www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها

دنیای علم جای هیجان کشف است؛ نه افتخار

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۶


مرگ تلخ مریم میرزاخانی به اندازه زندگی هیجان‌انگیزش این روزها موضوع صحبت جامعه ایرانی شده است. همکلاسی‌ها و هم‌دانشکده‌ای‌های قدیمش عکس‌هایش را دست به دست می‌کنند و به این بهانه خاطراتشان را مرور می‌کنند. 

در فضای عمومی‌تر هم بحث‌هایی متنوع در جریان است که از جامعه‌شناسی علم تا مطالعات جنسیت و هویت را پوشش می‌دهد، اما بیشتر آنها یک چیز را فراموش می‌کنند: اینکه مریم استثنایی بود. 


می‌توان ساعت‌ها درباره این حرف زد که اگر مریم ایران مانده بود یا به ایران برگشته بود، چه سرنوشتی می‌داشت یا اگر اصلا ایرانی نبود چطور زندگی می‌کرد. اما همه اینها فرض‌هایی است که نمی‌توان با این تک مثال استثنایی درباره آنها نظر داد. با این حال زندگی و مرگ تلخ مریم می‌تواند بهانه‌ای برای همه این بحث‌ها باشد به این شرط که از غرور بی‌معنای ملی‌گرایانه و نخبه‌گرایی فراتر رود. 


اینکه نظام آموزش عالی ایران نخبگان را فراری می‌دهد، درست است اما همه می‌دانیم که همین نظام آموزشی با نخبه‌پروری همه دانش‌آموزان و دانشجویان را فراری می‌دهد.


مریم که مقیم همیشگی کتابخانه مدرسه بود، از همان دوران تکلیفش با خودش روشن بود و می‌دانست به دنبال چیست. همان زمان که ما به دنبال معنای زندگی سرگشته از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم، مریم لذت دانش را کشف کرده بود و آگاهانه در این مسیر جلو می‌رفت.


در یک نظام آموزشی پویا و برابر، امثال مریم الهام‌بخش دیگر دانش‌آموزان و به خصوص دختران می‌شوند تا برای دنبال کردن مسیر دلخواه خودشان اعتماد به نفس بگیرند. اما در آموزش و فرهنگ نخبه‌گرای ما که مدرسه‌ فرزانگان و سمپاد نماد آن بود، مریم و المپیادی‌های دیگر صرفا الگوهایی بودند که دیگران باید کپی آنها می‌شدند وگرنه به درد "افتخار" مدرسه نمی‌خوردند.

چنین نظامی به جای ایجاد فرصت برابر برای دانش‌آموزان و هدایت گام به گام آنها برای یافتن استعدادهایشان، با استفاده از روش‌های ناکارای رقابتی از آنها انتظار دارد شابلون بردارند و خودشان را دقیقا عین آن الگویی کنند که از قبل برایشان تدارک دیده شده است. 


در ادامه همین نظام آموزشی است که امروز منتقدان فرهنگی هم نسخه‌هایی شبیه این می‌پیچند که وقتی مریم میرزاخانی از پس آن همه محدودیت بر آمد و توانست از سد تبعیض جامعه ایران عبور کند، پس زنان ایرانی دیگر نباید بهانه‌ای برای کسب افتخار داشته باشند. 

همه آنها استثنایی بودن مورد مریم را فراموش می‌کنند و خطرشان دقیقا در همین است که هر جایی صحبت از تبعیض سیستماتیک در نظام آموزشی ایران و مردسالار بودن جامعه دانشگاهی در سطح جهانی می‌شود، با رو کردن تک مثال مریم میرزاخانی و چند نمونه معدود مشابه، راه را بر اصلاح سیستم موجود می‌بندند و تنها روی پشتکار شخصی دانش‌آموزان تکیه می‌کنند. تصور می‌کنند بدون برنامه‌ریزی و تمرکز بر آموزش بدون تبعیض، دانش‌آموزان و به ویژه دختران وظیفه دارند که برای خانواده و مدرسه و کشور افتخارآفرینی کنند.

مسئله آن است که جامعه امروز و مدرسه آن روز ما، همگی به دنبال "افتخار" هستند. اما دنیای علم جای افتخار و غرور نیست. کسی به خاطر رسیدن کاوشگر جونو به مشتری افتخار نمی‌کند، هیجان‌زده می‌شود و برای پیشرفت‌های بعدی از آن الهام می‌گیرد و مهمتر اینکه با آموزش کارآمد راه لذت بردن از کشف حقیقت را به نسل بعد منتقل می‌کند.

حتما باید فلانی می‌گفت که قبول کنی؟

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

این وضعیت را حتما همه ما تجربه کرده‌ایم که در جمعی حرفی بزنیم و کسی اعتنایی به چیزی که گفته‌ایم نکند، اما کمی بعدتر یکی دیگر از اعضای گروه همان حرف را می‌زند و همه می‌گویند چه فکر خوبی!

برای همه ما پیش آمده که از نظر معرفتی یا شناختی نادیده گرفته شویم و به زبان خودمانی کسی حرف‌مان را به حساب نیاورد. اما اینکه این مسئله برای همه پیش آمده به این معنی نیست که همه به طور یکسانی مورد بی‌اعتنایی معرفتی قرار می‌گیرند. مشکل آن است که بعضی از افراد به دلایل مختلف این وضعیت ناخوشایند را بیشتر از دیگران تجربه کرده‌اند و می‌کنند. این یک تبعیض سیستماتیک است و به همین دلیل ایراد دارد.

مثال خیلی دم دستی‌اش موردی است که در مثال‌های سکسیسم روزمره آمده:
@ghazinouri : «واسه اسم نرم‌افزار Brainstorm میکردیم. همکار مؤنث اسمی پیشنهاد داده بود رد شده بودیم.بعدا همکار مذکر همونُ گفت،همه گفتیم چه اسم خوبی. #سکسیسم»

مثال دیگرش آن است که اگر در جمعی کسی دنبال نتایج فوتبال باشد، احتمال اینکه از یک زن حاضر در آن جمع که اتفاقا فوتبال را هم پیگیری می‌کند، نتیجه آخرین بازی را بپرسد کمتر از آن است که از مردی بپرسد که علاقه‌ای به فوتبال ندارد. یا مثلا تصور می‌شود که نقشه‌خوانی زنان بد است و برای همین مسیر را از یکی از مردان گروه می‌پرسند.

Exact Moment

با این حال تبعیض جنسیتی تنها یکی از عوامل نادیده گرفتن معرفتی افراد است و سن، نژاد، طبقه اجتماعی، مذهب، ملیت، تحصیلات و حتی نوع لباس پوشیدن افراد می‌توانند در چنین پیش‌داوری‌هایی موثر باشند. مثال‌هایی برای همه‌ی این موارد در زندگی روزمره همه ما وجود دارد. خیلی از ما مورد بی‌اعتنایی قرار می‌گیریم یا به اظهار نظر دیگران بی‌اعتنایی می‌کنیم صرفا به این دلیل که مثلا در تصورمان هم نمی‌گنجد که آن آدم ساکت و خجالتی که گوشه‌ای نشسته و سر و ضع "از نظر ما مناسبی" هم ندارد ممکن است بیشتر از همه کسانی که در آن جمع حضور دارند ریاضیات، جامعه‌شناسی یا تئوری فمینیسم یا هر موضوع دیگری را بداند. اگر آن آدم حتی اجازه و فرصت حرف زدن هم پیدا کند، به راحتی در میان کلام‌اش می‌پریم و همان حرف او را می‌زنیم و احتمالا به اعتبار اینکه "کارشناس" آن موضوع به حساب می‌آییم یا به هر دلیل دیگری از جمله ژست حق به جانب گرفتن اتوریته معرفتی داریم، حرف ماست که در جمع مورد استقبال قرار می‌گیرد.

میرندا فریکر، فیلسوف فمینیست بریتانیایی که حوزه تخصصی‌اش معرفت‌شناسی است، این نوع تبعیض را با نظریه شناخت پیوند داده و نام «بی‌عدالتی معرفتی» یا «بی‌عدالتی نسبت به اظهار نظر» بر آن گذاشته است. اگر دانستن به نوعی اعتبار تلقی شود، با نادیده گرفتن شناخت افراد اعتبار آنها را زیر سوال برده‌ایم و در موردشان بی‌انصافی کرده‌ایم.

فریکر به این دلیل این نوع تبعیض را از انواع عمومی تبعیض مانند نژادپرستی و سکسیسم متمایز کرده است که ساز و کار آن بسیار خاص‌تر از تبعیض‌های دیگر است. برای مثال در همان موردی که از سکسیسم روزمره نقل شد، ممکن بود همه همکاران زن یا همه همکاران مرد باشند و همچنان نادیده گرفتن معرفتی پیش می‌‌آمد به این دلیل ساده که زن نادیده گرفته شده یک همکار تازه وارد در بین زنان دیگر است و یا مثلا مرد نادیده گرفته شده سن بیشتری از بقیه مردان دارد. در این موارد تبعیضی که رخ می‌دهد در چارچوب سکسیسم قرار ندارد،‌ اما همچنان یک تبعیض سیستماتیک است. به همین دلیل میرندا فریکر پیشنهاد داده است که بی‌عدالتی یا بی‌انصافی معرفتی را جداگانه مطالعه کنیم.

مقاله‌ها و کتاب‌های خوبی در این زمینه نوشته شده است. شاید جذاب‌ترین آنها کتاب «بی‌انصافی معرفتی: قدرت و اخلاق دانستن» باشد. در یکی از مصاحبه‌های سری پادکست‌های نیش‌های فلسفی هم نایجل واربرتون درباره مفهوم بی‌انصافی معرفتی با میرندا فریکر بحث کرده است. فریکر معتقد است که در مورد بی‌عدالتی معرفتی هم مانند دیگر تبعیض‌ها فرد مورد تبعیض واقع شده و کسی که مرتکب تبعیض می‌شود به راحتی ممکن است که حتی نداند این وضعیت ایراد دارد و به زبان دیگر فکر کند که رسم روزگار همین است. بنابراین او قدم اول برای مقابله با این تبعیض را برشمردن موارد بی‌شمار مثال‌های روزمره از این تبعیض می‌داند.

بخشی از این بحث نوعی کاربرد عملی برای اخلاق روزمره دارد که بسیارحیاتی است، اما پیش از آن موضوع جذابی است اگر در هر کدام از موارد بی‌اعتباری معرفتی، به این فکر کنیم که اتوریته دانستن و اعتبار معرفتی با چه ساز و کاری به دست آمده است. نکته مهم این بحث در این است که در میان گروهی برابر از افراد، برخی به دلایلی غیرمعرفتی مانند جنسیت، نژاد، سن و ... اعتبار معرفتی کسب می‌کنند یا دارند.

همیشه و همیشه و در همه جا از مدرسه و دانشگاه گرفته تا محیط کار، تا یادم می‌آید این حس را داشته‌ام که مورد تبعیض معرفتی قرار گرفته‌ام و کسی حرف‌هایم را در مقایسه با دیگران جدی نمی‌گیرد. از وقتی نظر فریکر را خوانده‌ام بیشتر به مثال‌های بی‌شماری در زندگی‌ام فکر می‌کنم که دانستن دیگران را نادیده گرفته‌ام یا با پیش‌فرض‌های احمقانه اعتبار معرفتی آنها را زیر سوال برده‌ام یا در مورد دانش دیگران بی‌انصافی کرده‌ام. 

«مرا مسلمان کن»

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

آمار می‌گوید ۷۵ درصد بریتانیایی‌هایی که در سال گذشته مسلمان شده‌اند زن هستند. «مرا مسلمان کن» مستند بی‌بی سی در مورد تعدادی از این زنان است و هر کدام ماجرایی دارند. راوی داستان شانا بخاری، دختری از یک خانواده مسلمان پاکستانی است که خودش در عمل مسلمان نیست و شغل‌اش هم از نظر خیلی‌ها با زن مسلمان بودن تناقض دارد. او یک مدل است و کار و بار خوبی هم دارد.

شانا می‌گوید همیشه تصورش این بوده که افراد به دلیل زندگی با همسر مسلمان دین شان را عوض می‌کنند، اما او در این مستند زنانی را یافته است که بدون یک چنین بهانه‌ای و صرفا به دلایل شخصی مسلمان شده‌اند. هر کدام از آن‌ها مشکلاتی در جامعه خود دارند که از پذیرش از طرف خانواده تا پیدا کردن همسر مناسب گسترده است. یکی دیگر هم تصمیم گرفته روبنده بگذارد! او حتی زنی را ملاقات می‌کند که مسلمان شده و مدل است و با وجود پیروی عملی از اسلام حجاب ندارد، اما در انتخاب لباس‌هایش محتاط است و هر کاری را قبول نمی‌کند. شانا از یکی از این زنان نماز خواندن یاد می‌گیرد و به این فکر می‌کند که شاید او هم بتواند همزمان مسلمان باشد و شغلش را به عنوان مدل حفظ کند. 

اما حتی اگر خودش هم بخواهد، بخش بزرگی از جامعه مسلمان این را قبول نمی‌کنند. شانا در سال ۲۰۱۱ نماینده بریتانیا در رقابت‌های میس یونیورس بوده که حضورش با آن لباس در میان مسلمانان بسیار جنجالی شد. اوضاع تا حدی بالا گرفت که او را تهدید به مرگ کردند.

این را بگذارید کنار جنجال‌هایی که بعد از حضور یک دختر محجبه در آکادمی گوگوش به پا شد. نمونه‌هایی شبیه این زنان که خارج از مرز عرف‌های پذیرفته شده حرکت می‌کنند، هم از مسلمانان فحش می‌خورند و هم از غیر مسلمانان یا بهتر است بگوییم مسلمان زاده‌هایی که دیگر عملا از این دین پیروی نمی‌کنند. هر دوی این ماجراها خوراک فکری آموزنده‌ای هستند، سرشار از تناقض‌های درونی ما!

این یک عکس نیست

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱

اگر بگویم تصادفا سر از صفحه‌ی فیسبوک کمپین ( حالا مگر غیرفیسبوکی‌اش را هم داریم که تاکید کردم روی فیسبوکی بودنش؟) «نه به حجاب اجباری» در آوردم دروغ گفته‌ام. دوستی  دو سه روز پیش لینک داده بود و باز کردم و دیدم همین طور عکس مشاهیر است که آپلود می‌کنند به عنوان کسانی که از این شعار/خواسته/مطالبه حمایت کرده‌اند. بحث‌ در مورد کمپین و اینکه چرا حالا سر و کله‌اش پیدا شده بماند برای رفقای دیگر. برای من اما عکسی که سر در صفحه گذاشته‌اند دافعه‌ی عجیبی داشت.

عکس سر در صفحه زنی را نشان می‌دهد پشت به دوربین با لباس و شال سفید و موهای بلند. سیاهی‌ گیسوان تا کمر رسیده‌اش می‌خواهد تاکیدی باشد بر ایرانی بودن صاحب عکس که تایید دوچندان آن برج میلاد پس زمینه‌ی تصویراست. اما صورت زن پیدا نیست و این اصلا نشانه‌ی خوبی نیست. وقتی زنی که نماد کمپین نه به حجاب اجباری است، نمی‌تواند به دوربین خیره شود و خواسته‌اش را فریاد بزند، چیزی این وسط ایراد دارد. وقتی زنی که نماد کمپین است، پشت به دوربین از بازدید کننده‌ها طلب لایک می‌کند و به دنبال حمایت است، یک جای کار می‌لنگد. نمی‌خواهم این واژه را به کار ببرم، اما کل این تصویر چیزی جز انفعال به من بیننده نشان نمی‌دهد.

کاش اقلا به جای برج میلاد، عکس برج آزادی را گذاشته بودند. آن وقت شاید زن بر می‌گشت، به ما نگاه می‌کرد و چیزی را فریاد می‌زد.


موهای ضد جنگ ما

شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

برای جمع کردن این لکه نفتی که در خلیج مکزیک پخش شده، با استفاده از موهای مردم فیلتر درست می‌کنند. یک عده از ملت هم موی‌شان را برای این کار هدیه کرده‌اند و می کنند. سی. ان. ان. با مبتکران این طرح مصاحبه می‌کرد. یکی از آنها در جواب این سوال که آیا این ایده دیوانگی نیست گفت: نیروهای ما برای نفت در عراق و افغانستان می‌جنگند و این یعنی نفت مهم است.

با همین جمله یک ایده محیط زیستی، ضدجنگ، دموکراسی‌خواه و جنبش زنانی به سرم زد. یک کمپین نمادین ایرانی که برای این ماجرا مو هدیه دهد. با این شعار که ما از پس دموکراسی خودمان بر می‌آییم، دست از سرمان بردارید و بروید با موهای ما نفت‌تان را جمع کنید. و البته موی زن ایرانی جنبه های نمادین دیگری هم دارد.

نفرتی که آن زیر میرها می پرورانیم

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

یکی دو روز پیش فیلم ملنا را بعد از مدتها خاک خوردن گوشه خانه دیدیم. برای من چشم چرانی ها و خواهش های مردان فیلم تنها زرق و برقی بود برای نشان دادن آن صحنه ای که زن ها ملنا را بیرون می آورند و کتک می زنند. ناراحت کننده است، امااین نمود بیرونی و ترجمه صریح احساسات یک زن است نسبت به زن دیگری که رقیب می داندش. خیلی شبیه رفتار مردم و به خصوص زن ها در فیلم قدمگاه با زن زیبایی بود که از جای دیگری می آمد. (ایده این مقایسه از نیماست).

پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.

حجاب اجباری برای خانم چادری

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷

نگرانی برای دوست محجبه ام باعث شد یاد دوست دیگری بیفتم. داستان مربوط به سه چهار سال قبل است، که این دوستم وسط درس اش آمده بوده ایران. از وقتی می شناختم اش چادر سر می کرد، اما آن روز که قرار شد تهران را بگردیم برای راحتی چادر سر نکرده بود. رفته بودیم سعدآباد و بازار تجریش و در نیمه راه همراهان مان گفتند سری هم به امامزاده صالح بزنیم. من گفتم بیرون منتظر می مانم، حوصله ندارم برای داخل شدن چادر سر کنم. آن دوست هم طبیعتا همین وضعیت را داشت و ترجیح داد بیرون بماند. گفت: اولین بار است که با چنین وضعیتی روبرو می شوم و تازه درک می کنم در این سالها آدم های شبیه من چه چیزهایی را به شماها تحمیل کرده اند.

حجاب، خطری برای امنیت اجتماعی

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

از آمریکا می آمد و مدتی در فرودگاه توقف داشت، برای همین یک روز با هم در آمستردام گشتیم و کلی حرف زدیم. در پایان روز او راهی تهران شد و من نگرانش بودم، برای اینکه محجبه و مسلمان است. این هم از عجایب روزگار است که باید نگران خانم محجبه ای باشی که به ایران می رود. چون لباسش رنگی و شاد است و کوتاه، چیزی که طرح امنیت اجتماعی را به خطر می اندازد.

هجده سال و 144 ماه

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

1-پرسش نامه ای برایم آمده که تحقیقی درباره وبلاگ نویسی زنان ایرانی است. یکی از سوال هایش را با جمله بندی خنده داری پرسیده: "لطف کنید و سن واقعی تان را بگویید." حتما چون مخاطب پرسشنامه زن ها هستند به خاطر تصور عام ترس زنان از بالا رفتن سن، خواسته تاکید کند کسی سن اش را کم نکند.

2- طبق انتظار در گذر از سی سالگی هم مثل گذر از بیست سالگی اتفاق خاصی نمی افتد. طبق انتظار خودم البته، وگرنه همین جمله نشان می دهد دوست داریم این سالها تفاوت خاصی با سالهای دیگر داشته باشند. یکی از نکته های جذابش برایم این است که جلوی آینه بایستم و به تقلید از حمیدِ هامون سر خودم داد بزنم: هیچ گهی نشدی الاغ.

وقتی حجاب اجباری باشد

چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۶

حرف مان در مورد حجاب بود. اینکه زنان مسلمانی که در یک کشور غربی مثل هلند حجاب دارند، نوع حجاب شان با حجاب در ایران فرق دارد. اینها حجاب دارند برای اینکه موی سرشان را بپوشانند و به آن اعتقاد دارند، اجباری بر روی شان نیست. برای همین دلیلی ندارد عمدا یا سهوا موهایشان پیدا باشد. در گیر و دار این حرفها دختری سوار اتوبوس شد و مثال خوبی برای این حرفها بود. به ایستگاه قطار که رسیدیم دختر هم پیاده شد و در حین پیاده شدن شالی را که شبیه زنان عرب بر سر کرده بود در آورد و در کیف اش گذاشت. موهایش را مرتب کرد و به سمت قطار رفت. هر دو در این فکر بودیم که مثال از دست رفت و به مثال نقض تبدیل شد!

پا در هوا

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

"البته سرنوشت تصویر دوپاره «شیرین عبادی» در واقع، سرنوشت تصویر همه زنان در جوامع استبدادی و پدرسالار است که هیچوقت یکپارچه و واقعی، بازنمایی نمی شوند و تنها پاره هایی از آنها به نمایش در می آید. در این میان مهم نیست که مثلا هر کدام از ما که در ایران زندگی می کنیم هر روز با چشم خود می بینیم که از میان همان زنان «بدحجابی» که در خیابان توسط ماموران مورد آزار و اذیت قرار می گیرند، «صندوق صدقات» را با نذر و نیازهایشان لبریز می کنند، یا با چشمان حیرت زده مشاهده می کنیم زنانی را که از سوی بنیادگرایان وطنی، عوامل «دشمن» تلقی می شوند مسجد محل شان را در «مراسم اعتکاف» پر می کنند، و باز هم مهم نیست که زن استشهادی تفنگ به دست «وارداتی» (فلسطینی_لبنانی) هیچ ارادتی هم به بنیادگرایان ایرانی ندارد و به لحاظ مذهب نه شیعه که سنی است و سنی های هم کیش او را در ایران مورد خشونت قرار می دهند، بلکه مهم آن است که بازنمایی و در بوق کردن تصویر چنین زنی برای تقویت فضای جنگی و قطب بندی کنونی جهانی به کار می آید." ( از مقاله "جنجال آش نذری و فمینیست های خطاکار"- نوشین احمدی خراسانی - سایت مدرسه فمینیستی)
به این لیست اضافه کنید عزاداران عاشورا را با حجاب های نصفه نیمه و مشمول طرح امنیت اجتماعی. عکس های فراوانی دیده ایم از آنها با شرح و تفسیرهایی که منع می کردند زنان با چنان قیافه ای عزاداری کنند. برخی آن را ریاکاری خوانده اند و صداقت عزادار را زیر سوال برده اند و بعضی از قداست عاشورا و حسین حرف زده اند که شایسته و نیازمند چنین عزادارانی نیست. نمی دانم، اما زیاد دیده ام این آدم ها را که با صداقت تمام روزه می گیرند و در مراسم مذهبی شرکت می کنند.

به جایی برنمی خورد

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶



در کنفرانسی با یک دختر صرب دوست شدم. حرف های زیادی از کشورش زد و حرف های زیادی از کشورم زدم. نمی دانست حجاب بعد از انقلاب در ایران اجباری شده است. فکر می کرد همیشه این طور بوده و آن تصویر رسانه ای از حجاب یعنی چادر سیاه در ذهنش بود. حق داشت خب، او هم مثل من هم سن انقلاب بود. وقتی چشم باز کردم و فهمیدم در اطراف چه می گذرد، همه در خیابان حجاب داشتند. به نظر بدیهی می آمد و غیرقابل خدشه و حتی غیرقابل اعتراض، ازلی و ابدی. به جایی هم برنخورده است، طبیعی است، خیلی طبیعی. فقط نمی دانم چرا بعد آن جریان دیگر همه چیز طبیعی شده است، دیگر هیچ چیز به هیچ جا بر نمی خورد.

هویت قرضی

شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶

من هیچ نوع سواد مذهبی جز آنچه که در درس‌های دینی و قران و معارف و تاریخ اسلام خوانده ام ندارم. که از آنها هم چیز درستی یادم نمانده است. اینها را گفتم تا اگر در چیزی که می‌خواهم بگویم واژه‌هایی انتخاب می‌کنم که درست و مناسب نیستند، بی سوادیم توجیه اشتباه باشد.



ایده اش از کس دیگری است که دوسه سال پیش موقع یک بحث به آن رسیدیم. اینکه اعمال محدودیت بر زنان و حکم دادن درباره چگونگی رفتار انها حتی در خصوصی ترین مسائل شان آخرین( شاید تنها) دلیل وجود فقه است.(همین واژه فقه است که نمی‌دانم درست به کار می‌برم یا نه، منظورم آن چیزی است در رساله‌ها هست) در واقع اگر اختیار اظهار نظر و حکم صادر کردن درباره چیزها را ازشان بگیری، احکام زنان آخرین چیزی است که از آن دست بر می‌دارند. شاید برای اینکه حکم دادن برای نیمی از جامعه قدرتی می‌آورد که غیرقابل مقایسه با هر نوع قدرت دیگری است. یک نگاهی به یکی از رساله‌ها بیندازید، تمامش پر است از احکام غسل و طهارت برای زنی که عادت ماهانه شده یا نزدیکی و زایمان کرده. خصوصی ترین مسائل یک زن. آن وقت ساده ایم اگر انتظار داریم در انتخاب نوع پوشش آزادمان بگذارند.


ما تنها دلیل وجودی آنها هستیم.



منتشرشده در وبلاگ قدیمی، 15 اردیبهشت 1386

همین چند وقت پیش

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵


شب‌ها به جای تو خواب می‌بينم
دوست دارم  به جايت مضطرب باشم
می‌خواهم کاری برایت کرده باشم
تنها همین از دستم بر می‌آید
آيا همين نيست راز دلشوره ابدی مادران؟


منتشر شده در 4 آبان 85

اخلاق به عنوان يک مسئله فلسفی

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

خیلی دوست دارم بدانم جنسیت چقدر در واکنش مردم نسبت به سقط جنین موثر است. در اینجا نگاهم به مسئله بیشتر از منظر اخلاق عملی و فلسفه است.  سقط جنین هم  در کنار مسائل دیگر اخلاق مثل اتانازی پر از مسائل و نکات جالب فلسفی است. فکر می کنم این مقاله احمدرضاهمتی مقدم در باره اتانازی (که احتمالا همان سخنرانی ای است که چند وقت پیش در پژوهشکده فلسفه تحلیلی ارائه داد.) مثال خوبی است که نشان می دهد منظورم  از مسائل اخلاق عملی چیست.

 راستی می شود آمار معنی داری از  رابطه جنسیت و رویکرد به سقط جنین، درکامنت های مردم بهاین مطلب پرستو یا مطالب دیگر وبلاگ ها درباره این مسئله به دست آورد؟

 پی نوشت: منظورم از ارتباط جنسيت و نظر در مورد سقط جنين،‌اين بود كه مردم چقدر خودشان را به جای سوژه می گذارند. بهترين راه برخورد با اين نوع مسائل آن است كه "من" را از بحث كنار بگذاريم. من،‌ دوست من،‌ مادر من،‌همسر من و .... . يعنی من و وابستگان به من را جايگزين سوژه نكنيم.


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 21 فروردین 85




از نگاه زنان

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۱

توی روزنامه ی جدید یاس نو یه ستونی هست که نویسنده اش شادی صدر ه . می شناسیدش ؟ حقوقدان و خبرنگاره . اسم ستونش اینه : از نگاه زنان . و نمی دونم چرا اینقدر منو جذب کرده . با اینکه وقتی می خونمش حالم بد میشه . ولی انگار یه مرضی دارم که از این حال بد خوشم می آد . درست مثل سریال دوران سرکشی که هر جمعه حالمو می گیره ولی باز هم منتظرم که ببینمش .

اینو ببینید : یک دروغ بزرگ؟! / شادی صدر / یاس نو


منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 20 اسفند 1381

قاضی زن

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۱

ظاهرا" تا اسم قضاوت توسط زنان می آد ، آقایون رگ غیرتشون قلنبه می شه !!
حتی اگه این قضاوت بین بازی بچه ها باشه !



منتشر شده در وبلاگ قدیمی، 4 شهریور 1381

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۱

رفتم شمارشگرم رو ببینم ، یه جای جالب پیدا کردم : زنان ایران
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.