دست زدن برای پلیس
جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰
موضوع : دانشگاه, در حوالی علم, سیاست | 0 نظر »
چرا نگفتی نوبل گرفتی؟
سهشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹
ظاهرا بعد از اعلام آخرین رتبهبندی دانشگاههای دنیا، دانشگاههای ایرانی باز یادشان افتاده که جای قابل توجهی در این لیست ندارند. چند روز پیش از انجمن فارغالتحصیلان دانشگاه شریف ایمیلی گرفتم که خواسته بود برای کمک به رتبهبندی اطلاعاتی را برایشان بفرستیم.
هم دانشگاهی عزیز با سلام
هرساله رتبه بندی دانشگاه ها با توجه به معیارهای مشخصی انجام می شود یکی از این معیارها جوایزی است که دانش آموختگان از نهاد های معتبر دریافت می کنند خواهشمندیم در صورتیکه هریک از جوایز جدول پیوست را دریافت کرده اید همراه با مشخصات کامل خود ومستندات حداکثر تا پایان وقت اداری چهارشنبه 24 شهریورماه به دفتر انجمن ارسال فرمایید
با تشکر
ستاد رتبه بندی دانشگاه شریف
دوستی ایمیل زده بود که بچهها هر کس نوبل گرفته لطفا به انجمن فارغالتحصیلان خبر بدهد تا رتبه دانشگاه در رده بندی بالا رود. دوست دیگری در جواب نوشت نوبل گرفته است اما میخواهد بداند چقدر میدهند تا اطلاعاتش را برای بالا بردن رتبه دانشگاه به آنها بدهد. خلاصه اگر کسی بین شریفیها هست که نوبل یا فیلدز گرفته و به کسی نگفته لطفا بگوید که شریف در به در دنبال نوبلیست میگردد.
موضوع : ایران, دانشگاه, همین جوری دور هم | 6 نظر »
عین خارج
پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸
پی نوشت: همان طور که انتظار داشتم این اولین بار در دنیا بازارگرمی بود. اما من هم بد نوشتم، منظورشان سلف سرویس اش نبود، ارجاع این اولین ظاهراً به کمد هاست. بعد من که همیشه گفتهام اینجا دهاتی بیش نیست، از این چیزها هم ذوق زده میشویم.
Derdia با مردمانی غریب
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
پل می مونه اون ور آب
جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

عروسی یا دفاع دکتری
جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷
مراسم دفاع دکتری در هلند درست مثل عروسی است، با همان دنگ و فنگ ها و خوشی ها و نگرانی ها. این را در یکی دو ماه اخیر که درگیر دفاع بهناز بودم از نزدیک دیدم. پایان نامه که باید تقریبا دو ماه قبل از دفاع تحویل داده شود، بعد از آن دانشجو باید به فکر جزئیات برگزاری مراسم باشد. یکی از این جزئیات انتخاب دو نفر به عنوان Paranymph یا همان ساقدوش است. من و مریم، ساقدوش بهناز بودیم و چون هر دو مریم بودیم اسممان شده بود Maryamymph !یک کمی هم از مراسم بگویم که در یک سالن خیلی قشنگ برگزار می شود. آن اوایل فکر می کردم باید حتما در کلیسا باشد، برای اینکه سالن لایدن در حال بازسازی بود و چند تا دفاع در کلیسا برگزار شده بود. کمی هم جزئیاتش با دفاع بهناز که در آمستردام بود فرق داشت. خلاصه اینکه بهناز یک ربع اول و قبل از آمدن کمیته یک سخنرانی خیلی ساده و عمومی در مورد کارش برای حضار ارائه داد. کار جالبی کرده بود و اسلایدهایش هم به انگلیسی بود و هم به فارسی. در واقع به طور قانونی حتی این حق را داشت که به زبان مادری اش سخنرانی کند، که خب این یکی واقعا امکانپذیر و جالب نبود.
بعد از سخنرانی خانمی(که اسمش را گذاشته ام وقت نگهدار) با کلاه و شنل سیاه و یک عصای بزرگ وارد شد و کمیته داوران هم با همان سر و ضع پشت سرش وارد شدند. حضار هم باید به احترام بلند می شدند. کمیته در جایگاه مخصوص خود نشستند و وقت نگه دار بیرون رفت. بعد از کلی حرفهای لاتین و هلندی رئیس جلسه به انگلیسی جلسه را شروع کرد و هفت -هشت نفر به مدت 45 دقیقه بهناز را سوال پیچ کردند که قسمت اصلی هم همین جا بود. هر کدام هم سوال می پرسید مدافع باید باید یک جمله به لاتین می گفت و از سوال تشکر می کرد و بعد جواب می داد. دقیقا سر 45 دقیقه وقت نگهدار وارد شد و عصایش را به زمین کوبید و ختم جلسه را اعلام کرد، با اینکه وسط یک سوال بود جلسه تمام شد. بعد کمیته به اتاق دیگری رفت برای بحث و پس از چند دقیقه دوباره آمد. بعد از سخنرانی های چند دقیقه ای رئیس جلسه و استاد راهنما یک لوله قرمز بزرگ به بهناز دادند که مدرک دکتری اش در آن بود. خلاصه این جوری بهناز دکتر شد.
پی نوشت 1: خیلی طولانی شد، جریان هدیه ها و مهمانی شب باشد برای یک پست دیگر.
پی نوشت 2: بهناز و بقیه، اگر چیزی را اشتباه گفته ام یا جا انداخته ام لطفا اصلاح کنید.
پی نوشت 3: نقاشی هم که کار بهناز است.
قصص الاولین
چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷
شریفی ها، ورود ممنوع
یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶
۱- ديروز براي آخرين بار رفتم شريف. در واقع قبلش فكر نميكردم اين آخرين بار باشد، حالا هم مطمئن نيستم دوباره مجبور نشوم بروم آنجا. جايي كه ورود به آن (دقيقا ورود فيزيكي منظورم است) از ورود به مناطق نظامي هم سخت تر است.كارت فارغ التحصيلي ام را كه فقط براي چنين مواقعي گرفته بودم نشان دادم و از در رد شدم. اما نگهبان صدايم كرد و گفت از ساعت 1.5 به بعد(وقت اداري تابستان) با اين كارت نمي تواني بروي داخل. ايستادم به چانه زدن و من بميرم تو بميري. حتي رضايت نداد شناسنامه ام را بگذارم و بروم. داغ كردم و هر چه دوست داشتم نثار دانشگاه و همه كساني كردم كه مسبب اين بگير بگير دم در هستند. جلوي آنها زنگ زدم به احسان عمادي و گفتم "دانشگاه ... تون منو راه نمي ده، پس قرارمون به هم خورده و منتظرم نباشيد". احمقانه ترين قسمت ماجرا آنجاست كه يك ربع بعد با يكي از بچه ها كه مجوز عبور ماشين داشت، از يك در ديگر وارد دانشگاه شدم!
۲- اينها را گفتم براي اينكه از همهي آنهايي كه شريفي هستند، شريفي بودهاند يا به نحوي مجبور شدهاند به آن خراب شده بروند و با اين شرايط مواجه شدهاند؛ بخواهم داستان خودشان را بنويسند. نميدانم شايد يك وقتي همهي اين داستانها را براي رئيس دانشگاه فرستادم تا ببيند چه تصوير كثيفي از دانشگاه در خاطرهها باقي گذاشته است.
منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 17 تیر 1386
موضوع : از وبلاگ قدیمی, دانشگاه | 0 نظر »
فیلسوف طفلکی
یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴
موضوع : از وبلاگ قدیمی, ایران, دانشگاه | 0 نظر »
کتابخونه و دردسر
چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۱
موضوع : از وبلاگ قدیمی, دانشگاه, کتاب | 0 نظر »
