www.flickr.com
‏نمایش پست‌ها با برچسب همین جوری دور هم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همین جوری دور هم. نمایش همه پست‌ها

از همین فردا آدم می‌شوم!

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۳

امروز دوشنبه، روز اول هفته و از آن مهمتر اول سپتامبر بود و من که تازه داشتم از سفر تابستانی بر می‌گشتم از یادداشت یک دوست یاد این همزمانی‌ها افتادم. او تصمیم گرفته بود از این همزمانی انگیزه بگیرد و کاری کارستان کند. برایش خوشحال شدم و آرزوی موفقیت کردم.

اما وقتی به سراغ خودم آمدم و به کارهای بزرگی که باید انجام دهم فکر کردم، دیدم امروز و فردا ندارد. اگر مدام و بی‌وقفه کار کنم شاید، شاید، شاید بتوانم پس از سال‌ها خواب خرگوشی سنگ‌ریزه‌ای را جابه جا کنم. اگر هم به تصمیم‌های بزرگ «از فردا آدم می‌شوم» دلم را خوش کنم، همان خواب شاید رویاهای هیجان‌انگیزتری برایم داشته باشد.

در کنار این کلنجارهای فکری، مدام یاد جمله‌های کنایه‌آمیز بهرام صادقی در داستان قریب‌الوقوع از مجموعه سنگر و قمقمه‌های خالی می‌افتم: «سعادتی بود که به این زودی‌ها دست نمی‌داد: روز شنبه‌ی آینده روز اول ماه بود!‌ چه فرصت گرانبهایی برای خوب شدن! من خودم را آماده کردم که حرف‌های همیشگی او را بار دیگر بشنوم: نگاه کن، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه‌ای شروع به یک کار مثبت بکند چه اندازه دردناک و در عین حال نفرت‌بار است. اصلا مسخره نیست؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه، من که گمان نمی‌‌کنم کسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند کاری از پیش ببرد. همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع کرد.»

به قول نیلز بور که هایزنبرگ در یادداشت‌هایش در کتاب جزء و کل از او نقل کرده است این چیزها حتی برای کسانی که اعتقاد ندارند، کار می‌کند! پس شاید برای ما هم کار کند، اما بدبختی بزرگ ما خارج‌نشین‌ها آن است که شنبه‌مان آخر هفته است و هیچ وقت نمی‌توانیم شروع کنیم!

پی‌نوشت: ذهنم هنوز در تعطیلات است، به گیرنده‌های خود دست نزنید!

مشتری دائم کافه‌چی محل

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳


He'll have the usual
قطار صبح را از دست دادم و باید ده دقیقه منتظر قطار بعدی می‌شدم. معمولا روی سکو منتظر می‌مانم، اما آن روز خیلی سرد بود و نشستم داخل ایستگاه که بلیط فروشی و یک دکه‌ی نقلی برای خریدن چای و قهوه و ساندویچ دارد. 

آنقدر که همیشه در عجله رسیدن به قطار بوده‌ام هیچ وقت در این چند ماهی که اینجا هستیم سالن کوچک ایستگاه را به دقت ندیده بودم. 

چند نفر صف کشیده بودند که قهوه صبح‌شان را از دکه بگیرند و یک سگ بزرگ سفید و دوست‌داشتنی هم همراه یک آقای میانسال بود. همین که من گربه دوست از سگی تعریف کنم یعنی واقعا موجود جالبی بوده است!

مرد قهوه‌اش را سفارش داد و پولش را حساب کرد، دکه دار پولش را پس داد. سگ سرک کشید دنبال پول خردها و قهوه چی گفت چیزی نیست سکه است،  صبر کن. 

سگ دوباره نشست و نگاه کرد. مرد قهوه‌اش را گرفت و قهوه‌چی به سگ گفت امروز می خواهم پنیر چدار بهت بدم. یک تکه کوچک از ورقه پنیری که دستش بود کند و روی هوا به سمت سگ پرت کرد. سگ بدون هیچ تلاش اضافه‌ای فقط سرش را بلند کرد و پنیر را بلعید. 
صاحب سگ راه افتاد که برود و سگ هم دنبالش رفت. قهوه چی به سگ گفت فردا صبح می بینمت.


بلندی‌های وودلند

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۲

آخرین روزی است که از این ایستگاه قطار که اسمش پسوند هیل (تپه) دارد بیرون می‌آیم و از سربالایی کوچه ای که آن هم اسم اش به تپه ختم می‌شود بالا می روم و وارد ساختمانی می شوم که بلندی های وودلند نام دارد. چه قدر این همه سربالایی را بالا و پایین کردیم در این سه سال و به مهمان‌های از خارج آمده پز ارتفاعش را دادیم که مثلا از محوطه ورودی ساختمان می‌شود شهر را دید و ساختمان‌های بلند بانک‌ها و مرکز اقتصادی لندن هر روز و هر شب جلوی چشم است! حالا انگار چه افتخاری است، ولی خب به هر حال جاذبه‌ی توریستی خانه بود!
 
اما بلندی‌های وودلند را وقتی سه سال پیش اجاره می‌کردیم، به خاطر آن روباهی بود که موقع تصمیم‌گیری بر سر توانایی پرداخت اجاره، با سنجابی به دندان از بین درختان پشت خانه رد شد. و سنجابی که روز اول وقتی آن پایین منتظر رسیدن بسته‌های پستی از هلند بودم، همه‌ی گلدان‌های جلوی خانه را دنبال خوراکی می‌گشت و از آن به بعد هر وقت که ته جیبم خوراکی داشتم در همان گلدان‌ها برایش غذا می‌گذاشتم.

بعدتر چیزهای جذاب‌تری هم درباره خانه کشف کردیم. پایین تپه، سرکوچه بیمارستانی از اوایل قرن بیست بوده که دهه هفتاد خرابش کرده‌اند. ساختمان ما، خوابگاه پرستاران آن بیمارستان بوده. کمتر از ده سال پیش ساختمان را بازسازی می‌کنند و به شکل یک مجموعه آپارتمان در می‌آورند. 

کوچک بود، صاحبخانه‌ی وسواسی و خسیسی هم داشت، اما حاشیه‌هایش آنقدر خاطره ساخت که خستگی هر روزه‌ی رسیدن به بالای تپه در تن مان نمانده باشد. 

همه چیز یکسان است و...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۲


امروز توی قطار رابرت را دیدم. همان که نمی‌خواست بزرگ شود، که کراواتش توی سوپ می‌رفت، که گوش‌های بزرگی داشت. حالا خودش هم بزرگ شده بود. چاق چاق. انگار که دیگر حواسش به زندگی اش نباشد و اختیار همه چیز از دستش در رفته باشد. از گوش‌های بزرگش شناختمش. و لباش پوشیدنش که فرقی نکرده بود. حتی همان کراوات مزاحم را هم به گردن داشت. اما باز مشکوک بودم که خودش باشد. خیلی شکسته شده بود. 
منتظر بودیم که قطار راه بیفتد. نمی‌دانم چرا راننده از سمت مسافران آمد و در کابین خودش را باز کرد. فضولی همیشگی‌ام راحتم نگذاشت  و تا کمرخم شدم تا داخل کابین راننده قطار را ببینم. فرصتی تکرار نشدنی بود. نمی شد نگاه نکنم. تنها کسی که از بین مسافران برگشت و داخل کابین را نگاه کرد رابرت بود. مطمئن شدم که خودش است. 

***
این پست را باید قبلا جایی خوانده باشم. ایده‌ی ارجاع دادن به رابرت مال خودم نیست. اما مردی که توی قطار دیدم واقعی بود و دکمه‌ای شد برای دوختن کت این یادداشت. آخرش هم یکی دو جمله بود درباره رابرت که بزرگ نشده و هنوز کودکی‌اش را حفظ کرده است که از فرط بی‌مزگی پاکش کردم. 


نگاه استعماری

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

گفت «اگه ما هم ایران بودیم حتما همین جوری فکر می کردیم.» و مثالی زد از اینکه آن جور فکر کردن یعنی چه. چیز عجیبی نبود و اتفاقا می شد هر جای دنیا بود و آن طور فکر کرد. مستقل از محتوای آن مکالمه و اینکه اصلا جغرافی چه ربطی به طرز فکر دارد ( که البته دارد اما نه به این سادگی)، آن نگاه بالا به پایین واقعا آزاردهنده است. اینکه فکر کنی لزوما هرکه در ایران است جور خاصی فکر می کند که مثلا واپسگرا یا محافظه کارانه است.

نمی دانم چرا این بدیهیات را نوشتم. شاید باورم نمی شد این نوع نگاه وجود داشته باشد.

آخرین سکانس‌های گودر

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰

یکی دو هفته‌ای بود که می‌گفتند گوگل‌ریدر قرار است عوض شود. گوگل اعلام کرده بود که می‌خواهد ویژگی‌های شبکه اجتماعی گودر را به گوگل پلاس منتقل کند و گودر بشود همان فیدخوان ساده‌ای که چند سال پیش بود. درست شبیه همان اول که مشتری‌اش بودم و برای وبلاگ‌خوانی و دور زدن فیلترینگ از آن استفاده می کردم، بدون اینکه خبری از همخوان و لایک و کامنت باشد. بچه‌های گودر سر و صدا راه انداختند و مثل هر موضوع دیگری به این یکی هم حال اساسی دادند. کسی جدی نگرفت و به شوخی گذشت تا دوشنبه شب رسید و خبر آمد که گودر به فنا رفته است. من هم مثل خیلی‌های دیگر پنجره‌‌ی گودرم آن پشت مشت‌ها باز بود. وقتی سر زدم تا نابودی اش را ببینم دیدم همه چیز مثل قبل سالم و دست نخورده مانده است. شانس آورده بودم و حالا اگر آن صفحه را می‌بستم، مثل بقیه گودر را از دست می‌دادم.
تصمیم گرفتم بمانم. می‌دانستم فایده‌ای ندارد، بالاخره بعد از چند ساعت یا چند روز مرورگری که به زور باز نگه داشته‌ام از دست می‌رفت. اما از آن تلاش‌های مذبوحانه‌ی لذت بخش بود. دیوانگی مقاومت یا جنگیدن با آسیاب‌های بادی که بعد فکر نکنم یک شبه دنیایی خراب شد و ما هم مثل بچه‌های سر به راه وا دادیم و سراغ یک اسباب بازی جدید رفتیم.
حالا این فلسفه بافی‌ها به کنار آن یکی دو روزی که توانستم مرورگر را نگه دارم اوضاع غریبی بود. حسین نوروزی، که همه‌ی گودری‌ها می‌شناسند‌اش، مانده بود و چند تای دیگر که خیلی دوست دارم بدانم چند نفر بودند. نمی‌دانم آیا گوگل می‌داند که تا ساعت‌ها بعد از تغییرات گودر هنوز کاربرهایی بودند که امکاناتی را که حذف شده بود استفاده می‌کردند؟ شبیه یک گروه زیرزمینی از بازماندگان پس از یک فاجعه بودیم. به قول نوروزی مثل سربازهایی که هنوز کسی بهشان خبر تمام شدن جنگ را نداده است. از این تمثیل‌ها و تفسیرها در آن چند ساعت زیاد ساختیم. من بعد از دو روز صفحه را از دست دادم، اما ظاهرا نوروزی و بچه‌های دیگر هنوز دارند مقاومت می‌کنند. این کار از آن دیوانگی‌های روحیه‌بخش است. آدم دوست دارد بگوید مقاومت کن رفیق!

داستان راه فرار است

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۰

روزنامه که می‌خواند، اگر موضوع جذابی پیدا کند آن صفحه را می‌برد و برایم می‌آورد. می‌داند خبرهای مربوط به جانوران همیشه هیجان‌ زده‌ام می‌کند. سوغات قطارسواری و روزنامه‌خوانی دیروزش این عکسی است که گاردین و مترو و احتمالا کلی روزنامه‌ی دیگر منتشر کرده بودند. خبر میمونی که در یک پارک محافظت‌شده در اندونزی دوربین عکاس را بر می‌دارد و از خودش عکس می‌گیرد.
خبر را که می‌خوانم بخش علم‌زده‌ی ذهنم می‌گوید خب با دوربین بازی کرده‌ و تعداد زیادی عکس از در و دیوار گرفته‌، آن وسط این یکی هم در آمده است. خبر هم این موضوع را تایید می‌کند و بر اساس معیارهای خبرنویسی علمی، خیلی خوب و دقیق ماجرا را توضیح می‌دهد که میمون‌ از صدای کلیک دوربین خوش‌‌اش آمده و با آن بازی کرده‌است.
اما حالا نمی‌شود این توضیح‌های دقیق را کنار بگذریم و بیاییم داستان بنویسیم؟ این شواهد و مدارک و دقت‌ها را کنار بگذاریم و فکر کنیم میمون‌ قهرمان داستان خیلی آگاهانه از قبل نقشه کشیده‌ که دوربین را بدزدد تا از خودش عکس بگیرد. خیلی هم خوشحال بوده‌ و برای همین جلوی دوربین ژست‌های مسخره گرفته‌ و به صاحب‌ دوربین پوزخند زده‌ است. اصلا فکر کنیم می‌خواسته‌ برای کسی در جایی از دنیا پیغامی بفرستد. خیلی هم هیجان‌انگیزتر است. میمون‌های باهوش و بدجنس و بازیگوش سوژه‌های خیلی خوبی هستند.

حال آدم که گرفته باشد و وقتی نتواند چیزی بگوید به داستان پناه می‌برد.


همچون مردی برای تمام فصول

چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۰

وقتی سر تامس مور در فیلم مردی برای تمام فصول، با قایق از مجلس به خانه‌اش در چلسی می‌رفت؛ فکر می‌کردم که آن نشان‌دهنده‌ی حال هوای لندن قرن شانزدهمی بوده است. دیروز اما به سرمان زد به جای استفاده از حمل و نقل معمول شهری که اتوبوس، مترو یا قطار است با قایق از وسط شهر به خانه برویم. حالا می‌توانم بگویم راه دیگر رفت و آمد در لندن برای آنهایی که محل کار و زندگی‌شان هر دو در کنار تیمز هستند، همین قایق‌هاست. بیشتر طول می‌کشد و کمی هم گران‌تر است اما گاه گداری برای فرار از جمعیت می‌ارزد.

در خواب مردم چه می‌کنی، ناصری!

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

خواب دیدم مقداری خرت و پرت و کتاب لازم داشتیم. نمی‌دانم «ما» چه کسانی بودیم و چه غلطی می‌کردیم. اما می‌دانم که آن خرت و پرت‌ها را معصومه برای‌مان تله‌پورت کرد! چیز عجیبی هم نبود، انگار که عادی‌ترین کار عالم باشد. مثل همین ایمیل فرستادن‌های هر روزه که حالا خیلی عادی است. نشسته بودیم کارمان را می‌کردیم که جعبه‌ی خرت و پرت‌ها وسط اتاق ظاهر شد. کتابی‌ هم که این روزها روی آن کار می‌کنم در جعبه بود. انگار که در رفت و برگشت‌های طراحی و اینها فرستاده بودند که نظر دهیم. حالا ربطی هم به فرستنده ندارد.
بعد فکری به سرم زد، انگار که خیلی نابغه باشم مثلا و پیشنهاد دادم معصومه خودش را هم تله‌پورت کند که دلم برایش تنگ شده. در بین دانشمندان جمع بحث این شد که تله‌پورت موجود زنده و شعورمند مشکلاتی دارد و هنوز ممکن نیست. چیزی در این مایه‌ها که اگر طرف را بفرستید تکثیر می‌شود انگار! من هم ظاهرا از تکثیر معصومه ناصری ترسیدم که بی‌خیال ماجرا شدم.

خواب به این مضحکی قطعا باید تاثیر فیلم‌هایی باشد که این روزها می‌بینم وگرنه سالها از اینکه قسمتی از تز ام پارادوکس EPR بود گذشته است که آن هم موضوع آبرومندی است مربوط به تله‌پورت کوانتومی و جدای این علمی-تخیلی بازی‌ها.

خیلی وقت است مستقیم به چشم آدم‌ها نگاه نمی‌کنم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

از دو راهروی طولانی باید رد می‌شدم که انگلیسی‌ها از ترس آتش سوزی، چند تا در هم آن وسط کار گذاشته بودند. وسط راه آقایی کت شلواری با سر و وضع جدی از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد و جلوتر از من در همان جهتی که داشتم می‌رفتم راه افتاد. چند قدم که رفتیم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فکر کردم در اتاق شان را نگاه می کند، حتماً چیزی جا گذاشته است. چند قدم بعد دوباره برگشت و نگاه کرد این بار دیگر مطمئن شدم من را نگاه می‌کند و شاکی شدم. من که دنبالش راه نیفتاده بودم، خودش جلوی من سبز شده بود. طبق عادت «عسس بیا منو بگیر»ِ همیشگی ام مشغول جر و بحث خیالی بودم که باز برگشت و نگاه کرد. خنده ی ابلهانه ای هم تحویلم داد که یعنی دارم باهات بازی می‌کنم برای من قیافه نگیر. خنده ام گرفت. به در بعدی رسیده بودیم، در را نگه داشت که رد شوم. دوست شده بودیم.



خودزنی برای رای جمع کردن در مسابقه وبلاگی دویچه وله

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

یک- این انگلیسی‌ها با این همه سال سابقه داشتن خانواده‌ی سلطنتی، عشق لقب و عنوان دارند. یعنی حالا اگر کسی شاه و ملکه و شاهزاده و زن یا شوهر این‌ها نشد، می‌تواند دلش را با به دست آوردن لقب‌ها و نشان‌هایی مثل نشان شوالیه خوش کند. اما خب در دوران مدرن این بساط هم مثل هر دم و دستگاه اتوریته ساز دیگری منتقدان سرسختی دارد. یکی از این منتقدان، میک جگر بود که شدیداً با این لقب و عنوان‌ها مشکل داشت و ضد اتوریته بود. اما روزی که به خودش لقب «سر» دادند همه‌ی آن حرف‌ها را از یاد برد و خوش و خرم رفت نشان‌اش را از ملکه گرفت.

دو- حالا شده حکایت من و نامزد شدن در مسابقه‌ی وبلاگی دویچه وله که البته نه من میک جگر هستم و نه مسابقه دویچه وله نشان شوالیه. اما خب این همه وقت به این‌جور مسابقه‌ها و انواع لقب و عنوان و قدرت و امثال آن گیر دادم و حالا آمده‌ام در وبلاگم بنویسم: «هی بچه‌ها وبلاگ من نامزد بهترین وبلاگ فارسی شده بروید به من رأی بدهید»!

سه- روش رأی دادن امسال هم عوض شده و ظاهراً فقط با فعال بودن در شبکه‌های اجتماعی مثل فیسبوک یا توییتر می‌شود رأی داد. خب مثلاً مامان من که نه فیسبوک دارد و نه توییتر و می‌خواهد برود رأی بدهد تا دخترش در جایی اول شود و بعد برود پزش را بدهد، چه کار باید بکند؟

چهار- همین پزش را بدهد اصل ماجراست واقعا. همین که با چهار تا لایک گودر و فیسبوک و فرندفید ارضا می‌شویم و می‌خواهیم از قِبل همین وبلاگ فکسنی هم کسب هویت کنیم، نشان می‌دهد همه‌ی این پست را فقط و فقط محض تبلیغ نوشته‌ام. آدم نمی شوم، می دانم.



***
پی نوشت: گفتم که رای دادن امسال سخت شده است؛ نشان به آن نشان که مدام می پرسند چرا دکمه ی Vote فعال نیست. برای همین است که دوستان دیگری که کاندیدا شده اند هر کدام یک پست راهنمای تصویری چگونه رای دهید نوشته اند. از آنجا که تنبلم و ضمنا کارم حرف زدن و نوشتن است سعی می کنم در یکی دو جمله ماجرا را بگویم. قضیه این است که امسال به نقش شبکه های اجتماعی وزن بالایی داده اند و برای همین هر کس می خواهد رای دهد باید از طریق فیسبوک یا توییتر لاگین کند تا دکمه رای دادن برایش فعال شود. آن بالا در قسمت رای دادن، سمت راست صفحه نوشته لاگین از طریق فیسبوک یا توییتر، به هر کدام که می خواهید یا دارید وارد شوید و بعد بروید در قسمت Category بهترین وبلاگ فارسی را انتخاب کنید و در قسمت I Vote For هم وبلاگ مریم اینا (!) را و بعد دکمه رای را بزنید.
دیدی آقا/خانم دویچه وله که آخر سر مجبورم کردی مستقیم بگویم بیایید به من رای دهید و روی افه ی من چه آدم متواضعی هستم پا بگذارم؟

پی نوشت 2: کلا ماجرا را بی خیال شوید. ظاهرا رای گیری طوری است که هر 24 ساعت یک بار می شود دوباره رای داد و از هر دو اکانت توییتر و فیسبوک هم می شود استفاده کرد. ( در بخش قوانین مسابقه این نکته آمده است. ) حالا نمی دانم آیا برگزارکنندگان موقع شمردن رای ها تکراری ها را حذف می کنند یا نه؟ احتمالا باید بکنند که به این صراحت در قوانین آمده، وگرنه به قول مانی. ب. می شود "وبلاگ منتخب بر و بچه های محل" که خب البته از اول هم همین بود. بستگی دارد هر سال داور چه کسی باشد و از چه وبلاگ هایی خوشش بیاد. در هر حال کل ماجرا که لوس بود، حالا لوث هم شده است.

یعنی در این حد؟

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

سه چهار سال پیش یکی از این شبکه‌های ماهواره‌ای که داشتیم سری فرندز را پخش می‌کرد. تازه می‌خواستم ببینم‌اش. اما هنوز جذبش نشده بودم و شخصیت‌ها را نمی‌شناختم. یعنی در این حد که اسم‌های‌شان را هم نمی‌دانستم. یک روز دوستی که مشتری فرندز بود، گفت به نظرش من شبیه یکی از شخصیت‌های این سری هستم. مشتاقانه پرسیدم کدام‌شان و جواب داد فیبی! وضعیت‌ام را توضیح دادم و گفتم تازه باید بروم کشف کنم کدام است و چه جور آدمی است.

حالا مدتهاست می‌خواهم با آن دوست تماس بگیرم و بپرسم آیا واقعا واقعا من شبیه فیبی هستم؟ هیچ وقت اینقدر از خودم نا امید نشده بودم.

یادداشت‌های شهر بی در و پیکر

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

این مدتی ننوشتم درگیر یک اسبابکشی طولانی و خستهکننده بودم. اسمش را میگذارم مهاجرت دوم؛ به هر حال شهر و کشور عوض کرده‌ایم. بیست روزی میشود که ساکن لندن شدهایم و طبق معمول همه اسبابکشیها و مهاجرت‌ها هنوز کارهای اداری و دردسرهای مربوط به جابه‌جایی تمام نشده.

قبل از این چند باری لندن را دیده بودم، اما طبیعتا در همه‌ی سفرها از نگاه توریستی شهر را دیده‌ام. این بار خیلی فرق می‌کند و همین باعث شده است که مدام مقایسه کنم. به خصوص که رسما از دهات به شهر آمده‌ایم و تفاوت‌ها آنقدر زیاد است که ناخود‌آگاه جای مقایسه را باز بگذارد. عجالتا با توجه به مسیر این چند سال از تهران به لایدن و از آنجا به لندن، حس می‌کنم چقدر این شهر بزرگ و بی‌در و پیکر و از دست رفته و شلوغ است و چقدر آدم را یاد تهران می‌اندازد. اگر این وسط در هلند زندگی نکرده بودم یا مثلا آلمان را بارها ندیده بودم، این احساس را نداشتم. اما آنها آنقدر منظم و اتو کشیده و دقیق بودند که اینجا کوچک‌ترین مشکلی به چشم می‌آید. طبیعتا اختلاف‌ جمعیت و مساحت خیلی موثرند. به هر حال دلم برای هلند تنگ می‌شود، اما فعلا هیجان کشف محیط جدید به همه چیز می‌چربد.

چرا نگفتی نوبل گرفتی؟

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

ظاهرا بعد از اعلام آخرین رتبه‌بندی دانشگاه‌های دنیا، دانشگاه‌های ایرانی باز یادشان افتاده که جای قابل توجهی در این لیست ندارند. چند روز پیش از انجمن فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف ایمیلی گرفتم که خواسته بود برای کمک به رتبه‌بندی اطلاعاتی را برایشان بفرستیم.

هم دانشگاهی عزیز با سلام

هرساله رتبه بندی دانشگاه ها با توجه به معیارهای مشخصی انجام می شود یکی از این معیارها جوایزی است که دانش آموختگان از نهاد های معتبر دریافت می کنند خواهشمندیم در صورتیکه هریک از جوایز جدول پیوست را دریافت کرده اید همراه با مشخصات کامل خود ومستندات حداکثر تا پایان وقت اداری چهارشنبه 24 شهریورماه به دفتر انجمن ارسال فرمایید

با تشکر

ستاد رتبه بندی دانشگاه شریف

جوایز ذکر شده در جدول پیوست‌‌شان هم اینها بودند: جايزه نوبل، فيلد مدال ها (منظورشان نشان فیلدز است!) ، بانك توسعه اسلامي IDB، خوارزمی، فارابی، فرهنگستان علوم اسلامي TWAS، آيسيسكو، جایزه IAS

دوستی ایمیل زده بود که بچه‌ها هر کس نوبل گرفته لطفا به انجمن فارغ‌التحصیلان خبر بدهد تا رتبه دانشگاه در رده بندی بالا رود. دوست دیگری در جواب نوشت نوبل گرفته است اما می‌خواهد بداند چقدر می‌دهند تا اطلاعاتش را برای بالا بردن رتبه دانشگاه به آنها بدهد. خلاصه اگر کسی بین شریفیها هست که نوبل یا فیلدز گرفته و به کسی نگفته لطفا بگوید که شریف در به در دنبال نوبلیست می‌گردد.

آزمون و خطای آشپزی

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

چند وقت پیش دفاع دکتری دوستم بودم. از همان دفاع های هلندی که به عروسی می ماند. این دوست فیلسوف ام ایرانی است اما از یکی دو سالگی خارج از ایران زندگی کرده است. تصمیم گرفته بود در مهمانی دفاع اش غذاهای ایرانی مورد علاقه اش را برای مهمان ها درست کند. شب قبل از دفاع رفتم که کمک اش کنم. مواد اولیه برای یک عالم غذا از ته چین گرفته تا خورش بادمجان و لوبیاپلو و شوید باقالی پلو خریده بود. با چند دوست دیگر شروع به کار کردیم. یکی از بچه ها گفت کاش غذای هلندی هم درست می کردی و همه از این جک خنده مان گرفت. راستش هلندی ها غذای قابل توجهی ندارند. اما آشپز-فیلسوف ما گفت:" اتفاقا فکرش را کرده ام. آن قابلمه پر از سیب زمینی پخته برای همین است." سیب زمینی های پخته و چارقاچ شده را در یک ظرف بزرگ ریخت و روغن زیتون، سرکه بالزامیک، شوید خشک و نمک و فلفل به آن اضافه کرد. همه خندیدیم که هلندی ها حتما کلی ذوق می کنند و می پرسند چطور غذای به این سختی درست کرده ای.

با وجود آن همه مسخره بازی، بعد از آن بارها از آن سیب زمینی ها درست کردم و طبق عادت آشپزی ام هربار آن را بسته به محتویات یخچال تغییر دادم. در یکی از این آزمون و خطاها به ترکیب خوبی رسیدم که خیلی دوست داشتم: سیب زمینی پوست کنده و پخته یا پخته و پوست کنده؛ قارچ کوچک تفت داده شده؛ نخود سبز پخته یا کنسرو نخود سبز؛ گردو؛ کشمش؛ روغن زیتون؛ سرکه یا اگر سرکه بالزامیک بود چه بهتر؛ شوید و جعفری خشک؛ فلفل؛ نمک.

جوجه اردک زشت یا قوی یخ زده

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

نصفه شبی داشتیم به خانه برمی گشتیم. هوا آنقدرسرد بود که کانال آب کنار خانه مان یخ زده بود. قوی بیچاره ای که آنجا زندگی می کند، وسط یخ ها کز کرده و خوابیده بود. یک کلوچه در کیفم داشتم که چند تکه کردم تا برایش بریزم. اطرافش را یخ گرفته بود و نمی توانست تکان بخورد. خرده کلوچه ها را پرت کردم همان نزدیکش و خورد. امیدوارم تا صبح یخ نزند.

آن آقای بامرام هلندی

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸

بعد برگشتن از سفر دو هفته ای به سرزمین استعمار پیر همچنان حس می کنم توریست ام. یعنی کارهایی می کنم که به ندرت در زندگی بی هیجان روزمره ام پیش می آید. نشانه اش اینکه امروز در فروشگاه آقای آلبرت هاین، بزرگترین سوپرمارکت زنجیره ای هلند، یکی از کارمندها را پیدا کردم و پرسیدم اسم خواننده ی این ترانه ای که از بلندگوپخش می شود چیست. طرف نمی دانست؛ از دوسه نفر از همکارهایش در آن دور و بر پرسید و آنها هم نمی دانستند. تشکر کردم و رفتیم لابه لای باقی قفسه ها تا یخچال قحطی زده مان را پر کنیم. بعد از چند دقیقه کسی از پشت سرم صدا کرد؛ برگشتم و دیدم همان کارمند است با کاغذی در دست که اسم خواننده را روی آن برایم نوشته است. می خواستم ازش بپرسم بامرام به هلندی یا انگلیسی چه می شود؟

شهر من در خواب

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

خواب دیدم رفته ام لندن. همه هستند. خیلی از دوستان را دیدم. حتی آنهایی را که در لندن یا آن اطراف نیستند. با کلی قصه های عجیب و غریب جانبی. بعد از خانه آن رفیقی که در خواب مهمان اش بودیم بیرون رفتم و دیدم در یکی از خیابان های تهران هستم. با خودم گفتم، حالا که تا اینجا آمده ام بروم مامان را ببینم.

واقعا باید بروم.

اعتیاد، اعتیاد، دلم دیگه نمی خواد

شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۸

چهار پنج روز گذشته به خاطر سفر و محدود بودن دسترسی به اینترنت فقط فرصت کرده بودم به طور روزانه ایمیل هایم را چک کنم. البته از دنیا بی خبر نبودم و نیستم. امروز وقت داشتم و سری به گودر زدم. کمی بالا و پایین رفتم و اخبار مهم را خواندم و یک یادداشت از یکی از وبلاگ های مورد علاقه ام به اشتراک گذاشتم. همین، و انگار دیگر کاری نداشتم. یعنی دیگر علاقه ای به گودر بازی نداشتم. ظاهرا به همین راحتی ترک کرده ام؛ حتی اگر شب عاشورا باشد، روز پرحادثه ای گذشته باشد و روز پرخبری پیش رو باشد.

چراغ قرمز

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

این روزها مدام در خیابان چراغ قرمز پیدا می کنم. چراغ هایی که با کش به پشت دوچرخه یا کیف وصل می شوند. سالم هم هستند. حالا نمی دانم ماجرا چیست، سفیدهایش را خودم باید بخرم یا چی؟
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.