www.flickr.com

از خاطرات یک زبان نفهم

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

رفتم کتابفروشی کتاب درسی کلاس هلندی بخرم. قفسه کتاب های زبان را گشتم، نبود. سراغ فروشنده رفتم و به انگلیسی پرسیدم دنبال فلان کتاب می گردم و برای اطمینان کاغذ یادداشتی را هم که اسم کتاب را روی آن نوشته بودم نشان اش دادم. نگاهی کرد و به هلندی تند و تند چیزهایی گفت. این بار نگفتم ببخشید من هلندی نمی فهمم لطفا انگلیسی حرف بزنید. فقط نگاه اش کردم. خودش وسط حرف هاش فهمید کسی که دنبال کتاب آموزش هلندی آن هم مقدماتی اش می گردد، حتما هلندی نمی فهمد. کلی معذرت خواست و کلی خندید و حرفهایش را به انگلیسی تکرار کرد.

این یک بازی نیست

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

آقای چای داغ از زندگی کسالت بار و بی آینده ایرانیان مهاجر در اروپا و به خصوص در اتریش می گوید و خانم سایه از رنگی شدن زندگی اش در کانادا. آق بهمن از چیزهایی می گوید که فقط در تهران قابل دستیابی است و آقای فرانسوی از خوبی های خارجی بودن در فرانسه. حالا که اینطور است بقیه هم بیایید حرف بزنید، هر کجا که هستید فرقی ندارد. مثلا آقای دانا و آقای پینوکیو خوب است از برگشتن شان بگویند، یا آقای ب (بلتز) از ماندن اش. حرف ها و تجربه هایتان هرچه که باشند به اشتراک گذاشتن شان ارزش دارد.

نفرتی که آن زیر میرها می پرورانیم

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

یکی دو روز پیش فیلم ملنا را بعد از مدتها خاک خوردن گوشه خانه دیدیم. برای من چشم چرانی ها و خواهش های مردان فیلم تنها زرق و برقی بود برای نشان دادن آن صحنه ای که زن ها ملنا را بیرون می آورند و کتک می زنند. ناراحت کننده است، امااین نمود بیرونی و ترجمه صریح احساسات یک زن است نسبت به زن دیگری که رقیب می داندش. خیلی شبیه رفتار مردم و به خصوص زن ها در فیلم قدمگاه با زن زیبایی بود که از جای دیگری می آمد. (ایده این مقایسه از نیماست).

پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.

فلفل سیاه

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

مدرسه نمی رفتم هنوز. باید چهار پنج ساله بوده باشم، وقتی که بیشتر خانه مامان بزرگ بودم تا خانه خودمان. خاله لویا (همان رویا به زبان آن وقت هایم) در حال آماده کردن کوکو یا چیزی شبیه این بود و من هم آن دور و بر فضولی می کردم. داشت نمک و فلفل و زردچوبه "به میزان لازم " را اضافه می کرد که با نگرانی داد زدم: "مواظب باش اشتباهی فلفل نریزی!" فکر می کردم فلفل فقط به درد تهدید بچه های بی ادب می خورد.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.