www.flickr.com

پا در هوا

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

"البته سرنوشت تصویر دوپاره «شیرین عبادی» در واقع، سرنوشت تصویر همه زنان در جوامع استبدادی و پدرسالار است که هیچوقت یکپارچه و واقعی، بازنمایی نمی شوند و تنها پاره هایی از آنها به نمایش در می آید. در این میان مهم نیست که مثلا هر کدام از ما که در ایران زندگی می کنیم هر روز با چشم خود می بینیم که از میان همان زنان «بدحجابی» که در خیابان توسط ماموران مورد آزار و اذیت قرار می گیرند، «صندوق صدقات» را با نذر و نیازهایشان لبریز می کنند، یا با چشمان حیرت زده مشاهده می کنیم زنانی را که از سوی بنیادگرایان وطنی، عوامل «دشمن» تلقی می شوند مسجد محل شان را در «مراسم اعتکاف» پر می کنند، و باز هم مهم نیست که زن استشهادی تفنگ به دست «وارداتی» (فلسطینی_لبنانی) هیچ ارادتی هم به بنیادگرایان ایرانی ندارد و به لحاظ مذهب نه شیعه که سنی است و سنی های هم کیش او را در ایران مورد خشونت قرار می دهند، بلکه مهم آن است که بازنمایی و در بوق کردن تصویر چنین زنی برای تقویت فضای جنگی و قطب بندی کنونی جهانی به کار می آید." ( از مقاله "جنجال آش نذری و فمینیست های خطاکار"- نوشین احمدی خراسانی - سایت مدرسه فمینیستی)
به این لیست اضافه کنید عزاداران عاشورا را با حجاب های نصفه نیمه و مشمول طرح امنیت اجتماعی. عکس های فراوانی دیده ایم از آنها با شرح و تفسیرهایی که منع می کردند زنان با چنان قیافه ای عزاداری کنند. برخی آن را ریاکاری خوانده اند و صداقت عزادار را زیر سوال برده اند و بعضی از قداست عاشورا و حسین حرف زده اند که شایسته و نیازمند چنین عزادارانی نیست. نمی دانم، اما زیاد دیده ام این آدم ها را که با صداقت تمام روزه می گیرند و در مراسم مذهبی شرکت می کنند.

تظاهرات مرغ های دریایی و من

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

نمی دانم چه پرنده ای است. هیچ گاه ندیده ام اش، اما صبح ها با صدایش به زور چشم باز کرده ام و دم غروب فحشی داده ام اش که چه حالی دارد این چنین چهچهه سر می دهد. مرغ های دریایی را با آن جیغ وحشتناک شان بیشتر می فهمم، چنان جیغ می کشند که انگار در بلایی خانمانسوز دار و ندارشان را از کف داده اند. نه راه پیش دارند و نه راه پس. دلتنگی ای در صدایشان هست که در ضجه های هیچ عزادار عزیز از دست داده ای نشنیده ام. یکی از همین روزها بلایی سر این پرنده ی لوس چهچهه زن خواهم آورد و مرغ های دریایی را دعوت می کنم تا همه با هم جیغ بکشیم.

چالش باورهای بدیهی

سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

می گفت شنیده ام اینجا سیاه ها سورینامی هستند. هنگام ادای کلمه ی سورینامی قیافه اش جوری عوض می شد که انگار دارد حرف منزجر کننده ای می زند. این رفتارش به شدت آزارم داد و مدام نگران بودم نکند کسی مرا همراه او در حال گفتن این چیزها ببیند. بعد که تنها شدم این فکر را بالا و پایین کردم که چقدر از رفتارهای ضدنژادی و ضد دینی و ضد... آزرده می شوم. اما فکر دیگری هم در ذهنم می چرخید که توجیه این باور من چیست. چرا باور دارم نژادپرستی بد است و اگر کسی حرف و رفتاری ضدنژادی انجام دهد کار بد و توهین آمیزی انجام داده است. شاید من هم با زدن برچسب نژادپرست به آن دوست در حال انجام کاری مشابه باشم.
امیدوارم سوء تفاهم نشود، دنبال زیر سوال بردن این باور نیستم بلکه به دنبال پایه ها و توجیهِ باوری هستم که همچنان به آن عقیده دارم.

کتاب های ناتمام

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

از طرف فری چاقوکش به بازی وبلاگی کتاب های ناتمام دعوت شده ام. فکر نکنم بتوانم خوب از پس بازی بربیایم، نه به این خاطر که کتابی را ناتمام نگذاشته ام. برعکس تعداد کتاب هایی که در حین خواندن کنارشان گذاشته ام آنقدر زیاد اند که نمی دانم کدام را بنویسم و حتی یادم نمی آید. دلیل اش هم همیشه بد بودن کتاب بیچاره نبوده است، مهمترین دلیلش عادت بیمارگونه ی من در کتابخوانی است که چندین کتاب را همزمان می خوانم. یکی شبها موقع خواب، یکی دیگر در وسایل نقلیه ی عمومی، آن یکی خانه ی فلانی و ... . خلاصه احتمال اینکه این کتاب های همزمان مسابقه را به رقیبان قدرتمند ببازند و خواندنشان فراموش شود خیلی زیاد است.

یک - یکی از مهمترین کتاب هایی که ناتمام گذاشتم و دلیل کاملا مسخره ای هم داشت، "کوری" ساراماگو بود. حدود سال 78 بود، دوستی کتاب را قرض داده بود و گاه به گاه برای باز کردن سر صحبت می پرسید خوانده ام و خوشم آمده یا نه. من هم که در این موارد هوش عجیبی(!) دارم کلا صورت مسئله را پاک کردم و کتاب را پس دادم!

دو- هیچ وقت آخر بوف کور را نخواندم. کتابی که پدر و مادرم داشتند چیزی از نسخ خطی کم نداشت و صفحات آخرش پودر شده بود. بعدها هم حس و حال خواندنش را نداشتم.

سه- دبیرستانی که بودم مادرم و خاله ام معتاد به خواندن الکساندر دوما شده بودند. قبل از طوفان، غرش طوفان، بعد از طوفان. شروع کردم بخوانم اوایل همان جلد اول بی خیال شدم. واقعا نجات پیدا کردم.

چهار- کتاب های رفقای روس را هم نتوانستم بخوانم. داستایفسکی و تولستوی. بیشتر کتاب هایشان را هم دست گرفتم که بخوانم. نشد، اما.

پنج- "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" فالاچی را به خاطر دل نازکی و بچه سوسولی(!) کنار گذاشتم. بعد از خواندن بقیه ی کتابهایش سراغ همان رفتم، باز هم نشد.

شش- چند سال پیش چند مترجم شروع کردند به ترجمه ی کتاب های زیاد کریستین بوبن. قبل از آن البته رفیق اعلی ترجمه شده بود. خیلی پیش از دوباره مطرح شدن اش. خیلی هایش را خواندم. اما از جایی به بعد دیگر نتوانستم کپی های تکراری این نویسنده از آثار قبلی اش را بخوانم.

هفت- "تی صفر" ایتالو کالوینو هم نیمه کاره رها شد. انتظار کمدی های کیهانی را داشتم اما آن نبود. حتی جذابیت دیگر کارهای کالوینو را هم نداشت.

پایان: فکر کنم این فهرست تمامی نداشته باشد. آخرش به این ختم می شود که پس من چه خوانده ام. شاید آن هم بازی دیگری شد. من هم کمانگیر، آق بهمن، بهار، پینوکیو، سازنو آواز نو، تا خورشید ، شوپه و تگزاسی را به این بازی دعوت می کنم.

پی نوشت: چند ماه پیش نوشتم وبلاگ نویس ها کاری ندارند و بازی اختراع می کنند تا چیز بنویسند. هنوز هم سر حرفم هستم.

احمق پنداشتنِ پزشک، بیمار را

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

چند سال قبل پیش پزشکی رفته بودم که در حین نسخه پیچیدن توصیه کرد فلان جایم را با سرکه بشویم. سخنرانی ای هم در باب این سر داد که:" سرکه برای بدن مثل وایتکس می مونه، همه چی رو تمیز و ضدعفونی می کنه. ولی حواست باشه یه وقت از وایتکس به جای سرکه استفاده نکنی ها"! نمی دانم چرا سکوت کردم و بد و بیراهی نثارش نکردم که ابله چرا فکر کردی ممکن است چنین حماقتی بکنم.

گوگل ریدر بدون اتصال به اینترنت

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

امکان جدید گوگل ریدر: فیدهایتان را آفلاین بخوانید. با استفاده از دکمه ی آفلاین بالا سمت راست در صفحه ی گوگل ریدر پلاگین مورد نظر را نصب کنید تا بتوانید بدون اتصال به اینترنت تا دوهزار فید را به صورت آفلاین بخوانید.

به جایی برنمی خورد

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶



در کنفرانسی با یک دختر صرب دوست شدم. حرف های زیادی از کشورش زد و حرف های زیادی از کشورم زدم. نمی دانست حجاب بعد از انقلاب در ایران اجباری شده است. فکر می کرد همیشه این طور بوده و آن تصویر رسانه ای از حجاب یعنی چادر سیاه در ذهنش بود. حق داشت خب، او هم مثل من هم سن انقلاب بود. وقتی چشم باز کردم و فهمیدم در اطراف چه می گذرد، همه در خیابان حجاب داشتند. به نظر بدیهی می آمد و غیرقابل خدشه و حتی غیرقابل اعتراض، ازلی و ابدی. به جایی هم برنخورده است، طبیعی است، خیلی طبیعی. فقط نمی دانم چرا بعد آن جریان دیگر همه چیز طبیعی شده است، دیگر هیچ چیز به هیچ جا بر نمی خورد.

پیچیدگی احترام به عقاید

چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶

دوستی داشتم با ظاهری مذهبی. همان که عادت کرده ایم بنا بر آموزش یا چه مبنایی نمی دانم نشانه ی مذهبی بودن بدانیمش: ریش. این گزاره که ظاهری مذهبی داشت، تنها همان معنا را می رساند و نه هیچ چیز دیگری شبیه اینکه ظاهرش مذهبی بود، اما مذهبی نبود. یا نه حتی این معنا که ظاهرش مذهبی بود و مذهبی هم بود.
رفته بودم موسسه ای برای کاری، تصادفا آن دوست تازه آشنا را موقع ورود دیدم. روسری ولنگ و وازی سرم بود و ناخود آگاه دستانم برای مرتب کردن روسری و پوشاندن موهایم رفت. همان وقت به شدت از آن رفتار شرمنده شدم و هنوز هم ناراحت ام برای آن احترام بی جا. نمی دانم اصلا توجه کرد یا نه، من که یادم نمی رود اما یاد گرفته ام ساده انگاری در احترام به دیگران گاهی منجر به بی احترامی بدتری می شود.

غزه در وبلاگستان فارسی

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

دیشب، در واقع نیمه شب، بی خبر از اخبار گشتی در وبلاگستان می زدم که دیدم سیبیل دادش در آمده : چه نشسته اید، فاجعه ای در غزه در حال وقوع است. لینک ها را دنبال کردم و در تنهایی اشکی ریختم و احساساتی شدم و کلی لینک در گوگل ریدر و در نتیجه در لینکدونی این کنار ردیف کردم. همه ی بحث و دعواهای بالاترین را هم در این موضوع خواندم. نظرها قابل پیش بینی و از این دست بودند که تقصیر خودشان است یا عرب هستند حق شان است یا حکومت ما به آنها کمک می کند بس شان است و یا چرا نگران سرمازدگان کشور خودمان نیستید. کلی هم شاکی بودند از لحن هیجان زده ی سبیل که به ایرانی ها توهین کرده است. نمی خواهم از مغلطه آمیز بودن این واکنش ها بنویسم، حتی نمی خواهم از مظلومیت مردم غزه در محاصره بگویم. قابل توصیف نیست تنهایی شان در میانه دعواهای بین المللی و حتی دعواهای ما بر سر آنها که به تنها کسانی که فکر نمی کنیم آن مردمان بی پناه هستند و مدام مغلطه می کنیم. خودتان فیلم ها و عکس ها و گزارش ها را ببینید.
حرف ام چیز دیگری است. در میان نظرها دیدم تک و توک به توجه کیهانیان به حودر اشاره کرده بودند و گفته بودند حالا که دانشجویان در بند هستند سبیل نباید به حودر لینک بدهد که برای آنها مشکل ایجاد می کند. چیزی از درستی این ادعاها نمی دانم، اما باز هم دیده ام استدلال هایی شبیه این که نباید با لینک دادن به کسی باعث تقویت جریانی یا کسانی شد. نمی دانم، آیا واقعا این اتفاق می افتد، آیا لینک دادن تنها توجه دادن به یک اتفاق نیست مستقل از موافقت یا مخالفت؟
پی نوشت: شاید همین سوال را بشود در مورد بالاترین هم مطرح کرد. یعنی آیا کاربران بالاترین لزوما به لینکی رای می دهند که با محتوای آن موافق هستند یا صرفا برای بالارفتن و دیده شدن لینکی که به نظرشان مهم است به آن رای می دهند. به نظر می رسد عموما گزینه اول را انتخاب می کنند.
پی نوشت تر: البته همان ها که می گویند بایکوت نکنید کار خوبی نیست، موقع لزوم از همان استدلال لینک نشانه ی موافقت است استفاده می کنند و گزاره های عجیب درباره اعتقادات لینک دهنده می سازند و به او نسبت می دهند. (به شدت تلاش می کنم کار به پی نوشت بعدی نکشد، من همان بروم خاطرات هلندم را بنویسم کار به معقولات نداشته باشم بهتر است).

اطمینان به پت پستچی

دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶

یکی از چیزهایی که اینجا تحت تاثیر قرارمان داده است، حجم عظیم کارهایی است که با پست انجام می شود. بسیاری از کارهای اداری را با پست انجام می دهند که امنیت و سرعت لازم را برای این کار دارد. برای مثال کارت ای تی ام بانک را که تقاضا داده بودم با پست فرستادند، بعد رفتم شعبه بانک و فعال اش کردم. مدام هم می روم تمبر و پاکت و کارت پستال می خرم و برای دوستان و آشنایان می فرستم تا از نوشتن نامه های غیرالکترونیک لذت ببرم.

یک بار هم با اعتماد به پست کار عجیبی کردیم. اینکه می گویم عجیب از نظر خودمان است، با توجه به سابقه ای که از پست در ذهن تمام ما هست: کند و نا امن. آلمان که بودیم دوستی کلید خانه اش را داد تا به شهرشان که رفتیم شب را آنجا بمانیم. یعنی در شهر ثالثی پیش هم بودیم و او می رفت مسافرت و ما هم در حال گشت و گذار شهر به شهر می چرخیدیم. خلاصه خستگی سفر از رفتن به شهر و خانه ی آن دوست منصرف مان کرد. به پست خانه رفتیم و کلیدش را برایش پست کردیم. کلید بدون هیچ مشکلی قبل از برگشتن اش از سفر به خانه اش رسیده بود.

فقط عکس نگیریم، تجربه کنیم

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

ساختمان شهرداری هانوفر یکی از جاهایی است که در جنگ جهانی آسیب جدی ای ندیده است. در این عمارت چهار ماکت هانوفر را از زمان های مختلف تاریخ این شهر ساخته بودند. یک نمای بسیار قدیمی از حول و حوش سالهای 1600 و یک نمای جدید که مربوط به ده سال گذشته بود. دو نمای دیگر اما بسیار تکان دهنده بودند، یکی درست قبل از جنگ و دیگری ویرانه های پس از جنگ را نشان می داد. روزی که آنجا بودیم تعطیلات سال نو بود و شهرداری کارهای اداری اش را انجام نمی داد، یعنی دفتر شهردار و مدیران و معاونان و... بسته بود. اما ساختمان برای بازدید مردم باز بود و از رفت و آمد ها هم به نظر می رسید مراسم عروسی ای در آنجا برگزار شده بود.


شنیده بودیم در طبقات بالای ساختمان جایی هست مشرف به شهر که نمایی زیبا از هانوفر را می شود دید. به دنبال یافتن آنجا تمام ساختمان شهرداری را بالا و پایین رفتیم و از پله ها و آسانسورها و اتاق های غریبی رد شدیم . یک آن موقع ورود به یک اتاق و خارج شدن از در دیگرش به سرم زد، شاید با رد شدن از این در سر از جنگ جهانی دوم در بیاورم و یک افسر نازی آن پشت منتظرم باشد.

یاسمن علیه لولیتا

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶

مدتهاست مشغول خواندن کتاب "لولیتا خوانی در تهران" نوشته ی آذر نفیسی هستم. می گویم مدتها، برای اینکه موقع خواندنش بارها پیش آمده که از دستش عصبانی شوم و تا مدتی نخوانمش و باز از سر کنجکاوی به سراغش رفته ام. به این دلیل که حس کرده ام تصویری گزینشی و افراطی از ایران ارائه داده است. ایده ی اصلی اش هم تشبیه مردم ایران به لولیتای بی پناه کتاب ناباکوف است که در دام هامبرت گرفتار شده. حالا از رادیو زمانه کتاب جدیدی کشف کردم که یک جورهایی نقدی است به لولیتا خوانی : "یاسمن و ستارگان" نوشته ی فاطمه کشاورز. ببینیم تصویر رقیب چطور است، ظاهرا که از آن طرف بام افتاده و سفیدنمایی کرده است.


با این همه فکر کنم بد نباشد از کسانی که لولیتاخوانی در تهران را خوانده اند، بخواهم نظرشان را درباره کتاب بگویند. شاید بقیه هم مثل من در بعضی موارد عصبانی شده باشند. نکته این است که نویسندگانی که در ایران زندگی می کنند به ندرت پیش می آید کتاب و داستانی به انگلیسی بنویسند. آنهایی هم که خارج کشور هستند وقتی می نویسند تصویرشان غیر واقعی از آب در می آید، یا سیاه سیاه یا سفید سفید. یک سوال دیگر، چرا من اینقدر نگران تصویر ایران در افکار مردم دیگر جاهای دنیا هستم. این همه وسواس برای چیست.

چه نپوشیم

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

اینجا توجهم به انتخاب لباس مناسب و ترکیب رنگ ها و انواع مختلف لباس بیشتر جلب شده است، هم در فروشگاه ها و هم به تن مردم مدام ایده های جالبی برای ترکیب رنگ ها و شکل ها می بینم. اما نکته این است که هر لباسی برای هر کسی مناسب نیست، یعنی اگر چیزی را تن کس دیدیم و خوشمان آمد لزوما به تن ما به آن قشنگی نخواهد بود. کلاس زبان که می رفتم، یک بار معلم مان برای موضوع مُد فیلم جالبی نشانمان داد. موضوع این بود که فیلم پیشنهاد می کرد با توجه به عیب های مختلف بدن چه لباس هایی برای هر کس مناسب است. طراحان این برنامه دو خانم بودند که هر بار یکی را می آوردند که با لباس های نامناسب خودش را بدهیکل و چاق و مسن کرده بود، با پوشاندن لباس های مناسب ظاهری کاملا متفاوت به او می دادند.


چند وقت پیش کشف کردم این دو خانم که اسم هایشان ترینی و سوزانا است معروف تر از این حرفها هستند و سایت جالبی با همین موضوعات دارند. به تازگی کتابی هم منتشر کرده اند به نام "انجیل فرم های بدن" که در آن چند دسته بندی کلی از هیکل های مختلف و لباس مناسب آن دسته ارائه کرده اند. مثلا اگر باسن بزرگی دارید فلان لباس را بپوشید که بزرگی به چشم نیاید و حتی کوچکتر دیده شود. امروز یک نمونه ایرانی یک چنین موضوعاتی را در سایتی به اسم دوخت پیدا کردم که البته اخبار جالب مربوط هم دارد. خلاصه اینکه با ترکیب این پیشنهادها و سلیقه شخصی می شود به نتیجه ی خوبی رسید. به هر حال این آدم ها کلی تجربه در این کار دارند.

ماجرای هلند و دانشجویان ایرانی

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

برای مان پتیشن امضا می کنند. کلی ایرانی و هلندی و دانشگاهی و غیردانشگاهی هم اسمش زیر طومار هست. این نامه برای اعتراض به تصمیم دولت و در پی آن واکنش جدید سه دانشگاه فنی هلند در عدم پذیرش دانشجویان ایرانی نوشته شده است. البته ماجرا قدیمی تر از این حرف هاست و به این بر می گردد که طبق درخواست دولت هلند دانشگاه و استاد دانشجو باید تضمین می کرد پروژه ی آن دانشجو هیچ ربطی به انرژی هسته ای ندارد. سه دانشگاه دلفت، آیندهون و توئنته هم اعلام کردند چنین تضمینی نمی دهند وکلا صورت مسئله را با عدم پذیرش دانشجو پاک کردند. البته هنوز نشنیده ام تقاضای تحصیل کسی را در رابطه با این جریان رد کرده باشند. کسی اگر در آشنایانش نمونه ای سراغ دارد بگوید.
پی نوشت شیطنت آمیز: بهانه ی خوبی گیر آوردم. اگر پذیرش ندادند ام، می گذارم به حساب این داستان. فقط نمی دانم چطور فلسفه را به این قضایا بچسبانم که بهانه ام مربوط باشد.
پی نوشت اصلاحی : ظاهرا دلفت جزء این دانشگاه ها نیست. اگر اشتباه دیگری هم هست از دانستنش استقبال می کنم.

راه چاره: تقلیل اخلاق به قیمت

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

صرفه جویی در مصرف انرژی حتی در این مدت کم و چهار پنج ماهه زندگی در بلاد کفر برای ما نهادینه شده است. پیش آمده که فراموش کرده باشم رادیاتور اتاق خواب را وقتی کسی آنجا نیست خاموش کنم و به شدت ناراحت شده باشم. نه به خاطر اینکه با روشن ماندنش کسی آن سر دنیا و یا در مملکت خودم ناچار است سرما را تحمل کند. فقط برای اینکه اینجا تمام اخلاق و وجدان و انسانیت و حفظ محیط زیست ونگرانی برای گرمایش جهانی و ... را در نشانگر یا عقربه ای به اسم قیمت خلاصه کرده اند. بالا و پایین رفتن قبض ماهیانه نشان مان می دهد چطور مصرف کنیم .
فهمیدنش خیلی سخت به نظر نمی رسد که بهتر است به جای وجدان مردم روی سود و زیان مادی آنها حساب کنند ، تا کار به اینجا نکشد. واقعا انرژی در مملکت مان ارزان است.

ظرف های نشسته در فیدریدر

سه‌شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۶

ظرف های نشسته شباهت زیادی به ایمیل های نخوانده یا جواب نداده و فیدهای نخوانده دارند. فرقشان در این است که می شود فیدهای نخوانده و انبار شده روی هم را علامت خوانده شده زد و از شرشان خلاص شد، اما نمی شود با ظرف های نشسته یک چنین کاری کرد. با دور انداختن شان دیگر وسیله ای برای غذا خوردن باقی نخواهد ماند.
پی نوشت : امکان نسبتا جدید گوگل ریدر برای به اشتراک گذاشتن فیدها، آدم را مجبور می کند نگران ظرف های نشسته ی رفقایش هم باشد.

فلسفه ذهن و روابط جنسی

دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶

به طور مجازی هم که شده سعی می کنم گاهی به دانشکده سابق ام سر بزنم. ببینم مثلا هنوز همان آدم ها درس می دهند یا خبر تازه ای هست یا نه. امروز فهرست درس های این ترم را می دیدم و به اطلاعیه درس فلسفه ذهن مهدی نسرین برخوردم. دو نقل قول به یادماندنی از دنت و راسل ابتدای معرفی درس گذاشته بود که هیجان زده ام کرد:
"براي بسياري از مردم صحبت درباره ذهن نسبتاً شبيه صحبت درباره روابط جنسي است: كمي شرم آور، وقيحانه و شايد حتي مايه بدنامي باشد... آنهايي كه در حوزه هاي معرفتي ديگر به تازگي مشتاق صحبت درباره ذهن شده اند، يا كه با اكراه قرار است در مباحث ذهني شركت جويند متوجه شده اند فلاسفه، كه هرگز از صحبت كردن درباره ذهن خجالت به خود راه نداده اند، در اين باب حرف هاي زيادي براي گفتن دارند" – دانيل دنت


"آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند –بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ... تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر" – برتراند راسل

ردپای تغییر

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

آرشیو وبلاگ ام یا همان مریم اینای پرشین بلاگ را پس از مدتی طولانی نگاه می کردم. تغییر فکر و لحن آدم حیرت انگیز است. ممکن است به "من" آن زمان بخندم یا از حرف هایش خجالت بکشم، اما او واقعیتی در زمان خودش بوده است. فکر کردم بعضی از پست های قبلی را اینجا و با برچسب "از وبلاگ قدیمی" با تاریخ خودشان منتشر کنم. طبیعی است که باز انتشار چیزهایی که حالا به نظرم یک مشت مزخرف هستند خیلی سخت است. برای همین شاید فعلا فقط آنهایی را که می پسندم و احساس خوبی ازشان دارم اینجا بگذارم. به هر حال این اجتناب ناپذیر است که روزی همین جملات نیز به نظرم مسخره بیایند.

نماد دیگری برای شهرشان می خواهند

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶

در هلند ، تنها جایی که نگران دزدیده شدن کیفم شدم و مدام مواظبش بودم خیابان ردلایت بود. آیا واقعا میان سکس و جرم رابطه ای هست؟ در هر حال مدافعان جمع کردن بساط این خیابان به همین رابطه استناد می کنند.

لعنتی کثیف در ناخودآگاه

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

خواب می بینم به شهری در این حوالی برای مصاحبه رفته ام. خوش و خندان از ایستگاه قطار بیرون می روم که زنی چادری و بسیار مهربان به فارسی از من پاسپورت می خواهد. ندارم ، به دنبال مدرک شناسایی دیگری کیف همیشه آشفته ام را زیر و رو می کنم. نمی یابم و آنها مرا به سمت ماشین شان می برند برای ادای پاره ای توضیحات. در بین راه همچنان کیفم را می کاوم و با خوشحالی گواهینامه رانندگی ام را پیدا می کنم. همان که در ایران جایگزین مناسبی برای تمام مدارک شناسایی بود و حالا کمتر از یک سال از اعتبارش مانده است. نشانش می دهم، می گوید این به درد ما نمی خورد. بحث می کنم ، فایده ندارد. باقی ماجرا را به یاد نمی آورم اما با فکر نگهبانی در ورودی شریف از خواب بیدار می شوم.

آرامش تا حد مرگ

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

نیمه شب بود، میدان دام در آمستردام. می خواست با کاج کریسمس عظیمی که در میدان بود عکس بگیرد. اما دوست داشت همه مان در عکس باشیم، دوربین را دادیم به اولین رهگذر و همه روبرویش صف کشیدیم. ناگهان رهگذر که دختری جوان بود دوربین را برداشت و چند متری دوید. بعد با خنده برگشت و عکس را گرفت و دوربین را پس داد. رفیق مان رنگ از رخش پریده بود.

احترام

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

راه باریکه ای فرعی در میان فضای سبز بود. پیاده می رفتیم که حرف بزنیم و دوچرخه هامان را هم در کنارمان هل می دادیم. راه باریکه کوچه ای را قطع می کرد و ماشینی درست مقابلمان، عمود به راه باریکه ایستاده و راه را بسته بود. مشکلی نبود، ماشین را دور زدیم و به راهمان ادامه دادیم. صاحب ماشین، زنی حدودا چهل ساله و به نظر هلندی، از دور دوید تا سوار شود. ما را دید و معذرت خواست که راه را با ماشین اش سد کرده.

دلتنگی رنگی

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

یک: با خواندنن این یادداشت بهار به شدت دلم برای کلاس های نقاشی بابک اطمینانی تنگ شد. سه چهار سالی را گاه پیوسته و گاه یک خط در میان در کلاس هایش شرکت کردم. بیشتر نقاشی هایم را سر همان کلاس ها کشیده ام. محیط آرام و جذابی داشت و مملو از چیزهایی برای یادگیری. هر جلسه چهار ساعت بود که با حدود ده شاگرد برگزار می شد. دور تا دور کلاس خرک(دقیقا تخته ای بود که سوارش می شدیم ) و تخته شاسی های پنجاه در هفتاد چیده شده بود. اولین کارمان پوشیدن لباس کار و پهن کردن وسایل بود. همیشه هم یک مدل داشتیم که خب هر کدام به نوعی با او دوست می شدیم و او هم روایت های تصویری ما را از خودش و محیط می دید و با روحیه مان آشنا می شد. قسمت مهمی از هر کلاس به دیدن آثار نقاش های بزرگ می گذشت. قسمت جذاب تر چیدن نقاشی ها در قسمتی از کلاس و شنیدن نظر همکلاسی ها و دست آخر نظر استاد در مورد هر اثر بود. دوره های زیادی با موضوعاتی از طراحی، مبانی رنگ، حرکت، ترکیب بندی و ... را در آن دوران گذراندم.
دو: مهمترین چیزی که یاد گرفتم این بود که نقاشی خوراک چشم است و سوال هایی از این دست که نقاش چه پیامی و منظوری از این اثر داشته است، سوال های بی معنایی هستند. یک اثر نقاشی از واقع گرایانه ترین اثار تا آثار انتزاعی، بازنمایی جهان واقع هستند. اما هر کدام به نوعی جهان را بازنمایی می کنند و تمامشان از عناصر بصری مانند نقطه، خط و رنگ برای این کار استفاده می کنند. یکی از تمرین هایمان فعالیت جالبی بود، استاد از ما خواست تا جزئیات مدل را به صورت خطوط افقی روی صفحه منتقل کنیم. نتیجه کار همه مان یک صفحه با خطوط افقی باریک و پهن رنگی بود، که ممکن بود حتی به شکل طرح یک گلیم دیده شود. خب طوری هم نبود، همانطور که ما مدل را به شکل خطوط افقی ترجمه کرده بودیم، بیننده هم می توانست آنها را هر جور که به ذهنش می آید ترجمه کند. اصلا مگر نه اینکه خود مدل هم ترجمه ای است که حواس ما از واقعیت خارجی می کند.
سه: نقاشی مدرن انواع متفاوتی دارد. آشناترین اش شاید آبستره باشد که به نقاشی انتزاعی ترجمه می شود. اما شاید بهترین ترجمه خلاصه کردن باشد. خلاصه کردن واقعیت در خطوط و رنگ و شکل هایی که نقاش انتخاب می کند.

کدام علت است و کدام معلول؟

شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۶

اگر در این چند وقت ایمیل های عجیب و غریب از من گرفتید تعجب نکنید. که انگار در حال تبلیغ وبلاگ تغییر آدرس یافته ام هستم. اصلا یکی از انگیزه های تغییر آدرس همین بود تا با آنهایی که می خوانمشان دوست شوم. خجالتی هستم و بهانه لازم دارم برای ارتباط.

گردشگری به سبک چینی

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

با دوستی ساکن آلمان گپ اینترنتی می زدیم، گفت ماجراهایی که برایمان پیش آمد در آلمان عمومیت دارد. چند داستان هم تعریف کرد از فضولی های آن مردم. اما الان بیشتر جذب نکته ی دیگری شده ام. اینکه قبلا هرچه سفر می رفتم که خب تقریبا تمامشان داخل ایران بوده است، بیشتر وسواس دیدن دیدنی های آن منطقه را داشته ام . دیدنی های تاریخی و طبیعی. تقریبا هیچ وقت پیش نیامد که توجهم به رفتار و فرهنگ مردمان ساکن آن منطقه جلب شود. حالا که توجهم به این نکته جلب شده، ناراحتم که چه چیز مهمی را در سفرها از دست داده ام : زندگی.
در راه برگشت از سفر اخیر، نیما هم تقریبا چنین چیزی می گفت. اما اشاره اش بیشتر به این مرض عکس گرفتن از هرچیز و دیدن اطراف از پشت دوربین بود. با این رویه فرصت تجربه ی واقعی آن دیار را از دست خواهیم داد.

کمک یا فضولی

پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶

صفر : در هانوفر یک خط قرمز هست که از ایستگاه مرکزی قطار روی زمین کشیده شده برای راهنمایی توریست های زبان نفهم و البته زبان فهم. خلاصه اینکه یک دفترچه راهنما از اطلاعات توریستی شهر گرفتیم و با دنبال کردن خط قرمز و شماره هایش تقریبا تمام مناطق دیدنی شهر را گشتیم.

یک: نزدیک غروب در امتداد خط قرمز به یک دوراهی رسیدیم، در ضمن زیر و رو کردن نقشه بحث می کردیم که از کدام طرف برویم که جایی را از دست ندهیم. زوج پیری که حتما آلمانی و ساکن آن شهر بودند رد می شدند، فکر کردند گم شده ایم و پیشنهاد کمک دادند. تشکر کردیم و گفتیم داریم خط را دنبال می کنیم، رفتند. کلی سر کیف شدیم که به به چه مردمان خوبی!

دو: آخرهای خط به کلیسای مرکزی شهر رسیدیم. سرد شده بود و باد شدیدی می آمد. رفتیم داخل که حتما هم گرم بود و هم دیدنی. کمی هم روی نیمکت های کلیسا ساکت نشستیم که خستگی در کنیم و گرم شویم. پس از کمی گشت و گذار موقع بیرون رفتن، طبق عادت تمام سفرها خواستیم کارت پستالی برای یادگاری بخریم. معمولا در کلیساها این جور چیزها را در قفسه ای می چینند و زیرش قیمت می زنند، صندوقی هم هست برای انداختن پول کارت ها یا دفترچه های راهنما. در حال انتخاب کارت بودیم که ناگهان مرد میانسالی پرید جلو و با لحنی به نظر من تهاجمی گفت حواسمان باشد پول کارت ها را باید بدهیم. گفتیم می دانیم و رفت. اما رفتارش عصبی مان کرده بود. به خصوص اینکه خودش هم بازدید کننده یا عبادت کننده ی کلیسا بود.

آخر: هیچ کدام از این موارد تا به حال در هلند برایمان (تاکید می کنم برای ما، شاید کسی باشد که چنین چیزهایی را در هلند تجربه کرده
باشد) اتفاق نیفتاده بود. کاری به کار آدم ندارند، چه مثبت و چه منفی. اما اگر کمک بخواهی، کمک می کنند.

چهارشنبه سوری

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

چند دقیقه مانده به نیمه شب 31 دسامبر، گفتند برویم بیرون توی خیابان که چند ساعتی بود به میدان جنگ تبدیل شده بود. بوی باروت تمام شهر را گرفته بود و همراهان مان شمارش معکوس را شروع کردند تا آغاز سال نوی میلادی را جشن بگیرند. غریبانه نگاهشان می کردم و با هر انفجار دلم می لرزید. خیلی زود اما بر این بدبینی درونی که سعی می کند به درستی پوچی رسوم ملت را از یلدا گرفته تا سال نو میلادی نشان دهد، چیره شدم. در واقع فراموش شان کردم تا بتوانم از تجربه حضور در آن محیط لذت ببرم.

اما با همه ی این تلقین ها و فراموشی ها چیزی برای من نو نشد. طبیعی بود، من فقط تماشاچی بودم. تلاشم فقط در این حد بود که تماشاچی غرغرویی نباشم. از آن قول های عجیب و غریب قبل از عید هم خبری نبود، که از سال بعد مثلا روزی نیم ساعت ورزش می کنم یا تاریخ می خوانم یا ... . برای همین فکر کردم یک کاری به مناسبت سال نوی میزبانانم انجام دهم. که البته خیلی وقت بود در تردید انجام دادنش بودم.

خلاصه اینکه عشق گوگل و بدی های پرشین بلاگ بالاخره مرا از رو برد که در مریم اینایی که جولای 2002 در بلاگر باز کرده بودم(برای روز مبادا) به نوشتن ادامه دهم. با اینکه بیش تر از پنج سال است وبلاگ می نویسم، آنقدر برایم جدی نیست که نخواهم از سرویس های وبلاگ نویسی عمومی استفاده کنم. دوستی این کار را به خیابان خوابی تشبیه می کرد.
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.