فعالان سیاسی چهار سال یک بار
سهشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲
همه چیز یکسان است و...
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۲
موضوع : آدم ها, همین جوری دور هم | 2 نظر »
«استثنا، استثنا نمی پذیرد»
سهشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۱
جنگ با گذر زمان
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱
از رفتنهایمان حماسه نسازیم
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱
بعد از آنکه تقی رحمانی از رفتن اش نوشت، توجیه رفتن بحث خیلی از محافل مجازی و حقیقی شد که اعضایشان «رفته» بودند. البته اینکه من فقط این طرف بحث را دیده ام حکایت از واقعیت دردناکی دارد که همه ی دوستانم رفته اند و من هم دیگر با آنهایی که مانده اند حشر و نشری ندارم جز اینکه گاهی در ایمیل یا چت به هم بگوییم چه خبر و هوا خیلی سرد شده است. هر دو گروه در دنیاهای موازیبه زندگی ملالت بارمان ادامه می دهیم.
یکی سالها پیش برای درس خواندن آمده، آن یکی همین اخیر فرار کرده، یکی حکم قضایی دارد و نمی تواند برگردد، یکی پناهنده است، آن یکی کار خوبی دارد که قبلا نمی توانست داشته باشد، یکی بی دردسر می رود و می آید اما آنجا را دوست ندارد و آن یکی نمی داند بالاخره کجا می خواهد بماند. آن طرف داستان هم همین است، یکی کار خوبی دارد، آن یکی در خانه ی پدری است، یکی باور دارد که با ماندن تاثیرگذارتر است، آن یکی ممنوع الخروج است، یکی دنبال پذیرش است و ....
هر کدام از ما داستانی داریم و هر کدام از آنها داستانی دارند. اما یادمان باشد از رفتن هایمان حماسه خلق نکنیم و یادتان باشد از ماندن هایتان تراژدی نسازید. این جمله را از شماره ده رادیو فنگ برداشته ام، اما جای حماسه و تراژدی را اینجا برعکس کرده ام. اخیرا انگار رفتن حماسه شده است.
اما مهمتر از آن یادمان باشد «ما» و «شما» یی وجود ندارد. این داستان ها، تک قصه هایی از آدم های جدا افتاده نیستند که بنابر «انتخاب شخصی»شان آنها را خلق کرده باشند. این داستان ها محصول یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم. وبا اینحال این را می فهمم که از بخت بد من آنقدر خوش شانس بوده ام که جزء خیل روزافرزون رفته ها باشم...
دنیاهای موازی
پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰
نگاه استعماری
یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰
صد رحمت به اسکروچ
دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰
خیلی وقت است مستقیم به چشم آدمها نگاه نمیکنم
سهشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰
از دو راهروی طولانی باید رد میشدم که انگلیسیها از ترس آتش سوزی، چند تا در هم آن وسط کار گذاشته بودند. وسط راه آقایی کت شلواری با سر و وضع جدی از یکی از اتاقها بیرون آمد و جلوتر از من در همان جهتی که داشتم میرفتم راه افتاد. چند قدم که رفتیم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فکر کردم در اتاق شان را نگاه می کند، حتماً چیزی جا گذاشته است. چند قدم بعد دوباره برگشت و نگاه کرد این بار دیگر مطمئن شدم من را نگاه میکند و شاکی شدم. من که دنبالش راه نیفتاده بودم، خودش جلوی من سبز شده بود. طبق عادت «عسس بیا منو بگیر»ِ همیشگی ام مشغول جر و بحث خیالی بودم که باز برگشت و نگاه کرد. خنده ی ابلهانه ای هم تحویلم داد که یعنی دارم باهات بازی میکنم برای من قیافه نگیر. خنده ام گرفت. به در بعدی رسیده بودیم، در را نگه داشت که رد شوم. دوست شده بودیم.
موضوع : آدم ها, از سر شکم سیری, خودم, همین جوری دور هم | 0 نظر »
خودزنی برای رای جمع کردن در مسابقه وبلاگی دویچه وله
پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

محض روایت
سهشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹
به کسی نمی گفتند کارش چیست، اگر هم میپرسیدند میگفتند کارمند نخست وزیری است. اما آن وقتها معلوم بود کارمند نخست وزیری یعنی چه. حالا گیرم کار دفتری می کرد، اما به هر حال ساواکی به حساب می امد. اوضاع که به هم ریخت، دیگر حتی از همسایه ها هم می ترسیدند. روزهای آخر باید بوده باشد یا شاید چند روز اول انقلاب که زن با بچه ی چند ماهه از ترس حمله ی مردم به خانهشان سراغ امام جماعت مسجد محل رفته و پناه خواسته. گفته خودم مرد را میآورم تحویل می دهم، اما فقط امان دهید که مطمئن شویم بلایی سرش نمی آورند. امام جماعت هم گفته جای امنی ندارد و نمیتواند چیزی را تضمین کند. گفته همان جا که هستند بمانند تا به وقتش خبرشان کند. در این مدت یک دانشجوی انقلابی تازه از اوین آزاد شده به آنها پناه داد.
میگوید هیچ وقت اسم این دو نفر از یادش نمی رود، انقلابی ها یک چنین آدمهایی بودند.
چشمها، نگاهها
پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹
پیرمرد آمد دو سه میز آن طرفتر وسایلش را گذاشت و نشست. قیافهاش به آدمهایی که معمولا اینجا میآیند نمیخورد. یک مرکز فرهنگی در وسط لندن که دانشجوها و هزار جور آدم دیگر با لباسها و سر و وضع عجیب و غریب، روزانه میآیند و میروند. اما هیچکدام مثل این پیرمرد ژندهپوش نیستند. لباسهایش کهنه و پاره بودند و دو کیسه بزرگ را با خود این طرف و آن طرف میکشید. کیفی هم به دوش داشت که به نظر میرسید سازی چیزی در آن باشد. به محض اینکه نشست از بساطش کیف کوچکی در آورد که جای نخ و سوزن بود. سوزناش را نخ کرد و شروع به دوختن دستهی یکی از کیسههایش کرد که انگار بارها و بارها آن را دوخته بود و باز پاره شده بود. کارش که تمام شد با لبخندی برلب نشست به خواندن روزنامهی صبح. مدتی بعد حوصلهاش سر رفت و نگاهش به دور دست خیره ماند.
کمی بعد کیف مرموز را باز کرد. کنجکاو بودم بدانم چه چیزی از آن در میآید. ساز نبود. تعدادی تخته نازک و یونولیت در آورد و شروع به کار کرد. حالا مشتاق بودم بدانم با اینها چه چیزی قرار است بسازد. آن قدر فضولی کردم که با من چشم در چشم شد. لبخند زدم. حتما ناراحتاش کردم. کمی کارش را ادامه داد، اما بعد از چند دقیقه زیر لب چیزهایی غر و غر کرد وسایلش را جمع کرد و گذاشت رفت.
حالا من که واقعا داشتم نگاهش میکردم، اما خودم در جمع فکر میکنم همهی چشمها مدام دارند مرا میپایند. از این چشمها میترسم.
استدلال "هیچ جای دنیا"
چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹
دو سه روز پیش ایمیلی گرفتم در مورد یک کنفرانس فلسفه در یکی از دانشگاههای لندن. گفته بودند برای شرکت حتما ایمیل بزنید و ثبت نام کنید. ایمیل زدم و بعد از چند ساعت جواب دادند به خاطر اعتصاب متروی لندن کنفرانس به ماه دیگر موکول شده است.
داشتم فکر میکردم اگر این ماجرا در ایران اتفاق افتاده بود حتما کلی فحش میدادیم که این چه بساطی است، چرا برنامهریزی ندارند. چرا برنامه مردم را به هم میزنند ... و یکی از آن "هیچ جای دنیا این اتفاق نمیافتد"ها هم پشتبندش میچسباندیم. حالا جالب این است که زمانبدی اعتصابهای متروی لندن از یکی دو ماه قبل مشخص بوده است.
نماز عید با همسایهی بچگیهایم
جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹
اعظم و فاطی و آذر، دخترهای شمسی خانم، همسایه بالاییمان بودند. دختر که میگویم هر کدام عاقلهزنی بودند برای خودشان. خانه دوطبقه بود و فقط ما و آنها از در آن خانه در خیابان زندیه رفت و آمد میکردیم. از هفت سالگی من تا آخر راهنمایی را در آن خانه بودیم و با شمسی خانم اینها از فامیل نزدیکتر شده بودیم. مذهبی بودند، از آنها که آن روزها بهشان میگفتند مومن. (فکر کنم در مقابل حزباللهی این اصطلاح رایج شده بود.) همزیستی مسالمتآمیزی داشتیم. خانوادهها در ضمن احترام به هم، کار و زندگی و منش و عقیده خودشان را داشتند.
دبستان که بودم برای درس قرآن میرفتم پیش آذر که کمکام کند. البته فکر کنم بهانه بود برای اینکه مامان اجازه دهد بروم بالا. این چهار تا سورهی کوچک جزء آخر را هم که هنوز یادم هست، از صدقه سر آنهاست. هر سال ماه رمضان بیشتر از همیشه یاد آنها میافتم. یادم هست یک بار وقتی ماه رمضان وسط تابستان بود و روزها خیلی طولانی بودند، گیر دادم میخواهم با آنها بروم نماز عید. گفتند اگر یک روز کامل روزه بگیرم من را میبرند. روزه گرفتم و آن سال عید در تاریکی قبل سحر با شمسی خانم و دخترهایش سوار اتوبوس شدیم و به مصلا رفتیم.
شرمنده شعارش زیاد شد.
کامنتشناسی- دو
سهشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۹
کامنتی که برای آگاهی دیگران از یک موضوع یا یادآوری نکته اشتباه نوشته میشود، بهدردبخورترین نوع کامنت است. وقتی کسی در یک پست وبلاگی یا هر متن دیگری چیزی را اشتباه نوشته باشد، طبیعیترین و بهترین واکنش آگاه کردن او از آن اشتباه است. اما اگر سری به کامنتدونیهای مختلف از وبلاگها گرفته تا فیسبوک و گوگلریدر بزنید، میبینید این کامنتهای مفید معمولا چقدر عجیب نوشته میشوند. یعنی کسی که میخواهد اشتباهی را نشان دهد، با یک خروار معذرتخواهی و ببخشید منظور بدی ندارم و قصدم فقط اطلاعرسانی است، کامنتاش را شروع میکند.
مرتبط: کامنتشناسی-یک
تماشای فوتبال، یک آیین جمعی
یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۹
کامنتشناسی- یک
چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۹
این سوالها نمونهای از نکتههایی هستند که در این سری کامنتشناسی دربارهشان خواهم نوشت. زیاد به دنبال روش و فرم استدلالها در کامنتها یا پیدا کردن مغالطهها نیستم. اگرچه ممکن است گاهی شکل استدلال و فرم هم مهم باشد، اما همانطور که از سوالها پیداست بیشتر به دنبال روابط آدمها و اندیشههایشان در بین کامنتها میگردم. گاهی مجبورم نیتخوانی کنم و به دنبال معنای ضمنی باشم. گاهی باید لحنها را تشخیص دهم و رمزگشایی کنم. در هر حال تکیه اصلی بر معناشناسی و شاید هم نشانهشناسی است.
به سلامتی صاحب کتاب مستطاب
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹
سربازهاشان برایشان قهرمان هستند
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹
امروز 65 امین سالگرد آزادی هلند از اشغال آلمان در جنگ جهانی دوم بود. در همین شهر فسقلی ما از اول هفته تا امروز کلی جشن و برنامه برگزار شد. روی سایت شهرداری دیدیم قرار است ماشینهای باقیمانده از جنگ رژه بروند. نوشته بود هفتاد هشتاد تایی هستند. امروز که تعطیل بود گفتیم برویم این بساط را ببینیم. هرچه وسط شهر گشتیم چیزی جز بازارهای موقت و ساز و آواز ندیدیم. بعد فکر کردیم خب اسم این خیابان خودمان که 5 می است، پس ماجرا همان حوالی باید باشد. برگشتیم سمت خانه و ماشینها آنجا بودند. همراه کلی پیرمرد که لباس نظامی پوشیده بودند. زن و مرد و جوان و بچه هم به قدر کافی بودند. به جز پرچم هلند و پرچم صلیب سرخ، پرچم آمریکا و کانادا و انگیس هم روی ماشین ها زیاد به چشم می خورد. خب با توجه نقش مهم ارتش کانادا در آزادسازی، زیاد عجیب نبود. بعد از ساعتی توقف که مردم در آن فاصله به قدر کافی فرصت بازدید داشتند، ستون ماشینها به سمت توقفگاه بعدیش راه افتاد. مردم درست مثل فیلمها با شادی برایشان دست تکان دادند و بدرقهشان کردند.
این مثل فیلمها که می گویم اصلا نقش بازی کردن نبود. واقعا صادقانه ابراز احساسات میکردند. من هم این وسط به سالگردهای خودمان فکر میکردم. چقدر خوب بود مثلا سالگرد آزادی خرمشهر اینقدر برایمان مهم باشد.

