www.flickr.com

همه چیز یکسان است و...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۲


امروز توی قطار رابرت را دیدم. همان که نمی‌خواست بزرگ شود، که کراواتش توی سوپ می‌رفت، که گوش‌های بزرگی داشت. حالا خودش هم بزرگ شده بود. چاق چاق. انگار که دیگر حواسش به زندگی اش نباشد و اختیار همه چیز از دستش در رفته باشد. از گوش‌های بزرگش شناختمش. و لباش پوشیدنش که فرقی نکرده بود. حتی همان کراوات مزاحم را هم به گردن داشت. اما باز مشکوک بودم که خودش باشد. خیلی شکسته شده بود. 
منتظر بودیم که قطار راه بیفتد. نمی‌دانم چرا راننده از سمت مسافران آمد و در کابین خودش را باز کرد. فضولی همیشگی‌ام راحتم نگذاشت  و تا کمرخم شدم تا داخل کابین راننده قطار را ببینم. فرصتی تکرار نشدنی بود. نمی شد نگاه نکنم. تنها کسی که از بین مسافران برگشت و داخل کابین را نگاه کرد رابرت بود. مطمئن شدم که خودش است. 

***
این پست را باید قبلا جایی خوانده باشم. ایده‌ی ارجاع دادن به رابرت مال خودم نیست. اما مردی که توی قطار دیدم واقعی بود و دکمه‌ای شد برای دوختن کت این یادداشت. آخرش هم یکی دو جمله بود درباره رابرت که بزرگ نشده و هنوز کودکی‌اش را حفظ کرده است که از فرط بی‌مزگی پاکش کردم. 


«استثنا، استثنا نمی پذیرد»

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۱

به دلیلی با کسی بحثی شد بر سر نگاه تحقیرآمیزی که به «در و دهاتی»​هایی داشت که به قول خودش به تهران آمده اند و جای اوی «تهرانی» را تنگ کرده اند و هر کدام هفت هشت بچه دارند و...! آنقدر مهمل بود که حتی قادر به بازتولید آن حرف​ها نیستم. بحث هم غیرقابل ادامه بود. این بحث غیرقابل ادامه است. تنها تسکین شاید همزمانی تصادفی آن بحث با شماره آخر رادیو فنگ بود که از «خزانه تا ونک» گفته است. مثل همیشه رادیوفنگ به خوبی مسئله را توصیف می​کند. فنگ در این شماره به موضوع «اراذل و اوباش» پرداخته و از نگاه «ما» به «آنها» گفته است. 

«می​توان آفتابه به گردن​شان انداخت و دور شهر گرداندشان. برای چنین مراسم​هایی سردارها و سرتیپ​ها هم در کنار مردم می​آیند. چرا؟ چون در نگاه مردم احترام می​بینند. احترام به اقتدار و شجاعت کسانی که می​توانند گنده لات​ها را تحقیر کنند. موبایل​ها فیلم می​گیرند و جمعیت گروه کر می​شود: «نیروی انتظامی تشکر تشکر» ... مردمی که به این سادگی زیر بار اقتدار و وحشی​گری پلیس می​روند چگونه می​توانند در مقابل همین وحشی​گری در برابر خودشان واکنش سزاوار نشان دهند؟ آنهایی که روزی از شنیدن این سخن که این جنبش ونک به بالاست ترش می​کردند و چشم به راه حمایت پایین​شهری​ها از حرکت​های خیابانی​شان بودند، از یاد برده بودند که این ترجمه ساده همین سوال ساده است: آن روزها که به سراغ ما می​آمدند شما کجا بودید؟ و متاسفانه جواب دردناکی نیز وجود داشت؛ ما کنار ایستاده بودیم و لب به تحسین اقتدار پلیس گشوده بودیم.... ما نیز روزی سر از کهریزکی در آوردیم که برای «آنها» ساخته شده بود، اما نباید فراموش کنیم که «استثنا، استثنا نمی​پذیرد» و پلیسی که امروز مجید دنبه را می​زند فردا در میدان ونک جلوی ون گشت ارشاد ایستاده است؛ همان​طور که در تابستان ۸۸ در تقاطع نواب-آزادی ایستاده بود.»

«مرا مسلمان کن»

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

آمار می‌گوید ۷۵ درصد بریتانیایی‌هایی که در سال گذشته مسلمان شده‌اند زن هستند. «مرا مسلمان کن» مستند بی‌بی سی در مورد تعدادی از این زنان است و هر کدام ماجرایی دارند. راوی داستان شانا بخاری، دختری از یک خانواده مسلمان پاکستانی است که خودش در عمل مسلمان نیست و شغل‌اش هم از نظر خیلی‌ها با زن مسلمان بودن تناقض دارد. او یک مدل است و کار و بار خوبی هم دارد.

شانا می‌گوید همیشه تصورش این بوده که افراد به دلیل زندگی با همسر مسلمان دین شان را عوض می‌کنند، اما او در این مستند زنانی را یافته است که بدون یک چنین بهانه‌ای و صرفا به دلایل شخصی مسلمان شده‌اند. هر کدام از آن‌ها مشکلاتی در جامعه خود دارند که از پذیرش از طرف خانواده تا پیدا کردن همسر مناسب گسترده است. یکی دیگر هم تصمیم گرفته روبنده بگذارد! او حتی زنی را ملاقات می‌کند که مسلمان شده و مدل است و با وجود پیروی عملی از اسلام حجاب ندارد، اما در انتخاب لباس‌هایش محتاط است و هر کاری را قبول نمی‌کند. شانا از یکی از این زنان نماز خواندن یاد می‌گیرد و به این فکر می‌کند که شاید او هم بتواند همزمان مسلمان باشد و شغلش را به عنوان مدل حفظ کند. 

اما حتی اگر خودش هم بخواهد، بخش بزرگی از جامعه مسلمان این را قبول نمی‌کنند. شانا در سال ۲۰۱۱ نماینده بریتانیا در رقابت‌های میس یونیورس بوده که حضورش با آن لباس در میان مسلمانان بسیار جنجالی شد. اوضاع تا حدی بالا گرفت که او را تهدید به مرگ کردند.

این را بگذارید کنار جنجال‌هایی که بعد از حضور یک دختر محجبه در آکادمی گوگوش به پا شد. نمونه‌هایی شبیه این زنان که خارج از مرز عرف‌های پذیرفته شده حرکت می‌کنند، هم از مسلمانان فحش می‌خورند و هم از غیر مسلمانان یا بهتر است بگوییم مسلمان زاده‌هایی که دیگر عملا از این دین پیروی نمی‌کنند. هر دوی این ماجراها خوراک فکری آموزنده‌ای هستند، سرشار از تناقض‌های درونی ما!

جنگ با گذر زمان

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

می​ترسم از یادم بروند. صورت​شان، صدایشان، عادت​هایشان، بچگی​​شان وجوانی​شان. مرتب با هر کدامشان حرف می​زنم اما چیزی از ترسم کم نمی​شود. همچنان دیوانه​وار می​خواهم که خاطره​شان را در تک تک چیزهایی که از آنها به یادگار دارم حفظ کنم. در اولین نقاشی که ر کشید و کاردستی ناشیانه​ای که همراه م برایم فرستاد. م که آمده بود، گوشواره​ای برایم خرید که هر وقت گوشم می​کنم تنها فکرم این است که مبادا بیفتد و گم شود. مذبوحانه تلاش می​کنم لحظه​ها را در اشیا نگه دارم. عزیزانم حال​شان را زندگی می​کنند و مرتب با آنها در تماسم، اما بیمارگونه می​خواهم خاطره​ام از گذشته​شان را در یادگاری​ها حفظ کنم.

گم شده‌ام

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

خاک می‌خورد اینجا و من همچنان در راهروهای مترو سرگردانم.

از خط خاکستری پیاده شده بودم و باید خودم را به خط سیاه می‌رساندم. دیرم شده بود و وقتی می‌رسیدم باید جواب پس می‌دادم که چرا حالا رسیده‌ام.  در ذهنم توضیح را می بافتم و راهنماهای خط سیاه را دنبال می‌کردم. در نیمه مسیر زمان را گم کردم، روز و شبم به هم ریخت و فکر کردم دارم  برمی‌گردم خانه. سر پیچ یکی از راهروها دنبال مسیر خط خاکستری گشتم و دنبالش رفتم. وقتی برگشتم سر جای اولم تازه فهمیدم که دارم می روم سر کار و بعد از کلی فحش و فضیحت به گیجی خودم دوباره مسیر خط سیاه را دنبال کردم. سر پله‌های منتهی به سکو باز فکر کردم دارم اشتباه می کنم و دوباره برگشتم. یادم نیست این رفت و برگشت چند بار طول کشید اما آنقدر دیر رسیدم که دیگر حتی زحمت توضیح هم به خودم ندادم. 

در تونل‌های مترو گم شده‌ام و تنها کسی که  مستحق جواب است خودم هستم. 

یاد بگیریم؛ اتحادیه یعنی اتحاد، یعنی همبستگی

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱

امروز به صورت کاملا توریستی در جلسه‌ای که «اتحادبرای مقاومت» برگزار کرده بود شرکت کردم. این سازمان/کمپین مجموعه‌ای از نمایندگان اتحادیه‌های مختلف است که برای اعتصاب نوامبر سال گذشته در بریتانیا برنامه‌ریزی کردند و حالا در تدارک اعتراض‌ها و اعتصاب‌های بعدی هستند. بهانه جلسه‌ی امروزشان راهپیمایی اعتراضی شنبه ۲۰ اکتبر در اعتراض به سیاست‌های ریاضت‌ اقتصادی حزب محافظه‌کار بود. موضوع اساسی‌ دیگر این جلسه بررسی ضرورت و امکان اعتصاب عمومی‌ در اعتراض به این سیاست‌ها بود. سخنران‌ها از اتحادیه‌های صنفی و کارگری مختلف بودند؛ از نظافتچی‌های متروی لندن گرفته تا اتحادیه معلمان و استادان دنشگاه و کارکنان بیمارستان و … قرار بود یک نماینده‌ی عضو حزب کارگر هم بیاید که ظاهرا گرفتار جلسه‌ی پارلمان شد و نیامد.

با نگاه توریستی‌ام شدیدا از شنیدن گزارشهای هر کدام از نماینده‌های این اتحادیه‌ها و هماهنگی‌‌شان برای راهپیمایی مشترک و برنامه ریزیشان برای اعتصاب عمومی‌ هیجان زده شدم. تنها جلساتی که قبلا از این جنس رفته بودم، سخنرانی‌‌های فستیوال مارکسیسم لندن در دو سال گذشته بوده که در آن هم با توجه به سلیقه‌ام صرفا پای سخنرانیهای تئوریک نشستم. چیزی که در دانشگاه هم نمونه‌اش پیدا می‌شود. اما جلسه‌ی امروز از جنس کنش و تقسیم تجربه‌ها و دعوت به همبستگی‌ بود. مثلا سخنران مهمان، که از سازماندهان دانشجوهای اعتصابی کبک بود، از لزوم تداوم در حرکت اعتراضی بنابر تجربه‌ی شش ماه اعتراض و اعتصاب خودشان گفت. 

بدون اغراق همه‌ی آدمهای آن سالن، عضو اتحادیه صنفی خودشان بودند. این را از سوال‌هایی که می‌پرسیدند حدس زدم و از اینکه هر کدام بلند می‌شدند و از برنامه‌ی اعتراضی صنفی‌شان در روزهای آینده می‌گفتند و دیگران را دعوت می‌کردند که به آن‌ها بپیوندند. دست آخر بغل دستی‌‌ام پرسید چه کاره‌ام، توضیح که دادم دومین سوالش این بود که عضو اتحادیه‌تان هستی‌؟ نمی‌دانم چرا یاد دوستی‌ افتادم که می‌خواست اتحادیه اساتید دانشگاه‌های ایران را راه بیندازد و همکارانش، دوستان سابق و فعلی‌، مسخره‌اش می‌کردند. 

طولانی‌ شد. فقط دوباره بر توریست بودنم تاکید کنم نه از آن جهت که بخواهم فاصله‌ام را با این ماجرا حفظ کنم، نه، خیلی‌ هم دوست داشتم که امکانش بود و می‌توانستم کاری کنم. تاکیدم برای توجیه این هیجان‌زدگی از سر ندید بدیدی است که در تمام این یادداشت موج میزند. وگرنه قطعا خیلی‌ها خودشان تجربه دارند و مثل من فقط دست مردم ندیده‌اند. 


این یک عکس نیست

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱

اگر بگویم تصادفا سر از صفحه‌ی فیسبوک کمپین ( حالا مگر غیرفیسبوکی‌اش را هم داریم که تاکید کردم روی فیسبوکی بودنش؟) «نه به حجاب اجباری» در آوردم دروغ گفته‌ام. دوستی  دو سه روز پیش لینک داده بود و باز کردم و دیدم همین طور عکس مشاهیر است که آپلود می‌کنند به عنوان کسانی که از این شعار/خواسته/مطالبه حمایت کرده‌اند. بحث‌ در مورد کمپین و اینکه چرا حالا سر و کله‌اش پیدا شده بماند برای رفقای دیگر. برای من اما عکسی که سر در صفحه گذاشته‌اند دافعه‌ی عجیبی داشت.

عکس سر در صفحه زنی را نشان می‌دهد پشت به دوربین با لباس و شال سفید و موهای بلند. سیاهی‌ گیسوان تا کمر رسیده‌اش می‌خواهد تاکیدی باشد بر ایرانی بودن صاحب عکس که تایید دوچندان آن برج میلاد پس زمینه‌ی تصویراست. اما صورت زن پیدا نیست و این اصلا نشانه‌ی خوبی نیست. وقتی زنی که نماد کمپین نه به حجاب اجباری است، نمی‌تواند به دوربین خیره شود و خواسته‌اش را فریاد بزند، چیزی این وسط ایراد دارد. وقتی زنی که نماد کمپین است، پشت به دوربین از بازدید کننده‌ها طلب لایک می‌کند و به دنبال حمایت است، یک جای کار می‌لنگد. نمی‌خواهم این واژه را به کار ببرم، اما کل این تصویر چیزی جز انفعال به من بیننده نشان نمی‌دهد.

کاش اقلا به جای برج میلاد، عکس برج آزادی را گذاشته بودند. آن وقت شاید زن بر می‌گشت، به ما نگاه می‌کرد و چیزی را فریاد می‌زد.


از رفتن‌هایمان حماسه نسازیم

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

بعد از آنکه تقی رحمانی از رفتن اش نوشت، توجیه رفتن بحث خیلی از محافل مجازی و حقیقی شد که اعضایشان «رفته» بودند. البته اینکه من فقط این طرف بحث را دیده ام حکایت از واقعیت دردناکی دارد که همه ی دوستانم رفته اند و من هم دیگر با آنهایی که مانده اند حشر و نشری ندارم جز اینکه گاهی در ایمیل یا چت به هم بگوییم چه خبر و هوا خیلی سرد شده است. هر دو گروه در دنیاهای موازیبه زندگی ملالت بارمان ادامه می دهیم.


یکی سالها پیش برای درس خواندن آمده، آن یکی همین اخیر فرار کرده، یکی حکم قضایی دارد و نمی تواند برگردد، یکی پناهنده است، آن یکی کار خوبی دارد که قبلا نمی توانست داشته باشد، یکی بی دردسر می رود و می آید اما آنجا را دوست ندارد و آن یکی نمی داند بالاخره کجا می خواهد بماند. آن طرف داستان هم همین است، یکی کار خوبی دارد، آن یکی در خانه ی پدری است، یکی باور دارد که با ماندن تاثیرگذارتر است، آن یکی ممنوع الخروج است، یکی دنبال پذیرش است و ....


هر کدام از ما داستانی داریم و هر کدام از آنها داستانی دارند. اما یادمان باشد از رفتن هایمان حماسه خلق نکنیم و یادتان باشد از ماندن هایتان تراژدی نسازید. این جمله را از شماره ده رادیو فنگ برداشته ام، اما جای حماسه و تراژدی را اینجا برعکس کرده ام. اخیرا انگار رفتن حماسه شده است.


اما مهمتر از آن یادمان باشد «ما» و «شما» یی وجود ندارد. این داستان ها، تک قصه هایی از آدم های جدا افتاده نیستند که بنابر «انتخاب شخصی»شان آنها را خلق کرده باشند. این داستان ها محصول یک پدیده ی واحد و یک مسئله ی مشترک هستند که همه مان درگیرش هستیم. وبا اینحال این را می فهمم که از بخت بد من آنقدر خوش شانس بوده ام که جزء خیل روزافرزون رفته ها باشم...


کتاب و کیندل و داستان

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۰

امسال کیندل خریدم به این امید که بیشتر کتاب بخوانم؛ اما فرقی نکرد جز اینکه کتاب دزدی ام بیشتر شد. کتاب های نصفه و نیمه خوانده ی بیشتری هم روی دستم ماند. تازه کیندل داشتن آن قسمت از پز کتابخوانی را هم از آدم می گیرد که کتابی را نخوانی اما بگیری دست ات که مردم فکر کنند با چه آدم روشنفکری طرف هستند. حالا این وسط بی خیال آن بندگان خودعرضه ی خدا شوم و ببینم واقعا چه خوانده ام.

همین امکان خواندن کتاب الکترونیک باعث شد که کتاب هایی را که نویسندگان ایرانی برای دور زدن سانسور روی وب منتشر می کنند بخوانم. مثل «عروسک ساز» مریم صابری که اصلا دوست نداشتم و «قطار ساعت ده به لندن» نوشته ی پونه ابدالی که بد نبود اما توصیه نمی کنم. صرفا چون خیلی در موردشان حرف زده شده نوشتم که آمار را تکان بدهم!

«چاه بابل» رضا قاسمی را هم خواندم که خیلی خوب بود، اما همچنان «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» یک چیز دیگر است که اگر کسی نخوانده باید حتما بخواند. اما بهترین تجربه ی خواندن داستان فارسی مجموعه «سنگر و قمقمه های خالی» بهرام صادقی بود. نسخه کاغذی کتاب را سال ها بود که داشتم و الان هم باید در جعبه های موز خانه ی مامان باشد. هر دوستی که اهل داستان و ادبیات بوده بارها و بارها خواندن کارهای بهرام صادقی را به عنوان یکی از بهترین داستان نویس های ایرانی توصیه کرده بود که جدی نگرفته بودم. اما از وقتی که خواندمش خودم هم مدام به همه توصیه می کنم بخوانند. هنوز بعد از چهل سال تر و تازه و مدرن است.

یکی دیگر از تجربه های خوب امسال البته از نوع کاغذی اش، همشهری داستان بود که قدیم تر بعضی از داستان هایش را آنلاین می خواندم. چند وقت پیش به لطف دبیرتحریریه ی مربوطه چند شماره به دستم رسید و تقریبا همه ی داستان ها را خواندم. از جمله داستانی نوشته ی میروسلاو پنکوف و ترجمه ی امیرمهدی حقیقت به اسم «خریدن لنین» که توصیه می کنم. یک داستان خیلی کوتاه از هاینریش بل هم همین چند وقت پیش خواندم به اسم «ترازوی بالک ها» که همین یک داستان در یک کتاب کوچک منتشر شده و داستان استثمار کارگران یک دهکده در حوالی پراگ است.

دیگر چیزی یادم نمی آید. آنهایی که دوست نداشتم و نصفه و نیمه خوانده ها و کتاب های غیرداستانی و انگلیسی را هم نمی نویسم. شاید در پستی دیگر نوشتم، شاید هم نه.

هوایی که می خواهیم یک روز تنفس کنیم

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۰

شاید این مقدمه ی مقاله بزرگیان در مورد جنبش دانشجویی به حال و هوای این روزهای ما بیاید:

روزي كه تئودور آدورنو در مخالفت با جنبش دانشجويي مي 68 از پليس براي محافظت از دانشگاه كمك خواست و بعد از آن پليس 76 دانشجو را در فوريه سال 1969 روانه زندان كرد، مي‌بايد منتظر فرياد يكي از دانشجويانش بر سر خويش مي‌بود كه با آوايش فضاي خفته كلاس را در برابر يكي از بزرگان مكتب انتقادي لرزاند: «آهاي آدورنو! تو و نظريه انتقادي‌ات با هم مرده‌ايد» و بعد از همين فريادها بود كه بيشتر دانشجويان كلاس درس او را تحريم كردند، نامش معادل آدمي ترسو و سازشگر، طرفدار سرمايه‌داري كثيف بر سر زبان هايي افتاد كه بخش عمده ای از همین مکانیزم و سخنان انتقادی را از خود او آموخته بودند.

اما از سويي ديگر در همان حال ديگر درس خوانده مدرسه فرانكفورت، ماكوزه، پرولتر انقلابي رهايي دهنده را در آن روزها، دانشجوياني مي‌دانست كه بر عليه سيستم سرمايه‌داري آن روز اروپا، پچ‌پچ‌هاي مخفي خود در بوفه و سلف دانشگاه را در خيابان ها و بزرگراه هاي فرانسه و آلمان فرياد زدند، استاد را از دانشگاه بيرون انداختند و عكس‌هاي «چه گوارا» و «ماركس» را به جاي آويزه‌هاي «دوگل» آويزان كردند.

او براي آدورنو نوشت: «ما مي‌دانيم و آنها هم مي‌دانند كه وضعيت انقلابي نيست، حتي پيشا انقلابي هم نيست. ولي اين وضعيت چندان هراس‌آور، خفه كننده و حقارت‌بار است كه شورش عليه آن وادارت مي‌كند تا واكنشي كارشناسانه و زيست‌شناسانه نشان بدهي. ديگر نمي‌تواني تحمل‌اش كني، داري خفه مي‌شوي و به هوا احتياج داري، اين هوايي است كه ما (يا دست كم من) مي‌خواهيم يك روز تنفس كنيم».

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.