www.flickr.com

شور، حتما شیرین است

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

چند ماه پیش که این سخنرانی ایزابل آلنده را معرفی کردم، حواسم به چیز دیگری بود. اینکه چه منبع خوبی پیدا کرده ام برای شنیدن سخنرانی، پرت بودم انگار. چند وقت بعد بهمن و بعد بهار آن را معرفی کردند با یک نگاه دیگر. و من این روزها مدام به دنبال آن شوری هستم که آلنده توصیف می کند. می دانم کجاست، جایی آن زیر میرها پنهان شده و گاه و بی گاه پیدایش می شود. وقتی در خیالم برش می دارم و تمیزش می کنم، واقعی می شود. آنقدر که انگیزه ای می شود برای یافتن خودش.

مثبت

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

گروه خون ام +B است. اما خیلی وقت ها یا شاید هیچ وقت صدایش را نمی شنوم که تمام لحظه ها در رگ هایم می دود و می گوید: Be Positive.

می خواهم به تو خون اهدا کنم.

حجاب اجباری برای خانم چادری

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷

نگرانی برای دوست محجبه ام باعث شد یاد دوست دیگری بیفتم. داستان مربوط به سه چهار سال قبل است، که این دوستم وسط درس اش آمده بوده ایران. از وقتی می شناختم اش چادر سر می کرد، اما آن روز که قرار شد تهران را بگردیم برای راحتی چادر سر نکرده بود. رفته بودیم سعدآباد و بازار تجریش و در نیمه راه همراهان مان گفتند سری هم به امامزاده صالح بزنیم. من گفتم بیرون منتظر می مانم، حوصله ندارم برای داخل شدن چادر سر کنم. آن دوست هم طبیعتا همین وضعیت را داشت و ترجیح داد بیرون بماند. گفت: اولین بار است که با چنین وضعیتی روبرو می شوم و تازه درک می کنم در این سالها آدم های شبیه من چه چیزهایی را به شماها تحمیل کرده اند.

حجاب، خطری برای امنیت اجتماعی

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

از آمریکا می آمد و مدتی در فرودگاه توقف داشت، برای همین یک روز با هم در آمستردام گشتیم و کلی حرف زدیم. در پایان روز او راهی تهران شد و من نگرانش بودم، برای اینکه محجبه و مسلمان است. این هم از عجایب روزگار است که باید نگران خانم محجبه ای باشی که به ایران می رود. چون لباسش رنگی و شاد است و کوتاه، چیزی که طرح امنیت اجتماعی را به خطر می اندازد.

اعتماد و خیرخواهی

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

نمی توان اعتراض کرد به کسی که نمی تواند به خیریه ها اعتماد کند. شاید این بی اعتمادی حاصل وضعیت جامعه ما باشد که اعتماد در آن مرده است. چیزی که اولین قدم خیرخواهی است. می شود همین ایراد را به شخص شکاک هم گرفت که چطور می شود به خیرخواهی خودت اعتماد کرد و مطمئن بود قصد کمک داری. اما هیچ کدام از این بحث ها جای اعتماد را نمی گیرد و مهمتر از آن هیچ کدام دردی از آدمهای محتاج کمک دوا نمی کند.
برای همین باید این بحث را رها کنم و بگویم خودم به شهرزاد و پروژه های خیریه اش اعتماد کامل دارم. از نزدیک شاهد یکی از پروژه ها بوده ام و دیده ام کمک های جمع شده به مقصد می رسند. اگر نوشتن این حرفها باعث جلب اعتماد و آشنا شدن حتی یک نفر با این پروژه های خیریه شود، قدم خوبی است.

لینک های مرتبط:
پروژه هفت، مداوای کودکان مرودشتی که در آتش سوزی سوخته اند
آدم های خوب شهر

دوقلوهای دوستم

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

سیما و سامان منتظر دو تا کوچولو هستند. از چند ماه پیش که فهمیدم سیما دوقلو دار می شود به شدت هیجان زده شدم، اما در کنارش حسرتی هم بود از اینکه نیستم تا ببینمش. بچه ها را خب با چند ماه تاخیر می روم و می بینم، اما ناراحتی ام از این است که در کنار دوستم نیستم وقتی روزهای بی نظیری را تجربه می کند. وبلاگ اما به همین کار می آید، که دیگران را در تجربه هایت شریک کنی. سیما هم همین کار را می کند و از دو قلوهایش می نویسد.

هجده سال و 144 ماه

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

1-پرسش نامه ای برایم آمده که تحقیقی درباره وبلاگ نویسی زنان ایرانی است. یکی از سوال هایش را با جمله بندی خنده داری پرسیده: "لطف کنید و سن واقعی تان را بگویید." حتما چون مخاطب پرسشنامه زن ها هستند به خاطر تصور عام ترس زنان از بالا رفتن سن، خواسته تاکید کند کسی سن اش را کم نکند.

2- طبق انتظار در گذر از سی سالگی هم مثل گذر از بیست سالگی اتفاق خاصی نمی افتد. طبق انتظار خودم البته، وگرنه همین جمله نشان می دهد دوست داریم این سالها تفاوت خاصی با سالهای دیگر داشته باشند. یکی از نکته های جذابش برایم این است که جلوی آینه بایستم و به تقلید از حمیدِ هامون سر خودم داد بزنم: هیچ گهی نشدی الاغ.

سلام گوگل عزیز

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۷

حالا دیگر خبرهای خوش گوگلی به خبرهای خوش هسته ای می ماند. فکر می کنم باز چه خوابی برای روزها و ساعت هایم دیده ای. وقتی نزدیک به دو سال پیش فیدخوانی را با گوگل ریدر دوست داشتنی ات شروع کردم، انگیزه ام این بود که از وبگردی های وقت گیر کم کنم. نمی خواستم از یک صفحه به صدها صفحه آن طرف تر بروم بدون اینکه بفهمم این وقت چطور می گذرد. اما نشد. هر روز وبلاگ ها و سایت های بیشتری را مشترک شدم و مشق شبم خواندن این خوراک هر روزه شد. وقتی امکان به اشتراک گذاشتن را به کاربران گوگل ریدر دادی، مشق شب آن قدر کش آمد که روز و شب ام را پر کرد. هنوز یادم نرفته که با خوشمزگی نوشتم ، باید نگران اشتراک های گوگل ریدری دوستانم هم باشم. برای همین است که حالا از خبرهای خوش ات می ترسم. جنبه اش را ندارم گوگل جان، مشق های زندگی ام نانوشته مانده.

خیابان پنجم مِی

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

یادم رفته بود به ردیف تعطیلی های پست قبلی، امروز را اضافه کنم. امروز، پنج مِی، سالگرد آزادی هلند از اشغال نیروهای آلمانی در پایان جنگ جهانی دوم بود. همسایه ها بالای درها و روی ایوان ها پرچم هلند زده بودند و در میدان پنجم مِی که مرکز خرید نزدیک خانه ماست، شهربازی و بازار دستفروش ها به راه بود. اسم خیابان ما هم پنجم مِی است، در واقع این اسم چیزی در مایه میدان انقلاب و آزادی است که در همه شهرها خیابان و میدانی به این نام وجود دارد.

تعطیلی پشت تعطیلی

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

دیروز روز ملکه بود. امروز روز کارگر و فردا بین التعطیلین، که بعدش هم آخر هفته است. خواستم بهانه ننوشتن ام را بگویم. همین.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.