۳۷ روزی که به جنگ جهانی اول انجامید
دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۳
شنبهای که گذشت صدمین سالگرد ترور ولیعهد اتریش در سفرش به سارایوو بود که به جنگ جهانی اول منجر شد. از ترور آرشیدوک فردیناند تا شروع یکی از فرسایندهترین جنگهای تاریخ ۳۷ روز طول کشید. بیبیسی۲ در یک مینی سری سه قسمتی این ۳۷ روز را به تصویر کشیده است. تقصیر من نیست که مریض میشوم
سهشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲
۳- از صدقه سر روح سالهای ۴۵، در این جزیرهای که زندگی میکنیم، بهداشت و درمان هنوز رایگان است. هر کسی باید برود خودش در مرکز درمانی محل ثبت کند و هر وقت لازم بود میرود برای درمان سرماخوردگی و گوش درد و کمردرد و اگر هم مریضی جدیتر بود ارجاعاش میدهند به متخصص. برای هر نسخه هم چیزی حدود ۸ پوند باید به داروخانه بدهد، مستقل از اینکه چه دارویی و به چه تعداد برایش تجویز شده است. بسته به سطح در آمد و بیکاری هم بعضی از پرداختن همان هم معاف میشوند. خدمات بهداشت ملی بریتانیا از معدود، یا شاید تنها، باقیمانده دولتهای کارگر بعد از جنگ است که هنوز خصوصی نشده است. آن هم به «لطف» دولت ائتلافی محافظهکار-لیبرال دموکرات در آستانه خصوصیسازی است.
۴- افتتاحیه المپیک لندن را اگر دیده باشید، یکی از بخشهایش ادای دینی به NHS بود. شاید عجیب به نظر برسد اما دانستن تاریخ این خدمات در بریتانیا نشان میدهد که چقدر یک سرویس بهداشت عمومی برای یک کشور حیاتی است، تا حدی که به عنوان یکی از افتخارات خود در بزرگترین تریبون سال از آن یاد کند. به قول یکی دیگر از پزشکان مستند کن لوچ، غیرقابل قبول است که در جامعهای افرادی به خاطر بی پولی از خدمات بهداشتی و درمانی محروم باشند.
هوایی که می خواهیم یک روز تنفس کنیم
چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۰
روزي كه تئودور آدورنو در مخالفت با جنبش دانشجويي مي 68 از پليس براي محافظت از دانشگاه كمك خواست و بعد از آن پليس 76 دانشجو را در فوريه سال 1969 روانه زندان كرد، ميبايد منتظر فرياد يكي از دانشجويانش بر سر خويش ميبود كه با آوايش فضاي خفته كلاس را در برابر يكي از بزرگان مكتب انتقادي لرزاند: «آهاي آدورنو! تو و نظريه انتقاديات با هم مردهايد» و بعد از همين فريادها بود كه بيشتر دانشجويان كلاس درس او را تحريم كردند، نامش معادل آدمي ترسو و سازشگر، طرفدار سرمايهداري كثيف بر سر زبان هايي افتاد كه بخش عمده ای از همین مکانیزم و سخنان انتقادی را از خود او آموخته بودند.
اما از سويي ديگر در همان حال ديگر درس خوانده مدرسه فرانكفورت، ماكوزه، پرولتر انقلابي رهايي دهنده را در آن روزها، دانشجوياني ميدانست كه بر عليه سيستم سرمايهداري آن روز اروپا، پچپچهاي مخفي خود در بوفه و سلف دانشگاه را در خيابان ها و بزرگراه هاي فرانسه و آلمان فرياد زدند، استاد را از دانشگاه بيرون انداختند و عكسهاي «چه گوارا» و «ماركس» را به جاي آويزههاي «دوگل» آويزان كردند.
او براي آدورنو نوشت: «ما ميدانيم و آنها هم ميدانند كه وضعيت انقلابي نيست، حتي پيشا انقلابي هم نيست. ولي اين وضعيت چندان هراسآور، خفه كننده و حقارتبار است كه شورش عليه آن وادارت ميكند تا واكنشي كارشناسانه و زيستشناسانه نشان بدهي. ديگر نميتواني تحملاش كني، داري خفه ميشوي و به هوا احتياج داري، اين هوايي است كه ما (يا دست كم من) ميخواهيم يك روز تنفس كنيم».
حنابندون و پاتختی سلطنتی
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰
1- اینکه ملت بریتانیا و بیشتر از آنها ملت دنیا دوست دارند عروسی سلطنتی و حاشیه هایش را دنبال کنند بیشتر از اینکه به خاطر علاقه به خانواده سلطنتی باشد، برای شریک شدن در یک واقعه مشترک است. انگار میخواهند مثل جام جهانی مثلاً چیزی برای حرف زدن داشته باشند یا بتوانند بگویند من هم آنجا بودم و فلانی و بهمانی را دیدم. البته برای مردم بریتانیا ویلیام به خاطر مادرش دایانا شخصیت خاصی است. از همان موقع به دنیا آمدنش جلوی چشم مردم بوده است و همیشه خبرنگارها و عکاس ها دنبالش بودهاند و حتی از چهار دست و پا رفتنش فیلم گرفته اند. تصادف مادرش هم در محبوبیت بیشترش باید تأثیر داشته باشد. احتمالاً چارلز (پدر ویلیام و ولیعهد) هم تا بخواهد نوبت سلطنت اش شود (برای اینکه ملکه سن جنتی را دارد) میمیرد و ویلیام شاه بعدی خواهد بود. اما اینکه ملت این قضیه را دنبال میکنند بیشتر از اینکه طرف چه کسی باشد، چیزی شبیه آن دیوانگی است که ملت برای دیدن تک تک لحظات زندگی ترومن در فیلم «نمایش ترومن» داشتند. اینکه چه می پوشد، کجا میرود و چطور عاشق می شود.
2- ماه هاست که بی بی سی (داخل بریتانیا) ماجرا را پیگیری میکند و در چند هفته اخیر تمرکز بیشتری بر روی آن داشته است. همه چیز هم متمرکز بر روی این عروسی خاص نبود. در این مدت آنقدر مستند تاریخی در مورد خانواده سلطنتی پخش کردند که فکر کنم وظیفه شان در مورد معرفی فرهنگ بریتانیا را به خوبی انجام داده باشند! من خودم مشتری مستندهای تاریخی بی بی سی هستم. حالا اینکه بی بی سی فارسی هم رفته سراغ عروسی سلطنتی و ملت از دستش شاکی اند به هر حال جزئی از کارشان است. بقیه ی زبانها مثلاً عربی و روسی را هم دقیقاً همین صفحه را درست کردهاند و مطالب هم شبیه هم است. به هر حال اسم بی بی سی جهانی در آغاز کارش در سال 1932 «سرویس امپراطوری بی بی سی» بوده و هدفش پخش برنامه برای کشورهای انگلیسی زبان مستعمره برای معرفی فرهنگ و تاریخ بریتانیا بوده است. مشکل از آن بیخ است.
3- در این مستندهای بی بی سی چیزهای عجیب و غیرقابل درکی از رفتار مردم دیدم. مثلاً عروسی الیزابت (که هنوز ملکه نبوده آن موقع) و فیلیپ درست بعد پایان چنگ جهانی دوم بوده است که وضع اقتصادی خوب نبوده و همچنان جیره بندی داشتند. به خاطر جیره بندی شکر دخترهای استرالیایی شکر جمع کردهاند فرستاده اند که مبادا کیک عروسی سلطنتی لنگ بماند! یا مردم بریتانیا پول فرستاده اند برای اینکه لباس عروسی آبرومند باشد. این دیوانگی ها را اصلاً نمی فهمم. برای ما که در طول تاریخ چشم دیدن حاکمان خود را نداشتهایم غیرقابل درک است این مسخره بازیها. یا مثلاً موقع به دنیا آمدن ویلیام رفته بودند جلوی کاخ باکینگهام جمع شده بودند آواز میخواندند «پسره، پسره». حالا ما هم کم نداشتهایم ظاهراً؛ نگاه کنید ببینید مهستی برای به دنیا آمدن رضا پهلوی چه جفنگی خوانده است! میشود توجیه کرد که این مداحانه و سفارشی بوده و آن دیوانگی خودجوش مردمی است. کلاً نمیفهمم به هر حال.
نگذارید آیشمن صرفا یک مهره شود
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰
این روزها که بحث کار کردن یا کار نکردن در روزنامه ی فلانی داغ بود، دوستی در گوگل ریدر خواندن ترجمه مقاله «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» هانا آرنت را پیشنهاد داد. قبل از اینکه سراغ مقاله بروم فکر کردم چه خوب است که این بحثها باعث میشوند ملت بروند و متن های خوب را ترجمه کنند. اما مقدمه ی مترجم بر مقاله میگوید که آن را زمستان 2008 ترجمه کرده است. در هر حال خوب است که این بحثها باعث شوند آثار اندیشمندان بزرگی را بخوانیم که خود درگیر سؤالاتی شبیه دغدغه های ما بودهاند و به خوبی از پس تحلیل آنها بر آمده اند. خود مقاله را که حتماً باید خودتان بروید بخوانید( این هم متن انگلیسی که آن هم روان و خواندنی است)، اما خلاصهای از مقدمه مترجم را اینجا نقل میکنم که توضیح داده است چه چیزی باعث شد تا هانا آرنت این مقاله را بنویسد.
«روز 24 مه 1960 روزنامه نیویورک تایمز خبر ربوده شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط ماموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشور منتشر کرد.... بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بینالمللی و سازمان ملل مطرح شد.... بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنندف زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونی برای جنایت علیه بشریت نبود.... هانا آرنت با مجله نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارش این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود.... مجموعه گزارش های آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» به چاپ رسید....آرنت از اولین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامه او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل کند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شان عدالت، اجازه نمی داد که متهمی برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره ای شود قابل تعویض، و بهانهای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگستری در دموکراسی نمیتواند همانند نظام های توتالیتر، افراد را تبدیل به مهره کند. …. او معتقد بود که نه دادگاه نورنبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنبرگ آنان که پیروز شدند شکست خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را.... در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسأله اشاره کرد.... و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد.... در «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری»، هانا آرنت ایراد ها و انتقادهای منتقدین «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» را یک به یک بر می شمرد، تحلیل میکند و به آنها پاسخ می دهد.... و مهمترین انتقاد آن بود که نمیتوان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینیاش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزشهای اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما که پدیدههای مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکتههای آموزندهای در بر دارد...»
داستان یک کلید
سهشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۰
محض روایت
سهشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹
به کسی نمی گفتند کارش چیست، اگر هم میپرسیدند میگفتند کارمند نخست وزیری است. اما آن وقتها معلوم بود کارمند نخست وزیری یعنی چه. حالا گیرم کار دفتری می کرد، اما به هر حال ساواکی به حساب می امد. اوضاع که به هم ریخت، دیگر حتی از همسایه ها هم می ترسیدند. روزهای آخر باید بوده باشد یا شاید چند روز اول انقلاب که زن با بچه ی چند ماهه از ترس حمله ی مردم به خانهشان سراغ امام جماعت مسجد محل رفته و پناه خواسته. گفته خودم مرد را میآورم تحویل می دهم، اما فقط امان دهید که مطمئن شویم بلایی سرش نمی آورند. امام جماعت هم گفته جای امنی ندارد و نمیتواند چیزی را تضمین کند. گفته همان جا که هستند بمانند تا به وقتش خبرشان کند. در این مدت یک دانشجوی انقلابی تازه از اوین آزاد شده به آنها پناه داد.
میگوید هیچ وقت اسم این دو نفر از یادش نمی رود، انقلابی ها یک چنین آدمهایی بودند.
سفر به قرن بیستم در اروپا
یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹

سال 1999، آخرین سال قرن بیستم، سال تولد یورو هم هست. خیرت ماک، روزنامهنگار و تاریخنویس هلندی، تمام سال 99 را در اروپا سفر میکند تا ستون روزانهای برای روزنامهی NRC بنویسد. موضوع این یادداشتها تاریخ قرن بیستم در اروپاست. او از شهری به شهر دیگر میرود و تاریخ اروپا را از نگاه آن شهرها روایت میکند.
کتاب "در اروپا" مجموعهی این یادداشتهاست. هر فصل از کتاب بازهای از قرن بیستم را تعریف میکند. نویسنده برای روایت تاریخ به شهرهایی که آن تاریخ را ساختهاند سفر کرده و ماجرا را از زبان مردم آن شهرها بیان کرده است. در هر شهر تصویری از اوضاع فعلی آن شهر میدهد و بعد به سراغ شاهدهای عینی تاریخ موردنظر میرود. ایدهاش آن است که در کنار تاریخ عینی موجود در کتابهای تاریخ و دایرهالمعارفها، بر روایت مردم عادی تمرکز کند. مثلا مهم است که یک شهروند معمولی هر کدام از شهرهای اروپا در آغاز جنگ دوم در چه حالی بوده است. یکی از جالبترین شاهدهایش یک پیرمرد هلندی است که تمام قرن بیستم را زندگی کرده و کتاب را با روایت او آغاز میکند. شهرهایی هستند که نویسنده بارها در طول سفرش به آنها باز میگردد؛ برلین یکی از آن شهرهاست که بارها در طول قرن بیستم تاریخساز شده است.
کتاب را همین دیشب از یک دوست هلندی هدیه گرفتم. قبل از خواب گفتم نگاهی به فهرست فصلهایش بیندازم که بعد دو ساعت به خودم آمدم و دیدم چهل صفحه جلو رفتهام. شاید به خاطر اینکه شبیه نگاه خودم در سفرهاست، اینقدر از خواندن این کتاب هیجانزده شدهام. به هر حال خواندناش را توصیه میکنم.
ملتی با عذاب وجدان اجباری
سهشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۹
یک- وقت خوبی برلین بودیم. جام جهانی بود و مردم خوشحال بودند. ماشینها و خانهها را پرچم آلمان زده بودند و صعود میکردند و حالش را میبردند. اما این افتخار ملی، این برافراشتن پرچم و این سرود ملی خواندنها برای آلمانیها همچنان تازگی دارد. دوست آلمانیام میگفت وقتی در جام جهانی 90 به فینال رسیدند و قهرمان شدند، همچنان اهتزاز پرچم برایشان یک ترس تاریخی داشت.
این ترس و عذاب وجدان درونی خودشان از یک طرف و نگاه دیگر مردم جهان از طرف دیگر باعث شده است که وقتی از تاریخ جنگ جهانی دوم حرف میزنیم، هیچ کس به اینکه مردم آلمان هم جنگزده بودهاند فکر نکند. و تازه برلین بعد از جنگ تا یکی دو سال بعد فروریختن دیوار هم در اشغال نیروهای فرانسه، بریتانیا، آمریکا و شوروی بوده است.
دو- مثل همه اروپا وقتی حرف جنگ جهانی دوم میشود، یهودیها در کانون توجه هستند. بناهای یادبود هولوکاست، چند کنیسه و موزه یهودبرلین جاهایی است که اگر کسی اهلاش باشد نباید از دست بدهد. به خصوص موزه یهودیها که معماری جالبی مرتبط با وضعیت یهودیها در اروپا دارد. جایی در ورودی موزه اتاقی خالی، تاریک و با سقف بلند هست که حس وحشتناک گیر افتادن در کوره آدمسوزی را منتقل میکند.
در قسمت تاریخ معاصر و قبل از جنگ و گرفتاری یهودیها عکسها و اسناد وحشتناکی هست که نشان میدهد چطور قدم به قدم و از جاهای به نظر کماهمیتی مانند نفروختن شیر و لبنیات تازه به یهودیها، حقوق انسانیشان از آنها گرفته شد و در نهایت به اردوگاه و کوره آدمسوزی و تبدیل شدن به صابون رسید.
این سفر برایم سفر به تاریخ بود. باز هم از برلین و آلمان شرقی خواهم نوشت.
زیر سایه پرده آهنین
دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹
در سفر به برلین حرف آن پسر آلمانی را کاملا فهمیدم. کمتر پیش آمده که در سفری اینقدر خودم را نزدیک به تاریخ احساس کنم. حوادث تاریخی که شهرها به توریستها نشان میدهند معمولا مال چندصدسال قبل یا هزار و دوهزار سال قبل است. اما برلین حوادثی را از سر گذرانده که فقط مال همین بیست سال قبل بوده است. سایه دیوار هنوز روی شهر سنگینی میکند.
در شهر که میگشتیم مدام به دنبال نشانهها بودیم. فکر میکردم این آدمها آن موقع چه میکردند؟ حالا چه احساسی نسبت به توریستهایی دارند که میآیند با باقیمانده دیوار برلین عکس میگیرند و تکهای از آن را میخرند و سوغاتی میبرند، برای اینکه بگویند ما هم کنار دیوار برلین بودهایم. این آدمها سی سال در پشت این دیوار زندگی کردهاند.
برلین اگر رفتید موزه دیوار را از دست ندهید. موزه در کنار "محل بازرسی چارلی" است که گذرگاه مرزی بین آلمان شرقی و غربی بوده است. بخش مهمی از موزه مربوط به همین ایستگاه بازرسی است. تاریخ شهر در دوران جنگ سرد روی دیوارهای این موزه همچنان زنده است.
یک ملت، یک تیم
جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

یک- تیم راگبی آفریقای جنوبی با یک تیم دیگر بازی دارد. ماندلا که تازه رئیسجمهور شده در ورزشگاه است. حواساش به تماشاچیهاست که دو دسته شدهاند. سفیدها تیم آفریقای جنوبی را تشویق میکنند و سیاهها برای تیم حریف هورا میکشند. تیم آفریقای جنوبی برای سیاهها نماد آپارتاید است و آن را تیم خود نمیدانند. تیم، بازنده از زمین بیرون میآید. ماندلا از منشیاش میپرسد تا جامجهانی راگبی چقدر وقت داریم، این وضع باید عوض شود. فیلم Invictus با طرح این مشکل شروع میشود.
دو- امروز که در افتتاحیه جام جهانی فوتبال همه نگاهها به آفریقای جنوبی است، این حاشیهها را به یاد میآورم و اینکه بازیهای بیرون زمین گاهی هیجانانگیزتر از خود بازی هستند. همین ماجراهای جانبی است که نشان میدهد بازی/فوتبال واقعا ارزش این همه هیاهو را دارد.
افیون یا روح
سهشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹
کلر بری یر: ... موج اعتراضهای مذهبی برای بارزه و مخالفت با شاه به انگارههایی استناد میکند که به سیزده سدهی پیش باز میگردند و در عین حال خواستههایی در زمینهی عدالت اجتماعی و غیره را مطرح میکند که به نظر میرسد در راستای اندیشه یا کنشی ترقیخواهانه حرکت میکنند. نمی دانم شما در ایران موافق شدید که ماهیت این اعتراض عظیم مذهبی را تعیین و مشخص کنید یا نه؛ من که این کار را بسیار دشوار میبینم. خود ایرانیها در این دوپهلویی غوطهورند و سطوح متفاوتی از زبان، تعهد، بیان و غیره را دارند. میان کسی که میگوید « درود بر خمینی» و حقیقتا یک مذهبی بسیار مومن است و کسی که میگوید« درود بر خمینی، اما من آنقدرها مذهبی نیستم و خمینی فقط یک نماد است» و آن که میگوید:« من کم و بیش مذهبیام، خمینی را دوست دارم اما شریعتمداری را نیز به همان اندازه دوست دارم»، شریعتمدارییی که شخصیتی بسیار متفاوت است، میان دختری که چادر سر میکند تا به روشنی نشان دهد که یکی از مخالفان رژیم (شاه) است و دختر دیگری که نیمه لاییک- نیمه مسلمان است و حجاب ندارد اما اونیز میگوید:« من مسلمانام و درود بر خمینی» ... میان این آدمها سطحفکرهای متفاوتی وجود دارد. و با این حال، همه در یک زمان و با شور و حرارت فریاد میزنند «درود بر خمینی»، و آن سطحهای متفاوت از میان میرود.
پییر بلانشه: ... آیا روشنفکران همواره از (آیتالله) خمینی پیروی خواهند کرد؟ اگر بیستهزار نفر کشته شوند و ارتش واکنش نشان دهد، اگر جنگ داخلی روی دهد یا یک جمهوری اسلامی خودکامه بر سر کار آید، آن گاه این خطر وجود دارد که شاهد واگشتهایی غریب باشیم. برای مثال خواهند گفت که (آیتالله) خمینی جبهه ملی را وادار کرد که بر خلاف میلاش واکنش نشان دهد. یا بگویند (آیتالله) خمینی نخواست به خواستهی قشرهای میانی و روشنفکران برای سازش توجه کند. همه جور حرفهایی که هم درستاند هم نادرست.
میشل فوکو: ... جدا از مسائل مربوط به جانشینی بیدرنگ شاه، مسئلهی دیگری نیز دستکم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: آیا این جنبش یکپارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسلها برانگیخته است، قدرت آن را خواهد داشت که مرزهای خاص خود فراتر رود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آنها متکی بوه است؟ آیا این محدودهها و این تکیهگاهها به محض انجام خیزش، محو خواهند شد یا برعکس، ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد؟
پینوشت در مورد تیتر: در جایی از این گفتگو فوکو میگوید «همیشه از مارکس و افیون مردم نقل قول میآورند. اما جملهای که درست پیش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نمیشود، می گوید مذهب روح یک جهان بیروح است».
سربازهاشان برایشان قهرمان هستند
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹
امروز 65 امین سالگرد آزادی هلند از اشغال آلمان در جنگ جهانی دوم بود. در همین شهر فسقلی ما از اول هفته تا امروز کلی جشن و برنامه برگزار شد. روی سایت شهرداری دیدیم قرار است ماشینهای باقیمانده از جنگ رژه بروند. نوشته بود هفتاد هشتاد تایی هستند. امروز که تعطیل بود گفتیم برویم این بساط را ببینیم. هرچه وسط شهر گشتیم چیزی جز بازارهای موقت و ساز و آواز ندیدیم. بعد فکر کردیم خب اسم این خیابان خودمان که 5 می است، پس ماجرا همان حوالی باید باشد. برگشتیم سمت خانه و ماشینها آنجا بودند. همراه کلی پیرمرد که لباس نظامی پوشیده بودند. زن و مرد و جوان و بچه هم به قدر کافی بودند. به جز پرچم هلند و پرچم صلیب سرخ، پرچم آمریکا و کانادا و انگیس هم روی ماشین ها زیاد به چشم می خورد. خب با توجه نقش مهم ارتش کانادا در آزادسازی، زیاد عجیب نبود. بعد از ساعتی توقف که مردم در آن فاصله به قدر کافی فرصت بازدید داشتند، ستون ماشینها به سمت توقفگاه بعدیش راه افتاد. مردم درست مثل فیلمها با شادی برایشان دست تکان دادند و بدرقهشان کردند.
این مثل فیلمها که می گویم اصلا نقش بازی کردن نبود. واقعا صادقانه ابراز احساسات میکردند. من هم این وسط به سالگردهای خودمان فکر میکردم. چقدر خوب بود مثلا سالگرد آزادی خرمشهر اینقدر برایمان مهم باشد.
مستند ناپدید شدهی ادوارد سعید
شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹
"چند سال قبل شما مستندی به نام «درجستجوی فلسطین» برای بیبیسی ساختید. این فیلم بعد از نمایش در بیبیسی 2 و بعد از آن در بیبیسی جهانی، کم و بیش ناپدید شد. بیبیسی همچنین در نمایش آن در تلویزیونهای آمریکا کاملا ناموفق بود، چرا؟
در این کشور پیشینیهای درباره فیلمهایی که از دیدگاه فلسطینی به ماجرا نگاه میکنند، وجود دارد. واکنشی برنامهریزی شده از سوی سازمانهای صهیونیستی برای توقف و جلوگیری از این فیلمها هست. برای عدم نمایش آنها تلاش میکنند و سعی میکنند مطمئن شوند حامیان این برنامهها در تلویزیون هزینه زیادی برای پخش این فیلمها میدهند. یعنی اگر بخواهند یک فیلم فلسطینی نمایش دهند در عوض باید پنج فیلم از نقطه نظر اسرائیل هم پخش کنند. آنچه برای فیلم من اتفاق افتاد نیز از همین دست بود. هیچ کس آن را قبول نمیکرد و بیبیسی نتوانست آن را در این کشور نمایش دهد. بالاخره از طریق ارتباطهای شخصی توانستم یک بار در کانال 13 نیویورک، پی بی اس، آن را نمایش دهم. فکر میکنم یک بار هم در تلویزیون عمومی سانفرانسیسکو پخش شد. اما بعد از آن فیلم عملا ناپدید شد. موضوع به همین سادگی است که نمایش فلسطینیها به عنوان انسانهایی با تاریخ و منشا ممنوع است."
این را از کتاب "فرهنگ و مقاومت: گفتگو با ادوارد سعید" برداشتم. اگر این متن را تصادفی دیده بودم فکر میکردم شاید دارد اغراق میکند و خب بالاخره هر کسی در مورد کارهایی که کرده حساسیت دارد. اما این کتاب و این بخش درباره ناپدید شدن مستند ادوارد سعید را تصادفی ندیدم. دوستم، نوید، برای یکی از درسهای فوق لیسانساش در حال خواندن ادوارد سعید است. بحث فیلم مستند بود که پرسید میدانید فیلمهای مستند بیبیسی را چطور میشود خرید و خب طبیعتا جواب ما هم آمازون بود. میگفت نه، این فیلم ادوارد سعید را هرچه گشتم پیدا نکردم. عجیب بود، اما من و نیما فکر کردیم حتما خوب نگشته برای همین خودمان دست به کار شدیم. راست میگفت پیدا نمیشد، هیچ جا نمیشد فیلم را خرید یا حتی دانلود کرد. در صفحه ویکیپدیای ادوارد سعید هم خبری از وجود چنین فیلمی نیست، نه انگلیسی و نه عربی و نه طبیعتا فارسی که ترجمهی اینهاست. از لیست مستندهای خود بیبیسی هم حذف شده است. انگار که چنین فیلمی اصلا ساخته نشده باشد. با دانستن اینکه دفتر سعید در دانشگاه کلمبیا آتش گرفته(آتش زده شده) و با دانستن بسیاری ماجراهای عجیب و غریب دیگر مثل اینکه در صفحه ویکی پدیای سعید اثری از ماجرای آتش سوزی دفترش نیست، فرض وجود یک اراده برای حذف تمام آثار این فیلم آنقدرها هم توهم توطئه به نظر نمیرسد.
پی نوشت: اینجا را پیدا کردم که ظاهرا نسخه وی اچ اس فیلم را می فروشد. 170 دلار، و احتمالا پول خرید دستگاه ویدئو را هم باید به آن اضافه کرد! البته هنوز امکان خرید را آزمایش نکرده ام.
فاشیسم خوابیده در درون ما
سهشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸
آن 290 نفر کشته آدم نبودند؟
شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸
رویارویی طبقه ها
پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸
بازگشت سید ضیا
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸
داروین پارتی
پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷
2- - چارلز داروین بیش از آنچه آبراهام لینکلن- که تصادفا تولدشان در یک روز است- در ساختن ایده آزادی سهیم بوده، مبدع ایده تکامل نبوده است. آنچه داروین در کتاب منشا انواع فراهم کرده ، پایههای یک نظریه قدرتمند برای این است که چگونه تکامل میتواند از طریق عوامل "کاملا طبیعی" رخ دهد. همین نکته به دانشمندان آزادی داد تا پیچیدگی درخشان حیات را جستجو کنند، به جای اینکه آن را به عنوان یک راز بپذیرند. ایده تکامل در زمان داروین پذیرفته شد اما "عامل" آن که انتخاب طبیعی بود تا نیمه قرن بیستم و آمیختناش با پیشرفتهای ژنتیک مورد مناقشه بود_ و هنوز هم هست. به خاطر همین پیشرفتها داروین قطعا هیجان زده میشد اگر میفهمید چه چیزهایی نمیدانسته و اینکه ما هنوز چقدر باید یاد بگیریم. (منبع: National Geography)3- می گویند قرن بیست و یکم قرن علوم زیستی است. اما عجالتا سال 2009 را دریابیم که سال داروین است. اگر با این موضوع حال میکنید به مجلهها، سایتها و حتی تلویزیونهایی سر بزنید که به این مناسبت مقالهها و برنامههای ویژه دارند. آنهایی را خبر داشتم اینجا لینک می دهم:
Scientific American در شماره ژانویهاش ویژهنامه تکامل داشت.
National Geography شماره این ماهاش ویژه داروین است، در ضمن در شماره دسامبر 2008 هم یک مقاله درباره والاس داشت- کسی که به روایت تاریخ علم ایده تکامل را مشاهدههای او به داروین داده است.
NewScientist کتاب های خوبی را معرفی کرده است.
Nature و Science و DiscoverMagazine در وبسایت هایشان صفحه ویژه داروین دارند که در طول سال به روز می شود.
گاردین هم در بخش علمی وبسایت اش یک بخش داورین دارد.
اکونومیست در یک ماه اخیر گاه گداری مقالههای جالبی دراین باره منتشر کرده است، باور مردم کشورهای مختلف درباره نظریه تکامل، یکی از این مقاله هاست. تجارت ناتمام هم مقاله های جالبی است.
صفحه ویژه BBC هم با عنوان داروین همه برنامه های تلویزیونی و رادیویی این شبکه را معرفی کرده است.
پی نوشت: فعلا حال همین ها را ببرید تا در روزهای آینده چیزهای جدیدی را که پیدا می کنم به لیست اضافه کنم. اگر لینک جالبی سراغ دارید خبر دهید.
موضوع : تاریخ, در حوالی علم, Evolution | 5 نظر »

