www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

دنیای علم جای هیجان کشف است؛ نه افتخار

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۶


مرگ تلخ مریم میرزاخانی به اندازه زندگی هیجان‌انگیزش این روزها موضوع صحبت جامعه ایرانی شده است. همکلاسی‌ها و هم‌دانشکده‌ای‌های قدیمش عکس‌هایش را دست به دست می‌کنند و به این بهانه خاطراتشان را مرور می‌کنند. 

در فضای عمومی‌تر هم بحث‌هایی متنوع در جریان است که از جامعه‌شناسی علم تا مطالعات جنسیت و هویت را پوشش می‌دهد، اما بیشتر آنها یک چیز را فراموش می‌کنند: اینکه مریم استثنایی بود. 


می‌توان ساعت‌ها درباره این حرف زد که اگر مریم ایران مانده بود یا به ایران برگشته بود، چه سرنوشتی می‌داشت یا اگر اصلا ایرانی نبود چطور زندگی می‌کرد. اما همه اینها فرض‌هایی است که نمی‌توان با این تک مثال استثنایی درباره آنها نظر داد. با این حال زندگی و مرگ تلخ مریم می‌تواند بهانه‌ای برای همه این بحث‌ها باشد به این شرط که از غرور بی‌معنای ملی‌گرایانه و نخبه‌گرایی فراتر رود. 


اینکه نظام آموزش عالی ایران نخبگان را فراری می‌دهد، درست است اما همه می‌دانیم که همین نظام آموزشی با نخبه‌پروری همه دانش‌آموزان و دانشجویان را فراری می‌دهد.


مریم که مقیم همیشگی کتابخانه مدرسه بود، از همان دوران تکلیفش با خودش روشن بود و می‌دانست به دنبال چیست. همان زمان که ما به دنبال معنای زندگی سرگشته از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم، مریم لذت دانش را کشف کرده بود و آگاهانه در این مسیر جلو می‌رفت.


در یک نظام آموزشی پویا و برابر، امثال مریم الهام‌بخش دیگر دانش‌آموزان و به خصوص دختران می‌شوند تا برای دنبال کردن مسیر دلخواه خودشان اعتماد به نفس بگیرند. اما در آموزش و فرهنگ نخبه‌گرای ما که مدرسه‌ فرزانگان و سمپاد نماد آن بود، مریم و المپیادی‌های دیگر صرفا الگوهایی بودند که دیگران باید کپی آنها می‌شدند وگرنه به درد "افتخار" مدرسه نمی‌خوردند.

چنین نظامی به جای ایجاد فرصت برابر برای دانش‌آموزان و هدایت گام به گام آنها برای یافتن استعدادهایشان، با استفاده از روش‌های ناکارای رقابتی از آنها انتظار دارد شابلون بردارند و خودشان را دقیقا عین آن الگویی کنند که از قبل برایشان تدارک دیده شده است. 


در ادامه همین نظام آموزشی است که امروز منتقدان فرهنگی هم نسخه‌هایی شبیه این می‌پیچند که وقتی مریم میرزاخانی از پس آن همه محدودیت بر آمد و توانست از سد تبعیض جامعه ایران عبور کند، پس زنان ایرانی دیگر نباید بهانه‌ای برای کسب افتخار داشته باشند. 

همه آنها استثنایی بودن مورد مریم را فراموش می‌کنند و خطرشان دقیقا در همین است که هر جایی صحبت از تبعیض سیستماتیک در نظام آموزشی ایران و مردسالار بودن جامعه دانشگاهی در سطح جهانی می‌شود، با رو کردن تک مثال مریم میرزاخانی و چند نمونه معدود مشابه، راه را بر اصلاح سیستم موجود می‌بندند و تنها روی پشتکار شخصی دانش‌آموزان تکیه می‌کنند. تصور می‌کنند بدون برنامه‌ریزی و تمرکز بر آموزش بدون تبعیض، دانش‌آموزان و به ویژه دختران وظیفه دارند که برای خانواده و مدرسه و کشور افتخارآفرینی کنند.

مسئله آن است که جامعه امروز و مدرسه آن روز ما، همگی به دنبال "افتخار" هستند. اما دنیای علم جای افتخار و غرور نیست. کسی به خاطر رسیدن کاوشگر جونو به مشتری افتخار نمی‌کند، هیجان‌زده می‌شود و برای پیشرفت‌های بعدی از آن الهام می‌گیرد و مهمتر اینکه با آموزش کارآمد راه لذت بردن از کشف حقیقت را به نسل بعد منتقل می‌کند.

دست زدن برای پلیس

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

رفته بودیم برنامه‌ای که قرار بود داوکینز و میرز بنشینند روی صحنه در مورد خدا وعلم ودین و تکامل حرف بزنند. وقتی می‌رفتیم دم در سالن یکی‌ دو پلیس ایستاده بودند. خندیدیم و گفتیم طبیعی است بالاخره ممکن است بیایند بخواهند برنامه‌ی پیغمبر اتئیست‌ها را به هم بزنند! سالن پر شده بود و منتظر تشریف فرمایی اساتید (باید بگویم استاد اینجا طعنه است؟) بودیم که گروهی هفت‌ هشت نفره با شعار وارد دشدند و رفتند روی سن. گیج و ویج این بودیم آیا اینها دینداران معترض به این جور برنامه‌ها هستند که معلوم شد دانشجویانی هستند معترض افزایش شهریه دانشگاه‌ها. هفته پیش داوکینز و چند دانشگاهی دیگر اعلام کرده بودند که می‌خواهند یک کالج خصوصی مخصوص علوم انسانی‌ با شهریه‌ی هجده‌هزار پوند در سال تاسیس کنند. معترضان به این خصوصی سازی و تفکیک اعتراض داشتند.
اوضاع عجیبی‌ بود. ملتی‌ که در سالن بودند اول برایشان کف و سوت زدند. اما ماجرا که طولانی‌ شد خسته شدند و شروع کردند به فحش دادن که گم شوید بیرون. یک عده هم پیشنهاد دادند بلند شویم و پشت به صحنه بایستیم. کار مسخره‌ای بود، تکان نخوردم. در این فاصله پلیس و برگزارکننده‌ها با معترضان حرف می‌زدند. یک نفر هم رفت روی سن گفت من برای این برنامه‌ی لعنتی پول داد‌ه‌ام شما دارید حق مرا ضایع می‌کنید! مسخره بود، فکر کردم خب اعتراض اینها هم به چیزی شبیه این است.
ماجرا بیشتر از نیم ساعت ادامه داشت تا اینکه با ورود یک گروه حدودا ده نفره‌ی پلیس ملت از خوشحالی کف زدند. خیلی‌ حس بدی بود دیدن مردمی که برای پلیس دست می‌زنند. پلیس دور معترضان را گرفت، محاصره‌شان کرد و بیرون برد. بعد از چند دقیقه ماجرا تمام شد و داوکینز و میرز آمدند روی سن. اما طبق انتظار در طول برنامه چند اعتراض دیگر هم از گوشه و کنار سالن شد که زود جمع‌اش کردند.
تقریبا گوش ندادم در بحثِ شان چه گفتند، مدام به لحظه‌ی ورود پلیس و خوشحالی مردم فکر می‌کردم. خیلی بد بود. خیلی...

چرا نگفتی نوبل گرفتی؟

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

ظاهرا بعد از اعلام آخرین رتبه‌بندی دانشگاه‌های دنیا، دانشگاه‌های ایرانی باز یادشان افتاده که جای قابل توجهی در این لیست ندارند. چند روز پیش از انجمن فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف ایمیلی گرفتم که خواسته بود برای کمک به رتبه‌بندی اطلاعاتی را برایشان بفرستیم.

هم دانشگاهی عزیز با سلام

هرساله رتبه بندی دانشگاه ها با توجه به معیارهای مشخصی انجام می شود یکی از این معیارها جوایزی است که دانش آموختگان از نهاد های معتبر دریافت می کنند خواهشمندیم در صورتیکه هریک از جوایز جدول پیوست را دریافت کرده اید همراه با مشخصات کامل خود ومستندات حداکثر تا پایان وقت اداری چهارشنبه 24 شهریورماه به دفتر انجمن ارسال فرمایید

با تشکر

ستاد رتبه بندی دانشگاه شریف

جوایز ذکر شده در جدول پیوست‌‌شان هم اینها بودند: جايزه نوبل، فيلد مدال ها (منظورشان نشان فیلدز است!) ، بانك توسعه اسلامي IDB، خوارزمی، فارابی، فرهنگستان علوم اسلامي TWAS، آيسيسكو، جایزه IAS

دوستی ایمیل زده بود که بچه‌ها هر کس نوبل گرفته لطفا به انجمن فارغ‌التحصیلان خبر بدهد تا رتبه دانشگاه در رده بندی بالا رود. دوست دیگری در جواب نوشت نوبل گرفته است اما می‌خواهد بداند چقدر می‌دهند تا اطلاعاتش را برای بالا بردن رتبه دانشگاه به آنها بدهد. خلاصه اگر کسی بین شریفیها هست که نوبل یا فیلدز گرفته و به کسی نگفته لطفا بگوید که شریف در به در دنبال نوبلیست می‌گردد.

عین خارج

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

روزهایی که به دانشگاه خودم، آیندهون، نمی روم بساط درسم را بر می دارم می روم همین دهات خودمان در کتابخانه دانشگاه لایدن کار می کنم. معمولا هم می روم در اتاق کتابهای مرجع فلسفه می نشینم که اگر چیزی لازم داشتم دم دست باشد. برای امانت گرفتن کتاب در این کتابخانه هر کس که کارت دانشجویی یا کارت عضویت دارد می تواند وارد حساب اش کاربری اش شود، کتاب مورد نظرش را سفارش دهد و بعد از یک ساعت در میز امانت با نشان دادن کارت کتاب را از کتابدار تحویل بگیرد.
اما اخیرا این روند کمی تغییر کرده است و آن کتابدار را هم از ماجرا حذف کرده اند. بنابر ادعای کتابخانه، دانشگاه لایدن برای اولین بار در دنیا به روش سلف سرویس کتاب امانت می دهد. ماجرا این است که اگر کسی کتابی بخواهد به همان روش قبل در حساب کاربری کتابخانه آن را سفارش می دهد، بعد برای سفارش او یک کمد کوچک اختصاص می دهند و کتاب یا کتاب هایش را در آن می گذارند. بعد از یک ساعت کاربر می تواند در حساب اش شماره کمدی را که کتاب در آن گذاشته شده ببیند و با مراجعه به بخش کمدها که حالا مساحت زیادی را در کنار میز امانت اشغال کرده اند، کارت اش را از زیر بارکدخوان عبور دهد تا کمد مخصوص او باز شود. اگر کسی به هر دلیلی آن روز نتواند به کتابخانه برود، کتاب تا سه روز در کمد می ماند و بعد از آن دوباره به مخزن برمی گردد.


پی نوشت: همان طور که انتظار داشتم این اولین بار در دنیا بازارگرمی بود. اما من هم بد نوشتم، منظورشان سلف سرویس اش نبود، ارجاع این اولین ظاهراً به کمد هاست. بعد من که همیشه گفته‌ام اینجا دهاتی بیش نیست، از این چیز‌ها هم ذوق زده می‌شویم.

Derdia با مردمانی غریب

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

1- اهالی دردیا (Derdia) مردمان عجیبی هستند. وقتی به هم می رسند سرشانه یکدیگر را می بوسند. اگر به دردیا سفر کردید حواستان باشد اصلا دستتان را برای دست دادن جلو نبرید، این کار بسیار توهین آمیز است. آنها هیچ وقت "نه" نمی گویند و به جای نه با حرکات سر به نشانه تایید چند بار تکرار می کنند: بله، بله، بله. در دردیا زن ها در حضور مردها کاغذ قیچی نمی کنند و مردها هم در حضور زن ها با خط کش خط نمی کشند. یادتان باشد هیچ وقت علت رفتارشان را نپرسید، سوال توهین آمیزی است و جواب تان را نخواهند داد. 

2- من هم چند هفته پیش برای اولین بار بود که اسم دردیا را می شنیدم، وقتی در دوره یک روزه ای همراه ده دوازده دانشجوی دکتری دیگر، نقش یک دردیایی را بازی کردم. اسم این کارگاه یک روزه "ارتباط و همکاری بین فرهنگی" بود و قرار بود برج سازی برای دردیا را بازی کنیم. توزیع ملیتی شرکت کننده ها هم خیلی جالب بود. 4 هلندی، سه ایرانی، دو ترک، یک هندی، یک یمنی، یک بلژیکی، یک اتیوپیایی و معلم مان که یک فرانسوی مقیم هلند بود. به جز من و یک دختر ترک، بقیه کلاس پسر بودند.  در بازی دردیا قرار بود دو نفر مثلا مهندس باشند و از کشور دیگری بیایند تا به ما دردیایی ها برج ساختن بیاموزند. معلم از همان اول گفت می دانم این همان کلیشه معروف و احمقانه مهندس سفید و کشورهای جهان سومی است، اما بیایید این بازی را انجام دهیم تا از رفتارمان چیزهای جدیدی یاد بگیریم. 

3- نقش دو مهندس را از روی قرعه  قرار شد یک پسر هلندی و یک پسر هندی بازی کنند. یک بار پسر هندی برای آشنایی با محیط به دردیا آمد و کلی باعث تفریح شد، تا یاد گرفت نباید دست بدهد و سرشانه ها را ببوسد.  وقتی هم می پرسد آیا بلدیم برج بسازیم و می گوییم "بله، بله، بله" منظورمان این نیست که بلدیم. در سفر بعد همکارش هم با وسایل آمد، کاغذ و قیچی و خط کش و مداد و چسب. پسر هلندی انگار که با بچه ها یا عقب افتاده ها طرف است شروع کرد به توضیح بدیهیات که مثلا این کاغذ است و این قیچی. البته این رفتارش را بعد از بازی معلم به این شکل نقد کرد. بعد که خواست کاغذها را خط بکشد، من و آن دختر دیگر با نشان دادن اینکه ناراحت شده ایم میز را ترک کردیم. پسر هلندی با مسخرگی پرسید به مداد حساسیت دارید؟ همین حرف هم بعد از بازی موضوع بحث شد، و معلم گفت اول مشاهده کنید بعد حرف بزنید. به طرف گفت حرف ات مثل این بود که احساس بامزگی کنی و به یک مسلمان بگویی به الکل حساسیت داری؟ کاری که به من و آن دختر ترک سپردند بریدن کاغذها بود. برای همین کاغذهای خط کشی شده را از پسرها می گرفتیم می بردیم سر یک میز دیگر می بریدیم و بعد تحویل می دادیم به گروه دیگر برای چسب کاری. یک بار یکی از مهندس ها به سراغ مان آمد تا ببیند چه کار می کنیم، پسر ترک هم گروه مان خیلی جالب نقش غیرتی شدن را بازی کرد و او را کنار کشید. 

4- خیلی زود یک برج کاغذی چند طبقه درست کردیم و بازی تمام شد. اما معلم در نقد کارمان گفت خیلی وظیفه محور بودیم و فقط به فکر ساختن برج بودیم تا جایی که حتی به مهمانانمان چای یا قهوه تعارف نکردیم. به هیچ وجه هم سعی نکردیم و نکردند که با هم گپ بزنیم و از کشور آنها بپرسیم یا آنها از دردیا بپرسند. در واقع روابط مان بیشتر ماشینی بود تا انسانی. می گفت گروه های دیگری را دیده که در این بازی برج را فراموش کرده اند با هم دوست شده اند. یا در بهترین حالت هر دو کار را انجام داده اند.

5- تجربه خیلی خوبی بود. در طول روز فرصت شد تا با وینسنت (معلم) درباره اصل خیرخواهی دیویدسون حرف بزنم. البته اورشته اش فلسفه نبود و چیزی در این مورد نمی دانست، اما حرفهای من را به نقد امپریالیسم و جهانی سازی شبیه می دید. ماجرا در واقع به فلسفه و معناشناسی بر می گردد، در این  آزمایش فکری  یک زبان شناس به قبیله ناشناخته ای برمی خورد و سعی می کند زبان شان را ترجمه کند. اما بنا به گفته کواین در این راه عدم تعین ترجمه سد راه است و دیویدسون می گوید با خیرخواهی یعنی فرض گرفتن بیشترین شباهت حسی و فکری و رفتاری با آنها بیشترین معنا را می توان منتقل یا ترجمه کرد. در کل این جریان که وقتی به یک جای ناشناخته می روی سعی می کنی زبان(در مثال قبیله دیویدسون و کواین) یا فرهنگ شان را بشناسی، یا سعی می کنی خیلی باز و با گشاده دستی آنها را تفسیر کنی؛  در همین رفتار به نوعی فرهنگ خودت را مرکز قرار داده ای. (Ethnocenterism

پل می مونه اون ور آب

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

پارسال همین موقع بود که برای مصاحبه پی. اچ. دی. به دانشکده فلسفه خرونینگن رفتم. راه سه ساعت و نیمه و موضوع پروژه که زیاد دوست نداشتم، باعث شد از اینکه قبولم نکردند ناراحت نشوم. در طول سال سرگرم کار رادیو بودم و برای همین یکی دو جایی را هم که درخواست دادم چندان برایم جدی نبود. به خصوص اینکه دیگر خود کار دانشگاهی برایم مهم نبود، برای اینکه نمی خواستم و نمی خواهم در دانشگاه بمانم. علاقه ام این بود و هست که برای یک رسانه علمی انگلیسی زبان کار کنم و خب باید برای این کار سرمایه گذاری می کردم. یکی از راه ها این بود در یک موضوع بین رشته ای درس بخوانم، جایی بین علم و فلسفه، تا نوشتن یاد بگیرم. خب امکانش به وجود آمد و برای پی. اچ. دی. در یک پروژه خیلی هیجان انگیز با موضوع فلسفه داروینیسم پذیرش گرفتم.
حالا مانده ایم با برنامه هایی که داشتیم چه کنیم. برنامه کلی و خام مان این بود که وقتی قرارداد پست داک نیما تمام شد برای کوانت شدن در لندن اقدام کند و من هم آنجا درس بخوانم یا بروم جایی مثل بی بی سی و البته کلی انگیزه های دیگر مثل انگلیسی شدن و زندگی در کشور انگلیسی زبان. اما حالا به قول شوایک (البته در تیاترش نه در کتاب) : " اگه نرم دلم می سوزه، اگه برم پل می مونه اون ور آب."

عروسی یا دفاع دکتری

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

مراسم دفاع دکتری در هلند درست مثل عروسی است، با همان دنگ و فنگ ها و خوشی ها و نگرانی ها. این را در یکی دو ماه اخیر که درگیر دفاع بهناز بودم از نزدیک دیدم. پایان نامه که باید تقریبا دو ماه قبل از دفاع تحویل داده شود، بعد از آن دانشجو باید به فکر جزئیات برگزاری مراسم باشد. یکی از این جزئیات انتخاب دو نفر به عنوان Paranymph یا همان ساقدوش است. من و مریم، ساقدوش بهناز بودیم و چون هر دو مریم بودیم اسممان شده بود Maryamymph !
این دو نفر باید برای آماده کردن مراسم به مدافع کمک کنند مثلا تهیه لباس رسمی، دعوت مهمان ها و هماهنگی با دوستان مدافع برای خریدن هدیه. روز دفاع هم باید همه جا همراه مدافع باشند و موقع سخنرانی دو طرف او بنشینند. در واقع حضورشان یک جور حمایت روحی به حساب می آید و دانشجو در مقابل کمیته داوری و بقیه شنونده ها احساس تنهایی نمی کند.
یک کمی هم از مراسم بگویم که در یک سالن خیلی قشنگ برگزار می شود. آن اوایل فکر می کردم باید حتما در کلیسا باشد، برای اینکه سالن لایدن در حال بازسازی بود و چند تا دفاع در کلیسا برگزار شده بود. کمی هم جزئیاتش با دفاع بهناز که در آمستردام بود فرق داشت. خلاصه اینکه بهناز یک ربع اول و قبل از آمدن کمیته یک سخنرانی خیلی ساده و عمومی در مورد کارش برای حضار ارائه داد. کار جالبی کرده بود و اسلایدهایش هم به انگلیسی بود و هم به فارسی. در واقع به طور قانونی حتی این حق را داشت که به زبان مادری اش سخنرانی کند، که خب این یکی واقعا امکانپذیر و جالب نبود.
بعد از سخنرانی خانمی(که اسمش را گذاشته ام وقت نگهدار) با کلاه و شنل سیاه و یک عصای بزرگ وارد شد و کمیته داوران هم با همان سر و ضع پشت سرش وارد شدند. حضار هم باید به احترام بلند می شدند. کمیته در جایگاه مخصوص خود نشستند و وقت نگه دار بیرون رفت. بعد از کلی حرفهای لاتین و هلندی رئیس جلسه به انگلیسی جلسه را شروع کرد و هفت -هشت نفر به مدت 45 دقیقه بهناز را سوال پیچ کردند که قسمت اصلی هم همین جا بود. هر کدام هم سوال می پرسید مدافع باید باید یک جمله به لاتین می گفت و از سوال تشکر می کرد و بعد جواب می داد. دقیقا سر 45 دقیقه وقت نگهدار وارد شد و عصایش را به زمین کوبید و ختم جلسه را اعلام کرد، با اینکه وسط یک سوال بود جلسه تمام شد. بعد کمیته به اتاق دیگری رفت برای بحث و پس از چند دقیقه دوباره آمد. بعد از سخنرانی های چند دقیقه ای رئیس جلسه و استاد راهنما یک لوله قرمز بزرگ به بهناز دادند که مدرک دکتری اش در آن بود. خلاصه این جوری بهناز دکتر شد.

پی نوشت 1: خیلی طولانی شد، جریان هدیه ها و مهمانی شب باشد برای یک پست دیگر.
پی نوشت 2: بهناز و بقیه، اگر چیزی را اشتباه گفته ام یا جا انداخته ام لطفا اصلاح کنید.
پی نوشت 3: نقاشی هم که کار بهناز است.

قصص الاولین

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

از قبل کلی ایمیل رد و بدل کرده بودیم در مورد کاری که باید انجام دهم و مقاله هایی که باید بخوانم. اولین بار که برای جلسه بحث قرار گذاشتیم تلفظ اسمم را پرسید. برایش اسمم را تکرار کردم و برای اینکه حرفی خارج از درس و بحث زده باشم، گفتم اسم قرآنی مادر عیسی است. تعجب کرد و گفت نمی دانسته در قرآن داستان او هم وجود دارد. بعد تکرار کرد می دانسته این کتاب از عیسی و موسی و پیامبران دیگر حرف زده، اما اسم بردن قرآن از مریم برایش عجیب است و تازگی دارد.

طرف یک فیلسوف یهودی است. نفهمیدم تعجب اش از چه بود.

شریفی ها، ورود ممنوع

یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

۱- ديروز براي آخرين بار رفتم شريف. در واقع قبلش فكر نمي‌كردم اين آخرين بار باشد، حالا هم مطمئن نيستم دوباره مجبور نشوم بروم آنجا. جايي كه ورود به آن (دقيقا ورود فيزيكي منظورم است) از ورود به مناطق نظامي هم سخت تر است.كارت فارغ التحصيلي ام را كه فقط براي چنين مواقعي گرفته بودم نشان دادم و از در رد شدم. اما نگهبان صدايم كرد و گفت از ساعت 1.5 به بعد(وقت اداري تابستان) با اين كارت نمي تواني بروي داخل. ايستادم به چانه زدن و من بميرم تو بميري. حتي رضايت نداد شناسنامه ام را بگذارم و بروم. داغ كردم و هر چه دوست داشتم نثار دانشگاه و همه كساني كردم كه مسبب اين بگير بگير دم در هستند. جلوي آنها زنگ زدم به احسان عمادي و گفتم "دانشگاه ... تون منو راه نمي ده، پس قرارمون به هم خورده و منتظرم نباشيد". احمقانه ترين قسمت ماجرا آنجاست كه يك ربع بعد با يكي از بچه ها كه مجوز عبور ماشين داشت،‌ از يك در ديگر وارد دانشگاه شدم!


۲- اينها را گفتم براي اينكه از همه‌ي آنهايي كه شريفي هستند، شريفي بوده‌اند يا به نحوي مجبور شده‌اند به آن خراب شده بروند و با اين شرايط مواجه شده‌اند؛ بخواهم داستان خودشان را بنويسند. نمي‌دانم شايد يك وقتي همه‌‌ي اين داستان‌ها را براي رئيس دانشگاه فرستادم تا ببيند چه تصوير كثيفي از دانشگاه در خاطره‌ها باقي گذاشته است.



منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 17 تیر 1386


فیلسوف طفلکی

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴

ديروز فیلسوفی به اسم والنر ، از دانشگاه وین در دانشکده فلسفه علم سخنرانی داشت. اصل قضیه این بود که برای یک سمینار به ایران آمده بود و نسیم ماحوزی دعوتش کرد تا در دانشکده هم سخنرانی کند. وسط حرفهایش می‌خواست مثالی بزند، مسئله استفاده از انرژی هسته‌ای در اروپا را گفت و اینکه آن سال‌ها فیزیکدان‌ها به شدت موافق بودند. بعد گفت یک بحثی با پوپر داشتم درباره اینکه نباید از انرژی هسته‌ای استفاده کرد. پیرمرد بیچاره همین طور داشت حرف می‌زد که یکدفعه ساکت شد. بعد با دستپاچگی گفت، البته این حرف‌ها فقط در مورد اروپای آن زمان است. شما ها می‌توانید از انرژی هسته‌ای استفاده کنید. بیچاره ترسیده بود نکند ما آن وسط شعار دهیم، انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست.
منتشر شده در : 21 اسفند 84

کتابخونه و دردسر

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۱

امروز رفتم کتابخونه ی پژوهشگاه علوم انسانی که بعد از مدتها یه کتاب بگیرم بخونم و دوباره بیفتم تو خط درس و کار . و اتفاقا یه کتاب از کواین به تورم خورد در مورد ریشه های دلالت ( منظور دلالت اسمها بر اشیاست ) . رفتم پیش مسئول کتابخونه که کتاب رو امانت بگیرم ، دفترچه ام همرام نبود . آخه کارتی که می تونم باهاش از اونجا کتاب بگیرم ( کارت غدیر ) یه دفترچه داره واسه نوشت مشخصات کتابی که می گیری . و هر کاری کردم خانومه کتاب رو بهم نداد.
قبلا همین اتفاق تو انجمن حکمت واسم افتاده بود و خانومه برای اینکه بهم کمک کنه گفت دفعه دیگه بیار بنویسم . البته انجمن حکمت هم وابسته به پژوهشگاهه یا بوده یا می خواد بشه یا می خواد جدا شه !!!!!
بین همه ی این کتابخونه ها کتابخونه ی مرکز تحقیقات ( IPM) از همه بهتره . چون مخزن بازه و سیستم جستجوی کامپیوتری داره . ولی خوب کتاباش ریاضی و فیزیکه و کتابهای فلسفه اش کمه .
خلاصه این هم از درس خوندن ما ...


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 6 شهریور 1381


شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۱

اینا که اسم آدمو نمی نویسن . مجبورم خودم بگم ، این دفعه تو روز نامه معرفی کتاب دلیله رو نوشتم . یه سری داستان کوتاهه که نویسندگانش زن هستن .
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.