www.flickr.com

آن 290 نفر کشته آدم نبودند؟

Saturday، November 07، 2009

دوباره داریم مستند ایران و غرب بی بی سی را می بینیم که بهمن پارسال به مناسبت سی سالگی انقلاب ایران پخش شده بود. همان موقع قسمت اول را کامل و قسمت های بعد را هم جسته گریخته اینجا و آنجا دیده بودیم. مستند خیلی خوبی است با کیفیت و امضای بی بی سی، اما همچنان نکته هایی دارد که نمی شود به راحتی از آن گذشت. مثلا در ماجرای گروگان گیری سفارت آمریکا در تهران و گروگان گیری فرانسوی ها در لبنان، غربی ها به شدت چهره ای انسانی دارند که خانواده شان نگران آزادی شان هستند. اما در مقابل هیچ چیزی از چهره انسانی ایرانی ها نشان نمی دهد. انگار تنها آنها هستند که در این مدت قربانی خشونت و جنگ و تروریسم بوده اند. نمونه اش آن است که هیچ حرفی از شلیک ناو آمریکایی به ایرباس ایرانی و کشته شدن 290 مسافر نمی زند. اتفاقی که از دیگر وقایع موجود در رابطه ایران و آمریکا کم اهمیت تر نیست. آزار دهنده تر می شود وقتی هر سال همین روزها ماجرای گروگان گیری را در بوق می کنند، اما بعید می دانم کمتر کسی از اروپایی ها و آمریکایی هایی که مخاطب بی بی سی و سی ان ان هستند، از سقوط هواپیمای ایرانی خبر داشته باشند.

نمی دانم چرا هر کس می خواهد تاریخ بگوید یا یک ماجرایی را تفسیر کند، نهایتا کارش به داستان دیو و فرشته می کشد؛ حالا در روایت بی بی سی ما دیو ایم و آنها فرشته.

فرزانگان، منطقه 6

Thursday، October 22، 2009

تهران شهر خشن و بی در و پیکری است. از خشونت اش همین بس که من هفت سال راهنمایی و دبیرستان را به مدرسه ای رفتم که از نگاه من ای که در محله پیروزی بزرگ شده بودم و زندگی می کردم بالا شهر بود و از نگاه هم مدرسه ای های جردن نشین ام پایین شهر.

یه سوزن به خودم

Sunday، October 18، 2009

این یادداشت را دو سه هفته پیش برای "جمعه برای زندگی" همایون خیری نوشتم.


يک. چند ماه بیشتر نداشتم وقتی‌ آن جمعه مادرم من را بغلش گرفت و راه افتاد برود ببیند انتهای خیابان‌مان در میدان ژاله چه خبر است. حکومت نظامی بود و ماموری جلویش را گرفت و تهدید کرد خانوم جلوتر نیا، وگرنه می‌زنم. با شنیدن قصه‌هایی شبیه این همیشه حسرت خورده‌ام که چرا آن‌ روزها را ندیده‌ام. در طول این سال‌ها هر وقت فیلمی از آن زمان دیده‌ام، حالت غریبی که در چهرهٔ آدم‌ها بوده توجهم را جلب کرده است. حسّی که با هیچ گزارش و کتاب و فیلمی قابل انتقال نیست؛ فقط باید آن‌ زمان را زندگی کرده باشی‌ تا بفهمی دقیقا چه چیزی آن‌ مردمان را در‌ جمعه سیاه و دیگر روزها به خیابان‌ها کشاند. همین است که می‌گویم تنها حسرت تجربه کردنش برایم مانده است.

دو. جمعه پیش هم دقیقا همین حس را داشتم وقتی‌ هزاران کیلومتر دورتر تصویر مردمانی را می‌دیدم که خیابان‌های تهران را سبز کرده بودند و لحظه به لحظه مشتاقانه خبر‌ها را دنبال می‌کردم تا چیزی را کشف کنم.اما انگاری باز هم چیزی را از دست داده باشم، بار اول زمان و این بار فاصله مانع بود و هست. خواندن گزارش‌ها و روایت‌های دوستان و دیدن تک تک عکس‌ها و فیلم‌ها هم تنها یک تجربهٔ دست دوم به دست می‌دهند که با حضور در آن زمان و مکان قابل مقایسه نیست.

سه. با همین حال و روز با حسرت جمله‌ای شبیه این توییت کردم که "تجربه کردن همهٔ این روزها را از دست داده‌ام و از دست خواهم داد." زنجموره‌ام جواب داد و رفقا از در همدردی در آمدند و جمله‌های مشابهی برایم نوشتند. بعد از مدتی‌ اما به خودم آمدم و جواب محکمی به خودم دادم! راستش از ناله‌هایم حالم به هم خورده بود و فکر کردم "سی سال پیش که یا نبودی یا بچه بودی، به هر حال تجربه‌اش غیر ممکن بوده است. حالا اما چه مرگت است، اگر خیلی‌ عشق تجربه کردن داری به جای ناله کردن یک بلیط بخر و برو هر چه می‌خواهی‌ ببین. این قدر هم روی اعصاب بندگان خدا در داخل و خارج راه نرو که وای غریب ام، وای نوستالژی‌ام درد می‌کند، وای عذاب وجدان دارم، وای بیانیه دارم، وای امضا جمع می‌کنم، وای نظریه دارم، وای تجمع می‌کنم، وای راه‌حل دارم، وای من چقدر سبزم، وای من فکر می‌کنم."

چهار. راستی‌ بلیط را برای یکی‌ از همین جمعه‌ها بخرم؟ زندگی‌ می‌کنیم...

عین خارج

Thursday، October 15، 2009

روزهایی که به دانشگاه خودم، آیندهون، نمی روم بساط درسم را بر می دارم می روم همین دهات خودمان در کتابخانه دانشگاه لایدن کار می کنم. معمولا هم می روم در اتاق کتابهای مرجع فلسفه می نشینم که اگر چیزی لازم داشتم دم دست باشد. برای امانت گرفتن کتاب در این کتابخانه هر کس که کارت دانشجویی یا کارت عضویت دارد می تواند وارد حساب اش کاربری اش شود، کتاب مورد نظرش را سفارش دهد و بعد از یک ساعت در میز امانت با نشان دادن کارت کتاب را از کتابدار تحویل بگیرد.
اما اخیرا این روند کمی تغییر کرده است و آن کتابدار را هم از ماجرا حذف کرده اند. بنابر ادعای کتابخانه، دانشگاه لایدن برای اولین بار در دنیا به روش سلف سرویس کتاب امانت می دهد. ماجرا این است که اگر کسی کتابی بخواهد به همان روش قبل در حساب کاربری کتابخانه آن را سفارش می دهد، بعد برای سفارش او یک کمد کوچک اختصاص می دهند و کتاب یا کتاب هایش را در آن می گذارند. بعد از یک ساعت کاربر می تواند در حساب اش شماره کمدی را که کتاب در آن گذاشته شده ببیند و با مراجعه به بخش کمدها که حالا مساحت زیادی را در کنار میز امانت اشغال کرده اند، کارت اش را از زیر بارکدخوان عبور دهد تا کمد مخصوص او باز شود. اگر کسی به هر دلیلی آن روز نتواند به کتابخانه برود، کتاب تا سه روز در کمد می ماند و بعد از آن دوباره به مخزن برمی گردد.


پی نوشت: همان طور که انتظار داشتم این اولین بار در دنیا بازارگرمی بود. اما من هم بد نوشتم، منظورشان سلف سرویس اش نبود، ارجاع این اولین ظاهراً به کمد هاست. بعد من که همیشه گفته‌ام اینجا دهاتی بیش نیست، از این چیز‌ها هم ذوق زده می‌شویم.

من یک تقلیل گرای بدبختم

Tuesday، October 13، 2009

یادم هست دوستی جایی سعی کرده بود نشان دهد ذات زنانه یا مردانه وجود ندارد. حق با اوست، البته در این مورد که اصلا ذاتی وجود ندارد. هر چه هست طبیعت است و واقعیت آن. طبیعت ارزش و ذات و خوبی و بدی سرش نمی شود، تنها می توان آن را فهمید و چگونگی رفتارش را توضیح داد. مثلا همین زنانگی و مردانگی، ته تهش را در بیاوری به سلول ها و پروتئین ها می رسی. فرق شان از نظر منِ فیزیکالیست و تقلیل گرا فقط در همین جاست. تقصیر خودم هم نیست، راه دیگری برای توضیح و فهم پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. تنها می توانم مثل یک بچه همه چیز را بشکافم تا بفهمم درون اش چه خبر است. درست مثل بچه ای که دوست دارد بداند اسباب بازی اش چطور کار می کند آنقدر چیزها را خرد می کنم تا به اجزای سازنده اش برسم و بتوانم بگویم، آهان اینجاست، خودش است، همین است. اما می دانم با این روش نمی توان پیچیدگی و آشوب را توضیح داد. با این روش نمی توان بزرگترین راز دنیا یعنی حیات را توضیح داد. هر چقدر هم بگویند به جای تقلیل گرایی باید کل گرا بود و کل سیستم را دید فایده ندارد. این ها توضیح دهنده نیستند، کمکی به فهمیدن ماجرا نمی کنند. آخر آخرش مجبوری برای سر درآوردن و دانستن، سیستم را تکه تکه کنی و اجزایش را ببینی. چه کنم که یک فیزیکالیستِ تقلیل گرای بدبختم و راه دیگری برای فهمیدن پدیده های دنیای اطرافم بلد نیستم. درست همان کاری که علم انجام می دهد.

داروین در مقابل اینشتین

Sunday، October 11، 2009

چرا اصطلاحی به نام "داروینیسم" وجود دارد:

"تاثیر مداوم داروین را می توان با نقش فوق العاده ای که او در بین دانشمندان مدرن بازی می کند، سنجید. بسیاری از زیست شناس ها آثار داروین را خوانده اند. اما در مقابل آثار اینشتین، علی رغم اهمیت غیرقابل تردیدی که در فیزیک مدرن دارند، به ندرت توسط فیزیکدان های امروزی خوانده می شوند. زیست شناس های مدرن اغلب خود را 'داروینی' می نامند؛ اما کسی از فیزیکدان های مدرن نشنیده است که به خودشان عنوان 'اینشتنی' بدهند. وقتی زیست شناس ها بر سر موضوعی در علم جدید اختلاف دارند، معمولا سعی می کنند ادعا کنند داروین طرف آنهاست. در زیست شناسی هنوز هم داروین مرجعی شایسته نقل قول است، و بحث میان زیست شناس ها بر سر چگونگی تفسیر دیدگاه های او ادامه دارد. داروین همچنان بخشی از زیست شناسی مدرن است در حالیکه اینشتین بخشی از فیزیک مدرن امروز به شمار نمی رود."

از کتاب داروین اثر تیم لونس

تهران در آینه

Friday، October 09، 2009

1- وقتی مینا، دختر کوچولوی دوست داشتنی فیلم آینه، زیر همه چیز زد و گفت که دیگر حاضر نیست فیلم بازی کند؛ در این فکر بودم که کاش می شد ما هم قهر کنیم و دیگر بازی را ادامه ندهیم. به نظرم جعفر پناهی هم دقیقا همین نکته در ذهنش بود که مینا را سراغ پیرزنی که در اتوبوس دیده بود فرستاد تا دخترک از او بپرسد آیا او هم در حال نقش بازی کردن است. پیرزن با همان حسرتی که من هم در آن لحظه حس می کردم جواب داد: "کاش من هم فیلم بازی می کردم دختر جون". و ادامه اش لابد این است که هر چه جلوی دوربین گفتم زندگی لعنتی خودم است.

2- به جز بازی خیلی خوب مینا، چیزی که باعث شد از دیدن آینه لذت ببرم این بود که همه چیز در خیابان های تهران می گذرد و مردم و روابط شان را نشان می دهد. لذت کشف کوچه ها و خیابان های آشنا که هر روز از آنها رد می شدم، البته نتیجه ی دوری است وگرنه برای کسی هر روز این صحنه ها را می بیند هیجانی ندارد.

انتقام، پدیده رایج در هر انقلاب

Wednesday، October 07، 2009

روزهای بعد از انتخابات بود که خانه دیانا دوست کلمبیایی ام دعوت بودم. یکی از مهمان ها که هلندی بود وقتی فهمید ایرانی ام بحث انتخابات را پیش کشید. سوال هایی که می پرسید نشان می داد اطلاعاتش بیشتر از آن است که صرفا با دنبال کردن سی ان ان به دست آورده باشد. می گفت امثال تو که خارج از کشور هستند باید در وضعیت بدی باشند، از یک طرف به خاطر دوری در متن جریان نیستند و از طرف دیگر هر اظهار نظری کنند با واکنش عمدتا منفی دوستان شان در داخل مواجه می شوند. پرسیدم از کجا اینقدر خوب می دانی، گفت زنم کوبایی است و همه اینها را تجربه کرده است.
اما اطلاعات خوبش از شرایط ایران دلیل مهم تری داشت که آن را با پرسیدن شغل اش فهمیدم. گفت در اداره مهاجرت و امور پناهندگان کار می کند و برای بررسی پرونده ها مجبور است وضعیت سیاسی و تاریخی کشورهای متبوع متقاضیان را مطالعه کند. سخت ترین پرونده هایشان مربوط به قربانیان بحران هایی مانند جنگ و انقلاب است. در این شرایط قبل از انقلاب فعالان سیاسی به دلیل فشار و شکنجه و زندان دولت حاکم از کشورشان فرار می کنند و درخواست پناهندگی می دهند. چند ماه یا چند سال بعد، وقتی انقلاب پیروز می شود حاکمان سابق از دست شکنجه و زندان و اعدام انقلابی های به قدرت رسیده فرار می کنند و می خواهند پناهنده شوند. موارد زیادی پیش آمده که زندانی و زندانبان در یک کمپ پناهندگی با هم مواجه شده اند و ماجرا به انتقام جویی کشیده شده است. اما در خیلی از موارد پناهجوهای دسته دوم تنها کارمند یا سرباز حکومت سابق بوده اند و صرفا به خاطر کار کردن در حکومت قبل جان و مال شان در خطر است- مثال اش ساواکی ستیزی بعد از انقلاب است که حتی زن و بچه کارمندهای ساواک هم از دست انقلابی ها در امان نبودند.
این آقای هلندی می گفت دقیقا به همین دلیل تصمیم گرفته اند این پرونده ها را در کمیته ای جداگانه بررسی کنند و او در آن کمیته کار می کند. به گفته خودش کار خیلی سختی دارد، برای اینکه طبق باور پناهجوهای گروه اول با جنایتکاران سر و کار دارد؛ اما باید با آنها هم مثل بقیه پناهجوها و بر اساس قوانین پناهندگی رفتار کند. کار این کمیته آن است که با مطالعه شرایط سیاسی کشور مربوط به هر پرونده و بررسی وضعیت آن پناهجو تشخیص دهد که آیا مثل یک پرونده عادی به او پناهندگی دهند یا او را به دادگاه بین المللی یا دادگاه کشور متبوع اش ارجاع دهند.

۱۹۸۴؛ نسخهٔ جدید

Tuesday، September 22، 2009

روزی که برای خریدن رنگ سبز باید کارت شناسایی نشان دهید. این قانون برای خریدن رنگ‌های آبی و زرد هم صادق است، از لحاظ ترکیب رنگ.

وقتی ادبیات به علم می‌رسد

Wednesday، September 16، 2009

1- معمولا وقتی سر و کله‌ی علم یا موضوعی تخصصی در ادبیات پیدا می‌شود، حساسیت برانگیز است. البته اعتراف می‌کنم حساسیت شخصی خیلی بالایی به این ماجرا دارم، به خصوص اگر ترجمه باشد. نمونه‌ اش نمایشنامه "کپنهاگ" نوشته مایکل فرین، داستان ملاقات معروف هایزنبرگ و بور در سال 1941 در کپنهاگ و در خانه بور است. طبیعتا برای نوشتن نمایشنامه‌ای در مورد ملاقات دو فیزیکدان بزرگ قرن بیستم و از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، به این نظریه و اصطلاحات و واژه‌های فیزیکی نیز اشاره می‌شود. این کتاب از اشاره فراتر می‌رود و وارد بخش علمی ماجرا هم می شود. ملاقات بور و هایزنبرگ از بحث‌برانگیزترین موضوعات تاریخ علم در قرن بیستم است. اهمیتش به خاطر آن است که در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم، این دو فیزیکدان آلمانی و دانمارکی در مورد بمب اتمی صحبت کرده‌اند. اما هیچ کس نمی‌داند هایزنبرگ دقیقا با چه هدفی به کپنهاگ رفته است و ابهام‌ها به این دلیل باقی مانده است که هر کدام بعدها روایت متفاوتی از آن جلسه تعریف کرده‌اند.

2- اولین بار ماجرا را وقتی دبیرستانی بودم در کتاب جزء و کل هایزنبرگ خواندم و طبیعتا به روایت هایزنبرگ اعتماد کردم. بعدها که مشکوک بودن ماجرا را در مقاله‌ها خواندم آنقدر هیجان‌زده شدم که باعث شد وقتی موضوع یکی از ویژه‌نامه‌های شرق انرژی هسته‌ای بود، مقاله‌ای در مورد این ماجرا بنویسم. * همان موقع فهمیدم نمایشنامه‌ای هم با نام کپنهاگ نوشته شده و خیلی دوست داشتم ترجمه شود. نمی دانم چرا همان موقع اصل کتاب را نخواندم، شاید پیدا کردنش سخت بود؛ اما دلیل اصلی باید تنبلی انگلیسی خواندن بوده باشد.

3- خواندن ترجمه کپنهاگ** کاملا مایوس کننده بود. به خاطر همان واژه‌های تخصصی فیزیک که ناشیانه ترجمه شده است. در واقع برای خواننده‌ای مثل من که با معادل‌های رایج واژه‌ها در جامعه دانشگاهی و کتاب‌های تخصصی فیزیک آشناست، خواندن ترجمه آزاردهنده است. مشکل بر سر نادرست بودن معادل‌ها نیست؛ اشکال آن است که مترجم به جای استفاده از معادل های رایج در جامعه فیزیک، خودش معادل سازی کرده است. البته مترجم خیلی تلاش کرده‌است با زیرنویس فیزیکدان‌هایی را که در داستان ظاهر می‌شوند معرفی کند، اما حتی در اینجا هم مثلا واژه Black Hole را بدون ترجمه باقی می‌گذارد؛ واژه‌ای که با یک جستجوی اینترنتی ساده معادل رایج سیاهچاله به راحتی برایش پیدا می‌شود. با این وضعیت انتظار اینکه مترجم قبل از انتشار کتاب را برای اطمینان از ترجمه درست اصطلاخات فیزیکی به یک فیزیکدان یا فیزیک‌پیشه بدهد، شاید انتظار زیادی باشد.

4- خیلی دوست دارم بدانم آیا مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت حاضر است این کار را بکند یا نه.*** این سوال را از نویسنده‌ها هم می‌توان پرسید، که آیا وقتی موضوع داستان‌شان یک حوزه تخصصی است حاضرند آن را برای ویرایش به متخصص آن حوزه بدهد؟ نمونه نویسنده‌ای که حاضر نشده این کار را بکند، دن براون است. کتاب شیاطین و فرشتگان که بخشی از آن در سرن می‌گذرد، اشتباه‌های فاحش فیزیکی دارد. **** حالا سوال این است من چطور باید در مورد حوزه‌های دیگر که چیزی از آنها نمی دانم،مثلا تاریخ مسیحیت در کتاب راز داوینچی، به دن براون اعتماد کنم. البته این توجیه که وقتی کل ماجرا داستان است چنین حساسیت‌هایی بی‌معنی است، می‌تواند قابل قبول باشد؛ اما همچنان به عنوان خواننده احساس خوبی ندارم وقتی با اشتباه‌ مواجه می‌شوم.



* سایت شرق دیگر وجود ندارد، اما سایتی به نام باشگاه اندیشه مقاله‌های شرق را جمع کرده است.
** کپنهاگ/مایکل فرین/ حمید احیا/ نشر نیلا 1386.
*** امیرمهدی را مثال زدم برای اینکه وبلاگ دارد و از طریق آن با خوانندگانش برهمکنش دارد.
****این نظر نیماست، خودم کتاب را نخوانده ام اما طبیعتا می شود به نظر یک فیزیکدان اعتماد کرد.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.