خیلی وقت است مستقیم به چشم آدمها نگاه نمیکنم
سهشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰
از دو راهروی طولانی باید رد میشدم که انگلیسیها از ترس آتش سوزی، چند تا در هم آن وسط کار گذاشته بودند. وسط راه آقایی کت شلواری با سر و وضع جدی از یکی از اتاقها بیرون آمد و جلوتر از من در همان جهتی که داشتم میرفتم راه افتاد. چند قدم که رفتیم برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فکر کردم در اتاق شان را نگاه می کند، حتماً چیزی جا گذاشته است. چند قدم بعد دوباره برگشت و نگاه کرد این بار دیگر مطمئن شدم من را نگاه میکند و شاکی شدم. من که دنبالش راه نیفتاده بودم، خودش جلوی من سبز شده بود. طبق عادت «عسس بیا منو بگیر»ِ همیشگی ام مشغول جر و بحث خیالی بودم که باز برگشت و نگاه کرد. خنده ی ابلهانه ای هم تحویلم داد که یعنی دارم باهات بازی میکنم برای من قیافه نگیر. خنده ام گرفت. به در بعدی رسیده بودیم، در را نگه داشت که رد شوم. دوست شده بودیم.
موضوع : آدم ها, از سر شکم سیری, خودم, همین جوری دور هم | 0 نظر »
حنابندون و پاتختی سلطنتی
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰
1- اینکه ملت بریتانیا و بیشتر از آنها ملت دنیا دوست دارند عروسی سلطنتی و حاشیه هایش را دنبال کنند بیشتر از اینکه به خاطر علاقه به خانواده سلطنتی باشد، برای شریک شدن در یک واقعه مشترک است. انگار میخواهند مثل جام جهانی مثلاً چیزی برای حرف زدن داشته باشند یا بتوانند بگویند من هم آنجا بودم و فلانی و بهمانی را دیدم. البته برای مردم بریتانیا ویلیام به خاطر مادرش دایانا شخصیت خاصی است. از همان موقع به دنیا آمدنش جلوی چشم مردم بوده است و همیشه خبرنگارها و عکاس ها دنبالش بودهاند و حتی از چهار دست و پا رفتنش فیلم گرفته اند. تصادف مادرش هم در محبوبیت بیشترش باید تأثیر داشته باشد. احتمالاً چارلز (پدر ویلیام و ولیعهد) هم تا بخواهد نوبت سلطنت اش شود (برای اینکه ملکه سن جنتی را دارد) میمیرد و ویلیام شاه بعدی خواهد بود. اما اینکه ملت این قضیه را دنبال میکنند بیشتر از اینکه طرف چه کسی باشد، چیزی شبیه آن دیوانگی است که ملت برای دیدن تک تک لحظات زندگی ترومن در فیلم «نمایش ترومن» داشتند. اینکه چه می پوشد، کجا میرود و چطور عاشق می شود.
2- ماه هاست که بی بی سی (داخل بریتانیا) ماجرا را پیگیری میکند و در چند هفته اخیر تمرکز بیشتری بر روی آن داشته است. همه چیز هم متمرکز بر روی این عروسی خاص نبود. در این مدت آنقدر مستند تاریخی در مورد خانواده سلطنتی پخش کردند که فکر کنم وظیفه شان در مورد معرفی فرهنگ بریتانیا را به خوبی انجام داده باشند! من خودم مشتری مستندهای تاریخی بی بی سی هستم. حالا اینکه بی بی سی فارسی هم رفته سراغ عروسی سلطنتی و ملت از دستش شاکی اند به هر حال جزئی از کارشان است. بقیه ی زبانها مثلاً عربی و روسی را هم دقیقاً همین صفحه را درست کردهاند و مطالب هم شبیه هم است. به هر حال اسم بی بی سی جهانی در آغاز کارش در سال 1932 «سرویس امپراطوری بی بی سی» بوده و هدفش پخش برنامه برای کشورهای انگلیسی زبان مستعمره برای معرفی فرهنگ و تاریخ بریتانیا بوده است. مشکل از آن بیخ است.
3- در این مستندهای بی بی سی چیزهای عجیب و غیرقابل درکی از رفتار مردم دیدم. مثلاً عروسی الیزابت (که هنوز ملکه نبوده آن موقع) و فیلیپ درست بعد پایان چنگ جهانی دوم بوده است که وضع اقتصادی خوب نبوده و همچنان جیره بندی داشتند. به خاطر جیره بندی شکر دخترهای استرالیایی شکر جمع کردهاند فرستاده اند که مبادا کیک عروسی سلطنتی لنگ بماند! یا مردم بریتانیا پول فرستاده اند برای اینکه لباس عروسی آبرومند باشد. این دیوانگی ها را اصلاً نمی فهمم. برای ما که در طول تاریخ چشم دیدن حاکمان خود را نداشتهایم غیرقابل درک است این مسخره بازیها. یا مثلاً موقع به دنیا آمدن ویلیام رفته بودند جلوی کاخ باکینگهام جمع شده بودند آواز میخواندند «پسره، پسره». حالا ما هم کم نداشتهایم ظاهراً؛ نگاه کنید ببینید مهستی برای به دنیا آمدن رضا پهلوی چه جفنگی خوانده است! میشود توجیه کرد که این مداحانه و سفارشی بوده و آن دیوانگی خودجوش مردمی است. کلاً نمیفهمم به هر حال.
میدوم برای...
یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰
نگذارید آیشمن صرفا یک مهره شود
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰
این روزها که بحث کار کردن یا کار نکردن در روزنامه ی فلانی داغ بود، دوستی در گوگل ریدر خواندن ترجمه مقاله «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» هانا آرنت را پیشنهاد داد. قبل از اینکه سراغ مقاله بروم فکر کردم چه خوب است که این بحثها باعث میشوند ملت بروند و متن های خوب را ترجمه کنند. اما مقدمه ی مترجم بر مقاله میگوید که آن را زمستان 2008 ترجمه کرده است. در هر حال خوب است که این بحثها باعث شوند آثار اندیشمندان بزرگی را بخوانیم که خود درگیر سؤالاتی شبیه دغدغه های ما بودهاند و به خوبی از پس تحلیل آنها بر آمده اند. خود مقاله را که حتماً باید خودتان بروید بخوانید( این هم متن انگلیسی که آن هم روان و خواندنی است)، اما خلاصهای از مقدمه مترجم را اینجا نقل میکنم که توضیح داده است چه چیزی باعث شد تا هانا آرنت این مقاله را بنویسد.
«روز 24 مه 1960 روزنامه نیویورک تایمز خبر ربوده شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط ماموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشور منتشر کرد.... بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بینالمللی و سازمان ملل مطرح شد.... بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنندف زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونی برای جنایت علیه بشریت نبود.... هانا آرنت با مجله نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارش این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود.... مجموعه گزارش های آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» به چاپ رسید....آرنت از اولین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامه او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل کند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شان عدالت، اجازه نمی داد که متهمی برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره ای شود قابل تعویض، و بهانهای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگستری در دموکراسی نمیتواند همانند نظام های توتالیتر، افراد را تبدیل به مهره کند. …. او معتقد بود که نه دادگاه نورنبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنبرگ آنان که پیروز شدند شکست خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را.... در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسأله اشاره کرد.... و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد.... در «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری»، هانا آرنت ایراد ها و انتقادهای منتقدین «آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شر» را یک به یک بر می شمرد، تحلیل میکند و به آنها پاسخ می دهد.... و مهمترین انتقاد آن بود که نمیتوان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینیاش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزشهای اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما که پدیدههای مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکتههای آموزندهای در بر دارد...»
خودزنی برای رای جمع کردن در مسابقه وبلاگی دویچه وله
پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

داستان یک کلید
سهشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۰
محض روایت
سهشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹
به کسی نمی گفتند کارش چیست، اگر هم میپرسیدند میگفتند کارمند نخست وزیری است. اما آن وقتها معلوم بود کارمند نخست وزیری یعنی چه. حالا گیرم کار دفتری می کرد، اما به هر حال ساواکی به حساب می امد. اوضاع که به هم ریخت، دیگر حتی از همسایه ها هم می ترسیدند. روزهای آخر باید بوده باشد یا شاید چند روز اول انقلاب که زن با بچه ی چند ماهه از ترس حمله ی مردم به خانهشان سراغ امام جماعت مسجد محل رفته و پناه خواسته. گفته خودم مرد را میآورم تحویل می دهم، اما فقط امان دهید که مطمئن شویم بلایی سرش نمی آورند. امام جماعت هم گفته جای امنی ندارد و نمیتواند چیزی را تضمین کند. گفته همان جا که هستند بمانند تا به وقتش خبرشان کند. در این مدت یک دانشجوی انقلابی تازه از اوین آزاد شده به آنها پناه داد.
میگوید هیچ وقت اسم این دو نفر از یادش نمی رود، انقلابی ها یک چنین آدمهایی بودند.
صهیونیست های افراطی
پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹

به ندرت پیش میآید که بتوانم یک ساعت تمام و بدون وقفه پای یک فیلم مستند بنشینم. امشب مستند «صهیونیست های افراطی» بی بی سی جلوی تلویزیون میخکوبم کرد. این فیلم به سراغ اسرائیلی هایی رفته بود که در کرانه باختری و در میان فلسطینی ها اِسکان داده شده اند. روایت های اینچنینی را خیلی کم شنیده و دیدهام. از ماجرای شهری که تنها 20 اسرائیلی با کمک نیروهای امنیتی در میان جمعیت فلسطینی زندگی می کنند، تا جوانهای تندرویی که رفتهاند وسط بیابان در بین زمینهای فلسطینی چادر زدهاند و زندگی میکنند؛ با این عقیده که قوم برگزیده هستند و این سرزمین متعلق به آنهاست. فیلم نمای نزدیکی از کشمکش هر روزه ی بین اسرائیلی ها و فلسطینی هاست. دیدن اش را توصیه می کنم.
پی نوشت: اگر در جزیره هستید میدانید که فیلم تا مدتی روی سایت قابل دسترسی است. برای دیگران راه حلی بلد نیستم.
پی نوشت 2: این هم لینک فیلم روی یوتیوب، که دوستی لطف کرد و در کامنت ها گذاشت.
خلاقیتهای کوچک
چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹
از آخرین کارهای دستی و بازیافتی که انجام دادم، استفاده از کیسه نایلون بود. موقع اسباب کشی چند کیسه پر از کیسه نایلونهایی داشتیم که هر کدام از جایی آمده بود. خیلیهایش را برای بسته بندی وسایل استفاده کردیم. اما باز هم کوهی از کیسه مانده بود که دلم نمیآمد دور بریزم. جستجویی کردم و به یک ایده خلاقانه برخوردم. با گذاشتن چند کیسه روی هم و اتو کردن آنها، البته لای پارچه که به اتو نچسبد، میشود یک ورق نسبتاً کلفت پلاستیکی با طرحهای خوب به دست آورد. بعد همین میشود ماده خام برای درست کردن کیف و جامدادی و هر چه که به کار بیاید.
یاد این ماجرا افتادم برای اینکه نشسته بودم در یک مرکز فرهنگی کار و بار خودم را انجام میدادم که سر و صدای پایین پلهها توجهم را جلب کرد. گروهی مشغول کار دستی ساختن بودند و انگار کلاسی چیزی بود. داشتند کیسه نایلونها را باریک باریک میبریدند و بعد کلاف میکردند و آخر سر هم با میلهای بافتنی چوبی و نخهای پلاستیکی شان چیز میبافتند.
پی نوشت: می دانم بدون عکس تعریف کردن یک چنین چیزی خیلی بی مزه است. اما عکس از کارهایم نداشتم، همان یکی دو تا محصول را کادو دادم.