www.flickr.com

"نه" گفتن بدون خشونت

Sunday، July 12، 2009

این مردم قابل احترام اند. وقتی سپر انسانی می شوند تا آن مامور یا بسیجی یا لباس شخصی کتک نخورد، در برابرشان تنها باید سر فرود آورد و در سکوت تحسین شان کرد. با همین منطق سکوت کرده بودم، اما امروز وقتی دیدم هموطنی که سالها دور از ایران بوده می گوید "نسل جدید و جوان ها سوسول هستند، چه معنی دارد مانع کتک خوردن بسیجی ها می شوند که بعد از همان ها کتک بخورند" ؛ فکر کردم لازم است بارها و بارها این ادای احترام را فریاد زد.

حق من، حق او، حق ما

Sunday، July 05، 2009

صحنه اول، 22 خرداد، سفارت ایران در هلند: رفته ام لاهه رای بدهم. در ایستگاه چند نفر از دوستان را می بینم و همراه می شویم. اگر زن باشی یک مسئله مهم وجود دارد؛ حجاب. از قبل تصمیم گرفته ام شالی دور گردنم بیندازم و اگر موقع ورود تذکر دادند، به عنوان روسری سرم کنم. یکی از دوستان همراه هم همین تصمیم را دارد. وارد می شویم، کسی چیزی نمی گوید. رای می دهیم و برمی گردیم. تنها ما بودیم که روسری سرمان نکرده بودیم، بعد هم از هرکس پرسیدم گفت که با حجاب رفته است.

صحنه دوم، 24 خرداد، تجمع اعتراض امیز در مقابل سفارت ایران در هلند: بچه ها تنها یک ساعت توانسته اند مجوز بگیرند. سرآسیمه و باعجله جلوی سفارت می روم تا همه یک ساعت را باشم و عکس بگیرم. حدودا دویست نفری جمع شده اند. باز هم می بینم خیلی ها روسری سرشان است؛ با اینکه می دانم اصلا محجبه نیستند.

دیکته نانوشته غلط ندارد

Friday، July 03، 2009

گاهی بدیهیات یادم می رود. گاهی برایم جمله ها تنها شعارهایی تزئینی هستند که از فرط تکرار خالی از معنا شده اند. نمونه اش تیتر همین پست است. امروز یک دوست غیر ایرانی معنای واقعی آن را به یادم آورد : " اگر رای نداده بودید، هیچ وقت نمی فهمیدید رای تان را دزدیده اند."

کاش بدانی با تو ام

Thursday، July 02، 2009

این روزها،
افسرده ام.
مستاصل ام.
دور ام.
دلشوره دارم.
نگاه تان می کنم.
نگران ام.
دلم برایتان تنگ می شود.

پر از سکوت ام.
می ترسم بگویم "ما"، حتی اگر جمع "من" و "تو" باشد.
حسرت می خورم.

تحسین تان می کنم.
اگر می توانستم به چیزی ایمان داشته باشم، همان یک چیز پیروزی شما بود.

دلم برایت تنگ می شود.

رویارویی طبقه ها

Thursday، June 18، 2009

جای پادشاهی بورژوازی لوئی فیلیپ را فقط جمهوری بورژوازی می‌توانست بگیرد. یعنی این‌که اگر، در دوران پادشاهی، بخش محدودی از بورژوازی بود که به نام شاه فرمانروایی می‌کرد، از آن پس کل بورژوازی است که می‌بایست به نام مردم فرمان براند. دعواهای پرولتاریای پاریسی یاوه‌هایی تحقق‌ناپذیر و غیرواقعی‌اند که می‌بایست یک‌بار برای همیشه به آن‌ها خاتمه داد.

از هیجدهم برومر لوئی بناپارت/ کارل مارکس/ باقر پرهام


بازگشت سید ضیا

Saturday، June 13، 2009

در روزهای آخر کابینه، سیدضیا برای یکایک زندانیان پیغام فرستاده بود که اگر فلان مقدار پول فراهم نکنند، تیرباران خواهند شد. مدرس با صدای بلند به آورنده‌ی پیغام گفته بود: "از قول من به این پسرعمو بگویید، باید همان روز اول که ما را گرفتی این کار را می‌کردی، چون نکردی، دیگر ممکن نیست و باید بروی".


از کتاب از سیدضیا تا بختیار/ مسعود بهنود

آنها هم خدا دارند و واقعا به خدایشان معتقدند

Wednesday، June 10، 2009

الکس فرگوسن: "فینال جام حذفی اسکاتلند بود؛ با سلتیک بازی داشتیم؛ در دقیقه 89 آبردین 1-0 جلو بود. روی نیمکت آبردین از خدا خواستم این بازی زودتر تمام شوم تا قهرمان شویم. توی چند دقیقه دو گل خوردیم و سلتیک جام را گرفت. برگشتم هواداران سلتیک را دیدم و به خودم گفتم: خوب، الکس، اینها هم خدا دارند و حتما هم زمان با تو داشتند برای قهرمانی تیمشان دعا می کردند؛ از آن روز به بعد دیگر وسط هیچ مسابقه ای منتظر کمک خدا نبودم."

از وبلاگ مجمع دیوانگان که او هم از هفته نامه مردم و جامعه داستان را نقل کرده است.

مرگ خانه

Monday، June 08، 2009

تعداد نام های جدید روی سنگ قبر گیجش کرد. چند سال بعد از مهاجرت او، عمویش به خاک سپرده شده بود، بعد عمه اش، و سرانجام، پدرش. نام ها را با دقت بیش تری خواند؛ برخی به اشخاصی تعلق داشت که تا آن لحظه گمان می کرد هنوز زنده اند؛ سرگشته و حیران ماند. آن مردگان ناراحتش نمی کردند (کسی که تصمیم می گیرد کشورش را برای همیشه ترک کند، باید خودش را آماده کند که دیگر هرگز خانواده اش را نبیند)، اما این حقیقت که هیچ خبری از مرگ آنها دریافت نکرده آزارش می داد.
پلیس کمونیست نامه های ارسالی به مهاجران را بررسی می کرد؛ آیا ترسیده بودند برایش بنویسند؟ به تاریخ ها دقت کرد: دو مرگ آخر پس از سال 1989 رخ داده بودند. بنابراین فقط به خاطر احتیاط نبود که از نوشتن نامه برای او دست کشیده بودند. حقیقت بدتر از این بود: از نظر آنها، "او" دیگر وجود نداشت.

از جهالت / میلان کوندرا/ آرش حجازی/ نشر کاروان

تولد سیاسی

Wednesday، May 27، 2009

تولد هانا، دخترخاله دو ساله ام، 22 خرداد است. روز انتخابات. خاله مربوطه برگشته به رها، خواهر بزرگ این بچه،  گفته پول دادیم تلویزیون روزشمار تولد هانا را بگذارد بالای صفحه. طفلک باور کرده و با حسرت پرسیده پس چرا برای تولد من این کار را نکردید؟ مادر بدجنس جواب داده این ماجرا جدید است و موقع تولد تو این کار را نمی کردند. 

Derdia با مردمانی غریب

Tuesday، May 12، 2009

1- اهالی دردیا (Derdia) مردمان عجیبی هستند. وقتی به هم می رسند سرشانه یکدیگر را می بوسند. اگر به دردیا سفر کردید حواستان باشد اصلا دستتان را برای دست دادن جلو نبرید، این کار بسیار توهین آمیز است. آنها هیچ وقت "نه" نمی گویند و به جای نه با حرکات سر به نشانه تایید چند بار تکرار می کنند: بله، بله، بله. در دردیا زن ها در حضور مردها کاغذ قیچی نمی کنند و مردها هم در حضور زن ها با خط کش خط نمی کشند. یادتان باشد هیچ وقت علت رفتارشان را نپرسید، سوال توهین آمیزی است و جواب تان را نخواهند داد. 

2- من هم چند هفته پیش برای اولین بار بود که اسم دردیا را می شنیدم، وقتی در دوره یک روزه ای همراه ده دوازده دانشجوی دکتری دیگر، نقش یک دردیایی را بازی کردم. اسم این کارگاه یک روزه "ارتباط و همکاری بین فرهنگی" بود و قرار بود برج سازی برای دردیا را بازی کنیم. توزیع ملیتی شرکت کننده ها هم خیلی جالب بود. 4 هلندی، سه ایرانی، دو ترک، یک هندی، یک یمنی، یک بلژیکی، یک اتیوپیایی و معلم مان که یک فرانسوی مقیم هلند بود. به جز من و یک دختر ترک، بقیه کلاس پسر بودند.  در بازی دردیا قرار بود دو نفر مثلا مهندس باشند و از کشور دیگری بیایند تا به ما دردیایی ها برج ساختن بیاموزند. معلم از همان اول گفت می دانم این همان کلیشه معروف و احمقانه مهندس سفید و کشورهای جهان سومی است، اما بیایید این بازی را انجام دهیم تا از رفتارمان چیزهای جدیدی یاد بگیریم. 

3- نقش دو مهندس را از روی قرعه  قرار شد یک پسر هلندی و یک پسر هندی بازی کنند. یک بار پسر هندی برای آشنایی با محیط به دردیا آمد و کلی باعث تفریح شد، تا یاد گرفت نباید دست بدهد و سرشانه ها را ببوسد.  وقتی هم می پرسد آیا بلدیم برج بسازیم و می گوییم "بله، بله، بله" منظورمان این نیست که بلدیم. در سفر بعد همکارش هم با وسایل آمد، کاغذ و قیچی و خط کش و مداد و چسب. پسر هلندی انگار که با بچه ها یا عقب افتاده ها طرف است شروع کرد به توضیح بدیهیات که مثلا این کاغذ است و این قیچی. البته این رفتارش را بعد از بازی معلم به این شکل نقد کرد. بعد که خواست کاغذها را خط بکشد، من و آن دختر دیگر با نشان دادن اینکه ناراحت شده ایم میز را ترک کردیم. پسر هلندی با مسخرگی پرسید به مداد حساسیت دارید؟ همین حرف هم بعد از بازی موضوع بحث شد، و معلم گفت اول مشاهده کنید بعد حرف بزنید. به طرف گفت حرف ات مثل این بود که احساس بامزگی کنی و به یک مسلمان بگویی به الکل حساسیت داری؟ کاری که به من و آن دختر ترک سپردند بریدن کاغذها بود. برای همین کاغذهای خط کشی شده را از پسرها می گرفتیم می بردیم سر یک میز دیگر می بریدیم و بعد تحویل می دادیم به گروه دیگر برای چسب کاری. یک بار یکی از مهندس ها به سراغ مان آمد تا ببیند چه کار می کنیم، پسر ترک هم گروه مان خیلی جالب نقش غیرتی شدن را بازی کرد و او را کنار کشید. 

4- خیلی زود یک برج کاغذی چند طبقه درست کردیم و بازی تمام شد. اما معلم در نقد کارمان گفت خیلی وظیفه محور بودیم و فقط به فکر ساختن برج بودیم تا جایی که حتی به مهمانانمان چای یا قهوه تعارف نکردیم. به هیچ وجه هم سعی نکردیم و نکردند که با هم گپ بزنیم و از کشور آنها بپرسیم یا آنها از دردیا بپرسند. در واقع روابط مان بیشتر ماشینی بود تا انسانی. می گفت گروه های دیگری را دیده که در این بازی برج را فراموش کرده اند با هم دوست شده اند. یا در بهترین حالت هر دو کار را انجام داده اند.

5- تجربه خیلی خوبی بود. در طول روز فرصت شد تا با وینسنت (معلم) درباره اصل خیرخواهی دیویدسون حرف بزنم. البته اورشته اش فلسفه نبود و چیزی در این مورد نمی دانست، اما حرفهای من را به نقد امپریالیسم و جهانی سازی شبیه می دید. ماجرا در واقع به فلسفه و معناشناسی بر می گردد، در این  آزمایش فکری  یک زبان شناس به قبیله ناشناخته ای برمی خورد و سعی می کند زبان شان را ترجمه کند. اما بنا به گفته کواین در این راه عدم تعین ترجمه سد راه است و دیویدسون می گوید با خیرخواهی یعنی فرض گرفتن بیشترین شباهت حسی و فکری و رفتاری با آنها بیشترین معنا را می توان منتقل یا ترجمه کرد. در کل این جریان که وقتی به یک جای ناشناخته می روی سعی می کنی زبان(در مثال قبیله دیویدسون و کواین) یا فرهنگ شان را بشناسی، یا سعی می کنی خیلی باز و با گشاده دستی آنها را تفسیر کنی؛  در همین رفتار به نوعی فرهنگ خودت را مرکز قرار داده ای. (Ethnocenterism
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.