www.flickr.com

گربه‌ای که صاحب ما شد

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۴

دلم برای خیلی چیزها در خانه‌ای که امروز از آن اسباب کشی کردیم تنگ می‌شود، اما از همه بیشتر دلم پیش گربه سیاه فضولی می‌ماند که دو سال و نیم پیش دقیقا شب اول پشت پنجره اتاق خواب ظاهر شد و تمام این مدت گرفتارمان کرد.

آن شب و روزهای بعد آنقدر میو و ناله کرد که راهش دادیم. رفتار دوستانه‌‌ای نداشت و نمی‌گذاشت نازش کنیم.  همیشه گشنه بود و تر و تمیز هم نبود. همه شواهد کافی بود که نتیجه بگیریم گربه خیابانی است.  چشم راستش هم آن موقع مشکل داشت و کوچکتر بود. اسمش را گذاشتیم گوردون؛ گوردون بلک. که البته بعدتر دیدیم دختر است و بیچاره اسم گوردون رویش ماند.
از صاحبخانه اجازه گرفتیم که گربه نگه داریم، اما اجازه نداد و گوردون تمام این مدت بیرون ماند.  راهش می‌دادیم لب پنجره بنشیند و غذا بخورد و گاهی هم چرت بزند اما اجازه نداشت پایین بیاید.  زمستان دلمان برایش سوخت و یک جای صندلی مانند خریدیم که از شوفاژ آویزان می‌شد. از لبه پنجره می‌پرید آنجا و در گرما می‌خوابید. به خیال خودمان کلاه شرعی بود، چون گربه عملا در خانه پا نمی گذاشت.  
ماه پیش که صاحبخانه گفت می خواهد خانه را بفروشد فکر کردیم گوردون را نمی‌توانیم بگذاریم و برویم؛ حتما باید با خودمان ببریمش. دوستی توصیه کرد که مطمئن شویم صاحب ندارد، چون گربه خودش می رفته خانه همسایه و آنها می خواستند صاحبش شوند. 
رفتم روی سایت RSPCA دنبال راهنمای اینکه از کجا بدانیم گربه ای صاحب ندارد. چند مرحله ساده و قابل حدس داشت. به جز رفتار و ظاهر باید گردنش شماره تلفن می‌انداختیم که صاحب احتمالی ببیند و تماس بگیرد. اگر نتیجه نداد باید آگهی در محله می زدیم و آخر سر هم می‌بردیمش دامپزشک که ببیند شاید پلاک هویت زیرپوستی داشته باشد.
یک روز تعطیل با کلی دردسر و جیغ و چنگ، گردنبند انداختیم گردنش و عصر نشده تلفن زنگ زد. گفت امیدوارم گربه ما اذیت تان نکرده باشد، چون عادت دارد خانه همسایه ها برود. گفت یک بار یک هفته گم شده و بعد فهمیده اند خانه همسایه بوده. 
اسم گربه را پرسیدم، مارج بود. جانور با اینکه این همه وقت گول مان زده بود، دلم برایش تنگ می‌شود. 

ببین کی برگشته!

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴

دو سه سال قبل بود که پیشخوان همه کتابفروشی‌های جزیره پر شده بود از کتابی با طرح جلدی کاملا وسوسه‌کننده از مو و سبیل هیتلری. صفحه‌های مرور کتاب روزنامه‌ها و مجله‌ها هم از فرط خوشی بالا و پایین می‌پریدند از این داستان جذاب کمدی که تیمور ورمش در سال ۲۰۱۱ به آلمانی نوشته بود و حالا ترجمه انگلیسی‌اش منتشر شده بود. کتاب و تصویر جذاب رویش ماند در فهرست باید بخوانم‌هایی که هیچ وقت خوانده نمی‌شوند.
تا اینکه دو سه هفته پیش در رادیو۴ بی‌بی‌سی نمایشنامه‌ای با همان موضوع شنیدم. هیتلر پس از شصت و خرده‌ای سال زنده شده بود و با مردم بریتانیا در رادیو حرف می‌زد! آدولف هیتلر با همان شکل و قیافه و یونیفرم معروف و با همان سن و سال در برلین سال ۲۰۱۱ زنده شده و سعی می‌کند دوباره رایش سوم را به قدرت بازگرداند. همه چیز برای این مسافر زمان عجیب و غریب است، از آنگلا مرکل که صدر اعظم کنونی است گرفته، تا روزنامه‌های به زبان ترکی روی دکه و رهگذرانی که با پوشش و ظاهر غیرآریایی راست راست در خیابان‌های برلین راه می‌روند! تنها کسانی که هیتلر را جدی می‌گیرند، یا به زبان بهتر واقعا به او می‌خندند، سازندگان کمدی هستند. هیتلر استندآپ کمدین معروفی در آلمان می‌شود و ...

نمایشنامه را رادیو۴ بر اساس داستان کتاب «او برگشته» برای مخاطب بریتانیایی بازنویسی کرده بود. موقع شنیدنش آنقدر خندیدم که مسافرهای دور و برم در مترو با خودشان گفتند دیوانه شده‌ام. حالا انگار خودشان خیلی عقل سالمی دارند که در این زمانه همچنان دنبال استدلال‌های نژادپرستانه هیتلری راه می‌افتند. 

بعد از شنیدن نمایشنامه، کتاب هم دوباره به فهرست باید بخوانم‌ها برگشت، تا اینکه امروز دیدم اقتباس سینمایی داستان هم در آلمان اکران شده و یک خط دیگر به فهرستم اضافه شد. 

اگر می‌خواهید نمایشنامه رادیویی را گوش کنید، آدرس ایمیل بدهید که برایتان بفرستم. کتاب و فیلم را هم که خودتان پیدا می‌کنید که بخوانید و ببینید. در ضمن کتاب را مهشید میرمعزی در سال ۹۲ به فارسی ترجمه کرده است.

حتما باید فلانی می‌گفت که قبول کنی؟

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

این وضعیت را حتما همه ما تجربه کرده‌ایم که در جمعی حرفی بزنیم و کسی اعتنایی به چیزی که گفته‌ایم نکند، اما کمی بعدتر یکی دیگر از اعضای گروه همان حرف را می‌زند و همه می‌گویند چه فکر خوبی!

برای همه ما پیش آمده که از نظر معرفتی یا شناختی نادیده گرفته شویم و به زبان خودمانی کسی حرف‌مان را به حساب نیاورد. اما اینکه این مسئله برای همه پیش آمده به این معنی نیست که همه به طور یکسانی مورد بی‌اعتنایی معرفتی قرار می‌گیرند. مشکل آن است که بعضی از افراد به دلایل مختلف این وضعیت ناخوشایند را بیشتر از دیگران تجربه کرده‌اند و می‌کنند. این یک تبعیض سیستماتیک است و به همین دلیل ایراد دارد.

مثال خیلی دم دستی‌اش موردی است که در مثال‌های سکسیسم روزمره آمده:
@ghazinouri : «واسه اسم نرم‌افزار Brainstorm میکردیم. همکار مؤنث اسمی پیشنهاد داده بود رد شده بودیم.بعدا همکار مذکر همونُ گفت،همه گفتیم چه اسم خوبی. #سکسیسم»

مثال دیگرش آن است که اگر در جمعی کسی دنبال نتایج فوتبال باشد، احتمال اینکه از یک زن حاضر در آن جمع که اتفاقا فوتبال را هم پیگیری می‌کند، نتیجه آخرین بازی را بپرسد کمتر از آن است که از مردی بپرسد که علاقه‌ای به فوتبال ندارد. یا مثلا تصور می‌شود که نقشه‌خوانی زنان بد است و برای همین مسیر را از یکی از مردان گروه می‌پرسند.

Exact Moment

با این حال تبعیض جنسیتی تنها یکی از عوامل نادیده گرفتن معرفتی افراد است و سن، نژاد، طبقه اجتماعی، مذهب، ملیت، تحصیلات و حتی نوع لباس پوشیدن افراد می‌توانند در چنین پیش‌داوری‌هایی موثر باشند. مثال‌هایی برای همه‌ی این موارد در زندگی روزمره همه ما وجود دارد. خیلی از ما مورد بی‌اعتنایی قرار می‌گیریم یا به اظهار نظر دیگران بی‌اعتنایی می‌کنیم صرفا به این دلیل که مثلا در تصورمان هم نمی‌گنجد که آن آدم ساکت و خجالتی که گوشه‌ای نشسته و سر و ضع "از نظر ما مناسبی" هم ندارد ممکن است بیشتر از همه کسانی که در آن جمع حضور دارند ریاضیات، جامعه‌شناسی یا تئوری فمینیسم یا هر موضوع دیگری را بداند. اگر آن آدم حتی اجازه و فرصت حرف زدن هم پیدا کند، به راحتی در میان کلام‌اش می‌پریم و همان حرف او را می‌زنیم و احتمالا به اعتبار اینکه "کارشناس" آن موضوع به حساب می‌آییم یا به هر دلیل دیگری از جمله ژست حق به جانب گرفتن اتوریته معرفتی داریم، حرف ماست که در جمع مورد استقبال قرار می‌گیرد.

میرندا فریکر، فیلسوف فمینیست بریتانیایی که حوزه تخصصی‌اش معرفت‌شناسی است، این نوع تبعیض را با نظریه شناخت پیوند داده و نام «بی‌عدالتی معرفتی» یا «بی‌عدالتی نسبت به اظهار نظر» بر آن گذاشته است. اگر دانستن به نوعی اعتبار تلقی شود، با نادیده گرفتن شناخت افراد اعتبار آنها را زیر سوال برده‌ایم و در موردشان بی‌انصافی کرده‌ایم.

فریکر به این دلیل این نوع تبعیض را از انواع عمومی تبعیض مانند نژادپرستی و سکسیسم متمایز کرده است که ساز و کار آن بسیار خاص‌تر از تبعیض‌های دیگر است. برای مثال در همان موردی که از سکسیسم روزمره نقل شد، ممکن بود همه همکاران زن یا همه همکاران مرد باشند و همچنان نادیده گرفتن معرفتی پیش می‌‌آمد به این دلیل ساده که زن نادیده گرفته شده یک همکار تازه وارد در بین زنان دیگر است و یا مثلا مرد نادیده گرفته شده سن بیشتری از بقیه مردان دارد. در این موارد تبعیضی که رخ می‌دهد در چارچوب سکسیسم قرار ندارد،‌ اما همچنان یک تبعیض سیستماتیک است. به همین دلیل میرندا فریکر پیشنهاد داده است که بی‌عدالتی یا بی‌انصافی معرفتی را جداگانه مطالعه کنیم.

مقاله‌ها و کتاب‌های خوبی در این زمینه نوشته شده است. شاید جذاب‌ترین آنها کتاب «بی‌انصافی معرفتی: قدرت و اخلاق دانستن» باشد. در یکی از مصاحبه‌های سری پادکست‌های نیش‌های فلسفی هم نایجل واربرتون درباره مفهوم بی‌انصافی معرفتی با میرندا فریکر بحث کرده است. فریکر معتقد است که در مورد بی‌عدالتی معرفتی هم مانند دیگر تبعیض‌ها فرد مورد تبعیض واقع شده و کسی که مرتکب تبعیض می‌شود به راحتی ممکن است که حتی نداند این وضعیت ایراد دارد و به زبان دیگر فکر کند که رسم روزگار همین است. بنابراین او قدم اول برای مقابله با این تبعیض را برشمردن موارد بی‌شمار مثال‌های روزمره از این تبعیض می‌داند.

بخشی از این بحث نوعی کاربرد عملی برای اخلاق روزمره دارد که بسیارحیاتی است، اما پیش از آن موضوع جذابی است اگر در هر کدام از موارد بی‌اعتباری معرفتی، به این فکر کنیم که اتوریته دانستن و اعتبار معرفتی با چه ساز و کاری به دست آمده است. نکته مهم این بحث در این است که در میان گروهی برابر از افراد، برخی به دلایلی غیرمعرفتی مانند جنسیت، نژاد، سن و ... اعتبار معرفتی کسب می‌کنند یا دارند.

همیشه و همیشه و در همه جا از مدرسه و دانشگاه گرفته تا محیط کار، تا یادم می‌آید این حس را داشته‌ام که مورد تبعیض معرفتی قرار گرفته‌ام و کسی حرف‌هایم را در مقایسه با دیگران جدی نمی‌گیرد. از وقتی نظر فریکر را خوانده‌ام بیشتر به مثال‌های بی‌شماری در زندگی‌ام فکر می‌کنم که دانستن دیگران را نادیده گرفته‌ام یا با پیش‌فرض‌های احمقانه اعتبار معرفتی آنها را زیر سوال برده‌ام یا در مورد دانش دیگران بی‌انصافی کرده‌ام. 

تاکسی‌های بلفاست و یکشنبه خونین دری

یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۳

وقتی تصمیم گرفتیم آخر تابستان چند روزی به ایرلند شمالی برویم، می‌دانستم که سفری معمولی نخواهد بود. بلفاست را مطابق معمول همه سفرها با پای پیاده محله به محله گشتیم. از بندرگاه کشتی سازی که تایتانیک در آنجا ساخته شده بود تا کتابخانه‌ای قدیمی با نمایشگاهی از پوسترهای مربوط به درگیری‌های ایرلند را بالا و پایین رفتیم. اما دو نقطه تکان‌دهنده در سفر ایرلند بود که آن را برایم یگانه کرده‌اند:

۱- روز آخر بلفاست را گذاشته بودیم برای دیدن یادبود بابی‌ساندز و دیوارنگاره‌های سیاسی آن سال‌ها. در کتاب توریستی شاهد عینی، کشف کردیم تاکسی‌های بلفاست تورهای سیاسی و تاریخ معاصر دارند و در یکی دو ساعت توریست‌ها را در محله‌های کاتولیک و پروتستان بلفاست می‌گردانند و تاریخ درگیری‌های ایرلند را در همان جایی که اتفاق افتاده‌اند تعریف می‌کنند. هیچ وقت اعتمادی به هیچ  توری نداشتم و این بار هم فقط به دلیل کمبود وقت فکر کردم به تجربه‌اش می‌ارزد. تاکسی را رزرو کردیم و سر ساعت به دنبال‌مان آمد. راننده تاکسی مرد ایرلندی میان‌سالی بود که با احوال‌پرسی معمول شروع کرد و گفت اگر لهجه‌اش را نمی‌فهمیم بگوییم که شمرده‌تر صحبت کند. قبل از اینکه راه بیفتد گفت «در این دو ساعت می‌خواهم به شما پیش‌زمینه درگیری‌ها را نشان دهم تا ببینید ما دیوانه نبودیم که شب بخوابیم و صبح برویم بمب بگذاریم.» با همین جمله مطمئن شدم که جای درستی آمده‌ایم.



۲- شهر دیگری که در آن سفر رفتیم، دری بود که به آن لاندن‌دری هم می‌گویند و حتی بر سر اسم آن هم مناقشه بوده است و امروز به طور رسمی به آن دری/لاندن‌دری گفته می‌شود. یکی از دلایل شهرت دری تظاهرات‌های احقاق حقوقی مدنی ایرلندی‌ها در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ است که آخرین تظاهرات در سال ۱۹۷۲ با تیراندازی سربازان بریتانیایی به خشونت کشیده شد و ۱۴ غیرنظامی غیرمسلح در آن روز کشته شدند. این حادثه به یکشنبه خونین معروف شد و وقاحت دولت وقت بریتانیا تا حدی بود که ادعا می‌کرد افراد تیرخورده مسلح و بمبگذار بوده‌اند. 
بعد از تجربه‌ای که در بلفاست داشتیم، فکر کردیم چه خوب می‌شد اگر کسی حادثه آن سال‌ها را برایمان تعریف می‌کرد. در کافه‌ای نشسته بودیم که تبلیغ یک تور دیگر را دیدیم که یک ساعت بعدتر از جلوی کلیسای جامع شهر شروع می‌شد. وقتی رسیدیم فقط خودمان دو نفر بودیم. مرد حدودا پنجاه ساله‌ای آمد و گفت ظاهرا کس دیگری نیست و شروع می‌کنیم. خودش را معرفی کرد و گفت «برادرم ویلیام مک‌کنی در حادثه یکشنبه خونین تیر خورد و کشته شد.» همین یک جمله آنقدر تکان‌دهنده بود که در تمام یکی دو ساعتی که پا به پای او در مسیر تظاهرات راه رفتیم و روایت حادثه و تیر خوردن تک تک آدم‌ها از جمله برادرش را برایمان تعریف کرد، خفه‌خون گرفته بودم.


اگر گذارتان به بلفاست و دری افتاد تجربه شنیدن روایت دست اول مبارزه ایرلندی‌ها را از زبان محلی‌ها از دست ندهید.


از همین فردا آدم می‌شوم!

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۳

امروز دوشنبه، روز اول هفته و از آن مهمتر اول سپتامبر بود و من که تازه داشتم از سفر تابستانی بر می‌گشتم از یادداشت یک دوست یاد این همزمانی‌ها افتادم. او تصمیم گرفته بود از این همزمانی انگیزه بگیرد و کاری کارستان کند. برایش خوشحال شدم و آرزوی موفقیت کردم.

اما وقتی به سراغ خودم آمدم و به کارهای بزرگی که باید انجام دهم فکر کردم، دیدم امروز و فردا ندارد. اگر مدام و بی‌وقفه کار کنم شاید، شاید، شاید بتوانم پس از سال‌ها خواب خرگوشی سنگ‌ریزه‌ای را جابه جا کنم. اگر هم به تصمیم‌های بزرگ «از فردا آدم می‌شوم» دلم را خوش کنم، همان خواب شاید رویاهای هیجان‌انگیزتری برایم داشته باشد.

در کنار این کلنجارهای فکری، مدام یاد جمله‌های کنایه‌آمیز بهرام صادقی در داستان قریب‌الوقوع از مجموعه سنگر و قمقمه‌های خالی می‌افتم: «سعادتی بود که به این زودی‌ها دست نمی‌داد: روز شنبه‌ی آینده روز اول ماه بود!‌ چه فرصت گرانبهایی برای خوب شدن! من خودم را آماده کردم که حرف‌های همیشگی او را بار دیگر بشنوم: نگاه کن، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه‌ای شروع به یک کار مثبت بکند چه اندازه دردناک و در عین حال نفرت‌بار است. اصلا مسخره نیست؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه، من که گمان نمی‌‌کنم کسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند کاری از پیش ببرد. همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع کرد.»

به قول نیلز بور که هایزنبرگ در یادداشت‌هایش در کتاب جزء و کل از او نقل کرده است این چیزها حتی برای کسانی که اعتقاد ندارند، کار می‌کند! پس شاید برای ما هم کار کند، اما بدبختی بزرگ ما خارج‌نشین‌ها آن است که شنبه‌مان آخر هفته است و هیچ وقت نمی‌توانیم شروع کنیم!

پی‌نوشت: ذهنم هنوز در تعطیلات است، به گیرنده‌های خود دست نزنید!

۳۷ روزی که به جنگ جهانی اول انجامید

دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۳

شنبه‌ای که گذشت صدمین سالگرد ترور ولیعهد اتریش در سفرش به سارایوو بود که به جنگ جهانی اول منجر شد. از ترور آرشیدوک فردیناند تا شروع یکی از فرساینده‌ترین جنگ‌های تاریخ ۳۷ روز طول کشید. بی‌بی‌سی۲ در یک مینی سری سه قسمتی این ۳۷ روز را به تصویر کشیده است.
داستان از زبان دو کارمند ساده در سفارت خارجه بریتانیا و آلمان روایت می‌شود که پس از رسیدن خبر ترور ولیعهد اتریش همراه با مدیر بالا دست‌شان و وزیر و نخست وزیر و صدر اعظم درگیر ماجرا می‌شوند. در فاصله بیش از یک ماه تمام دولت‌های اروپایی درگیر مذاکرات دیپلماتیک با هم می‌شوند، اما هیچ‌ کدام از این دیدارها، تلفن‌ها، تلگراف‌ها و نامه‌نگاری‌ها نمی‌تواند جلوی وقوع جنگی فراگیر را بگیرد. شاید حتی بتوان گفت که همین دسته‌بندی‌ها، ائتلاف‌ها و قول و قرارهایی که بین دولت‌ها و سیاستمدارانی مثل دیوید لوید جورج، چرچیل، قیصر ویلهلم و ...  به وجود می‌آید درست مثل بازی‌های استراتژیکی چون ریسک منجر به وقوع جنگی بزرگ، خونین و پرتلفات می‌شود.
بی‌بی‌سی ویژه برنامه‌های زیادی از مستند گرفته، تا فیلم و سریال و بحث تلویزیونی و رادیویی و گزارش روز به روز وقایع تاریخی برای صدسالگی جنگ جهانی اول دارد که از چند ماه پیش شروع شده و ظاهرا در چهار سال آینده که معادل مدت زمانی است که جنگ طول کشیده ادامه خواهد داشت. در تبلیغ‌ها دیدم که بی‌بی‌سی فارسی هم سریال ۳۷ روز را دوبله کرده و قرار است پخش کند. طبیعتا همیشه زبان اصلی فیلم، سریال یا کتاب بهتر است اما اگر به نسخه اصلی سریال دسترسی نداشتید، دوبله فارسی هم غنیمت است، از دست ندهید. 

دویدن‌هایم با موراکامی

پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

نسخه انگلیسی کتاب «وقتی از دویدن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» موراکامی را از مرکز کتاب‌های آمریکایی در هلند خریده بودم که کتاب‌های انگلیسی‌ زبان می‌فروشد. همان موقع سعی کردم بخوانمش اما به نظرم خسته‌کننده آمد که خاطرات دویدن یک نفر دیگر را بخوانم، حتی اگر موراکامی باشد. آنقدر گوشه کتابخانه خاک خورد که با کارتن‌های دیگر کتاب به لندن رسید و باز هم خاک خورد تا اینکه نوبت دویدن خودم رسید.

اوایل که آمده بودیم لندن می‌رفتم پارک گرنیچ (همان گرینویچ خودمان) می‌دویدم، اما اولین برف که آمد معلوم شد آنقدر جدی نبودم که بخواهم این مشقت را زیر برف و سرما ادامه دهم. 

دو سه ماه پیش به خودم آمدم و دیدم نسبت به وقتی که پا به جزیره گذاشته‌ایم، نزدیک ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کرده‌ام. شروع کردم به شمردن کالری‌ها و همزمان دویدن را هم شروع کردم. این بار خیلی مرتب و با برنامه و هزار جور اپلیکیشن موبایل را امتحان کردم تا بالاخره یکی را که به دردم می‌خورد پیدا کردم و حالا بعد از چند ماه می‌توانم حدود ۵ کیلومتر در نیم ساعت بدوم. 

در این چند سال موراکامی را کلا از یاد برده بودم و در یکی از دویدن‌ها بود که یادش افتادم. به محض اینکه رسیدم خانه رفتم سراغش و گذاشتمش در انبوه کتاب‌هایی که دارم می‌خوانم. این بار اصلا به نظرم خسته‌کننده نیامد و حتی با هیجان خاطرات دویدن آقای نویسنده را دنبال کردم. کسی که نوشتن و دویدن را همزمان بعد از سی‌سالگی شروع کرده، بیش از ۲۵ ماراتن دویده و یک بار هم تنهایی مسیر ماراتن را در یونان دویده که درباره‌اش برای یک مجله بنویسد. اما بزرگترین دیوانگی موراکامی شرکت در مسابقه اولتراماراتن در ژاپن بوده که دوندگان باید در یک روز ۶۲ مایل (۱۰۰ کیلومتر) بدوند.

با این حال کتاب واقعا درباره دویدن نیست. بیشتر درباره مداومت و تعهد شخصی است و تنهایی و پیر شدن و از دست دادن قوای فیزیکی. ترس همین از دست دادن بوده که از همان اول موراکامی را به دویدن واداشته و بعدها به جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌اش تبدیل شده. او در جایی از کتاب می‌نویسد که دویدن برایش رقابت نیست، خود دویدن مهم است و اینکه مسیر را بدون حتی لحظه‌ای راه رفتن - به جای دویدن- به پایان ببرد.

موراکامی زندگینامه دوندگی‌اش را با در خواست متن روی سنگ قبرش تمام می‌کند که دوست دارد بنویسند: 

هاروکی موراکامی
 ۱۹۴۹ - ****
 نویسنده (و دونده) 
که اقلا هرگز راه نرفت


مشتری دائم کافه‌چی محل

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳


He'll have the usual
قطار صبح را از دست دادم و باید ده دقیقه منتظر قطار بعدی می‌شدم. معمولا روی سکو منتظر می‌مانم، اما آن روز خیلی سرد بود و نشستم داخل ایستگاه که بلیط فروشی و یک دکه‌ی نقلی برای خریدن چای و قهوه و ساندویچ دارد. 

آنقدر که همیشه در عجله رسیدن به قطار بوده‌ام هیچ وقت در این چند ماهی که اینجا هستیم سالن کوچک ایستگاه را به دقت ندیده بودم. 

چند نفر صف کشیده بودند که قهوه صبح‌شان را از دکه بگیرند و یک سگ بزرگ سفید و دوست‌داشتنی هم همراه یک آقای میانسال بود. همین که من گربه دوست از سگی تعریف کنم یعنی واقعا موجود جالبی بوده است!

مرد قهوه‌اش را سفارش داد و پولش را حساب کرد، دکه دار پولش را پس داد. سگ سرک کشید دنبال پول خردها و قهوه چی گفت چیزی نیست سکه است،  صبر کن. 

سگ دوباره نشست و نگاه کرد. مرد قهوه‌اش را گرفت و قهوه‌چی به سگ گفت امروز می خواهم پنیر چدار بهت بدم. یک تکه کوچک از ورقه پنیری که دستش بود کند و روی هوا به سمت سگ پرت کرد. سگ بدون هیچ تلاش اضافه‌ای فقط سرش را بلند کرد و پنیر را بلعید. 
صاحب سگ راه افتاد که برود و سگ هم دنبالش رفت. قهوه چی به سگ گفت فردا صبح می بینمت.


بلندی‌های وودلند

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۲

آخرین روزی است که از این ایستگاه قطار که اسمش پسوند هیل (تپه) دارد بیرون می‌آیم و از سربالایی کوچه ای که آن هم اسم اش به تپه ختم می‌شود بالا می روم و وارد ساختمانی می شوم که بلندی های وودلند نام دارد. چه قدر این همه سربالایی را بالا و پایین کردیم در این سه سال و به مهمان‌های از خارج آمده پز ارتفاعش را دادیم که مثلا از محوطه ورودی ساختمان می‌شود شهر را دید و ساختمان‌های بلند بانک‌ها و مرکز اقتصادی لندن هر روز و هر شب جلوی چشم است! حالا انگار چه افتخاری است، ولی خب به هر حال جاذبه‌ی توریستی خانه بود!
 
اما بلندی‌های وودلند را وقتی سه سال پیش اجاره می‌کردیم، به خاطر آن روباهی بود که موقع تصمیم‌گیری بر سر توانایی پرداخت اجاره، با سنجابی به دندان از بین درختان پشت خانه رد شد. و سنجابی که روز اول وقتی آن پایین منتظر رسیدن بسته‌های پستی از هلند بودم، همه‌ی گلدان‌های جلوی خانه را دنبال خوراکی می‌گشت و از آن به بعد هر وقت که ته جیبم خوراکی داشتم در همان گلدان‌ها برایش غذا می‌گذاشتم.

بعدتر چیزهای جذاب‌تری هم درباره خانه کشف کردیم. پایین تپه، سرکوچه بیمارستانی از اوایل قرن بیست بوده که دهه هفتاد خرابش کرده‌اند. ساختمان ما، خوابگاه پرستاران آن بیمارستان بوده. کمتر از ده سال پیش ساختمان را بازسازی می‌کنند و به شکل یک مجموعه آپارتمان در می‌آورند. 

کوچک بود، صاحبخانه‌ی وسواسی و خسیسی هم داشت، اما حاشیه‌هایش آنقدر خاطره ساخت که خستگی هر روزه‌ی رسیدن به بالای تپه در تن مان نمانده باشد. 

تقصیر من نیست که مریض می‌شوم

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

۱- پزشک پیر بریتانیایی از خاطرات هفتاد سال پیش خود می‌گوید. وقتی که بیماران برای درمان و دارو پول می‌دادند و هر کس پول نداشت از خیر درمان خود و خانواده‌اش می‌گذشت. آن زمان پزشک‌ها خانه به خانه می‌رفتند و هرکسی را که احتیاج داشت معاینه می‌کردند و حق ویزیت را هم همانجا می‌گرفتند. پزشک تعریف می‌کند که پسربچه‌ای را در خانه‌ای ویزیت کرده و دارویی برایش تجویز کرده بود. هفته بعد که به آن محل سر می‌زند سراغی از پسربچه می‌گیرد و مادرش می‌گوید خوب شده است، اما صدای سرفه از بالای پله‌ها می‌آید. معلوم می‌شود که صدای برادر کوچکتر است که همان مریضی را دارد، اما دارویی نمانده که به او بدهند. پزشک می‌خواهد که او را هم معاینه کند، اما مادر می‌گوید پولی برای حق ویزیت بچه‌ی دیگر ندارند. پزشک به مادر بچه‌ها می‌گوید: «از امروز، ۵ ژوییه، بهداشت و درمان در این مملکت رایگان است و شما لازم نیست پولی بدهید.»  آن روز در سال ۱۹۴۸ اولین روز ملی شدن خدمات درمانی در بریتانیا (NHS) بود که این پزشک به عنوان بهترین خاطره کار حرفه‌ای خود توصیف می‌کند. 

۲- این داستان بخشی از مستند اخیر کن لوچ با نام «روح سال ۴۵» است که با مقایسه وضعیت رفاه اقتصادی در سال‌های قبل از جنگ و بازسازی‌های بعد از جنگ، دستاورد دولت‌های کارگر بررسی کرده است. طبیعتا همه فیلم این خاطره‌های خوب نیست و در مقابل خاطره کسی را می‌شنویم که پیش از آن مادرش را به خاطر فقر از دست داده است. در آن سال‌ها با روی کار آمدن دولت کارگر اتلی خدمات بهداشتی، حمل و نقل، معادن، آب و برق و پست و... عمومی می‌شوند و مردم در همه سطوح به این خدمات دسترسی پیدا می‌کنند. اما این ملی‌سازی دوام چندانی ندارد و بعدها دولت تاچر همه چیز را خصوصی می‌کند.

۳-  از صدقه سر روح سال‌های ۴۵، در این جزیره‌ای که زندگی می‌کنیم، بهداشت و درمان هنوز رایگان است. هر کسی باید برود خودش در مرکز درمانی محل ثبت کند و هر وقت لازم بود می‌رود برای درمان سرماخوردگی و گوش درد و کمردرد و اگر هم مریضی جدی‌تر بود ارجاع‌اش می‌دهند به متخصص. برای هر نسخه هم چیزی حدود ۸ پوند باید به داروخانه بدهد، ‌مستقل از اینکه چه دارویی و به چه تعداد برایش تجویز شده است. بسته به سطح در آمد و بیکاری هم بعضی از پرداختن همان هم معاف می‌شوند. خدمات بهداشت ملی بریتانیا از معدود، یا شاید تنها، باقیمانده دولت‌های کارگر بعد از جنگ است که هنوز خصوصی نشده است. آن هم به «لطف» دولت‌ ائتلافی محافظه‌کار-لیبرال دموکرات در آستانه خصوصی‌سازی است.

۴- افتتاحیه المپیک لندن را اگر دیده باشید، یکی از بخشهایش ادای دینی به NHS بود. شاید عجیب به نظر برسد اما دانستن تاریخ این خدمات در بریتانیا نشان می‌دهد که چقدر یک سرویس بهداشت عمومی برای یک کشور حیاتی است، تا حدی که به عنوان یکی از افتخارات خود در بزرگترین تریبون سال از آن یاد کند. به قول یکی دیگر از پزشکان مستند کن لوچ، غیرقابل قبول است که در جامعه‌ای افرادی به خاطر بی پولی از خدمات بهداشتی و درمانی محروم باشند.

۵- تقصیر کسی نیست اگر مریض می‌شود و درمان بیماری‌اش تصادفا بیشتر از توان مالی خودش یا خانواده‌اش است. 

۶- کن لوچ در این مستند از آدم‌های زیادی مصاحبه گرفته است. از پزشکانی که حرفشان رفت تا تونی بن (سیاستمدار قدیمی حزب کارگر که در دولت‌های ویلسون و کالاهان وزیر بوده و سالها نیز نماینده پارلمان بوده) تا معدنچی‌هایی که در زمان تاچر سرکوب شدند. اگر دست‌تان رسید دیدنش را توصیه می‌کنم. روح ۴۵ را دو سه ماه پیش در سینما دیدیم و امشب قرار است در فصل آثار کن لوچ از تلویزیون پخش شود. بهانه‌ای شد که این چند خط را که مدتی است در سرم چرخ می‌خورد بنویسم. 
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.