آفتابه خرج لحیم
دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۷
تگرگ وحشتناکی می آمد و جا دوچرخه ای ایستگاه قطار هم پر بود. دستم از سرما بی حس شده بود برای همین نگشتم جا پیدا کنم و دوچرخه را کنار یک درخت ول کردم رفتم. شب که برمی گشتیم نیما گفت الان روی دوچرخه ات قبض جریمه گذاشته اند! چند ثانیه ای طول کشید بفهمم شوخی کرده، قبلش داشتم فکر می کردم خب جریمه کنند، دستشان که به جایی بند نیست.
اما بند بود! شهرداری دوچرخه ام را برده بود. روی دوچرخه هایی هم که به درخت بسته شده بودند و امکان جابجایی شان نبود، اخطار چسبانده بودند که دوچرخه را فقط در جای مخصوص بگذارید. تازه تابلوهایی توجهم را جلب کرد که قبلا بی خیال از کنارشان رد شده بودم. آدرس پارکینگ شهرداری را داده بودند و اینکه برای پس گرفتن دوچرخه 26 یورو باید بدهید.
فکر کردم کل دوچرخه ام اینقدر نمی ارزد که بروم سراغش، اما آخر سر خورجین و قفلی که رویش جا مانده بود وسوسه ام کرد بروم ببینم چه خبر است. به رفتن اش می ارزید، جای خیلی باحالی بود. روی یک میز عکس دوچرخه ها را بر حسب تاریخ جابجایی گذاشته بودند. عکس دوچرخه ها مال همان جایی بود که آخرین بار پارک شده بودند. خلاصه عکس دوچرخه را پیدا کردم، زیرش یک شماره بود که باید به مسئول آنجا می گفتم. پرسید کلید داری، کلید را دادم و رفت دوچرخه را آورد. یک فرم داد پر کردم، کارت شناسایی دید و پول گرفت. سوار شدم و رفتم.
اما بند بود! شهرداری دوچرخه ام را برده بود. روی دوچرخه هایی هم که به درخت بسته شده بودند و امکان جابجایی شان نبود، اخطار چسبانده بودند که دوچرخه را فقط در جای مخصوص بگذارید. تازه تابلوهایی توجهم را جلب کرد که قبلا بی خیال از کنارشان رد شده بودم. آدرس پارکینگ شهرداری را داده بودند و اینکه برای پس گرفتن دوچرخه 26 یورو باید بدهید.
فکر کردم کل دوچرخه ام اینقدر نمی ارزد که بروم سراغش، اما آخر سر خورجین و قفلی که رویش جا مانده بود وسوسه ام کرد بروم ببینم چه خبر است. به رفتن اش می ارزید، جای خیلی باحالی بود. روی یک میز عکس دوچرخه ها را بر حسب تاریخ جابجایی گذاشته بودند. عکس دوچرخه ها مال همان جایی بود که آخرین بار پارک شده بودند. خلاصه عکس دوچرخه را پیدا کردم، زیرش یک شماره بود که باید به مسئول آنجا می گفتم. پرسید کلید داری، کلید را دادم و رفت دوچرخه را آورد. یک فرم داد پر کردم، کارت شناسایی دید و پول گرفت. سوار شدم و رفتم.
کتاب های مسافر
جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷
دو هفته پیش شب موزه بود. در یکی از موزه ها، موزه کیف بود فکر کنم، چشمم به کتابی با یک برچسب آشنا افتاد. کتاب عضو شبکه کتابهای درسفر بود، البته شاخه هلندی اش. روی برچسب به هلندی نوشته "من گم نشده ام، من درسفرم. داخل جلد مرا ببینید. می شود من را با خود ببرید؟" کتاب را برداشتم تا بخوانم و بعد در جایی دیگر بگذارمش.
ماجرا این است یک عده کتاب هایشان را با این برچسب ها در جاهای عمومی می گذارند تا یک نفر دیگر آن را بردارد و بخواند. بعد هم در جای دیگری برای نفر بعدی بگذارد. داخل جلد هر کتاب یک شماره پیگیری هست. کسی که کتاب را پیدا می کند می تواند به سایت کتاب های درسفر برود و با وارد کردن شماره بفهمد کتاب قبلا کجا بوده و چه کسانی آن را خوانده اند. خودش هم می تواند اسم و آدرس اش را اضافه کند تا قبلی ها و بعدی ها ببینند کتاب دست چه کسی رسیده. خلاصه بهانه خوبی برای دوست شدن هم هست. لازم هم نیست حتما کتابی را پیدا کنید تا وارد این شبکه شوید. عضو سایت شوید و کتاب های خودتان را به سفر بفرستید. برچسب های مورد نیاز را هم می شود از روی سایت برداشت.
یادم هست یک زمانی در دانشگاه(شریف) بچه ها تصمیم گرفتند شبکه ایرانی کتاب مسافر را راه بیندازند. کسی خبر دارد به کجا رسید؟ البته زیاد هم مطمئن نیستم که به دانشگاه مربوط بوده باشد. حالا که دوباره یاد ماجرا افتادم اینجا را پیدا کردم، اسمش کتاب مسافر است. البته خیلی تازه کار است و فکر نمی کنم همان پروژه باشد.
لینک مرتبط: روی جلدم بنویسید مسافر
یک کلک گودری
سهشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷
دو سه هفته پیش یک کلک گودری کشف کردم. حتما برای شما هم پیش آمده که از مطلب یا عکسی که دوستانتان به اشتراک گذاشته اند خوشتان آمده، اما با کامنتی که برای آن گذاشته شده موافق نیستید. یا اینکه آن را حرف بی ربطی می دانید که موضوع اصلی را خراب کرده است. خلاصه اینکه دوست دارید خود آن پست را بدون کامنت به اشتراک بگذارید.
راه سخت اش این است که خوراک وبلاگ مورد نظر را مشترک شوید، آن پست را به اشتراک بگذارید و بعد دوباره خوراک را از گودرتان حذف کنید. اما کلک راحت ترش آن است که گزینه Share with note را انتخاب کنید و بعد بدون گذاشتن هیچ کامنتی آن را منتشر کنید. یعنی کامنت خالی بگذارید، آن وقت از شر کامنت قبلی هم خلاص می شوید.صدا در آوردن از کفش هلندی
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷
زیاد اهل کنسرت رفتن نیستم. یعنی اصلا حوصله ندارم یکی دو ساعت بنشینم و فقط گوش کنم. بیشتر دیداری ام تا شنیداری، برای همین چند شب پیش از این کنسرت شدیدا لذت بردم. گروه Percossa یک تیم چهار نفره هستند که از هرچه فکرش را بکنید صدا در می آورند. از کفش های چوبی هلندی گرفته تا فندک و سنگ قلاب و دست و پای خودشان. حتی از تماشاگرها هم کمک می گرفتند و همه را وادار کرده بودند با ریتمی که مناسب آن لحظه بود دست بزنند. در طول اجرا هم مدام در حال شوخی با یکدیگر بودند. این چهارنفر ده سال اجراهای خیابانی داشته اند و برای اولین بار تور کنسرت هایشان را از آسیای شرقی شروع کرده اند و حالا به هلند آمده اند. این ویدئو و این یکی را ببینید حتما مشتری شان می شوید.
یک کنسرت دیگر شبیه همین را به اسم Waterproof روز ملکه در آمستردام دیدیم. ابزار اصلی آنها آب بو
د. آب می ریختند، ظرف آب تکان می دادند، آب هم می زدند و حتی روی سطل آب شالاپ و شولوپ می کردند تا صدا در بیاورند. آنها هم با مشارکت تماشاچی ها بخش زیادی از کارشان را اجرا کردند. البته اینها علاوه بر موسیقی ویدئو آرت هم داشتند، که نمایش می دادند. یعنی در واقع ایده اصلی، کنسرت نبود؛ یک ویدئو آرت بود که همزمان با آن نسخه زنده اش هم اجرا می شد. یکی از اعضای دو گروه هم مشترک بود یا شاید هم آن روز مهمان آب بازی شده بود. فیلم ها و عکس های این آب دوستانِ "ضدآب" اینجاست.
د. آب می ریختند، ظرف آب تکان می دادند، آب هم می زدند و حتی روی سطل آب شالاپ و شولوپ می کردند تا صدا در بیاورند. آنها هم با مشارکت تماشاچی ها بخش زیادی از کارشان را اجرا کردند. البته اینها علاوه بر موسیقی ویدئو آرت هم داشتند، که نمایش می دادند. یعنی در واقع ایده اصلی، کنسرت نبود؛ یک ویدئو آرت بود که همزمان با آن نسخه زنده اش هم اجرا می شد. یکی از اعضای دو گروه هم مشترک بود یا شاید هم آن روز مهمان آب بازی شده بود. فیلم ها و عکس های این آب دوستانِ "ضدآب" اینجاست.اونجا واقعا چه خبره
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷
در بین هرزنامه های هر روزی از یک شبه پولدار شوید گرفته تا تبلیغ فیلم و عکس و گرین کارت، این آگهی امروز بین ایمیل هایم بود :" فروش فوق العاده یک دستگاه هلی کوپتر کنترلی. به قیمت 4میلیون و 800هزار تومان. هلی کوپتر کاملا نو بوده و در جعبه دربسته می باشد. به همراه آموزش توسط مربیان باتجربه برای پرواز در محیط های مجاز."
شماره تماسی هم که داده ، شماره ایران بود. احتمالا آگهی فروش هلی کوپتر واقعی و هواپیمای خصوصی و کشتی تفریحی هم در راه است.
شماره تماسی هم که داده ، شماره ایران بود. احتمالا آگهی فروش هلی کوپتر واقعی و هواپیمای خصوصی و کشتی تفریحی هم در راه است.
کشوری به اسم ایران وجود ندارد
جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷
کسی اخیرا حساب PayPal باز کرده است؟ ملیت ایرانی در لیست کشورهایش ندارد. یعنی آن اول می پرسد کجا زندگی می کنید که خب ایران در لیست اش نیست. اگر در ایران زندگی نمی کنید با خوشحالی می توانید از این مرحله عبور کنید و آدرسی بیرون از ایران بدهید. بعد از اینکه حساب را درست کردید، یک لینک تایید می فرستد و سوال های امنیتی می پرسد مثل اینکه "اسم اولین جانوری که نگه می داشتید چه بود" . در این صفحه ملیت را هم باید اضافه کنید تا اگر زمانی رمز عبورتان را فراموش کردید با این مشخصات بتوانید آن را بازیابی کنید. پس ظاهرا به کار دیگری نمی آید. خب یعنی می شود ملیت عوضی بدهید؟
خلاصه که خیلی به ما فشار آمد PayPal عزیز! حالا حتما می رویم این فشار را به حاکمان خود منتقل می کنیم تا غنی سازی را کنار بگذارند و دیگر اسرائیل را تهدید نکنند.
خلاصه که خیلی به ما فشار آمد PayPal عزیز! حالا حتما می رویم این فشار را به حاکمان خود منتقل می کنیم تا غنی سازی را کنار بگذارند و دیگر اسرائیل را تهدید نکنند.
قصص الاولین
چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷
از قبل کلی ایمیل رد و بدل کرده بودیم در مورد کاری که باید انجام دهم و مقاله هایی که باید بخوانم. اولین بار که برای جلسه بحث قرار گذاشتیم تلفظ اسمم را پرسید. برایش اسمم را تکرار کردم و برای اینکه حرفی خارج از درس و بحث زده باشم، گفتم اسم قرآنی مادر عیسی است. تعجب کرد و گفت نمی دانسته در قرآن داستان او هم وجود دارد. بعد تکرار کرد می دانسته این کتاب از عیسی و موسی و پیامبران دیگر حرف زده، اما اسم بردن قرآن از مریم برایش عجیب است و تازگی دارد.
طرف یک فیلسوف یهودی است. نفهمیدم تعجب اش از چه بود.
از خاطرات یک زبان نفهم
چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷
رفتم کتابفروشی کتاب درسی کلاس هلندی بخرم. قفسه کتاب های زبان را گشتم، نبود. سراغ فروشنده رفتم و به انگلیسی پرسیدم دنبال فلان کتاب می گردم و برای اطمینان کاغذ یادداشتی را هم که اسم کتاب را روی آن نوشته بودم نشان اش دادم. نگاهی کرد و به هلندی تند و تند چیزهایی گفت. این بار نگفتم ببخشید من هلندی نمی فهمم لطفا انگلیسی حرف بزنید. فقط نگاه اش کردم. خودش وسط حرف هاش فهمید کسی که دنبال کتاب آموزش هلندی آن هم مقدماتی اش می گردد، حتما هلندی نمی فهمد. کلی معذرت خواست و کلی خندید و حرفهایش را به انگلیسی تکرار کرد.
نفرتی که آن زیر میرها می پرورانیم
دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷
یکی دو روز پیش فیلم ملنا را بعد از مدتها خاک خوردن گوشه خانه دیدیم. برای من چشم چرانی ها و خواهش های مردان فیلم تنها زرق و برقی بود برای نشان دادن آن صحنه ای که زن ها ملنا را بیرون می آورند و کتک می زنند. ناراحت کننده است، امااین نمود بیرونی و ترجمه صریح احساسات یک زن است نسبت به زن دیگری که رقیب می داندش. خیلی شبیه رفتار مردم و به خصوص زن ها در فیلم قدمگاه با زن زیبایی بود که از جای دیگری می آمد. (ایده این مقایسه از نیماست).
پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.
پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.
اشتراک در:
پستها (Atom)
