www.flickr.com

از خاطرات یک زبان نفهم

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

رفتم کتابفروشی کتاب درسی کلاس هلندی بخرم. قفسه کتاب های زبان را گشتم، نبود. سراغ فروشنده رفتم و به انگلیسی پرسیدم دنبال فلان کتاب می گردم و برای اطمینان کاغذ یادداشتی را هم که اسم کتاب را روی آن نوشته بودم نشان اش دادم. نگاهی کرد و به هلندی تند و تند چیزهایی گفت. این بار نگفتم ببخشید من هلندی نمی فهمم لطفا انگلیسی حرف بزنید. فقط نگاه اش کردم. خودش وسط حرف هاش فهمید کسی که دنبال کتاب آموزش هلندی آن هم مقدماتی اش می گردد، حتما هلندی نمی فهمد. کلی معذرت خواست و کلی خندید و حرفهایش را به انگلیسی تکرار کرد.

نفرتی که آن زیر میرها می پرورانیم

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

یکی دو روز پیش فیلم ملنا را بعد از مدتها خاک خوردن گوشه خانه دیدیم. برای من چشم چرانی ها و خواهش های مردان فیلم تنها زرق و برقی بود برای نشان دادن آن صحنه ای که زن ها ملنا را بیرون می آورند و کتک می زنند. ناراحت کننده است، امااین نمود بیرونی و ترجمه صریح احساسات یک زن است نسبت به زن دیگری که رقیب می داندش. خیلی شبیه رفتار مردم و به خصوص زن ها در فیلم قدمگاه با زن زیبایی بود که از جای دیگری می آمد. (ایده این مقایسه از نیماست).

پی نوشت: ظاهرا فیلم دو نسخه داشته است و آن که ما دیدم کلی از صحنه هایش حذف شده بود. بعد از دیدنش نسخه کامل اش پیدا کردیم، البته با زیرنویس ترکی.

فلفل سیاه

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

مدرسه نمی رفتم هنوز. باید چهار پنج ساله بوده باشم، وقتی که بیشتر خانه مامان بزرگ بودم تا خانه خودمان. خاله لویا (همان رویا به زبان آن وقت هایم) در حال آماده کردن کوکو یا چیزی شبیه این بود و من هم آن دور و بر فضولی می کردم. داشت نمک و فلفل و زردچوبه "به میزان لازم " را اضافه می کرد که با نگرانی داد زدم: "مواظب باش اشتباهی فلفل نریزی!" فکر می کردم فلفل فقط به درد تهدید بچه های بی ادب می خورد.

المپیک و اتوبوس دوطبقه

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

شهرهای بزرگ نمادهایی دارند که همه دنیا آنها را می شناسند. همین تجربه مشترک است که مثلا لندن را هیجان انگیز می کند، وقتی اولین اتوبوس دوطبقه (Double Decker) را می بینی با کلی هیجان به همراهانت نشانش می دهی و عکس می گیری. در اختتامیه المپیک هم ازهمین ایده برای تحویل پرچم المپیک به شهردار لندن استفاده کردند و با آوردن اتوبوس دوطبقه وسط زمین مراسم هیجان انگیزی درست کردند.
اولین بار اسم این اتوبوس ها را در کتاب زبان راهنمایی مان یاد گرفتم. ماجراهای سندی و سو در آن کتاب های قرمز و زرد و بنفش (Look,Listen & Learn) خاطره مشترکی برای ماست که به آن مدرسه اجق وجقی می رفتیم !

نسل دومی ها

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۷

نسل دومی های مهاجر موجودات عجیبی هستند. این چند روز با دوتایشان سر و کله زدیم. به شدت دوست دارند از ایران بدانند و عکس ها را با هیجان خاصی نگاه می کردند. دوست دارند ایران را ببینند و حسرت عجیبی در حرف ها و رفتارشان هست. خوشحالم که جایشان نیستم و برای همین از ساختن یک موجود نسل دومی وحشت دارم.

لینک دادن یا ندادن

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

یک سوالی مدتهاست در ذهنم چرخ می خورد و جواب درستی برایش ندارم. وقتی به نوشته یا عکس یا هر چیز دیگری لینک می دهید منظورتان چیست. تایید، تکذیب، مسخره کردن یا چی؟ مثال من لینک دادن به این عکس کلاشینکف دیجیتال است که واکنش های متنوعی داشت و برایم جالب بود. اگر خود عکس کلاشینکف را هم نوعی لینک دادن به یک آگهی دیواری حساب کنیم، سوال این است که گذاشتن چنین عکسی در وبلاگ را چطور تفسیر می کنید. لینک دادن به آن را چطور؟ مثال های دیگرش لینک دادن به تک نوشته ها یا حتی کل وبلاگ هایی است که خلاف جریان اصلی وبلاگستان هستند. خلاصه داستان عجیبی است.

تضاد انگلیسی

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

اگر در این چند روز زیر ماشین نروم شانس آورده ام. هربار که می خواهم از خیابان رد شوم با خودم می گویم اول راست، بعد چپ.

خیال بافی های یک شیشه پاک کن

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

طبق پیش بینی هواشناسی که معمولا باید به آن اعتماد کرد، قرار است امروز باران شدیدی ببارد. با این حساب نمی دانم این شیشه پاک کن های شهرداری که با جرثقیل شیشه خانه ها را از بیرون تمیز می کنند، امروز با چه انگیزه ای این کار انجام می دهند. دو ساعت بعد نتیجه کارشان کلا به گند کشیده می شود و می ماند پولی که ما باید بابت این کار به عنوان مالیات زیبایی شهر به شهرداری بدهیم.
شرط می بندم انگیزه شان دید زدن خانه های مردم است! من اگر بودم دوربینی هم به گردنم می آویختم و از خرت و پرت های خانه ها عکس می گرفتم، نمایشگاه خوبی می شود از آن راه انداخت. البته بعدش نمی دانستم چه طور باید جواب شکایت ملتی را بدهم که بی اجازه از خانه شان عکس گرفته ام.

گربه سیاهه

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷


رفته بودیم یک رستوران مکزیکی برای رفع تنوع. غذا را که آوردند گربه سیاه و بی نهایت خوشگلی مدام زیر میز می چرخید و نگاهمان می کرد. به نظر حامله می رسید و برای همین خیلی وسوسه شدم بهش غذا بدهم. اما فکر کردیم بعید است گربه ای در رستوران زندگی کند و شکمش سیر نباشد، این کارها هم از فضولی گربه ایش بود. برای اینکه وقتی مشتری های جدیدی آمدند رفت سراغ آنها تا نگاهشان کند. خلاصه موقع حساب کردن از گارسون پرسیدم حامله است و گفت نه. عمل اش کردیم و رحم اش را در آوردیم، برای اینکه در یک سال گذشته چهار بارحامله شده و دکتر گفته بود اگر باز هم حامله شود می میرد. خب این هم از دردسرهای نگه داشتن گربه ماده. اما خیلی ناز بود.

Show must go on

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۷

این یادداشت پرویز جاهد درباره شکیبایی در وبلاگ زمانه ، آمده زیر ابرو بر دارد زده چشم طرف را کور کرده. اگر نخواهم حرف در دهان نویسنده بگذارم، احتمالا خواسته بگوید یک نفر را با تمام ویژگی هایش ببینیم و در واقع کل این ویژگی هاست که آن شخص را ساخته است. اما نمی دانم چرا با این شروع کرده که از بازی شکیبایی خوشش نمی آید و بعد هم خواسته ماجرا را بکشاند به اخلاق و ارزش های اخلاقی و هنرمندان الگوی جوانان اند و حیف است و این داستان ها. پس با این اوصاف دارم حرف در دهان نویسنده یادداشت می گذارم و چیزی را که خودم دوست داشته ام از آن خوانده ام. به هر حال جای فکر کردن دارد که مثلا حافظ با همه خصوصیاتش بود که حافظ شد. به قول این وبلاگ :" كي تضمين مي‌دهد بدون آن تكه‌هاي كوچك دردآلود ما همچنان صاحب تعدادي از بزرگترين آثار دنيا بوديم."

پی نوشت: "اتوبوس شب" ساخته کیومرث پوراحمد و بازی خسرو شکیبایی را در همین چند روز اخیر دیدیم، در واقع بهانه اش مرگ شکیبایی بود. این جمله که "کی تضمین می داد..." در این فیلم کاملا آشکار بود.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.