www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

شور، حتما شیرین است

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۴۰۱

چند ماه پیش که این سخنرانی ایزابل آلنده را معرفی کردم، حواسم به چیز دیگری بود. اینکه چه منبع خوبی پیدا کرده ام برای شنیدن سخنرانی، پرت بودم انگار. چند وقت بعد بهمن و بعد بهار آن را معرفی کردند با یک نگاه دیگر. و من این روزها مدام به دنبال آن شوری هستم که آلنده توصیف می کند. می دانم کجاست، جایی آن زیر میرها پنهان شده و گاه و بی گاه پیدایش می شود. وقتی در خیالم برش می دارم و تمیزش می کنم، واقعی می شود. آنقدر که انگیزه ای می شود برای یافتن خودش.

دویدن‌هایم با موراکامی

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

نسخه انگلیسی کتاب «وقتی از دویدن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» موراکامی را از مرکز کتاب‌های آمریکایی در هلند خریده بودم که کتاب‌های انگلیسی‌ زبان می‌فروشد. همان موقع سعی کردم بخوانمش اما به نظرم خسته‌کننده آمد که خاطرات دویدن یک نفر دیگر را بخوانم، حتی اگر موراکامی باشد. آنقدر گوشه کتابخانه خاک خورد که با کارتن‌های دیگر کتاب به لندن رسید و باز هم خاک خورد تا اینکه نوبت دویدن خودم رسید.

اوایل که آمده بودیم لندن می‌رفتم پارک گرنیچ (همان گرینویچ خودمان) می‌دویدم، اما اولین برف که آمد معلوم شد آنقدر جدی نبودم که بخواهم این مشقت را زیر برف و سرما ادامه دهم. 

دو سه ماه پیش به خودم آمدم و دیدم نسبت به وقتی که پا به جزیره گذاشته‌ایم، نزدیک ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کرده‌ام. شروع کردم به شمردن کالری‌ها و همزمان دویدن را هم شروع کردم. این بار خیلی مرتب و با برنامه و هزار جور اپلیکیشن موبایل را امتحان کردم تا بالاخره یکی را که به دردم می‌خورد پیدا کردم و حالا بعد از چند ماه می‌توانم حدود ۵ کیلومتر در نیم ساعت بدوم. 

در این چند سال موراکامی را کلا از یاد برده بودم و در یکی از دویدن‌ها بود که یادش افتادم. به محض اینکه رسیدم خانه رفتم سراغش و گذاشتمش در انبوه کتاب‌هایی که دارم می‌خوانم. این بار اصلا به نظرم خسته‌کننده نیامد و حتی با هیجان خاطرات دویدن آقای نویسنده را دنبال کردم. کسی که نوشتن و دویدن را همزمان بعد از سی‌سالگی شروع کرده، بیش از ۲۵ ماراتن دویده و یک بار هم تنهایی مسیر ماراتن را در یونان دویده که درباره‌اش برای یک مجله بنویسد. اما بزرگترین دیوانگی موراکامی شرکت در مسابقه اولتراماراتن در ژاپن بوده که دوندگان باید در یک روز ۶۲ مایل (۱۰۰ کیلومتر) بدوند.

با این حال کتاب واقعا درباره دویدن نیست. بیشتر درباره مداومت و تعهد شخصی است و تنهایی و پیر شدن و از دست دادن قوای فیزیکی. ترس همین از دست دادن بوده که از همان اول موراکامی را به دویدن واداشته و بعدها به جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌اش تبدیل شده. او در جایی از کتاب می‌نویسد که دویدن برایش رقابت نیست، خود دویدن مهم است و اینکه مسیر را بدون حتی لحظه‌ای راه رفتن - به جای دویدن- به پایان ببرد.

موراکامی زندگینامه دوندگی‌اش را با در خواست متن روی سنگ قبرش تمام می‌کند که دوست دارد بنویسند: 

هاروکی موراکامی
 ۱۹۴۹ - ****
 نویسنده (و دونده) 
که اقلا هرگز راه نرفت


جنگ با گذر زمان

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

می​ترسم از یادم بروند. صورت​شان، صدایشان، عادت​هایشان، بچگی​​شان وجوانی​شان. مرتب با هر کدامشان حرف می​زنم اما چیزی از ترسم کم نمی​شود. همچنان دیوانه​وار می​خواهم که خاطره​شان را در تک تک چیزهایی که از آنها به یادگار دارم حفظ کنم. در اولین نقاشی که ر کشید و کاردستی ناشیانه​ای که همراه م برایم فرستاد. م که آمده بود، گوشواره​ای برایم خرید که هر وقت گوشم می​کنم تنها فکرم این است که مبادا بیفتد و گم شود. مذبوحانه تلاش می​کنم لحظه​ها را در اشیا نگه دارم. عزیزانم حال​شان را زندگی می​کنند و مرتب با آنها در تماسم، اما بیمارگونه می​خواهم خاطره​ام از گذشته​شان را در یادگاری​ها حفظ کنم.

گم شده‌ام

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

خاک می‌خورد اینجا و من همچنان در راهروهای مترو سرگردانم.

از خط خاکستری پیاده شده بودم و باید خودم را به خط سیاه می‌رساندم. دیرم شده بود و وقتی می‌رسیدم باید جواب پس می‌دادم که چرا حالا رسیده‌ام.  در ذهنم توضیح را می بافتم و راهنماهای خط سیاه را دنبال می‌کردم. در نیمه مسیر زمان را گم کردم، روز و شبم به هم ریخت و فکر کردم دارم  برمی‌گردم خانه. سر پیچ یکی از راهروها دنبال مسیر خط خاکستری گشتم و دنبالش رفتم. وقتی برگشتم سر جای اولم تازه فهمیدم که دارم می روم سر کار و بعد از کلی فحش و فضیحت به گیجی خودم دوباره مسیر خط سیاه را دنبال کردم. سر پله‌های منتهی به سکو باز فکر کردم دارم اشتباه می کنم و دوباره برگشتم. یادم نیست این رفت و برگشت چند بار طول کشید اما آنقدر دیر رسیدم که دیگر حتی زحمت توضیح هم به خودم ندادم. 

در تونل‌های مترو گم شده‌ام و تنها کسی که  مستحق جواب است خودم هستم. 

زندگی حلزونی

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰

عادت کرده‌ام باران که می‌بارد حواسم به حلزون‌هایی باشد که بیرون می‌آیند. صبح در راه ایستگاه قطار، بچه حلزونی را دیدم که هنوز کمرنگ بود. انگار وقتی بالغ می‌شوند رنگ‌شان هم تثبیت می‌شود یا چه می‌دانم شبیه آن چیزی می‌شوند که معمولا دیده‌ایم. فکر کردم چند تا بچه حلزون زیر دست و پا له می‌شوند تا یک حلزون به بلوغ برسد. چه حال و حوصله‌ای دارند. اصلا به چه امیدی راه می‌افتند می‌آیند بیرون و چرا حرکت می‌کنند. آخر آخرش که له می‌شوند.

زندگی حلزونی این روزها هم فایده‌ای ندارد. حلزون هم اگر بودم، منقرض می‌شدم.



صد رحمت به اسکروچ

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

در این شهر پر از بی‌خانمان به پست من نخورده بود تا به حال یا دل نازک شده‌ام یا ماجرا چیز دیگری بود؟ چیز دیگری بود و هیچ کس چیزی نفهمید. هیچ کس نه در ذهن من بود، نه در جیب من آن لحظه که سکه‌ها را چسبیده بودم، خشکم زده بود و لال بودم.

مترو خلوت بود و مسیر نا آشنایی هم بود. کلا مترو برایم نا آشناست، مسیر روزانه‌ام با قطار است و از روی زمین. به هر حال با موبایل ور رفته بودم و داشتم می‌گذاشتم‌اش در جیب ام. در همین حین پیرمرد بیچاره‌ای که از اول قطار راه افتاده بود و لیوان پلاستیکی سرمه‌ای اش را جلوی تک و توک مسافرهای آن شب می‌گرفت رسید جلوی من. هیچ وقت پول در جیب ام نیست، همیشه اگر پول نقد همراه داشته باشم، اگر داشته باشم، جایش در کیف پول است. همان عصر وقتی گرسنگی فشار آورده بود و می‌دانستم تا چند ساعت آینده غذایی در کار نخواهد بود با عجله چیزی خریده بودم و باقی پول را ریخته بودم در جیبم. همان جیب موبایل که وقتی پیرمرد رسیده بود دستم در آن خشک شده بود و چسبیده بود به سکه‌ها.

حتما فکر کرده بود دست در جیب کرده‌‌‌‌ام که پول سیاهی بریزم در لیوان‌اش. تکان نخوردم. نفهمیدم چه مرگم بود. فحشی چیزی نثارم کرد و رفت. سکه‌ها را سفت چسبیده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. نابود شدم.


خیلی وقت است مستقیم به چشم آدم‌ها نگاه نمی‌کنم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

از دو راهروی طولانی باید رد می‌شدم که انگلیسی‌ها از ترس آتش سوزی، چند تا در هم آن وسط کار گذاشته بودند. وسط راه آقایی کت شلواری با سر و وضع جدی از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد و جلوتر از من در همان جهتی که داشتم می‌رفتم راه افتاد. چند قدم که رفتیم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فکر کردم در اتاق شان را نگاه می کند، حتماً چیزی جا گذاشته است. چند قدم بعد دوباره برگشت و نگاه کرد این بار دیگر مطمئن شدم من را نگاه می‌کند و شاکی شدم. من که دنبالش راه نیفتاده بودم، خودش جلوی من سبز شده بود. طبق عادت «عسس بیا منو بگیر»ِ همیشگی ام مشغول جر و بحث خیالی بودم که باز برگشت و نگاه کرد. خنده ی ابلهانه ای هم تحویلم داد که یعنی دارم باهات بازی می‌کنم برای من قیافه نگیر. خنده ام گرفت. به در بعدی رسیده بودیم، در را نگه داشت که رد شوم. دوست شده بودیم.



خودزنی برای رای جمع کردن در مسابقه وبلاگی دویچه وله

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

یک- این انگلیسی‌ها با این همه سال سابقه داشتن خانواده‌ی سلطنتی، عشق لقب و عنوان دارند. یعنی حالا اگر کسی شاه و ملکه و شاهزاده و زن یا شوهر این‌ها نشد، می‌تواند دلش را با به دست آوردن لقب‌ها و نشان‌هایی مثل نشان شوالیه خوش کند. اما خب در دوران مدرن این بساط هم مثل هر دم و دستگاه اتوریته ساز دیگری منتقدان سرسختی دارد. یکی از این منتقدان، میک جگر بود که شدیداً با این لقب و عنوان‌ها مشکل داشت و ضد اتوریته بود. اما روزی که به خودش لقب «سر» دادند همه‌ی آن حرف‌ها را از یاد برد و خوش و خرم رفت نشان‌اش را از ملکه گرفت.

دو- حالا شده حکایت من و نامزد شدن در مسابقه‌ی وبلاگی دویچه وله که البته نه من میک جگر هستم و نه مسابقه دویچه وله نشان شوالیه. اما خب این همه وقت به این‌جور مسابقه‌ها و انواع لقب و عنوان و قدرت و امثال آن گیر دادم و حالا آمده‌ام در وبلاگم بنویسم: «هی بچه‌ها وبلاگ من نامزد بهترین وبلاگ فارسی شده بروید به من رأی بدهید»!

سه- روش رأی دادن امسال هم عوض شده و ظاهراً فقط با فعال بودن در شبکه‌های اجتماعی مثل فیسبوک یا توییتر می‌شود رأی داد. خب مثلاً مامان من که نه فیسبوک دارد و نه توییتر و می‌خواهد برود رأی بدهد تا دخترش در جایی اول شود و بعد برود پزش را بدهد، چه کار باید بکند؟

چهار- همین پزش را بدهد اصل ماجراست واقعا. همین که با چهار تا لایک گودر و فیسبوک و فرندفید ارضا می‌شویم و می‌خواهیم از قِبل همین وبلاگ فکسنی هم کسب هویت کنیم، نشان می‌دهد همه‌ی این پست را فقط و فقط محض تبلیغ نوشته‌ام. آدم نمی شوم، می دانم.



***
پی نوشت: گفتم که رای دادن امسال سخت شده است؛ نشان به آن نشان که مدام می پرسند چرا دکمه ی Vote فعال نیست. برای همین است که دوستان دیگری که کاندیدا شده اند هر کدام یک پست راهنمای تصویری چگونه رای دهید نوشته اند. از آنجا که تنبلم و ضمنا کارم حرف زدن و نوشتن است سعی می کنم در یکی دو جمله ماجرا را بگویم. قضیه این است که امسال به نقش شبکه های اجتماعی وزن بالایی داده اند و برای همین هر کس می خواهد رای دهد باید از طریق فیسبوک یا توییتر لاگین کند تا دکمه رای دادن برایش فعال شود. آن بالا در قسمت رای دادن، سمت راست صفحه نوشته لاگین از طریق فیسبوک یا توییتر، به هر کدام که می خواهید یا دارید وارد شوید و بعد بروید در قسمت Category بهترین وبلاگ فارسی را انتخاب کنید و در قسمت I Vote For هم وبلاگ مریم اینا (!) را و بعد دکمه رای را بزنید.
دیدی آقا/خانم دویچه وله که آخر سر مجبورم کردی مستقیم بگویم بیایید به من رای دهید و روی افه ی من چه آدم متواضعی هستم پا بگذارم؟

پی نوشت 2: کلا ماجرا را بی خیال شوید. ظاهرا رای گیری طوری است که هر 24 ساعت یک بار می شود دوباره رای داد و از هر دو اکانت توییتر و فیسبوک هم می شود استفاده کرد. ( در بخش قوانین مسابقه این نکته آمده است. ) حالا نمی دانم آیا برگزارکنندگان موقع شمردن رای ها تکراری ها را حذف می کنند یا نه؟ احتمالا باید بکنند که به این صراحت در قوانین آمده، وگرنه به قول مانی. ب. می شود "وبلاگ منتخب بر و بچه های محل" که خب البته از اول هم همین بود. بستگی دارد هر سال داور چه کسی باشد و از چه وبلاگ هایی خوشش بیاد. در هر حال کل ماجرا که لوس بود، حالا لوث هم شده است.

چشم‌ها، نگاه‌ها

پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹

پیرمرد آمد دو سه میز آن طرف‌تر وسایلش را گذاشت و نشست. قیافه‌اش به آدم‌هایی که معمولا اینجا می‌آیند نمی‌خورد. یک مرکز فرهنگی در وسط لندن که دانشجوها و هزار جور آدم دیگر با لباس‌ها و سر و وضع عجیب و غریب، روزانه می‌آیند و می‌روند. اما هیچ‌کدام مثل این پیرمرد ژنده‌پوش نیستند. لباس‌هایش کهنه و پاره بودند و دو کیسه بزرگ را با خود این طرف و آن طرف می‌کشید. کیفی هم به دوش داشت که به نظر می‌رسید سازی چیزی در آن باشد. به محض اینکه نشست از بساطش کیف کوچکی در آورد که جای نخ و سوزن بود. سوزن‌اش را نخ کرد و شروع به دوختن دسته‌ی یکی از کیسه‌هایش کرد که انگار بارها و بارها آن را دوخته بود و باز پاره شده بود. کارش که تمام شد با لبخندی برلب نشست به خواندن روزنامه‌ی صبح. مدتی بعد حوصله‌اش سر رفت و نگاهش به دور دست خیره ماند.

کمی بعد کیف مرموز را باز کرد. کنجکاو بودم بدانم چه چیزی از آن در می‌آید. ساز نبود. تعدادی تخته نازک و یونولیت در آورد و شروع به کار کرد. حالا مشتاق بودم بدانم با اینها چه چیزی قرار است بسازد. آن قدر فضولی کردم که با من چشم در چشم شد. لبخند زدم. حتما ناراحت‌اش کردم. کمی کارش را ادامه داد، اما بعد از چند دقیقه زیر لب چیزهایی غر و غر کرد وسایلش را جمع کرد و گذاشت رفت.

حالا من که واقعا داشتم نگاهش می‌کردم، اما خودم در جمع فکر می‌کنم همه‌ی چشم‌ها مدام دارند مرا می‌پایند. از این چشم‌ها می‌ترسم.

یعنی در این حد؟

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

سه چهار سال پیش یکی از این شبکه‌های ماهواره‌ای که داشتیم سری فرندز را پخش می‌کرد. تازه می‌خواستم ببینم‌اش. اما هنوز جذبش نشده بودم و شخصیت‌ها را نمی‌شناختم. یعنی در این حد که اسم‌های‌شان را هم نمی‌دانستم. یک روز دوستی که مشتری فرندز بود، گفت به نظرش من شبیه یکی از شخصیت‌های این سری هستم. مشتاقانه پرسیدم کدام‌شان و جواب داد فیبی! وضعیت‌ام را توضیح دادم و گفتم تازه باید بروم کشف کنم کدام است و چه جور آدمی است.

حالا مدتهاست می‌خواهم با آن دوست تماس بگیرم و بپرسم آیا واقعا واقعا من شبیه فیبی هستم؟ هیچ وقت اینقدر از خودم نا امید نشده بودم.

نگرانی از دست دادن

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

خواب دیدم در یک ساختمان بزرگ هستم. جایی شبیه مدرسه یا دانشگاه بود. بچه‌های مدرسه و دانشگاه بودند. بعضی از استادها هم بودند. دکتر منصوری را یادم می‌آید. مسعود بهنود هم در همان ساختمان دفتر داشت! کیف‌ام را جایی گذاشته بودم انگار. وقتی برگشتم کیف‌ام نبود. از بچه‌ها سراغ گرفتم، گفتند وسط راه افتاده بود گذاشتیم‌اش آن کنار. کسی که درباره‌ی کیف از او پرسیدم، سولماز.ک. بود. آن کنار را گشتم و کیف‌ام را خالی پیدا کردم. لپ‌تاپ‌ام نبود. همین لپ‌تاپ سفید کوچکی که حالا دارم. بقیه‌ی خواب را دنبالش گشتم. آن وسط‌ها سیما را دیدم و از او سراغ گرفتم. گفتم آنجایی که گم‌اش کرده‌ام پشت در اتاق مسعود بهنود است، می‌روم از او بپرسم. سیما گفت بهنود امروز سر کار نیامده. هر چه گشتم پیدا نشد. گریه می‌کردم و می‌گفتم همه زندگی‌ام در آن لپ‌تاپ بود. فکر کنم آنقدر گریه کرده باشم که با صدای گریه‌ی خودم از خواب بیدار شدم. اما دوباره که خوابیدم همچنان در آن ساختمان بودم. این بار انگار کیف و لپ‌تاپ همراهم بود. حالا نگران بودم که جایی کیف را نگذارم بروم. بعد موقعیتی پیش آمد که همه می‌خواستند کیف‌هاشان را بگذارند و بروند چیزی بخورند، من اما مشکوک بودم. آخرش به خاطر اینکه بقیه می‌گذارند، من هم گذاشتم. و بعد در تمام راه نگران لپ‌تاپ بودم. انگار داشتیم می‌رفتیم سوار اتوبوسی چیزی شویم. کوچه پس کوچه بود. از خواب بیدار شدم.

یادداشت‌های شهر بی در و پیکر

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

این مدتی ننوشتم درگیر یک اسبابکشی طولانی و خستهکننده بودم. اسمش را میگذارم مهاجرت دوم؛ به هر حال شهر و کشور عوض کرده‌ایم. بیست روزی میشود که ساکن لندن شدهایم و طبق معمول همه اسبابکشیها و مهاجرت‌ها هنوز کارهای اداری و دردسرهای مربوط به جابه‌جایی تمام نشده.

قبل از این چند باری لندن را دیده بودم، اما طبیعتا در همه‌ی سفرها از نگاه توریستی شهر را دیده‌ام. این بار خیلی فرق می‌کند و همین باعث شده است که مدام مقایسه کنم. به خصوص که رسما از دهات به شهر آمده‌ایم و تفاوت‌ها آنقدر زیاد است که ناخود‌آگاه جای مقایسه را باز بگذارد. عجالتا با توجه به مسیر این چند سال از تهران به لایدن و از آنجا به لندن، حس می‌کنم چقدر این شهر بزرگ و بی‌در و پیکر و از دست رفته و شلوغ است و چقدر آدم را یاد تهران می‌اندازد. اگر این وسط در هلند زندگی نکرده بودم یا مثلا آلمان را بارها ندیده بودم، این احساس را نداشتم. اما آنها آنقدر منظم و اتو کشیده و دقیق بودند که اینجا کوچک‌ترین مشکلی به چشم می‌آید. طبیعتا اختلاف‌ جمعیت و مساحت خیلی موثرند. به هر حال دلم برای هلند تنگ می‌شود، اما فعلا هیجان کشف محیط جدید به همه چیز می‌چربد.

نماز عید با همسایه‌ی بچگی‌هایم

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

اعظم و فاطی و آذر، دخترهای شمسی خانم، همسایه بالایی‌مان بودند. دختر که می‌گویم هر کدام عاقله‌زنی بودند برای خودشان. خانه دوطبقه بود و فقط ما و آنها از در آن خانه در خیابان زندیه رفت و آمد می‌کردیم. از هفت سالگی من تا آخر راهنمایی را در آن خانه بودیم و با شمسی خانم اینها از فامیل نزدیک‌تر شده بودیم. مذهبی بودند، از آنها که آن روزها بهشان می‌گفتند مومن. (فکر کنم در مقابل حزب‌اللهی این اصطلاح رایج شده بود.) همزیستی مسالمت‌آمیزی داشتیم. خانواده‌ها در ضمن احترام به هم، کار و زندگی و منش و عقیده خودشان را داشتند.

دبستان که بودم برای درس قرآن می‌رفتم پیش آذر که کمک‌ام کند. البته فکر کنم بهانه بود برای اینکه مامان اجازه دهد بروم بالا. این چهار تا سوره‌ی کوچک جزء آخر را هم که هنوز یادم هست، از صدقه سر آنهاست. هر سال ماه رمضان بیشتر از همیشه یاد آنها می‌افتم. یادم هست یک بار وقتی ماه رمضان وسط تابستان بود و روزها خیلی طولانی بودند، گیر دادم می‌خواهم با آنها بروم نماز عید. گفتند اگر یک روز کامل روزه بگیرم من را می‌برند. روزه گرفتم و آن سال عید در تاریکی قبل سحر با شمسی خانم و دخترهایش سوار اتوبوس شدیم و به مصلا رفتیم.

سال‌های بعد اما، دیگر نرفتم. از وقتی هم که از آن خانه اسباب‌کشی کردیم، هر سال عید دلم برای‌شان تنگ می‌شود. برای همین خاطره‌هاست که فکر می‌کنم رمضان و عید و مراسم مذهبی دیگر بیش از آنکه مذهبی باشند، فرهنگی‌اند. من آن سال‌ها رمضان را با آنها شریک می‌شدم، همان‌طور که سال‌ها بعد کریسمس را با دوستانی دیگر شریک شدم. اما این بار دیگر واقعا ناظر بودم. شاهد بودن همیشه خوب است. به فهمیدن و درک متقابل کمک می‌کند.

شرمنده شعارش زیاد شد.

وقتی جمعه‌ام شنبه شد

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

این پست وبلاگ "آدمهای خوب شهر" را درباره لباسهای "درست" که میخواندم، حسابی دلم گرفت. من هم اولین بار در جمعه بازار پارکینگ طبقاتی جمهوری دیده بودمشان. جمعه بازار از اول آنجا نبود، قبلش در پارکینگ ناصرخسرو بود و من و مامان خیلی از جمعهها مشتریاش بودیم. نزدیک‌مان بود و میرفتیم لای عتیقهها و دست دومها و خرتو پرتها غرق میشدیم، هی به هم میگفتیم اینو ببین چه خوبه، اونو ببین چه باحاله.

حالا خیلی وقت است که دیگر جمعهبازاری در کار نیست. بازار دهات ما شنبهها به راه است. کنار یک کانال آب قشنگ وسط قدیمیترین جای شهر و میگویند چندصد سال است که همین جا بازار فروشندگان سیار بوده است. از گل و سبزیجات و پنیر و ماهی و چای و قهوه تا کیف و لباس و کفش و پارچه میشود در بساط شان پیدا کرد. بازار دست دوم و عتیقه و خرت و پرت هم همان شنبهها در جای دیگری از شهر به راه است.

خوبی‌اش این است که هلندی‌ها احتمالا تحت تاثیر فرهنگ بازمانده از کالوینیسم، صرفه‌جو هستند و چیزی را دور نمی‌ریزند. حتی اگر به مفت در این بازارها بفروشند، حداقل مطمئن هستند که باز هم استفاده شده است. در روز ملکه، بزرگترین جشن ملی‌شان هم رسم است که خرت و پرت‌هایشان را دم در خانه یا جایی مرکز شهر می‌گذارند برای فروش.

در مورد اجناس مصرفی هم همین که بالاخره همین شنبه‌بازار دهاتمان هست و همه چیز فقط زنجیرهای و سوپرمارکتی نیست خودش غنیمت است. شنبههایی که حالم خوب باشد و وقت داشته باشم میروم شنبهبازار که خیلی اسم عادی و آشنایی برایم شده. به همین خاطر وقتی یاد جمعه بازار افتادم و دیدم حتی اسماش هم برایم غریب است دلم بیشتر از همیشه برای مامان تنگ شد.

سفر، سفر، سفر

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

سفر درازی بود. (باید بگویم طولانی؟) دو هفته برای من زیاد است و برای همین هنوز بعد از یک هفته خستگی‌ام در نرفته. حالا بعد از خستگی در کردن کلی وقت لازم است برای هضم این همه اطلاعات. روزهای آخر حتی یادمان رفته‌بود کدام ساختمان را در کدام شهر دیدیم یا چه غذایی را کجا خوردیم. همسفر شدن با یک دوست عزیز، جام جهانی و دیدن دوستان دیگر در همه شهرهایی که بودیم آنقدر خاطره ساخته است که نوشتن‌اش روزها وقت می‌خواهد. فعلا مسیر سفر را بگویم تا بعد سر فرصت جزئیات را بنویسم: لایدن، برلین، لایپزیگ، درسدن، پراگ، وین، پراگ، آیندهون، لایدن.

خواب یک کلیشه

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

نمی‌دانستم خوابم. معمولا نمی‌دانم که خوابم، اما گاهی پیش می‌آید که بدانی خواب می‌بینی. به هر حال خواب بودم. خیابان بود یا جاده‌ای نمی‌دانم در کجای دنیا. سوار ماشین بودیم. یک ماشین سفید از کنار ما رد شد. گفتم این هم انگار از آنهاست. مسابقه بود شاید. نزدیک یک سه راه بودیم. جایی شبیه پیچ شمیران مثلا وقتی بخواهی از شریعتی وارد انقلاب شوی به سمت امام حسین. ماشین سفید جلو بود و با سرعت به سمت چپ پیچید. یک ماشین بزرگ که یادم نیست اتوبوس بود یا کامیون روبرویش ظاهر شد. چشم‌هایم را بستم که تصادف را نبینیم. همیشه همین کار را می‌کنم. صداهای وحشتناکی می‌آمد. می‌دانستم الان ماشین سفید به یک طرف پرت شده و منتظر بودم به ما بخورد. صداها که قطع شد چشم‌هایم را باز کردم که ماجرا را ببینم. اما چشم‌هایم را در رختخواب باز کردم.

قطار ابدی

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹

آفتاب اگر باشد، هوا اگر دیر تاریک شود، عجله اگر نداشته باشم، مضطرب و نگران اگر نباشم، از قطارسواری لذت می برم. موزیکی چیزی با بیلبیلک ام گوش می دهم و بیرون را نگاه می کنم. به مقصد که می رسم دوست ندارم پیاده شوم، به سرم می زند همان قطار را سوار شوم و برگردم یا همین طور تصادفی داخل قطار دیگری بپرم که نمی دانم کجا می رود. قطاری اگر بود که همین طور برای خودش می رفت و از همه شهرهای دنیا می گذشت، مشتری اش می شدم.

وقتی اینترنت بچه بود

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

یک- دارم فکر می‌کنم اولین بار کی بود که اسم اینترنت را شنیدم. بعد می‌بینم من آدم خوشبختی بودم که همزمان با شروع گسترش و عمومی شدن اینترنت در ایران فرصت استفاده از آن را پیدا کردم. اولین آدرس ایمیل‌ام را سال هفتادو پنج از دانشگاه گرفتم. آن زمان در دانشگاه ما در سایت هر دانشکده ترمینال‌هایی وجود داشت که نوعی اینترانت یا اینترنت داخلی بود، البته به اینترنت هم وصل بود.
امکان ایمیل زدن یا چت کردن با بقیه‌، حتی اگر دوستت در سایت دانشکده بغلی نشسته باشد تجربه‌ای جدید و هیجان‌انگیز بود. با همان اینترنت اولیه و ذغالی اکانت یاهو هم باز کرده بودم، اما همه چیز را به صورت متنی روی آن مانیتورهای تک‌رنگ دیده می‌شد.
یادم نیست اولین بار که صفحه یاهو را روی یک مانیتور رنگی یک کامپیوتر شخصی به صورت گرافیکی دیدم چه حسی داشتم. این اولین بارها برای ما که با اینترنت بزرگ می‌شدیم زیاد پیش می‌آمد. احتمالا حس مگسی را داشتم که یک روز صبح بیدار می‌شود و می‌فهمد چشم‌اش با چشم یک انسان عوض شده است. ....
ادامه این پست را در سایت بی بی سی بخوانید: صفحه ویژه با عنوان اینترنت قدرت برتر بخش وبلاگ مهمان

آن آقای بامرام هلندی

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸

بعد برگشتن از سفر دو هفته ای به سرزمین استعمار پیر همچنان حس می کنم توریست ام. یعنی کارهایی می کنم که به ندرت در زندگی بی هیجان روزمره ام پیش می آید. نشانه اش اینکه امروز در فروشگاه آقای آلبرت هاین، بزرگترین سوپرمارکت زنجیره ای هلند، یکی از کارمندها را پیدا کردم و پرسیدم اسم خواننده ی این ترانه ای که از بلندگوپخش می شود چیست. طرف نمی دانست؛ از دوسه نفر از همکارهایش در آن دور و بر پرسید و آنها هم نمی دانستند. تشکر کردم و رفتیم لابه لای باقی قفسه ها تا یخچال قحطی زده مان را پر کنیم. بعد از چند دقیقه کسی از پشت سرم صدا کرد؛ برگشتم و دیدم همان کارمند است با کاغذی در دست که اسم خواننده را روی آن برایم نوشته است. می خواستم ازش بپرسم بامرام به هلندی یا انگلیسی چه می شود؟

شهر من در خواب

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

خواب دیدم رفته ام لندن. همه هستند. خیلی از دوستان را دیدم. حتی آنهایی را که در لندن یا آن اطراف نیستند. با کلی قصه های عجیب و غریب جانبی. بعد از خانه آن رفیقی که در خواب مهمان اش بودیم بیرون رفتم و دیدم در یکی از خیابان های تهران هستم. با خودم گفتم، حالا که تا اینجا آمده ام بروم مامان را ببینم.

واقعا باید بروم.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.