"البته سرنوشت تصویر دوپاره «شیرین عبادی» در واقع، سرنوشت تصویر همه زنان در جوامع استبدادی و پدرسالار است که هیچوقت یکپارچه و واقعی، بازنمایی نمی شوند و تنها پاره هایی از آنها به نمایش در می آید. در این میان مهم نیست که مثلا هر کدام از ما که در ایران زندگی می کنیم هر روز با چشم خود می بینیم که از میان همان زنان «بدحجابی» که در خیابان توسط ماموران مورد آزار و اذیت قرار می گیرند، «صندوق صدقات» را با نذر و نیازهایشان لبریز می کنند، یا با چشمان حیرت زده مشاهده می کنیم زنانی را که از سوی بنیادگرایان وطنی، عوامل «دشمن» تلقی می شوند مسجد محل شان را در «مراسم اعتکاف» پر می کنند، و باز هم مهم نیست که زن استشهادی تفنگ به دست «وارداتی» (فلسطینی_لبنانی) هیچ ارادتی هم به بنیادگرایان ایرانی ندارد و به لحاظ مذهب نه شیعه که سنی است و سنی های هم کیش او را در ایران مورد خشونت قرار می دهند، بلکه مهم آن است که بازنمایی و در بوق کردن تصویر چنین زنی برای تقویت فضای جنگی و قطب بندی کنونی جهانی به کار می آید." ( از مقاله "جنجال آش نذری و فمینیست های خطاکار"- نوشین احمدی خراسانی - سایت مدرسه فمینیستی)
به این لیست اضافه کنید عزاداران عاشورا را با حجاب های نصفه نیمه و مشمول طرح امنیت اجتماعی. عکس های فراوانی دیده ایم از آنها با شرح و تفسیرهایی که منع می کردند زنان با چنان قیافه ای عزاداری کنند. برخی آن را ریاکاری خوانده اند و صداقت عزادار را زیر سوال برده اند و بعضی از قداست عاشورا و حسین حرف زده اند که شایسته و نیازمند چنین عزادارانی نیست. نمی دانم، اما زیاد دیده ام این آدم ها را که با صداقت تمام روزه می گیرند و در مراسم مذهبی شرکت می کنند.
تظاهرات مرغ های دریایی و من
چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶
نمی دانم چه پرنده ای است. هیچ گاه ندیده ام اش، اما صبح ها با صدایش به زور چشم باز کرده ام و دم غروب فحشی داده ام اش که چه حالی دارد این چنین چهچهه سر می دهد. مرغ های دریایی را با آن جیغ وحشتناک شان بیشتر می فهمم، چنان جیغ می کشند که انگار در بلایی خانمانسوز دار و ندارشان را از کف داده اند. نه راه پیش دارند و نه راه پس. دلتنگی ای در صدایشان هست که در ضجه های هیچ عزادار عزیز از دست داده ای نشنیده ام. یکی از همین روزها بلایی سر این پرنده ی لوس چهچهه زن خواهم آورد و مرغ های دریایی را دعوت می کنم تا همه با هم جیغ بکشیم.
چالش باورهای بدیهی
سهشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶
می گفت شنیده ام اینجا سیاه ها سورینامی هستند. هنگام ادای کلمه ی سورینامی قیافه اش جوری عوض می شد که انگار دارد حرف منزجر کننده ای می زند. این رفتارش به شدت آزارم داد و مدام نگران بودم نکند کسی مرا همراه او در حال گفتن این چیزها ببیند. بعد که تنها شدم این فکر را بالا و پایین کردم که چقدر از رفتارهای ضدنژادی و ضد دینی و ضد... آزرده می شوم. اما فکر دیگری هم در ذهنم می چرخید که توجیه این باور من چیست. چرا باور دارم نژادپرستی بد است و اگر کسی حرف و رفتاری ضدنژادی انجام دهد کار بد و توهین آمیزی انجام داده است. شاید من هم با زدن برچسب نژادپرست به آن دوست در حال انجام کاری مشابه باشم.
امیدوارم سوء تفاهم نشود، دنبال زیر سوال بردن این باور نیستم بلکه به دنبال پایه ها و توجیهِ باوری هستم که همچنان به آن عقیده دارم.
احمق پنداشتنِ پزشک، بیمار را
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
چند سال قبل پیش پزشکی رفته بودم که در حین نسخه پیچیدن توصیه کرد فلان جایم را با سرکه بشویم. سخنرانی ای هم در باب این سر داد که:" سرکه برای بدن مثل وایتکس می مونه، همه چی رو تمیز و ضدعفونی می کنه. ولی حواست باشه یه وقت از وایتکس به جای سرکه استفاده نکنی ها"! نمی دانم چرا سکوت کردم و بد و بیراهی نثارش نکردم که ابله چرا فکر کردی ممکن است چنین حماقتی بکنم.
گوگل ریدر بدون اتصال به اینترنت
شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶
امکان جدید گوگل ریدر: فیدهایتان را آفلاین بخوانید. با استفاده از دکمه ی آفلاین بالا سمت راست در صفحه ی گوگل ریدر پلاگین مورد نظر را نصب کنید تا بتوانید بدون اتصال به اینترنت تا دوهزار فید را به صورت آفلاین بخوانید.
به جایی برنمی خورد
جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶
در کنفرانسی با یک دختر صرب دوست شدم. حرف های زیادی از کشورش زد و حرف های زیادی از کشورم زدم. نمی دانست حجاب بعد از انقلاب در ایران اجباری شده است. فکر می کرد همیشه این طور بوده و آن تصویر رسانه ای از حجاب یعنی چادر سیاه در ذهنش بود. حق داشت خب، او هم مثل من هم سن انقلاب بود. وقتی چشم باز کردم و فهمیدم در اطراف چه می گذرد، همه در خیابان حجاب داشتند. به نظر بدیهی می آمد و غیرقابل خدشه و حتی غیرقابل اعتراض، ازلی و ابدی. به جایی هم برنخورده است، طبیعی است، خیلی طبیعی. فقط نمی دانم چرا بعد آن جریان دیگر همه چیز طبیعی شده است، دیگر هیچ چیز به هیچ جا بر نمی خورد.
پیچیدگی احترام به عقاید
چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶
دوستی داشتم با ظاهری مذهبی. همان که عادت کرده ایم بنا بر آموزش یا چه مبنایی نمی دانم نشانه ی مذهبی بودن بدانیمش: ریش. این گزاره که ظاهری مذهبی داشت، تنها همان معنا را می رساند و نه هیچ چیز دیگری شبیه اینکه ظاهرش مذهبی بود، اما مذهبی نبود. یا نه حتی این معنا که ظاهرش مذهبی بود و مذهبی هم بود.
رفته بودم موسسه ای برای کاری، تصادفا آن دوست تازه آشنا را موقع ورود دیدم. روسری ولنگ و وازی سرم بود و ناخود آگاه دستانم برای مرتب کردن روسری و پوشاندن موهایم رفت. همان وقت به شدت از آن رفتار شرمنده شدم و هنوز هم ناراحت ام برای آن احترام بی جا. نمی دانم اصلا توجه کرد یا نه، من که یادم نمی رود اما یاد گرفته ام ساده انگاری در احترام به دیگران گاهی منجر به بی احترامی بدتری می شود.
غزه در وبلاگستان فارسی
سهشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶
دیشب، در واقع نیمه شب، بی خبر از اخبار گشتی در وبلاگستان می زدم که دیدم سیبیل دادش در آمده : چه نشسته اید، فاجعه ای در غزه در حال وقوع است. لینک ها را دنبال کردم و در تنهایی اشکی ریختم و احساساتی شدم و کلی لینک در گوگل ریدر و در نتیجه در لینکدونی این کنار ردیف کردم. همه ی بحث و دعواهای بالاترین را هم در این موضوع خواندم. نظرها قابل پیش بینی و از این دست بودند که تقصیر خودشان است یا عرب هستند حق شان است یا حکومت ما به آنها کمک می کند بس شان است و یا چرا نگران سرمازدگان کشور خودمان نیستید. کلی هم شاکی بودند از لحن هیجان زده ی سبیل که به ایرانی ها توهین کرده است. نمی خواهم از مغلطه آمیز بودن این واکنش ها بنویسم، حتی نمی خواهم از مظلومیت مردم غزه در محاصره بگویم. قابل توصیف نیست تنهایی شان در میانه دعواهای بین المللی و حتی دعواهای ما بر سر آنها که به تنها کسانی که فکر نمی کنیم آن مردمان بی پناه هستند و مدام مغلطه می کنیم. خودتان فیلم ها و عکس ها و گزارش ها را ببینید.
حرف ام چیز دیگری است. در میان نظرها دیدم تک و توک به توجه کیهانیان به حودر اشاره کرده بودند و گفته بودند حالا که دانشجویان در بند هستند سبیل نباید به حودر لینک بدهد که برای آنها مشکل ایجاد می کند. چیزی از درستی این ادعاها نمی دانم، اما باز هم دیده ام استدلال هایی شبیه این که نباید با لینک دادن به کسی باعث تقویت جریانی یا کسانی شد. نمی دانم، آیا واقعا این اتفاق می افتد، آیا لینک دادن تنها توجه دادن به یک اتفاق نیست مستقل از موافقت یا مخالفت؟
پی نوشت: شاید همین سوال را بشود در مورد بالاترین هم مطرح کرد. یعنی آیا کاربران بالاترین لزوما به لینکی رای می دهند که با محتوای آن موافق هستند یا صرفا برای بالارفتن و دیده شدن لینکی که به نظرشان مهم است به آن رای می دهند. به نظر می رسد عموما گزینه اول را انتخاب می کنند.
پی نوشت تر: البته همان ها که می گویند بایکوت نکنید کار خوبی نیست، موقع لزوم از همان استدلال لینک نشانه ی موافقت است استفاده می کنند و گزاره های عجیب درباره اعتقادات لینک دهنده می سازند و به او نسبت می دهند. (به شدت تلاش می کنم کار به پی نوشت بعدی نکشد، من همان بروم خاطرات هلندم را بنویسم کار به معقولات نداشته باشم بهتر است).
اطمینان به پت پستچی
دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶
یکی از چیزهایی که اینجا تحت تاثیر قرارمان داده است، حجم عظیم کارهایی است که با پست انجام می شود. بسیاری از کارهای اداری را با پست انجام می دهند که امنیت و سرعت لازم را برای این کار دارد. برای مثال کارت ای تی ام بانک را که تقاضا داده بودم با پست فرستادند، بعد رفتم شعبه بانک و فعال اش کردم. مدام هم می روم تمبر و پاکت و کارت پستال می خرم و برای دوستان و آشنایان می فرستم تا از نوشتن نامه های غیرالکترونیک لذت ببرم.
یک بار هم با اعتماد به پست کار عجیبی کردیم. اینکه می گویم عجیب از نظر خودمان است، با توجه به سابقه ای که از پست در ذهن تمام ما هست: کند و نا امن. آلمان که بودیم دوستی کلید خانه اش را داد تا به شهرشان که رفتیم شب را آنجا بمانیم. یعنی در شهر ثالثی پیش هم بودیم و او می رفت مسافرت و ما هم در حال گشت و گذار شهر به شهر می چرخیدیم. خلاصه خستگی سفر از رفتن به شهر و خانه ی آن دوست منصرف مان کرد. به پست خانه رفتیم و کلیدش را برایش پست کردیم. کلید بدون هیچ مشکلی قبل از برگشتن اش از سفر به خانه اش رسیده بود.
فقط عکس نگیریم، تجربه کنیم
یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶
ساختمان شهرداری هانوفر یکی از جاهایی است که در جنگ جهانی آسیب جدی ای ندیده است. در این عمارت چهار ماکت هانوفر را از زمان های مختلف تاریخ این شهر ساخته بودند. یک نمای بسیار قدیمی از حول و حوش سالهای 1600 و یک نمای جدید که مربوط به ده سال گذشته بود. دو نمای دیگر اما بسیار تکان دهنده بودند، یکی درست قبل از جنگ و دیگری ویرانه های پس از جنگ را نشان می داد. روزی که آنجا بودیم تعطیلات سال نو بود و شهرداری کارهای اداری اش را انجام نمی داد، یعنی دفتر شهردار و مدیران و معاونان و... بسته بود. اما ساختمان برای بازدید مردم باز بود و از رفت و آمد ها هم به نظر می رسید مراسم عروسی ای در آنجا برگزار شده بود.
شنیده بودیم در طبقات بالای ساختمان جایی هست مشرف به شهر که نمایی زیبا از هانوفر را می شود دید. به دنبال یافتن آنجا تمام ساختمان شهرداری را بالا و پایین رفتیم و از پله ها و آسانسورها و اتاق های غریبی رد شدیم . یک آن موقع ورود به یک اتاق و خارج شدن از در دیگرش به سرم زد، شاید با رد شدن از این در سر از جنگ جهانی دوم در بیاورم و یک افسر نازی آن پشت منتظرم باشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)