی، گفت زنم کوبایی است و همه اینها را تجربه کرده است.
اما اطلاعات خوبش از شرایط ایران دلیل مهم تری داشت که آن را با پرسیدن شغل اش فهمیدم. گفت در اداره مهاجرت و امور پناهندگان کار می کند و برای بررسی پرونده ها مجبور است وضعیت سیاسی و تاریخی کشورهای متبوع متقاضیان را مطالعه کند. سخت ترین پرونده هایشان مربوط به قربانیان بحران هایی مانند جنگ و انقلاب است. در این شرایط قبل از انقلاب فعالان سیاسی به دلیل فشار و شکنجه و زندان دولت حاکم از کشورشان فرار می کنند و درخواست پناهندگی می دهند. چند ماه یا چند سال بعد، وقتی انقلاب پیروز می شود حاکمان سابق از دست شکنجه و زندان و اعدام انقلابی های به قدرت رسیده فرار می کنند و می خواهند پناهنده شوند. موارد زیادی پیش آمده که زندانی و زندانبان در یک کمپ پناهندگی با هم مواجه شده اند و ماجرا به انتقام جویی کشیده شده است. اما در خیلی از موارد پناهجوهای دسته دوم تنها کارمند یا سرباز حکومت سابق بوده اند و صرفا به خاطر کار کردن در حکومت قبل جان و مال شان در خطر است- مثال اش ساواکی ستیزی بعد از انقلاب است که حتی زن و بچه کارمندهای ساواک هم از دست انقلابی ها در امان نبودند.
این آقای هلندی می گفت دقیقا به همین دلیل تصمیم گرفته اند این پرونده ها را در کمیته ای جداگانه بررسی کنند و او در آن کمیته کار می کند. به گفته خودش کار خیلی سختی دارد، برای اینکه طبق باور پناهجوهای گروه اول با جنایتکاران سر و کار دارد؛ اما باید با آنها هم مثل بقیه پناهجوها و بر اساس قوانین پناهندگی رفتار کند. کار این کمیته آن است که با مطالعه شرایط سیاسی کشور مربوط به هر پرونده و بررسی وضعیت آن پناهجو تشخیص دهد که آیا مثل یک پرونده عادی به او پناهندگی دهند یا او را به دادگاه بین المللی یا دادگاه کشور متبوع اش ارجاع دهند.

وسوسهٔ یقین

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

کفر آمیز دانستن فلسفه موضوع جدیدی نیست. بارها و بارها در طول تاریخ و در همه سرزمین‌ها بوده اند حاکمان و مردمانی که فلسفه را تکفیر کردهاند. این نگاه تکلیفاش روشن است. برای همین میخواهم آن‌ را به عنوان یک معیار بیاورم این طرف خط. همان مرز سیاه و سفید کذایی که ملت شریف را از اغتشاشگر و یا با ادبیات طرف مقابل سبز را از غیر سبز جدا می‌کند. پس اصلاح می‌کنم و به جای خط از طیف حرف میزنم و به جای "این" سوی طیف هم میگویم طرف دیگر طیف.

ادعا این است که ضدیت با اندیشه را در همه جا می توان دید. هر جا که سوال را هم ارز مخالفت یا برندازی یا انشعاب یا پیوستن به اردوی دشمن بدانند. هر جا که حق سوال پرسیدن، حق انتقاد کردن، حق شک داشتن؛ به رسمیت شناخته نمی‌شود. طبیعتا همیشه هم بهانههایی برای این رویکرد وجود دارد، از تشویش اذهان عمومی‌ و امنیت ملی‌ گرفته تا از بین بردن روحیه امید در دیگران یا نامناسب بودن زمان برای سوال یا انتقاد. اما اینها همه بهانه است، مشکل در مطلق‌انگاری است که اندیشیدن را تحمل نمی‌کند. مطلق‌انگاری در همه جا وجود دارد.

شاهکارهای طرف مثال تورهای سازمان ملل شده

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

1- به ژنو که رسیدیم، اولین جایی که رفتیم سازمان ملل بود. همه چیز خیلی امنیتی و جدی بود؛ باید از چند گیت بازرسی و نشان دادن مدارک شناسایی رد می شدیم تا بالاخره به قسمت فروش بلیط برای یک تور یک ساعته می رسیدیم. بازدیدکننده ها را گروه بندی می کردند و هر دسته را به یک راهنما می سپردند. هیچ کس حق نداشت تنهایی برای خودش بچرخد.

2- خانم راهنما ساختمان ها و سالن ها را یکی یکی نشان می داد و در ضمن ساختار سازمان ملل را هم توضیح می داد. جایی که گفت فلسطین عضو سازمان ملل نیست، برای اینکه رسما کشور نیست اما با این حال نماینده بدون حق رای در جلسه ها دارد؛ خیلی دلم می خواست بگویم گند بگیرند این سازمان ملل را.

3- سالن اصلی حدود دو هزار صندلی دارد که جلسه های خیلی بزرگ مثل نشست های سالیانه در آن تشکیل می شود. خانم راهنما برای اینکه مثالی زده باشد، گفت حدود دو ماه پیش اجلاس ضد نژاد پرستی در این سالن برگزار شد. همان اجلاسی که "پرزیدنت" احمدی نژاد در آن سخنرانی کرد و نماینده خیلی از کشورها سالن را ترک کردند. این بار اما دیگر جو زده شدم و پریدم وسط حرفش که او پرزیدنت نیست. طفلک نفهمید چه می گویم و برای همین دستم را با مچ بند سبز بالا بردم و دوباره تکرار کردم او "رئیس جمهور" ما نیست. خانم راهنما جمله اش را اصلاح کرد و حرف اش را ادامه داد.

هویت در این سوی مرز

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

معمولا به انگیزه‌های ناخواسته و ناخودآگاه خودم برای انجام کارها مشکوکم. در این حد که حتی کمک یا کار خیریه ای هم اگر بکنم مدام این فکر یا بهتر است بگویم عذاب وجدان با من هست که به خاطر آسودگی خاطر خودم آنها کار را انجام داده ام، نه برای کمک به دیگران. نمونه‌اش همین ماجرای جا دادن به پیرها در اتوبوس یا مترو.

برای همین است که به این هویت تازه یافته یا شاید هویت ترمیم شده‌ام از "ایرانی‌ بودن" در اینجا – بیرون از ایران- خوشبین نیستم. انگار با مچ بند و دیگر نشان‌های سبزم خودم را به موج سبز گره می زنم تا هویت پیدا کنم. می دانم وسواس است و البته یک بحث بسیار نظری در اخلاق. در نهایت باید عمل گرا بود، برای همین همچنان این نوار سبز را به مچ دارم.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.