دویدنهایم با موراکامی
پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳
نسخه انگلیسی کتاب «وقتی از دویدن حرف میزنم از چه حرف میزنم» موراکامی را از مرکز کتابهای آمریکایی در هلند خریده بودم که کتابهای انگلیسی زبان میفروشد. همان موقع سعی کردم بخوانمش اما به نظرم خستهکننده آمد که خاطرات دویدن یک نفر دیگر را بخوانم، حتی اگر موراکامی باشد. آنقدر گوشه کتابخانه خاک خورد که با کارتنهای دیگر کتاب به لندن رسید و باز هم خاک خورد تا اینکه نوبت دویدن خودم رسید.
با این حال کتاب واقعا درباره دویدن نیست. بیشتر درباره مداومت و تعهد شخصی است و تنهایی و پیر شدن و از دست دادن قوای فیزیکی. ترس همین از دست دادن بوده که از همان اول موراکامی را به دویدن واداشته و بعدها به جزئی جداییناپذیر از زندگیاش تبدیل شده. او در جایی از کتاب مینویسد که دویدن برایش رقابت نیست، خود دویدن مهم است و اینکه مسیر را بدون حتی لحظهای راه رفتن - به جای دویدن- به پایان ببرد.جنگ با گذر زمان
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱
گم شدهام
پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱
زندگی حلزونی
جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰
صد رحمت به اسکروچ
دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰
خیلی وقت است مستقیم به چشم آدمها نگاه نمیکنم
سهشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰
از دو راهروی طولانی باید رد میشدم که انگلیسیها از ترس آتش سوزی، چند تا در هم آن وسط کار گذاشته بودند. وسط راه آقایی کت شلواری با سر و وضع جدی از یکی از اتاقها بیرون آمد و جلوتر از من در همان جهتی که داشتم میرفتم راه افتاد. چند قدم که رفتیم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فکر کردم در اتاق شان را نگاه می کند، حتماً چیزی جا گذاشته است. چند قدم بعد دوباره برگشت و نگاه کرد این بار دیگر مطمئن شدم من را نگاه میکند و شاکی شدم. من که دنبالش راه نیفتاده بودم، خودش جلوی من سبز شده بود. طبق عادت «عسس بیا منو بگیر»ِ همیشگی ام مشغول جر و بحث خیالی بودم که باز برگشت و نگاه کرد. خنده ی ابلهانه ای هم تحویلم داد که یعنی دارم باهات بازی میکنم برای من قیافه نگیر. خنده ام گرفت. به در بعدی رسیده بودیم، در را نگه داشت که رد شوم. دوست شده بودیم.
موضوع : آدم ها, از سر شکم سیری, خودم, همین جوری دور هم | 0 نظر »
خودزنی برای رای جمع کردن در مسابقه وبلاگی دویچه وله
پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

چشمها، نگاهها
پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹
پیرمرد آمد دو سه میز آن طرفتر وسایلش را گذاشت و نشست. قیافهاش به آدمهایی که معمولا اینجا میآیند نمیخورد. یک مرکز فرهنگی در وسط لندن که دانشجوها و هزار جور آدم دیگر با لباسها و سر و وضع عجیب و غریب، روزانه میآیند و میروند. اما هیچکدام مثل این پیرمرد ژندهپوش نیستند. لباسهایش کهنه و پاره بودند و دو کیسه بزرگ را با خود این طرف و آن طرف میکشید. کیفی هم به دوش داشت که به نظر میرسید سازی چیزی در آن باشد. به محض اینکه نشست از بساطش کیف کوچکی در آورد که جای نخ و سوزن بود. سوزناش را نخ کرد و شروع به دوختن دستهی یکی از کیسههایش کرد که انگار بارها و بارها آن را دوخته بود و باز پاره شده بود. کارش که تمام شد با لبخندی برلب نشست به خواندن روزنامهی صبح. مدتی بعد حوصلهاش سر رفت و نگاهش به دور دست خیره ماند.
کمی بعد کیف مرموز را باز کرد. کنجکاو بودم بدانم چه چیزی از آن در میآید. ساز نبود. تعدادی تخته نازک و یونولیت در آورد و شروع به کار کرد. حالا مشتاق بودم بدانم با اینها چه چیزی قرار است بسازد. آن قدر فضولی کردم که با من چشم در چشم شد. لبخند زدم. حتما ناراحتاش کردم. کمی کارش را ادامه داد، اما بعد از چند دقیقه زیر لب چیزهایی غر و غر کرد وسایلش را جمع کرد و گذاشت رفت.
حالا من که واقعا داشتم نگاهش میکردم، اما خودم در جمع فکر میکنم همهی چشمها مدام دارند مرا میپایند. از این چشمها میترسم.
یعنی در این حد؟
دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹
سه چهار سال پیش یکی از این شبکههای ماهوارهای که داشتیم سری فرندز را پخش میکرد. تازه میخواستم ببینماش. اما هنوز جذبش نشده بودم و شخصیتها را نمیشناختم. یعنی در این حد که اسمهایشان را هم نمیدانستم. یک روز دوستی که مشتری فرندز بود، گفت به نظرش من شبیه یکی از شخصیتهای این سری هستم. مشتاقانه پرسیدم کدامشان و جواب داد فیبی! وضعیتام را توضیح دادم و گفتم تازه باید بروم کشف کنم کدام است و چه جور آدمی است.
حالا مدتهاست میخواهم با آن دوست تماس بگیرم و بپرسم آیا واقعا واقعا من شبیه فیبی هستم؟ هیچ وقت اینقدر از خودم نا امید نشده بودم.
موضوع : خودم, همین جوری دور هم, یاد | 10 نظر »
نگرانی از دست دادن
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
خواب دیدم در یک ساختمان بزرگ هستم. جایی شبیه مدرسه یا دانشگاه بود. بچههای مدرسه و دانشگاه بودند. بعضی از استادها هم بودند. دکتر منصوری را یادم میآید. مسعود بهنود هم در همان ساختمان دفتر داشت! کیفام را جایی گذاشته بودم انگار. وقتی برگشتم کیفام نبود. از بچهها سراغ گرفتم، گفتند وسط راه افتاده بود گذاشتیماش آن کنار. کسی که دربارهی کیف از او پرسیدم، سولماز.ک. بود. آن کنار را گشتم و کیفام را خالی پیدا کردم. لپتاپام نبود. همین لپتاپ سفید کوچکی که حالا دارم. بقیهی خواب را دنبالش گشتم. آن وسطها سیما را دیدم و از او سراغ گرفتم. گفتم آنجایی که گماش کردهام پشت در اتاق مسعود بهنود است، میروم از او بپرسم. سیما گفت بهنود امروز سر کار نیامده. هر چه گشتم پیدا نشد. گریه میکردم و میگفتم همه زندگیام در آن لپتاپ بود. فکر کنم آنقدر گریه کرده باشم که با صدای گریهی خودم از خواب بیدار شدم. اما دوباره که خوابیدم همچنان در آن ساختمان بودم. این بار انگار کیف و لپتاپ همراهم بود. حالا نگران بودم که جایی کیف را نگذارم بروم. بعد موقعیتی پیش آمد که همه میخواستند کیفهاشان را بگذارند و بروند چیزی بخورند، من اما مشکوک بودم. آخرش به خاطر اینکه بقیه میگذارند، من هم گذاشتم. و بعد در تمام راه نگران لپتاپ بودم. انگار داشتیم میرفتیم سوار اتوبوسی چیزی شویم. کوچه پس کوچه بود. از خواب بیدار شدم.
یادداشتهای شهر بی در و پیکر
چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹
این مدتی ننوشتم درگیر یک اسبابکشی طولانی و خستهکننده بودم. اسمش را میگذارم مهاجرت دوم؛ به هر حال شهر و کشور عوض کردهایم. بیست روزی میشود که ساکن لندن شدهایم و طبق معمول همه اسبابکشیها و مهاجرتها هنوز کارهای اداری و دردسرهای مربوط به جابهجایی تمام نشده.
نماز عید با همسایهی بچگیهایم
جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹
اعظم و فاطی و آذر، دخترهای شمسی خانم، همسایه بالاییمان بودند. دختر که میگویم هر کدام عاقلهزنی بودند برای خودشان. خانه دوطبقه بود و فقط ما و آنها از در آن خانه در خیابان زندیه رفت و آمد میکردیم. از هفت سالگی من تا آخر راهنمایی را در آن خانه بودیم و با شمسی خانم اینها از فامیل نزدیکتر شده بودیم. مذهبی بودند، از آنها که آن روزها بهشان میگفتند مومن. (فکر کنم در مقابل حزباللهی این اصطلاح رایج شده بود.) همزیستی مسالمتآمیزی داشتیم. خانوادهها در ضمن احترام به هم، کار و زندگی و منش و عقیده خودشان را داشتند.
دبستان که بودم برای درس قرآن میرفتم پیش آذر که کمکام کند. البته فکر کنم بهانه بود برای اینکه مامان اجازه دهد بروم بالا. این چهار تا سورهی کوچک جزء آخر را هم که هنوز یادم هست، از صدقه سر آنهاست. هر سال ماه رمضان بیشتر از همیشه یاد آنها میافتم. یادم هست یک بار وقتی ماه رمضان وسط تابستان بود و روزها خیلی طولانی بودند، گیر دادم میخواهم با آنها بروم نماز عید. گفتند اگر یک روز کامل روزه بگیرم من را میبرند. روزه گرفتم و آن سال عید در تاریکی قبل سحر با شمسی خانم و دخترهایش سوار اتوبوس شدیم و به مصلا رفتیم.
شرمنده شعارش زیاد شد.
وقتی جمعهام شنبه شد
سهشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹
این پست وبلاگ "آدمهای خوب شهر" را درباره لباسهای "درست" که میخواندم، حسابی دلم گرفت. من هم اولین بار در جمعه بازار پارکینگ طبقاتی جمهوری دیده بودمشان. جمعه بازار از اول آنجا نبود، قبلش در پارکینگ ناصرخسرو بود و من و مامان خیلی از جمعهها مشتریاش بودیم. نزدیکمان بود و میرفتیم لای عتیقهها و دست دومها و خرت و پرتها غرق میشدیم، هی به هم میگفتیم اینو ببین چه خوبه، اونو ببین چه باحاله.
در مورد اجناس مصرفی هم همین که بالاخره همین شنبهبازار دهاتمان هست و همه چیز فقط زنجیرهای و سوپرمارکتی نیست خودش غنیمت است. شنبههایی که حالم خوب باشد و وقت داشته باشم میروم شنبهبازار که خیلی اسم عادی و آشنایی برایم شده. به همین خاطر وقتی یاد جمعه بازار افتادم و دیدم حتی اسماش هم برایم غریب است دلم بیشتر از همیشه برای مامان تنگ شد.
سفر، سفر، سفر
پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹
سفر درازی بود. (باید بگویم طولانی؟) دو هفته برای من زیاد است و برای همین هنوز بعد از یک هفته خستگیام در نرفته. حالا بعد از خستگی در کردن کلی وقت لازم است برای هضم این همه اطلاعات. روزهای آخر حتی یادمان رفتهبود کدام ساختمان را در کدام شهر دیدیم یا چه غذایی را کجا خوردیم. همسفر شدن با یک دوست عزیز، جام جهانی و دیدن دوستان دیگر در همه شهرهایی که بودیم آنقدر خاطره ساخته است که نوشتناش روزها وقت میخواهد. فعلا مسیر سفر را بگویم تا بعد سر فرصت جزئیات را بنویسم: لایدن، برلین، لایپزیگ، درسدن، پراگ، وین، پراگ، آیندهون، لایدن.
خواب یک کلیشه
جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹
قطار ابدی
سهشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹
موضوع : از سر شکم سیری, خودم | 0 نظر »
وقتی اینترنت بچه بود
شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸
آن آقای بامرام هلندی
چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸
موضوع : خودم, مهاجرت, هلند, همین جوری دور هم | 1 نظر »
شهر من در خواب
دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸
موضوع : خودم, مهاجرت, همین جوری دور هم | 0 نظر »