با دوچرخه پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش هستم تا رد شوم. دوچرخه دیگری آن کنار است و یک خانم چاق سوارش. صدای موتور گازی می آید، اما آن دور و بر موتوری نمی بینم. بعد از کلی معطلی چراغ بالاخره سبز می شود و خانم چاق کناری گاز می دهد و می رود و تازه می فهمم دوچرخه اش را به موتور ارتقا داده.
واقعا طرف در نهایت اعتماد به نفس به دوچرخه اش موتور بسته بود و برایش پلاک هم گرفته بود.
ترس و لرزهای بی پایان
Friday، July 18، 2008
" اگه من اون منی باشم که تو می خوای باشم، که دیگه منِ من نیست، یعنی منِ خودم نیست "- حمید هامون.
بهانه: هامون ماند، شکیبایی رفت.
بهانه: هامون ماند، شکیبایی رفت.
نشان یا فشان
Friday، July 11، 2008
معلوم نیست از کی شروع شد. اما هنوز هم وقتی می خوام بنویسم یا بگم آتش نشان یا آتش فشان، حواسم رو جمع می کنم اشتباهی اون یکی رو نگم.
حق زندگی
Wednesday، July 09، 2008
فرموده اند: " تا زمانی که معتادان «متنبه و سالم» نشوند، حق بازگشت به جامعه را نخواهند داشت."
باشگاه تیراندازی با کمان طالقانی در حاشیه پارک طالقانی روبروی ایستگاه مترو میرداماد بود. آن اوایل از قسمتی از پارک در کنار محوطه باشگاه صداهایی توجهم را جلب می کرد که دسته جمعی اسم کسی را صدا می زدند و به او سلام می کردند. بعدها فهمیدم آنها اعضای یک NGO ی ترک اعتیاد به اسم کنگره 60 هستند. بعدتر وقتی آنها هم برای تیراندازی به باشگاه آمدند با خیلی هایشان دوست شدم، برای تیم شان تیر زدم و پای حرف بعضی هاشان نشستم. گاهی به هم می گفتند امروز تولد فلانی است، سه سالش شده عصر باید برویم کنگره. منظورشان تعداد سالهای بعد از ترک بود.
یک بار تولد یکی شان رفتم. جای عجیبی بود، پر از امید و زندگی. چیزی از روش ترک شان و اعتبارش نمی دانم، اما می دیدم که ورزش می کردند، به تیم ملی می رسیدند، زندگی می کردند، درس می خواندند و در جامعه هم بودند. بعد خیلی مضحک است وقتی این آقا صحبت از حق بازگشت به جامعه می کند.
پی نوشت: برای آنی، امین، الهام، مهشید، عباس و ... و مهندس دژآکام
باشگاه تیراندازی با کمان طالقانی در حاشیه پارک طالقانی روبروی ایستگاه مترو میرداماد بود. آن اوایل از قسمتی از پارک در کنار محوطه باشگاه صداهایی توجهم را جلب می کرد که دسته جمعی اسم کسی را صدا می زدند و به او سلام می کردند. بعدها فهمیدم آنها اعضای یک NGO ی ترک اعتیاد به اسم کنگره 60 هستند. بعدتر وقتی آنها هم برای تیراندازی به باشگاه آمدند با خیلی هایشان دوست شدم، برای تیم شان تیر زدم و پای حرف بعضی هاشان نشستم. گاهی به هم می گفتند امروز تولد فلانی است، سه سالش شده عصر باید برویم کنگره. منظورشان تعداد سالهای بعد از ترک بود.
یک بار تولد یکی شان رفتم. جای عجیبی بود، پر از امید و زندگی. چیزی از روش ترک شان و اعتبارش نمی دانم، اما می دیدم که ورزش می کردند، به تیم ملی می رسیدند، زندگی می کردند، درس می خواندند و در جامعه هم بودند. بعد خیلی مضحک است وقتی این آقا صحبت از حق بازگشت به جامعه می کند.
پی نوشت: برای آنی، امین، الهام، مهشید، عباس و ... و مهندس دژآکام
حکایت ما
Friday، June 20، 2008
"یادت ام رفت داداش عیب نداره، اینجا از هرکی بپرسی کی خره، بت می گه خر خودتی"- شهر قصه.
اورانیه
Monday، June 09، 2008
با هر گل هلند صدای انفجاری از خیابان می آید و صدای شادی همسایه ها همراهش. همسایه روبرویی زن چاقی است که به قیافه اش هم نمی آید هلندی باشد، بعد از هر گل می پرد توی بالکن و شادی می کند. مثل یک بازی ملی دنبال می کنیم جریان را و از گل ها به هیجان می آییم. قدیم ها که فوتبالی بودم مثل همه دختر دبیرستانی ها طرفدار ایتالیا بودم، اما تنها دلیل هلندی بودن ام جوگیری است! حتی اصرار داشتم برای دیدن بازی به یک کافه برویم و هیجان مردم را ببینیم. نیما که حرفه ای تر از این حرفهاست، می خواست در آرامش جزئیات بازی را دنبال کند.
عوض اش برای اینکه ببینیم کلا جریان چیست دیشب بازی آلمان و لهستان را رفتیم کافه. بازی را ندیدیم برای اینکه یک آقای بامزه هلندی که بعد پانزده سال هنوز دانشجوی تاریخ بود، وقتی فهمید ایرانی هستیم مخ مان را به کار گرفت. کتاب جنگ شش روزه دستش بود و از احمدی نژاد خوشش می آمد چون جلوی آمریکا ایستاده. این داستان انگار همه دنیا را گرفته!یادمان باشد
Saturday، June 07، 2008
هوا خوب بود. با دوچرخه رفتیم دن هاخ (همان لاهه) و برگشتیم. حدود سه ساعت برای 40 کیلومتر مسیر رفت و برگشت طول کشید. قابل توجه آن دوستی که می گفت این کار به ما نمی آید.
اسفار کاتبان
Tuesday، June 03، 2008
دو سه هفته ای کتاب خوابم، اسفار کاتبانِ ابوتراب خسروی بود. از وقتی جایزه مهرگان گرفته و معروف شده بود می خواستم بخوانمش. مدتها هم در کتابخانه مان بود که نخواندم و اینجا هم نیاوردم اش. تا اینکه از آن دوست صاحب کتابخانه پستی، خواستم کتاب را برایم پست کند.
متن اش خوب و جذاب است. به خصوص اولش که از متون ادبی و تاریخی به زمان راوی اصلی می رود می رود و بعد مدام روایت ها عوض می شوند و از متنی به متن دیگر وارد می شود. حتی گاهی آنها را با هم ترکیب می کند و جذابیت داستان را بالا می برد. لایه رویی داستان هم ماجرای آشنای عشق ممنوع دختر یهودی و پسر مسلمان است. اما نمی دانم چرا آخرش را به زور خواندم، مشکل توقع زیاد من بود یا آشفتگی فصل آخر کتاب.
***متن اش خوب و جذاب است. به خصوص اولش که از متون ادبی و تاریخی به زمان راوی اصلی می رود می رود و بعد مدام روایت ها عوض می شوند و از متنی به متن دیگر وارد می شود. حتی گاهی آنها را با هم ترکیب می کند و جذابیت داستان را بالا می برد. لایه رویی داستان هم ماجرای آشنای عشق ممنوع دختر یهودی و پسر مسلمان است. اما نمی دانم چرا آخرش را به زور خواندم، مشکل توقع زیاد من بود یا آشفتگی فصل آخر کتاب.
"از قبر بیرون می آیم. رفعت ماه بر سکوی سنگی کنار حوض نشسته است و دست هایش را ستون پیشانی کرده. با بیل خاک بر عمق گور می ریزم تا پر شود، حتی بیشتر از آنکه فقط پر شود. بر خاک نمناک می ایستم تا خاک فرو کشد. دوباره خاک می ریزم تا با سطح باغچه هم سطح شود. روی قبر را پشته ماهی نمی کنم تا آذر پنهان باشد. و آب می ریزم تا هرچه که باید فروکشد و می گویم، انالله و انا الیه راجعون. همچنان که می نویسم همچنان که بر خاک او در گور می گویم، بر گور مکتوب او هم در اینجا می نویسم: انالله و انا الیه راجعون." - اسفار کاتبان/ ابوتراب خسروی/ نشر قصه
شستشوی مغزی
Monday، June 02، 2008
رفته بودیم موزه تاریخ یهودیت در آمستردام. موقع ورود کیف ام را گشتند. به نیما گفتم : به خاطر این کار، خیلی بهم برخورد. توجه داد که موزه ون گوگ همین قدر امنیتی بود و شاید بیشتر از این که حتی اجازه عکس گرفتن هم نمی دادند. راست می گفت. دیدم پر از پیش داوری بوده ام، حتی موقع بازدید موزه مدام به دنبال نقطه ضعف ها برای تحقیر و تمسخر بودم.
شور، حتما شیرین است
Friday، May 30، 2008
چند ماه پیش که این سخنرانی ایزابل آلنده را معرفی کردم، حواسم به چیز دیگری بود. اینکه چه منبع خوبی پیدا کرده ام برای شنیدن سخنرانی، پرت بودم انگار. چند وقت بعد بهمن و بعد بهار آن را معرفی کردند با یک نگاه دیگر. و من این روزها مدام به دنبال آن شوری هستم که آلنده توصیف می کند. می دانم کجاست، جایی آن زیر میرها پنهان شده و گاه و بی گاه پیدایش می شود. وقتی در خیالم برش می دارم و تمیزش می کنم، واقعی می شود. آنقدر که انگیزه ای می شود برای یافتن خودش.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
