www.flickr.com

بازگشت سید ضیا

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

در روزهای آخر کابینه، سیدضیا برای یکایک زندانیان پیغام فرستاده بود که اگر فلان مقدار پول فراهم نکنند، تیرباران خواهند شد. مدرس با صدای بلند به آورنده‌ی پیغام گفته بود: "از قول من به این پسرعمو بگویید، باید همان روز اول که ما را گرفتی این کار را می‌کردی، چون نکردی، دیگر ممکن نیست و باید بروی".


از کتاب از سیدضیا تا بختیار/ مسعود بهنود

آنها هم خدا دارند و واقعا به خدایشان معتقدند

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

الکس فرگوسن: "فینال جام حذفی اسکاتلند بود؛ با سلتیک بازی داشتیم؛ در دقیقه 89 آبردین 1-0 جلو بود. روی نیمکت آبردین از خدا خواستم این بازی زودتر تمام شوم تا قهرمان شویم. توی چند دقیقه دو گل خوردیم و سلتیک جام را گرفت. برگشتم هواداران سلتیک را دیدم و به خودم گفتم: خوب، الکس، اینها هم خدا دارند و حتما هم زمان با تو داشتند برای قهرمانی تیمشان دعا می کردند؛ از آن روز به بعد دیگر وسط هیچ مسابقه ای منتظر کمک خدا نبودم."

از وبلاگ مجمع دیوانگان که او هم از هفته نامه مردم و جامعه داستان را نقل کرده است.

مرگ خانه

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

تعداد نام های جدید روی سنگ قبر گیجش کرد. چند سال بعد از مهاجرت او، عمویش به خاک سپرده شده بود، بعد عمه اش، و سرانجام، پدرش. نام ها را با دقت بیش تری خواند؛ برخی به اشخاصی تعلق داشت که تا آن لحظه گمان می کرد هنوز زنده اند؛ سرگشته و حیران ماند. آن مردگان ناراحتش نمی کردند (کسی که تصمیم می گیرد کشورش را برای همیشه ترک کند، باید خودش را آماده کند که دیگر هرگز خانواده اش را نبیند)، اما این حقیقت که هیچ خبری از مرگ آنها دریافت نکرده آزارش می داد.
پلیس کمونیست نامه های ارسالی به مهاجران را بررسی می کرد؛ آیا ترسیده بودند برایش بنویسند؟ به تاریخ ها دقت کرد: دو مرگ آخر پس از سال 1989 رخ داده بودند. بنابراین فقط به خاطر احتیاط نبود که از نوشتن نامه برای او دست کشیده بودند. حقیقت بدتر از این بود: از نظر آنها، "او" دیگر وجود نداشت.

از جهالت / میلان کوندرا/ آرش حجازی/ نشر کاروان

تولد سیاسی

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

تولد هانا، دخترخاله دو ساله ام، 22 خرداد است. روز انتخابات. خاله مربوطه برگشته به رها، خواهر بزرگ این بچه،  گفته پول دادیم تلویزیون روزشمار تولد هانا را بگذارد بالای صفحه. طفلک باور کرده و با حسرت پرسیده پس چرا برای تولد من این کار را نکردید؟ مادر بدجنس جواب داده این ماجرا جدید است و موقع تولد تو این کار را نمی کردند. 

Derdia با مردمانی غریب

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

1- اهالی دردیا (Derdia) مردمان عجیبی هستند. وقتی به هم می رسند سرشانه یکدیگر را می بوسند. اگر به دردیا سفر کردید حواستان باشد اصلا دستتان را برای دست دادن جلو نبرید، این کار بسیار توهین آمیز است. آنها هیچ وقت "نه" نمی گویند و به جای نه با حرکات سر به نشانه تایید چند بار تکرار می کنند: بله، بله، بله. در دردیا زن ها در حضور مردها کاغذ قیچی نمی کنند و مردها هم در حضور زن ها با خط کش خط نمی کشند. یادتان باشد هیچ وقت علت رفتارشان را نپرسید، سوال توهین آمیزی است و جواب تان را نخواهند داد. 

2- من هم چند هفته پیش برای اولین بار بود که اسم دردیا را می شنیدم، وقتی در دوره یک روزه ای همراه ده دوازده دانشجوی دکتری دیگر، نقش یک دردیایی را بازی کردم. اسم این کارگاه یک روزه "ارتباط و همکاری بین فرهنگی" بود و قرار بود برج سازی برای دردیا را بازی کنیم. توزیع ملیتی شرکت کننده ها هم خیلی جالب بود. 4 هلندی، سه ایرانی، دو ترک، یک هندی، یک یمنی، یک بلژیکی، یک اتیوپیایی و معلم مان که یک فرانسوی مقیم هلند بود. به جز من و یک دختر ترک، بقیه کلاس پسر بودند.  در بازی دردیا قرار بود دو نفر مثلا مهندس باشند و از کشور دیگری بیایند تا به ما دردیایی ها برج ساختن بیاموزند. معلم از همان اول گفت می دانم این همان کلیشه معروف و احمقانه مهندس سفید و کشورهای جهان سومی است، اما بیایید این بازی را انجام دهیم تا از رفتارمان چیزهای جدیدی یاد بگیریم. 

3- نقش دو مهندس را از روی قرعه  قرار شد یک پسر هلندی و یک پسر هندی بازی کنند. یک بار پسر هندی برای آشنایی با محیط به دردیا آمد و کلی باعث تفریح شد، تا یاد گرفت نباید دست بدهد و سرشانه ها را ببوسد.  وقتی هم می پرسد آیا بلدیم برج بسازیم و می گوییم "بله، بله، بله" منظورمان این نیست که بلدیم. در سفر بعد همکارش هم با وسایل آمد، کاغذ و قیچی و خط کش و مداد و چسب. پسر هلندی انگار که با بچه ها یا عقب افتاده ها طرف است شروع کرد به توضیح بدیهیات که مثلا این کاغذ است و این قیچی. البته این رفتارش را بعد از بازی معلم به این شکل نقد کرد. بعد که خواست کاغذها را خط بکشد، من و آن دختر دیگر با نشان دادن اینکه ناراحت شده ایم میز را ترک کردیم. پسر هلندی با مسخرگی پرسید به مداد حساسیت دارید؟ همین حرف هم بعد از بازی موضوع بحث شد، و معلم گفت اول مشاهده کنید بعد حرف بزنید. به طرف گفت حرف ات مثل این بود که احساس بامزگی کنی و به یک مسلمان بگویی به الکل حساسیت داری؟ کاری که به من و آن دختر ترک سپردند بریدن کاغذها بود. برای همین کاغذهای خط کشی شده را از پسرها می گرفتیم می بردیم سر یک میز دیگر می بریدیم و بعد تحویل می دادیم به گروه دیگر برای چسب کاری. یک بار یکی از مهندس ها به سراغ مان آمد تا ببیند چه کار می کنیم، پسر ترک هم گروه مان خیلی جالب نقش غیرتی شدن را بازی کرد و او را کنار کشید. 

4- خیلی زود یک برج کاغذی چند طبقه درست کردیم و بازی تمام شد. اما معلم در نقد کارمان گفت خیلی وظیفه محور بودیم و فقط به فکر ساختن برج بودیم تا جایی که حتی به مهمانانمان چای یا قهوه تعارف نکردیم. به هیچ وجه هم سعی نکردیم و نکردند که با هم گپ بزنیم و از کشور آنها بپرسیم یا آنها از دردیا بپرسند. در واقع روابط مان بیشتر ماشینی بود تا انسانی. می گفت گروه های دیگری را دیده که در این بازی برج را فراموش کرده اند با هم دوست شده اند. یا در بهترین حالت هر دو کار را انجام داده اند.

5- تجربه خیلی خوبی بود. در طول روز فرصت شد تا با وینسنت (معلم) درباره اصل خیرخواهی دیویدسون حرف بزنم. البته اورشته اش فلسفه نبود و چیزی در این مورد نمی دانست، اما حرفهای من را به نقد امپریالیسم و جهانی سازی شبیه می دید. ماجرا در واقع به فلسفه و معناشناسی بر می گردد، در این  آزمایش فکری  یک زبان شناس به قبیله ناشناخته ای برمی خورد و سعی می کند زبان شان را ترجمه کند. اما بنا به گفته کواین در این راه عدم تعین ترجمه سد راه است و دیویدسون می گوید با خیرخواهی یعنی فرض گرفتن بیشترین شباهت حسی و فکری و رفتاری با آنها بیشترین معنا را می توان منتقل یا ترجمه کرد. در کل این جریان که وقتی به یک جای ناشناخته می روی سعی می کنی زبان(در مثال قبیله دیویدسون و کواین) یا فرهنگ شان را بشناسی، یا سعی می کنی خیلی باز و با گشاده دستی آنها را تفسیر کنی؛  در همین رفتار به نوعی فرهنگ خودت را مرکز قرار داده ای. (Ethnocenterism

مثل سگ

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

"... هر آن منتظر بودم سوال پیچم کند. اما گویا به این زودی ها خیالش را نداشت. یا شاید هم این شگردی بود برای در هم شکستن مقاومتم و حالا چرا گمان می کرد خیال مقاومت دارم بماند. راستش من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگ می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید."

همنوایی شبانه ارکستر چوبها/رضا قاسمی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ ششم 1384


ترس از عکاسی به مثابه شلیک

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

همیشه سختم است از آدم ها عکس بگیرم و البته به نظرم جالب ترین سوژه های عکاسی آدم ها هستند. بیست دقیقه باید در ایستگاه اتوبوس منتظر می ماندیم و طبق معمول رفتم توی نخ آدم ها. خانمی با کفش پاشنه بلند صورتی و یک دسته گل رز صورتی آن طرف تر نشسته بود و با موبایل اش بازی می کرد. صورتش معلوم نبود و تقریبا پشت اش به من بود. دوربین را در آوردم و از آن ترکیب صورتی عکس گرفتم. کمی بعد پسری ترک یا عرب یا بهتر است بگویم خاورمیانه ای به سراغ ام آمد و به انگلیسی گفت می تواند چیزی بپرسد؟ سوالش این بود که چرا بدون اجازه از آدم ها عکس می گیرم. می توانستم بگویم من از آن پرنده روی زمین عکس گرفتم نه از آدم ها. اما پرسیدم مطمئنی که باید اجازه بگیرم. گفت بله این انسانیت است و من دوست ندارم از من عکس بگیرند. گفتم مطمنن باشید از شما عکس نگرفتم. رفت پی کارش، اما ما را تا خانه درگیر بحث حریم خصوصی و اخلاق و این قضایا کرد. 
فکر کردم ماجرا را بنویسم و نظر شما را بدانم. به خصوص آنهایی که به طور حرفه ای عکاسی می کنند. آیا عکس گرفتن تجاوز به حریم خصوصی است؟ می توانستم از منظره ای عکس گرفته باشم و تصادفا آن آدم هم در عکس بوده باشد. یا حتی می توانستم وانمود کنم از منظره عکس می گیرم و از آن آدم عکس بگیرم. اصلا آیا حضور در یک مکان عمومی به منزله قبول این نیست که دیده می شوی و احیانا به هر نحوی ثبت می شوی؟ آیا حساسیت آن پسر با رنگ موی اش رابطه ای دارد؟ یعنی آیا ما شرقی ها بیشتر احساس عدم امنیت یا بهتر بگویم عدم امنیت اطلاعاتی می کنیم؟ 
بحث پیچیده ای است و می دانم مثل هر بحث دیگری در اخلاق عملی جواب روشنی برایش وجود ندارد. اما فکر کردن به آن از جنبه های مختلف جالب است. احتمالا باید چیزی به اسم اخلاق حریم خصوصی وجود داشته باشد، دارم دنبالش می گردم. 

بدفهمی‌های داروینیسم

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۸

1- [...] و سعی کردم موضوع را عوض کنم. بحث علم شد و داروین، با خوشحالی از این موضوع استقبال کردم اما [...].


 
2- این بحث باعث شد بفهمم چه تصورات عجیب و غریبی از این موضوع وجود دارد.  یکی از مشکلات مردم با Evolution  اشتباه گرفتن آن با مفهوم پیشرفت است. بعد از داروین زیست‌شناس‌های زیادی آن را با رویکرد پیشرفت‌گرایانه تفسیر کردند، به این معنی که همه چیز در این فرآیند رو به پیشرفت و بهتر شدن دارد. برای همین است که بحث خلقت‌گرایی در مقابل Evolution  انسان اهمیت پیدا می‌کند، در واقع مسئله به سادگی رویارویی این دو دیدگاه نیست. حتی کسانی‌ که خود را دیندار نمی‌دانند و به خلقت اعتقادی ندارند نمی‌توانند قبول کنند انسان در طول میلیون‌ها سال از مثلا میمون به شکل فعلی رسیده است.


 3- مشکل دیگر این است که مردم دوست دارند Evolution  و تحولات زیستی و حتی همه تغییرات جهان دارای ساز و کاری هدفمند باشد. یعنی حتی با اینکه به خدا باور ندارند نمی‌توانند باور کنند ساز و کار این تغییرات حیرت‌انگیز در طول تاریخ کاملا بی‌هدف بوده باشد. در واقع به قول ریچارد داوکینز برای‌شان قابل قبول نیست که پشت همه چیز در طبیعت یک "ساعت‌ساز کور" باشد. بعضی آماده شدن شرایط برای به وجود انسان را هدف اصلی این همه تغییر در طول تاریخ حیات می‌دانند. یعنی حتی اگر خداباور هم نباشند برای انسان جایگاه ویژه‌ای در طبیعت قائل هستند.


 4-  قبول کردن تغییر گونه‌های زیستی زیاد هم سخت نیست و مردم این موضوع را نسبتا راحت قبول می‌کنند. در واقع در زمان داروین هم موضوع تغییر و تحول در گونه‌ها خیلی راحت پذیرفته شد، برای اینکه شواهد زیادی برای آن وجود داشت و قبل از آن هم زیست‌شناس‌های دیگری در این مورد نوشته بودند. اما مشکل اصلی مردم با داروین مکانیسمی بود که برای این تغییرها پیشنهاد داده بود. در واقع نکته اصلی نظریه داروین Evolution   نبود، ایده جدید و بسیار ساده‌ داروین نظریه "انتخاب طبیعی" بود. اما مردم نمی‌توانستند و همچنان نمی‌توانند باور کنند تمام این تحولات شگفت‌انگیز با یک یک ساز و کار کاملا طبیعی رخ داده باشند.


 5- در بند آخر هم باید بگویم  از واژه "تکامل" استفاده نمی‌کنم دقیقا برای اینکه مفهوم پیشرفت در آن وجود دارد و مردم را به اشتباه می‌اندازد. اما این بدفهمی فقط در زبان فارسی و به خاطر ترجمه نیست؛ بعد از داروین همیشه گروه‌هایی بودند که پیشرفت‌گرا بودند و تغییرات را در جهت پیشرفت تفسیر می‌کردند. بعضی‌ها Evolution  را در فارسی به "فرگشت" ترجمه کرده‌اند، اگر برایتان آسان است از ان استفاده کنید.


پی‌نوشت: بدفهمی‌های دیگر را در کامنت‌های این صفحه در بی‌بی‌سی ببینید.


گرمایش جهانی و فلسفه

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

1- در کنفرانس‌های فلسفه‌ی این حوالی (هلند و بلژیک را می‌دانم) رسم است که بعد از سخنرانی یکی از شرکت‌کننده‌ها چند دقیقه حرف می زند و  نظر می‌دهد. در واقع این نظردهنده‌ها از قبل انتخاب شده‌اند، سخنرانی و ادبیاتش را خوانده‌اند و سوال می‌پرسند تا بحث باز شود و بقیه هم وارد بحث شوند. در کنفرانس "مفهوم طبیعت در علوم اجتماعی و طبیعی"، سخنرانی "طبیعت، محیط زیست و اخلاق" نصیب من شد. زیاد خوشحال نبودم که سخنرانی‌های مربوط به پروژه ما را افرادی دیگری انتخاب کرده‌اند، اما بعد نظرم عوض شد. به خصوص اینکه همیشه علاقه‌های محیط زیستی داشته‌ام، اما هیچ وقت به طور جدی چیزی از فلسفه و اخلاق محیط زیست نخوانده بودم. طبق معمول به سراغ دانشنامه فلسفی استنفورد رفتم که خیلی سریع آدم را با ادبیات آن حوزه از فلسفه که نمی شناسد آشنا می کند و به سراغ منابع دیگر می فرستد. 

 2- اگر بخواهیم ردپای فلسفی رابطه انسان و طبیعت را دنبال کنیم، به حضرت ارسطو می‌رسیم که در رساله سیاست لطف کرده فرموده‌اند :" طبیعت همه چیز را به طور ویژه برای انسان ساخته است."  بعد هم جناب امانوئل کانت که در درسهای فلسفه اخلاق می‌فرمایند:"خشونت نسبت به یک سگ ممکن است شخصیت یک فرد را طوری تغییر دهد که تشویق شود همان خشونت را نسبت به انسان هم انجام دهد." همین ردپا را بگیرید تا  فرانسیس بیکن و دکارت و بقیه آقایان فیلسوف که کم از این نظرات گهربار انسان-محور ندارند.

 3- سوال اصلی فلسفه و اخلاق محیط زیست هم همین انسان-محوری است. این موضوع پذیرفته شده‌ای است که آلوده کردن و از بین بردن بخش‌هایی از محیط زیست و مصرف بی‌رویه منابع طبیعی از نظر اخلاقی قابل قبول نیست. اما چرا چنین رفتارهایی خوب نیستند، آیا صرفا به این دلیل که صدمه به محیط زیست نتایج بدی برای خود انسان در حال یا آینده دارد؟ همین رویکرد هم خودش انسان-محور است. فلسفه محیط زیست این فرض ها را زیر سوال می برد و به دنبال استدلال های عقلانی برای اصالت دادن به محیط زیست به جای انسان می گردد. 

 

 

با هفت هزارسالگان سربه سریم

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

گاهی یادمان می رود سن خر پیر را داریم و فکر می کنیم هنوز هجده ساله ایم. این را وقتی فهمیدم که دوستی گفت :"این کیت وینسلت هم سنی ندارد ها".  من هم با تایید حرفش گفتم : "فقط  دو سه سال بزرگتر از ماست". 
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.