www.flickr.com

هالیدی جامعه‌شناس‌ها

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

یک- آنها که علوم‌پایه یا مهندسی خوانده‌اند کتاب فیزیک پایه هالیدی را می‌شناسند. یک کتاب درسی بزرگ و مفصل که همه موضوعات و شاخه‌های فیزیک را در سطح پایه و مقدماتی پوشش می‌دهد. هالیدی اسم نویسنده‌اش است، و این وسط حق آن نویسنده‌ی دیگر، رزنیک، همیشه خورده می‌شود. آن وقت‌ها که ما هالیدی می‌خواندیم، ترجمه چند جلدی شده‌اش در بازار بود. کتاب خیلی خوبی بود و من طرفدار سوال‌های قبل از مسئله‌های آخر هر فصل بودم. اما بعدها که به دانشجوهای جدیدتر اصل کتاب را دادند، فهمیدم واقعا طراحی و شکل و رنگ چقدر موثر است.

دو- یکی دو هفته پیش در یکی از کتابفروشی‌های دهاتمان گشت می‌زدیم که یک کتاب بزرگ و قشنگ و رنگی توجه‌ام را جلب کرد. عنوان‌اش جامعه‌شناسی بود و خیلی زود فهمیدم همان کتاب مرجع جامعه‌شناسی آنتونی گیدنز است. از دیدن شکل و شمایل و طراحی‌اش به شدت یاد هالیدی افتادم. عکس‌ها، جدول‌ها و نمودار، جعبه‌هایی شامل سوال‌های انتقادی، خلاصه موضوع آخر هر فصل، معرفی منابع دیگر برای مطالعه بیشتر و لینک‌های مرتبط اینترنتی نکته‌های مهمی بودند که علاوه بر محتوا جذابیت کتاب را بیشتر می‌کرد. تخفیف قابل توجهی هم شامل‌اش شده بود که وسوسه‌مان کرد بخریم‌اش. فکر کردیم حالا که به این موضوع علاقه داریم، برای مطالعه خوب است از هالیدی‌شان شروع کنیم!


پی‌نوشت: یادداشت دانا درباره کتاب فیزیک هالیدی یادم انداخت یک هفته است می‌خواهم این پست را بنویسم.

پی نوشت 2: این همه نوشتم اصلا یادم رفت بپرسم دوستان جامعه شناس نظر بدهند در مورد هالیدی بودن این کتاب!

قطار ابدی

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹

آفتاب اگر باشد، هوا اگر دیر تاریک شود، عجله اگر نداشته باشم، مضطرب و نگران اگر نباشم، از قطارسواری لذت می برم. موزیکی چیزی با بیلبیلک ام گوش می دهم و بیرون را نگاه می کنم. به مقصد که می رسم دوست ندارم پیاده شوم، به سرم می زند همان قطار را سوار شوم و برگردم یا همین طور تصادفی داخل قطار دیگری بپرم که نمی دانم کجا می رود. قطاری اگر بود که همین طور برای خودش می رفت و از همه شهرهای دنیا می گذشت، مشتری اش می شدم.

فلسفیدن با خنده

چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

یک- موسی و عیسی و یک پیرمرد ریشو با هم گلف بازی می‌کنند. موسی یک پرتاب بلند می‌اندازد که در محوطه می‌افتد اما مستقیم به سمت دریاچه قل می‌خورد. موسی چوبش را بلند می‌کند، آب را می‌شکافد و توپ به آرامی به سمت دیگر می‌غلتد. عیسی هم پرتاب بلندی به سمت همان دریاچه می‌کند، اما درست همان موقع که در حال فرود آمدن در آب است، بالای سطح آب معلق می‌شود. عیسی خیلی عادی روی دریاچه می‌رود و توپ را به سمت چمن می‌اندازد.

نوبت پیرمرد است. توپ او به نرده می‌خورد و به سمت خیابان منحرف می‌شود، به یک کامیون در حال حرکت می‌خورد و به محوطه برمی‌گردد. توپ مستقیم به سمت دریاچه حرکت می‌کند، اما روی یک برگ نیلوفر آبی فرود می‌آید. یک قورباغه آن را می‌بیند و می‌بلعد، درست همان موقع عقابی شیرجه می‌زند و قورباغه را می‌گیرد. وقتی عقاب با قورباغه در چنگالش در حال عبور از بالای چمن است، توپ از دهان قورباغه رها می‌شود و داخل سوراخ می‌افتد.

با دیدن این اتفاق موسی رو به عیسی می‌کند و می‌گوید:" من از بازی با پدر تو متنفرم عیسی!"


دو- "پلاتو با یک پلاتیپوس به بار می رود"

کتاب پرفروشی است که مفاهیم فلسفی را با طنز تعریف می‌کند. به جای ترجمه معمول افلاطون برای پلاتو، همان عنوان کتاب را اینجا آوردم که طنز موجود در عنوان‌ش هم دیده شود. نویسنده‌های باذوق این کتاب با دسته‌بندی موضوعی سعی کرده‌اند همه حوزه‌های فلسفه را پوشش دهند. متافیزیک، منطق، معرفت‌شناسی، اخلاق، فلسفه دین، اگزیستانسیالیسم، فلسفه زبان، فلسفه سیاسی و اجتماعی، نسبی‌گرایی و فرا-فلسفه عنوان فصل‌های کتاب هستند. داستانی که اینجا نوشتم در بخش متافیزیک برای توضیح جبرگرایی امده است. متن هم طبیعتا سراسر طنز است و در تقدیم‌نامه اول آن هم نوشته اند:" تقدیم به خاطره پدربزرگ فلسفی‌مان گروچو مارکس که ایدئولوژی پایه ما را در این جمله خلاصه کرده است: این‌ها اصول من هستند، اگر آنها را دوست ندارید، اصول دیگری دارم."


مستند ناپدید شده‌ی ادوارد سعید

شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

"چند سال قبل شما مستندی به نام «درجستجوی فلسطین» برای بی‌بی‌سی ساختید. این فیلم بعد از نمایش در بی‌بی‌سی 2 و بعد از آن در بی‌بی‌سی جهانی، کم و بیش ناپدید شد. بی‌بی‌سی همچنین در نمایش آن در تلویزیون‌های آمریکا کاملا ناموفق بود، چرا؟

در این کشور پیشینیه‌ای درباره فیلم‌هایی که از دیدگاه فلسطینی به ماجرا نگاه می‌کنند، وجود دارد. واکنشی برنامه‌ریزی شده از سوی سازمان‌های صهیونیستی برای توقف و جلوگیری از این فیلم‌ها هست. برای عدم نمایش‌ آنها تلاش می‌کنند و سعی می‌کنند مطمئن شوند حامیان این برنامه‌ها در تلویزیون هزینه زیادی برای پخش این فیلم‌ها می‌دهند. یعنی اگر بخواهند یک فیلم فلسطینی نمایش دهند در عوض باید پنج فیلم از نقطه نظر اسرائیل هم پخش کنند. آنچه برای فیلم من اتفاق افتاد نیز از همین دست بود. هیچ کس آن را قبول نمی‌کرد و بی‌بی‌سی نتوانست آن را در این کشور نمایش دهد. بالاخره از طریق ارتباط‌‌‌های شخصی توانستم یک بار در کانال 13 نیویورک، پی بی اس، آن را نمایش دهم. فکر می‌کنم یک بار هم در تلویزیون عمومی سانفرانسیسکو پخش شد. اما بعد از آن فیلم عملا ناپدید شد. موضوع به همین سادگی است که نمایش فلسطینی‌ها به عنوان انسان‌هایی با تاریخ و منشا ممنوع است."


این را از کتاب "فرهنگ و مقاومت: گفتگو با ادوارد سعید" برداشتم. اگر این متن را تصادفی دیده بودم فکر می‌کردم شاید دارد اغراق می‌کند و خب بالاخره هر کسی در مورد کارهایی که کرده حساسیت دارد. اما این کتاب و این بخش درباره ناپدید شدن مستند ادوارد سعید را تصادفی ندیدم. دوستم، نوید، برای یکی از درس‌های فوق لیسانس‌اش در حال خواندن ادوارد سعید است. بحث فیلم مستند بود که پرسید می‌دانید فیلم‌های مستند بی‌بی‌سی را چطور می‌شود خرید و خب طبیعتا جواب ما هم آمازون بود. می‌گفت نه، این فیلم ادوارد سعید را هرچه گشتم پیدا نکردم. عجیب بود، اما من و نیما فکر کردیم حتما خوب نگشته برای همین خودمان دست به کار شدیم. راست می‌گفت پیدا نمی‌شد، هیچ جا نمی‌شد فیلم را خرید یا حتی دانلود کرد. در صفحه ویکی‌پدیای ادوارد سعید هم خبری از وجود چنین فیلمی نیست، نه انگلیسی و نه عربی و نه طبیعتا فارسی که ترجمه‌ی اینهاست. از لیست مستندهای خود بی‌بی‌سی هم حذف شده است. انگار که چنین فیلمی اصلا ساخته نشده باشد. با دانستن اینکه دفتر سعید در دانشگاه کلمبیا آتش گرفته(آتش زده شده) و با دانستن بسیاری ماجراهای عجیب و غریب دیگر مثل اینکه در صفحه ویکی پدیای سعید اثری از ماجرای آتش سوزی دفترش نیست، فرض وجود یک اراده برای حذف تمام آثار این فیلم آنقدر‌ها هم توهم توطئه به نظر نمی‌رسد.


پی نوشت: اینجا را پیدا کردم که ظاهرا نسخه وی اچ اس فیلم را می فروشد. 170 دلار، و احتمالا پول خرید دستگاه ویدئو را هم باید به آن اضافه کرد! البته هنوز امکان خرید را آزمایش نکرده ام.

هفت سین حسرت تا امید

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

یک- روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی که خارج از ایران زندگی می‌کند اصلا گزینه خوبی برای نوشتن یک یادداشت نوروزی نیست. از نشانه‌های عدم صلاحیت این آدم همین بس که هر سال دو بار سالش نو می‌شود. یک بار در سال نوی رسمی کشوری که در آن زندگی می‌کند که بیشتر موارد سال نوی مسیحی است و بار دیگر در سال نوی ایرانی. بعد اگر این آدم بیش از حد با خودش درگیر باشد در هر کدام از این مناسبت‌ها خودش را دلداری می‌دهد که نه هنوز سال نو نشده است. حالا اگر هر نوروز دیگری بود، ممکن بود آنقدرها هم این آدم بی‌صلاحیت نباشد. اما وقتی از چنین آدمی با یک بام و دو هوا بخواهید از سال هشتاد و هشت بنویسد اوضاع خراب می‌شود. گفتن ندارد؛ این سال، سال ویژه‌ای بود. ....

وقتی اینترنت بچه بود

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

یک- دارم فکر می‌کنم اولین بار کی بود که اسم اینترنت را شنیدم. بعد می‌بینم من آدم خوشبختی بودم که همزمان با شروع گسترش و عمومی شدن اینترنت در ایران فرصت استفاده از آن را پیدا کردم. اولین آدرس ایمیل‌ام را سال هفتادو پنج از دانشگاه گرفتم. آن زمان در دانشگاه ما در سایت هر دانشکده ترمینال‌هایی وجود داشت که نوعی اینترانت یا اینترنت داخلی بود، البته به اینترنت هم وصل بود.
امکان ایمیل زدن یا چت کردن با بقیه‌، حتی اگر دوستت در سایت دانشکده بغلی نشسته باشد تجربه‌ای جدید و هیجان‌انگیز بود. با همان اینترنت اولیه و ذغالی اکانت یاهو هم باز کرده بودم، اما همه چیز را به صورت متنی روی آن مانیتورهای تک‌رنگ دیده می‌شد.
یادم نیست اولین بار که صفحه یاهو را روی یک مانیتور رنگی یک کامپیوتر شخصی به صورت گرافیکی دیدم چه حسی داشتم. این اولین بارها برای ما که با اینترنت بزرگ می‌شدیم زیاد پیش می‌آمد. احتمالا حس مگسی را داشتم که یک روز صبح بیدار می‌شود و می‌فهمد چشم‌اش با چشم یک انسان عوض شده است. ....
ادامه این پست را در سایت بی بی سی بخوانید: صفحه ویژه با عنوان اینترنت قدرت برتر بخش وبلاگ مهمان

ترس از اسلام ترسی یا وسواس زیادی

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

در یکی از این ردیف های سه تایی صندلی در تراموا نشسته بودم. یک دختر محجبه آمد آن طرف ردیف نشست و چند ایستگاه بعد دختر محجبه دیگری جای خالی وسط ما را پر کرد. قرآن دستش بود و من هم کنجکاو بودم ببینم چه سوره ای می خواند. بقره بود... لا تاخذه سنه و لا نوم... و از شرح کنار صفحه ها هم متوجه شدم آن دختر ترک است. ایستگاه بعد یک آقای هلندی سوار شد و آمد بالای سر ما ایستاد. خیلی زود توجه اش به قرآن دختر جلب شد. نگاهی به آن یکی دختر محجبه کرد و نگاهی به من که داد می زد شرقی یا خاورمیانه ای هستم. با حالت وحشت زده ای راه افتاد و رفت جای دیگری در تراموا برای خودش پیدا کند. انگار که گروهی تروریستی را کشف کرده باشد و من آنقدر عصبانی بودم که نزدیک بود داد بزنم نترس مسلح نیستیم.
بعد از آن تمام راه را به اسلام ترسی فکر می کردم و بدتر از آن به ترس مرتبه دومی که خودم دچارش شده ام در وسواس زیادی به رفتارها و افکاری که بوی اسلام ترسی و خاورمیانه ترسی می دهند. شاید آن طفلک هم فقط می خواست بداند دختر چه سوره ای دارد می خواند!

فاشیسم خوابیده در درون ما

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

در مدرسه ای آلمانی قرار است به دانش آموزان سال آخر در یک کارگاه یک هفته ای مدل های اجتماعی را درس دهند. این کلاس ها اختیاری است و دو موضوع برای دو کارگاه با دو معلم پیشنهاد شده است: آنارشی و اتوکراسی. فیلم "موج" داستان کلاس یا در واقع معلمی است که موضوع کارگاه شان اتوکراسی است. در جلسه اول مطابق انتظار از دانش آموزان می خواهد تعریف و مثال های این سیستم اجتماعی را بگویند. بحث به آلمان نازی می کشد. بعضی شکایت می کنند که از این عذاب وجدان تاریخی خسته شده اند و به دنبال مثال های دیگری از خودکامگی هستند. در جلسه بعد معلم از آنها می خواهد به طور هماهنگ پا به زمین بکوبند و در روز بعد همگی با پیراهن سفید به مدرسه بیایند. کم کم آنها تبدیل به یک فرقه می شوند و اسم گروه را هم موج می گذارند. برایش لوگو طراحی می کنند و در همه جای شهر علامت خود را می چسبانند. از وحدت و همرنگ بودنشان لذت می برند و حتی با تکان دادن دست شبیه موج روشی برای سلام کردن ابداع می کنند. آنها خیلی خیلی از آنچه معلم انتظار داشت فراتر می روند. خشونت های گروهی انجام می دهند و آنهایی را که در گروه شان نیستند اذیت می کنند. مخالفان را هم به شدت آزار می دهند. معلم در جلسه آخر با یک سخنرانی به سبک هیتلر و تحریک آنها به اعمال خشن گروهی نشان می دهد که چه راحت به یک گروه فاشیست تبدیل شده اند، به مثالی از آنچه دوست نداشته اند.

فیلم موج بر اساس آزمایش "موج سوم" که یک معلم تاریخ در سال 1967 در مدرسه ای در کالیفرنیا انجام داده ، ساخته شده است. رون جونز که یک معلم تاریخ بود برای درس دادن دوران آلمان نازی می خواست به شاگردانش نشان دهد که در آلمان دهه سی دقیقا چه اتفاقی افتاده است. او برقدرت گرفتن از طریق نظم، اجتماع، عمل وغرور تاکید می کرد تا آنها را برای رسیدن به اهداف آزمایش خود کنترل کند.

خود آزمایش خیلی خوب مستندسازی نشده، اما در سال 1988 یک رمان بر اساس آن نوشته شده است. یک فیلم تلویزیونی هم در سال 1981 بر اساس این آزمایش ساخته شده است. امسال هم خود رون جونز با کمک چند نفر از دانش اموزان همان کلاس یک موزیکال بر اساس آن آزمایش را به روی صحنه برده اند.

آزمون و خطای آشپزی

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

چند وقت پیش دفاع دکتری دوستم بودم. از همان دفاع های هلندی که به عروسی می ماند. این دوست فیلسوف ام ایرانی است اما از یکی دو سالگی خارج از ایران زندگی کرده است. تصمیم گرفته بود در مهمانی دفاع اش غذاهای ایرانی مورد علاقه اش را برای مهمان ها درست کند. شب قبل از دفاع رفتم که کمک اش کنم. مواد اولیه برای یک عالم غذا از ته چین گرفته تا خورش بادمجان و لوبیاپلو و شوید باقالی پلو خریده بود. با چند دوست دیگر شروع به کار کردیم. یکی از بچه ها گفت کاش غذای هلندی هم درست می کردی و همه از این جک خنده مان گرفت. راستش هلندی ها غذای قابل توجهی ندارند. اما آشپز-فیلسوف ما گفت:" اتفاقا فکرش را کرده ام. آن قابلمه پر از سیب زمینی پخته برای همین است." سیب زمینی های پخته و چارقاچ شده را در یک ظرف بزرگ ریخت و روغن زیتون، سرکه بالزامیک، شوید خشک و نمک و فلفل به آن اضافه کرد. همه خندیدیم که هلندی ها حتما کلی ذوق می کنند و می پرسند چطور غذای به این سختی درست کرده ای.

با وجود آن همه مسخره بازی، بعد از آن بارها از آن سیب زمینی ها درست کردم و طبق عادت آشپزی ام هربار آن را بسته به محتویات یخچال تغییر دادم. در یکی از این آزمون و خطاها به ترکیب خوبی رسیدم که خیلی دوست داشتم: سیب زمینی پوست کنده و پخته یا پخته و پوست کنده؛ قارچ کوچک تفت داده شده؛ نخود سبز پخته یا کنسرو نخود سبز؛ گردو؛ کشمش؛ روغن زیتون؛ سرکه یا اگر سرکه بالزامیک بود چه بهتر؛ شوید و جعفری خشک؛ فلفل؛ نمک.

جوجه اردک زشت یا قوی یخ زده

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

نصفه شبی داشتیم به خانه برمی گشتیم. هوا آنقدرسرد بود که کانال آب کنار خانه مان یخ زده بود. قوی بیچاره ای که آنجا زندگی می کند، وسط یخ ها کز کرده و خوابیده بود. یک کلوچه در کیفم داشتم که چند تکه کردم تا برایش بریزم. اطرافش را یخ گرفته بود و نمی توانست تکان بخورد. خرده کلوچه ها را پرت کردم همان نزدیکش و خورد. امیدوارم تا صبح یخ نزند.

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.